دلتنگ‌نامه

نازنین، شمع امید ما را خیلی وقت می‌شود که باد خاموش کرده.

مگر یک شمع که میان باد و بوران، گذاشته باشیش وسط بیابان چقدر دوام می‌آورد؟

نازنین، من هر شب به امید یک معجزه می‌خوابم. هر شب چشمانم را که به هم می‌گذارم امیدوارم فردا روز معجزه باشد. ولی دریغ...

می‌بینی؟ آدمی که چشم به راه معجزه‌ها باشد، درمانده‌ترینِ آدم‌های دنیاست.

نازنین من وسط همان بیابان، که شمع امیدم را خاموش کرده، به انتظار مهتاب می‌روم.

وسط بیابانِ همیشه تاریک، چشم انتظار مهتاب هستم و دنبال طناب دارم می‌گردم و شهامتی که طناب را بیاندازد دور گردنم.

نازنین من خیلی خسته‌ام. بیا و این طناب را بنداز دور گردنم و تمامش کن.

منتظر غروبی هستم که بعدش یک طلوع باشد.

من همه‌ی غروب‌های عالم هستم.

من منتظر یک خدای مهربان هستم.

خدای نامهربان، تو نه تنها ارزش ستایش، پرستیدن، شکرگذاری نداری، حتا ارزش لعنت کردن هم نداری. من حتا لعنتت هم نمی کنم، خدای بی‌رحم و بی‌مروت. حتا لعنتت نمی‌کنم.....

بعضی دلتنگی‌ها هستند، درمانی جز مرگ ندارند. درست مثل توبه‌ی گرگ!

نازنین از تو چه پنهان، این روزها هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس نیست حتا باور کند. حتا بشوند.

من دست و پا می‌زنم توی دنیای زنده‌ها بمانم. ادای زنده‌ها را در می‌آورم. جنازه‌ام را کول کردم و ادای زنده‌ها را در می‌آورم و همه فکر می کنند، جنازهه کوله‌پشتی لپ تاپم است که حمل می‌کنم.

کسی شک نکرده، جسد خودم است که پشتم می‌برم.

نازنین دلم گرفته. قدر تمام دریاهای طوفانی زمین که نه، قدر تمام دریاهای طوفانی دنیا. دنیا! قدر تمام دریاهای طوفانی روی تمام دنیاهایی که طوفان می‌شود. آنقدر که فکرش را هم نمی توانی بکنی.

......

شماهایی که دستتان به خدا می‌رسد و هی تند و تند بلغور می‌کنید که خدا مهربان است، به آن خدای مهربانتات بگویید، یک نفر درست زیر دماغش دارد از غصه و دلتنگی دق می‌کند. بگویید پس مهر و محبتت کو؟

 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
هادی

درود یاد نوشته های خودم افتادم : این واقعیت روزگار من است، آیا خدایی هست، اگر هست خدای بی رحمی و نامهربانی ست آیا نشانی از رستگاری هست، اگر هست رو به ظلمت و گم گشتگی ست آیا عاشق پاکباخته ای هست، اگر هست گرفتار در اسارت و وابستگی ست آیا خردمند فرزانه ای هست، اگر هست درپی مصلحت اندیشی و خود خواهی ست .... وقتی تمام تلاشت رو میکنی و باز مطلوب حاصل نمیشه چاره ای جز صبوری و تسلیم باقی نمی مونه و چه تلخ محکوم شدن بدون کمترین درکی از علت حتی اگه این حکم حکمی الهی نامیده بشه شادی و آرامش رو برات آرزو دارم[گل]

داش آکل

آه ای(( زندگی)) منم که هنوز با همه پوچی از تو لبريزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگريزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم، در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده‌ی روزند با هزاران جوانه می‌خواند بوته‌ی نسترن سرود ترا هر نسيمی که می‌وزد در باغ می‌رساند به او درود ترا من ترا در تو جستجو کردم نه در آن خواب‌های رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم، پر شدم، ز زيبائی پر شدم از ترانه‌های سياه پر شدم از ترانه‌های سپید از هزاران شراره‌های نیاز از هزاران جرقه‌های امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب ترا ز تو ماندم، ترا هدر کردم غافل از آن که تو بجایی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاريک مرگ می‌سپرم آه، ای زندگی من آینه ام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ من بنگرد در من روی آینه ام سياه شود عاشقم عاشق ستاره‌ی صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام تست بر آن می‌مکم با وجود تشنه‌ی خويش خون سوزان لحظه‌های ترا آنچنان از تو کام می‌گیرم تا به‌خشم آورم

سعید

با سلام به دختر بارانی عزیز سال نو رو به شما تبریک میگم و امیدوارم که سال خوب و خوشی رو در پیش داشته باشید [گل][گل]

آزاده از کلبه ی عشق

نازنین, می دانی من دستم نمک ندارد! یعنی شاید دارد اما انگار ندارد! می دانی نازنین آنان که باید مرا ببینند و بشنوند همه کورند و کرند! آه نازنین من, کاش پلاک 22 خراب می شد تا من هرگز واردش نمی شدم...حداقل کاش وقتی که واردش شده بودم روی سر من خراب می شد تا من دیگر نباشم و این همه درد

دلسوخته

من و تو در گذر تند باد حادثه بسیار اوج و فرود خواهیم دید ما نیز چون تو از نا مهربانی او به تنگ آمدیم اما چه می توان کرد که گفته اند جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت آری اینچنین است روایت زیستن پناهی نیست جز آوار رفیقی نیست جز دیوار کجایی ای خدای عشق مرا از سایه ها بردار