سياهی

خوابم می آید..

بگذارید بخوابم

از این هیاهوی بسیار برای هیچ خسته ام

شما را به خدا بگذارید بخوابم

تا کی؟

نمی دانم.

شاید تا ابد؛شاید هم کمی مانده به صبح قیامت از خواب بیدار شوم ببینم آنها که روز قیامت با من قرار داشته اند می آیند یا نه

سیاهی ؛تاریکی؛سقوط

چه کسی گفته فقط پرواز در آسمان لذت بخش است؟

در سیاهی فرورفتن هم همانقدر لذت بخش است

فقط شما را به خدا قسم اینقدر سر و صدا نکنید ...خسته ام

ساعت دیوار چشمات دستم اما دستات هرگز...

عزراییل را بگویید بیاید..هیچوقت بهتر از الان نیست..

دلیلی برای زندگی نمی بینم..ابلهم من.می دانم زندگی دلیل نمی خواهد.زندگی خود دلیل خودش است..

من ابله هستم!

خواب؛سیاهی؛سکوت؛شیطان...

اینجا از هر جایی به خواب شیطان نزدیک تر است..

اگر شیطان روح مرا می خواست ؛حتمن فاوست را روسفید می کردم..

می خواهم بخوابم..می خواهم بمیرم ؛اما نه خواب اقاقیها را..شاید خواب کاکتوس ها را..شاید هم یک چیز تیغ دار دیگر..

فقط می خواهم بخوابم..بی رویا و بی کابوس..

می خواهم در تاریکی و بی حسی غوطه ور شوم..

بگذارید محو و نابود شوم..من از نگاه دریده این مردمان خسته ام..اینها روحی راکه در پس چهره است  نمی بینند و با نگاه های دریده شان روح مرا تکه پاره می کنند..نگذار بیش از این تکه پاره شود.بیچاره شیطان!!او هم از این روح مثله شده سهم می خواهد..ولی من فقط خسته ام..

من از این مردم دلگیرم..دلتنگم..من اینجا بس دلم تنگ است و خیال پای نهادن در هیچ راهی ندارم..نرفته می دانم آسمان هر کجا همین رنگ است..من آسمانی به رنگ دیگر می خواهم..

به رنگ مشکی

مشکی رنگه عشقه مثه رنگ چشای مهربونم!!!مشکی رنگه عشقه مث شبای تار آسمونم...

از هیاهوی گنگ ترانه و غوغای بی سرانجام این ملت سنگدل خسته ام..

می خواهم بخوابم..

ساعت دیوار آینه چشمات دستم اما دستات هرگز....

 

 

 

 

/ 39 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختربارانی

داشی جون يه کامنت دو خطی بود گفتی تاييد نکن...فکر کنم من اشتباه کردم احتمالن منظورت پايينی اش بوده.. ممنون بابت لطفت...چشم سعی می کنم به توصيه هات عمل کنم!

ن. باور

سلام به تو دختر بارانی کامنتت رو در مورد دیدن دورنگی و بی معرفتی و نارفیقی خونده بودم ولی متاسفانه وقت نشد که من هم چيزی در اين مورد بنويسم. ميدونی! شما معتقدی که ميخوای بخوابی چون خسته شدی. نظرت رو به مابقی شعری ه برات نوشته بودم جلب ميکنم. ببين نظرت چيه. ..... ..... ولی حالا دگر بيدار می مانم بلی من تا ابد بيدار می مانم چرا؟ چون گر بخوابی خوش روم گر ساکت و خاموش بنشينم گر از امواج رعد آسای اين دريای طوفانی بخود لرزم پس اين گمگشته کشتی تکامل را پس اين انسان غمگين و مشوش را چه کس از ضعف و ذلت ها رها سازد چه کس نور اميد و آرزوهای طلايی را دوباره در دل سرد تو انسان خداگون شعله ور سازد؟ بلی من تا ابد بيدار می مانم در صورتی که نوشته ات بيشتر منو بياد شعری که داريوش خونده انداخت که ميگه. کاشکی هوشياری نسيبم نمی شد باعث رنج و فريبم نمی شد ..... ..... خب بيش از اين وقتت رو نميگيرم و طبق معمول دختر باران, دختر مهر ببار, اما نه از چشمات که چشم تو زينت تاريکی نيست خدا نگهدار

کوير

سلام مهربان ... حال و احوال چطوره ؟ چند وقتيه که خبری از شما نداشتم البته تقريبا هر روز به دلنوشته های شما سر ميزنم تا از کاروان عقب نمانم ولی کلاس هنوز تعطيل ميباشد ... خوب به اين بهانه آمدم که سلامی عرض نمايم و آرزو کنم که جهانيان آنگونه ارزشهای زن را قدردان باشند که نه يک روز بلکه هر روز بر شما زنان تبريک گوييم و اعتراف کنيم که زنان فرشتگان خدايی بر روزی زمين هستند ... روز زن و روز مادر بر همه زنان و مادران مبارک

آرش

سلام.حال شما؟چه خبر خانمی؟منتظر کارجدیدت هستم. اين گل سرخ من است! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانه ي دشمن! كه فشاني بر دوست! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست در دل مردم عالم - به خدا - نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد. تو هم، اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو اين دلاويزترين شعر جهان را ،همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو! "دوستم داري؟" را از من بسيار بپرس! "دوستت دارم" را با من بسيار بگو!

آرش

من اپ کردم البته با یه شعر ....شعری از فریدون مشیری.امشب دلم زیاد سرحال نیست!!!!!

آرش

چرخ گردون چرخ گردون! بیش از این قلب مرا محزون نکن من خودم غمها به دل دارم غمم افزون نکن قصه ی دردم دلم لبریز درد و غم شده دست بردار از منو قلب مرا محزون مکن دفتر شعر من از اندوه من سنگین شده روزگار تیره ام را تارو نا میمون نکن چرخ گردون! اه من اخر تو را خواهد گرفت اندکی شادم نما و این چنین افسون مکن تیشه ی تو ریشه ام سوزاند اخر ای فلک این همه غم را درون سینه ام مدفون مکن من شدم دیوانه ی دیوانه اب از سر گذشت دیگری را مثل من دیوانه و مجنون مکن

کاش يکی روحمو می خواست. کاش يکی تو اين برهوت لعنتی جاتشو داشت با چشمای دريده اش به روحم نگاه کنه. کاش يکی پيدا می شد که روح تکه پاره و مثله شدمو نشونش بدم. کاش توی این دنیای لعنتی اقلن شیطان روحمو طلب می کرد.

مهشید

خودت خوب میدونی که نوشته هات رو همیشه می خونم ،‌اما راستش رو بخوای تو همه چیز رو تیره و تار کردی !‌تو به خاطر یه آدم ...فقط به خاطر یک آدم تمام دنیات رو نابود کردی !‌ سمیه همه چیز به همین سختی نیست که ازش حرف می زنی . با هر بدبختی میشه کنار اومده و درست زندگی کرد اما تو هی یک خاطره ی شیرین رو برای خودت ریمایند می کنی و چشمت رو به هر چیز جدیدی می بندی ... من باور دارم که هنوز برای ِ‌تو کلی زندگی زیبا هست . اما تو گم شدن توی‌ِ سیاهی برای از یاد بردن یک خاطره ،‌ فقط یک خاطره رو ترجیح میدی !‌ دیگه نمی دونم چی بگم؟!‌

مهشيد

کاش منم می تونستم انقدر عاشق باشم !

فرشته

سلام! من امدم آی روزگار نوشته هاتو دوست دارم ولی می دونی در مورد آخری باید بگم بچه بودن بد نیست ولی توی مواقع جدی بچه شدن بدجور آدمو خرد می کنه! این نوشته هات واقعا قشنگن از صمیمی قلب می گم حالت و روحشون فرق داره ماله خودته یک حس عجیبی به من دست می ده وقتی نوشته های بعضی هارو می خونم مثل شما و مهشید و مانیا و سایه و اونایی که احساس رو می نویسن منم مثل تو همه رو دوست دارم موفق باشی