عاشقانه پست مدرن!

شبهای گریه را پشت سر گذاشته ام. فقط گه گاهی بغض بی اراده ایست که به یاد همه خاطرات نداشته گلویم را می فشارد،ولی آنهم مهم نیست. من قوی شده ام.!دیگر با شنیدن آهنگهای غمگین نمی شکنم.یکبار برای همیشه شکسته ام.اصلا برای همین بود که اینقدر ریز ریز شدم.مثل لیوان نشکن.لیوان نشکن خیلی دیر می شکند،ولی وقتی شکست به یک میلیون تکه ریز تبدیل می شود.من هم همانطور شکستم.حتی کسی هم نبود تکه های مرا جمع کند،ولی اعتراضی هم ندارم.در تکه تکه بودن مزایایی هست که در سالم بودن نیست.وقتی تکه تکه باشی،انعکاس نور در تکه هایت،رقصی دیدنی در چشمان عابران می سازد.یکی از این عابران هم شاید تو باشی! چشمانت که همینطوری هم ستاره باران است،بگذار انعکاس نور در شکسته های وجود من هم به آنها اضافه شود.تو که در دلبری استادی اینطوری جذاب تر هم می شوی.  از هق هق گریه گذشته ام.از شور عاشقی هم گذشته ام. نه که تو را همچون کتابهای فرسوده کتابخانه زیر تلی از خاک از خاطر برده باشم،نه عشق که فراموش نمی شود.تو مثل بلندی های بادگیر و جین ایر نیستی که یکبار آنهم به زور خوانده باشم و بعد کنار گذاشته باشم برای پز دادن به تماشاچیان ابله!تو مثل ادیسه و راما هستی!هر وقت ببینم دارم فراموشت می کنم،از نو می خوانمت.ولی بی قراری و انتظار را نیز سفر کرده ام.نیک می دانم که در انتظار کشیدن حاصلی نیست. شازده کوچولوی قصه من گویا راهش را گم کرده.کجای این همه کهکشان و ستاره گم شده،این را دیگر نمی دانم.حتی نمی دانم گلش را در کدام سیاره جا گذاشته. 

نمی دانم آن کسی که به من یاد داد عاشق ستاره ها و شازده کوچولو ها باشم،عاشق شازده کوچولو بود،یا عاشق سیاره اش. ولی من عاشق هیچ کدام اینها نیستم.من عاشق آن گل تنهای مغرورم که شازده کوچولو تنها رهایش کرد.حالا چرا عاشق آن گل؟برای اینکه هیچوقت نمی فهمم آن گل در کدام سیاره است،به همین خاطر است که وقتی به آسمان نگاه می کنم می توانم عاشق همه ستاره ها باشم،به خاطر گلی که در یکی از آنهاست.اینجوری می شود که همه ستاره ها مرا یاد چشمان تو می اندازند.آن گل هم که هیچوقت پای رفتن از آن سیاره را ندارد،بنابراین لازم نیست تا ابد منتظر بنشینم.شازده کوچولو هم ارزانی همان ها که سر راهش تور پهن کرده اند!

LittlePrince_card2.jpg

  

 

 

 

ای در نگاهت همه درخشش همه ستاره ،اگر خواستمت،اگر خواندمت،اگر گریه کردم و اگر نوشتمت،برای این نبود که به یک اسطوره زمینی نیاز داشتم.برای این بود که معنای زندگی ما در عشق ورزیدن است.همه ما پیر می شویم،همه از خاطر می رویم.از خاطر یکدیگر می رویم.از خاطر روزگار می رویم.از خاطر خود خدا هم می رویم.تنها چیزی که به ما ارزش می بخشد،دوست داشتن است.همه ما نیاز داریم که دوست بداریم.حتی اگر کسی که دوست می داریم،در زمانی و مکانی دیگر زندگی کند.زمان و مکان فیزیکی را نمی گویم.وقتی کسی با ما نیست در مکان ما نیست.وقتی کسی به یاد ما نیست در زمان ما نیست.!

مهم نیست کسی که به او عشق می ورزیم،چقدر ناقص و ناکامل است.مهم این است که وقتی نور عشقی دردل داریم،آسمان را رنگ دیگری است!.

  در اینکه همیشه یک یاغی سرکش بوده ام شکی نیست.یاغی ساکت!وقتی بچه بودم سکوتم طغیانی بود علیه هیاهوی بچه های خیابان.من فکر می کردم!ساعت ها فکر می کردم.همیشه فکر می کردم.حالا که سنی از من گذشته نیز با اندیشه هایم طغیان می کنم.مهم نیست که کسی مرا نمی خواند و نمی شناسد!همین که بی نوا بندگکی سر به راه نیستم مرا خوشحال می کند.همین که شازده کوچولو برایم مهم نیست و به جایش  از آن گل مغرور و خودخواه خوشم می آید برای ابراز سرکشی ام کافیست!همین که خدا را دائم وسط محکمه میگذارم و ملامتش می کنم برایم کافی است!خدا کفر مرا از ایمان بی فکران بیشتر دوست دارد!اینهم یک دلیل دیگر بر اثبات سر کشیم. پ.ن.روزی دوستی به من گفت تو همیشه از همه چیزبیشترین و عظیم ترینش را طلب کرده ای،(منظورش در امور مادی نبود!) برای همین است که سهمت از عشق نیز این چنین عظیم و سوزناک شده.منتها قصد دارم همه این عشق سوزناک را یکجا بریزمش دور!اینهم میشه یک مدل پست مدرن باحال!وقتی ریختمش دور چی میشه؟خوب معلومه می رم سراغ پروژه جدید.!(مهشید چشمک!) پ.ن.2.من به جای اینکه با یک مشت آدم سطحی و بی احساس که همه اش ادای دوستی رو در میارن برم کافی شاپ،ترجیح می دم با دو تا بچه شونزده ساله بشینم و حرف بزنم ،که فکر می کنند،عمیق هستند و روی شونه هاشون کله ای دارن که توش مغزه!!!!بله باور کنید .مغز!چیزی که میدونم خیلی نایابه! پ.ن.3از رفیق نماها حالم به هم می خوره!کاش می فهمیدین که چقدر حضور نامبارکتون تو حریم شخصی من غیر قابل تحمله و کاش می فهمیدین چقدر بزرگوارم که وقت عزیزم رو به بحث کردن درباره خزعبلات بیهوده مورد علاقه شما،  هدر میدم! پ.ن.4.هر کس دوست داره خودش رو جای تارگت این نوشته فرض کنه،از نظر من هیچ اشکالی نداره.فقط اگه احیانا کسی خودشو جای تارگت این نوشته فرض کرد به منم بگه!  قطعا کسی نمی تونه بگه این نوشته مرگبار و سیاهه!یک عاشقانه نه چندان آرامه قبول!ولی بالاخره عاشقانه است.در مورد عنوان نوشته هم زیاد سوال نکنید!

 

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده آهي از سر رسيدن نكشيده و كشيده غم سرگردوني‌هام رو با تو عاشقانه گفتم اسمي كه اسم شبم بود با تو صادقانه گفتم من سرگردون ساده تو رو صادق مي‌دونستم اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي‌دونستم تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود من دل شيشه‌اي هرجا هر شكستن كه شكستم زير كوهبار غصه هر نشستن كه نشستم عشق تو از خاطرم برد كه نهيفم و پياده تو رو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده من سرگردون ساده تو رو صادق مي‌دونستم اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي‌دونستم من سرگردون ساده تو رو صادق مي‌دونستم اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي‌دونستم نيزه نمباد شرجي وسط دشت تابستون تازيانه‌هاي رگبار توي چله زمستون نتونستن، نتونستن كينه من رو بگيرن از من خسته خسته شوق رفتن رو بگيرن حالا كه رسيدم اينجا پر قصه برا گفتن پر نياز تو براي آه كشيدن و شنفتن تو رو با خودم غريبه از غمم جدا مي‌بينم خودم رو پر از ترانه تو رو بي‌صدا مي‌بينم

شاهين

اينجا از اون جاهايی هست که من خيلی دوست دارم... و دختر بارونی کسی که خيلی قبولش دارم خودت که میدونی؟ پس چرا میای سر به سرم میزاری؟ مواظب خودت باش هانی..

ن. باور

سلام دختر بارانی از باران رحمتی که بر وبلاگ من ميريزی ممنونم. اميدوارم که هميشه نعماتت بر سر ما بريزه. اما در مورد داستان, هر وقت که تموم شد اگه منت بزاريد و در مورد کل داستان هم از زاويه ی واقعی بودن داستان و هم غير واقعی بودنش, نظر يا نقدی بشنوم با گوش باز ميشنوم و خوشحال خواهم شد. ممنونم که ميبينم يکی پيدا شده و رک حاظره نظرش رو بده.

*********

سلام.از کامنتهای ناشناس خوشت نمياد اينو ميدونم ولی حيفم اومد که چيزی ننويسم.گاهی اوقات شکوه و زيبايی شکستن بالاتر از سالم بودن حقيرانه است.پس به شکستن و ريز ريز شدنت ببال.البته کسی مثل سميه با اون ذوق و قلمش هيچ وقت نميشکنه.

دختربارانی

ای بابا!آخه چرا ناشناس مگه چی میشه من بشناسمتون؟؟ش به هر حال چند تا ستاره جان ممنون از لطفت ولی دیگه به ذوق و قلم خودم هیچ اطمینانی ندارم..حس می کنم دیگه نمی تونم بنویسم...

به جرات می تونم بگم که می دونم از چه برزخی رد شدی. از بزرگترين برزخ زمينی! بهت تبريک می گم چون اين واقعيت تلخ خيلی عظيمه و از عهده اون بر اومدن( اون هم سالم ) کار هر کسی نيست. این رو هم می دونم که در عرض یکی دو سال هزار سال بزرگ شدی و تلخی و سردی در اعماق وجودت تهنشین شده اما ایمانت به عشق قابل ستایشه. من قدرت و جسارتت رو تحسین می کنم.

پرگل

ببخشيد يادم رفت اسمم و بنويسم پيغام پايين رو من نوشتم.

احسان خازنی

متاسفانه من کمی سنم از ۱۶ بيشتره اما جدا اختلاف سنی را برای همين گذاشتن که بتونی طرف مقابلت رو پيدا کنی.يعنی در اين رابطه کوچيکه برنده است چون خيلی چيزها ازت ياد ميگيره. البته هميشه هم اين مسئله صادق نيست اما عموميت داره.

احسان خازنی

خدا کفر مرا از ایمان بی فکران بیشتر دوست دارد! تو هم که زدی تو کار خدا ميدونی تو مومن ترين کافری هستی که تا حالا ديدم.