ادبیات علمی

با سلام

خوب من اومدم که بنویسم.!

گفته بودم که ازاین به بعد قرار اینجا درباره ادبیات علمی مطلب بنویسم. و در واقع داشتم می گشتم که چیز مناسبی پیدا کنم.فکر کردم برای شروع بهتر باشه درباره خود ادبیات علمی بنویسم.اینکه ادبیات علمی(یا اونطور که جا افتاده ادبیات علمی-تخیلی )چی هست.من قصد ندارم مقاله بنویسم و در ضمن قصد هم ندارم برم و از مطالب سایت های خارجی چیزی ترجمه کنم.فعلا می خوام نظر خودم رو واضح و روان بنویسم تا بعد در موردش بیشتر صحبت کنیم.(خصوصا دوست عزیزمون نوو قرار شده برامون در اینباره یه چیزهایی بنویسه)

مطمئن نیستم سرآغاز این گرایش از ادبیات در چه قرن و چه سالی می باشد، ولی یک چیز مشخص است.  شروع نگارش داستانهای علمی بر می گردد به دوران شکوفایی تکنولوژیکی بشریعنی زمانی که بشر شروع کرد به کشف راز و رمزهای نهفته در جهان.البته همیشه نوع بشر در حال کشف  اسرار جهان بوده ولی از قرن نوزدهم به این طرف پیشرفت علم و تکنولوژی ناگهان سرعت گرفت.

به نظر من اولین نویسنده برجسته در ادبیات علمی،ژول ورن است ،که فکر کنم همه اسمش را شنیده باشند.البته نویسنده معروف دیگری هم قبل از ژول ورن بوده به اسم سیرانو دوبرژاک که برخی او را بنیان گذار ادبیات علمی می دانند،اما به هر حال این نویسنده حداقل در ایران چندان شناخته شده نیست و در خارج از ایران نیز شهرت و محبوبیتش به اندازه ژول ورن نبوده.

خوب نام ها مهم نیستند.!بپردازیم به ساختار ادبیات علمی.

ادبیات علمی همانطور که از نامش پیداست به علم می پردازد.ساختار اصلی داستان برپایه موضوعات و نظریات علمی می باشد.البته داستان حالت یک مقاله علمی را پیدا نمی کند و جز به جز نظریات علمی مورد بررسی قرار نمی گیرند ،اما ماجراها و اتفاقات داستان در بستری علمی و در رابطه با یک نظریه علمی پیش می روند. 

این نظریه ممکن است ثابت شده باشد،ممکن است ثابت نشده باشد ولی به هر حال امکان پذیر باشد و ممکن است ثابت نشده باشد و امکان پذیر هم نباشد. برای مثال بیشتر آنچه که در داستان های ژول ورن آمده امروزه محقق شده اند ولی البته در زمان ژول ورن تقریبا هیچ کدام به حقیقت نپیوسته بودند. با اینحال قطعا از نظر نویسنده بیشتر آنها امکان پذیر بوده اند. برای مثال ساخته شدن زیردریایی چیزی بوده که می شد تصورش را کرد. اما در مورد داستانهای ایزاک آسیموف اینطور نیست. برخی از موضوعات علمی مطرح شده در داستانهای او،از نظر علمی مردود می باشند.برای مثال ماشین زمان چیزی است که از نظر علم فیزیک وجودش غیر ممکن است. و با اینحال داستانی را که به شرح و توضیح یک ماشین زمان می پردازد و ماجراهای داستان بر اساس سفر در زمان است یک داستان علمی محسوب می شود.(به نظر من اینجاها اسم علمی-تخیلی بیشتر به این داستان ها میاد.چون علم داره ولی همراه با تخیل.)

به غیر از پایه و اساس علمی،سایر عناصر در داستانهای علمی کاملا رئال می باشند.آدمها،همان آدمهایی هستند که در داستان های دیگر می بینیم.در واقع همان آدمهایی هستند که در جامعه می بینیم و روابط بین آدمها هم؛همان روابط متعارفی است که می شناسیم. اگر می گویم غیر از عناصر علمی، منظورم این است که ممکن است نظریات علمی مطرح شده در داستان چندان از نظر علم معتبر نباشند،مثل همان  ماشین زمان، و در اینصورت اگرچه حرف از علم است ولی به نظر من علمی که معتبر نباشد رئال نیست.(این هم در جواب به بحث های خفنی بچه های آکادمی تو جلسه!)این نکته خیلی مهم است.چون در ادبیات فانتزی علاوه بر اینکه فضای داستان کاملا غیر رئال می باشد ،عناصرداستان هم می توانند ،غیر واقعی باشند و حتی روابط و قوانین حاکم بر فانتزی می توانند از قوانین حاکم بر دنیای واقعی بسیار فاصله داشته باشند.این مطلب را نوشتم چون از دید بسیاری از کسانی که بااین نوع ادبیات غریبه هستند،فانتزی و علمی تخیلی یکی است.در حالیکه این تفکر اشتباه است.برای مثال شنیده ام برخی هری پاتر را یک  داستان علمی تخیلی می دانند!!!!!!!!!!!!

خوب بپردازیم به مهمترین قضیه که در رابطه با ادبیات عملی مطرح است.برخی فکر می کنند ادبیات علمی مخصوص رده سنی نوجوان و خردسال است!!!این تفکر کاملا اشتباه است و هر کس اینگونه می اندیشد صد در صد در اشتباه است.

داستانهای علمی از نظر محتوایی و معنایی فرقی با دیگر ژانر های ادبی ندارند.یک داستان علمی می تواند مفاهیم اجتماعی،انسان شناسی،معنوی،سیاسی،احساسی و...را منتقل کند. مجموعه چهار جلدی راما از آرتور سی کلارک را مثال می زنم.

محور اصلی داستان سفینه ای فضایی به نام راما است که از آنسوی مرزهای منظومه شمسی آمده.انسانها به راما داخل می شوند،با حیات هوشمند فرازمینی برخورد می کنند و....اما وقتی داستان را بخوانید ،آنرا داستانی عمیق در باب روابط انسانی و اجتماعی می یابید و مفهوم بزرگتری که در کل داستان دنبال می شود، سوال درباره هدف  خلقت می باشد.نویسنده شما را درباره این سوال ساده و همیشه تاریخ بشر به مبارزه دعوت می کند. و شما باید همراه شخصیت ها تا آخر بروید و آخر هم دست خالی برگردید!!!!چون این سوال جواب ندارد!!!اما نکته مهم این است که در حین خواندن کتاب ،علاوه بر اینکه در فضایی تخیلی و غیر واقعی قرار گرفته اید، از طرفی دائم ذهن شما درگیر مسائل روزمره انسانی  مانند عشق،محبت،جنایت،خیانت،جنگ...است و از طرف دیگر مسائل معنوی و مفهومی مانند هدف خلقت ذهن شما را درگیر می کند.

در برخی موارد داستانهای علمی و فانتزی بسیار تواناتر از داستانهای رئال هستند.شما در رئالیسم نمی توانید حرف از رسیدن به سرچشمه هستی و سفر در فضا و تکامل معنوی و مفهومی بزنید، رئال همین است که هست!تصویری واقعی از آنچه هر روز می بینیم و انجام می دهیم.اما داستانهای علمی و فانتزی عرصه این نوع بحث های مفهومی هستند(البته نه همه داستانهای علمی ولی داستانهای معروف و محبوب این ژانر معمولا بار معنایی و مفهومی سنگینی دارند)

آثار نویسندگانی چون آرتور سی کلارک،ری برادبری واستانیسلاو لم به لحاظ محتوای فلسفی،عرفانی و معنوی بسیار غنی هستند.!(باز هم نظر شخصی من )

یک نکته:به نظر من چیزی به نام داستان عرفانی یا فلسفی وجود ندارد!عرفان ،عرفان است و فلسفه ،فلسفه. نمی توان اینها را در قالب یک داستان در آورد.اما به عوض در داستانهای فانتزی و علمی به راحتی این کار امکان پذیر می شود و صد البته قصدم این نیست که بگویم داستانهای علمی اصلا درباره مفاهیم فلسفی و عرفانی هستند.بلکه می خواهم بگویم به دلیل خود فضای غیر واقعی و آزادی عمل نویسنده ،خیلی راحت می شود به این نوع بحث ها پرداخت و درعین حال داستان یک داستان باقی می ماند.!جذاب و روان.

به هر حال پیشنهاد می کنم برای آشنایی با این نوع از ادبیات به کارهای کلارک،آسیموف،لم و..مراجعه کنید

داستانهای ژول ورن کمی از ادبیات علمی مدرن فاصله دارند و در ایران متاسفانه به شدت مورد بی رحمی واقع شده و کتابهای منتشر شده نصف حجم اصلی کتاب را ندارند.بنابراین شاید خواندنشان باعث دلزدگی بشود.بنابراین توصیه نمی کنم!!!(هر چند خودم واقعا دوستشان دارم)

سعی می کنم در پست بعدی یک داستان کوتاه بذارم که بشه بهتر روش بحث کرد.

****************************************************

آیینه اشکهای مرا مسخره می کند..

با دهن کجی به من نگاه می کند تا بگوید تو هم هیچی نیستی..

خواب و بیداری هر دو کابوس دلتنگی و تنهایی من هستند..

اما باد زمزمه هایی می آورد..روزگار لیلای بی مجون را دعوت می کند تا باز از دلش چشم بپوشد و درگیر یک بازی دیگر شود.نمی دانم پشت این زمزمه ها لبخند خداست که بشارت می دهد تاوانم را پرداخته ام و می توانم دلم را پس بگیرم، یا زهرخند شیطان است که باز برای دلم نقشه ای جهنمی کشیده.

چیزی در گوشه ای از ضمیرم می گوید خدا به هر حال لبخند می زند،چه شیاطین مرا بفریبند و باز دلشکسته ترین باشم،چه فرشته ها دلم را به باد بدهند..برای خدا فرقی ندارد..مگر نه اینکه خودش آنجا بود وقتی شیطان حوا را می فریفت؟؟مگر نه اینکه تمام این سالهای هق هق تاریک را ،خدا همین جا،پهلوی رگ گردنم به تماشا نشسته بود؟؟

خدا لبخند می زند..حتی همین حالا!!

*******************************************************

دوستان هم می تونند درباره متن علمی بنده نظر بدن..هم در مورد چرندیات بعدش!!من حوصله ندارم دو تا وبلاگ داشته باشم.!!البته فعلا!!!

/ 53 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی خوش قلب

غزل تويی غزال من ، ستاره ی شمال من// هميشه تا هميشه ها به ديده می گذارمت// بهار دربهار من، اميد ماندگار من// به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت// سميه جان ممنون از نظر لطفت که به من داری..آری درسته بخش تاريک روح خداهمه ی ماهارو هدايت کنه ولی مشکل اينجاست که اون بخش تاريک، تنها تاريک نيست بلکه مخفی هم هست وگاهی آدما درموردش دچارجهل مرکب هستن يکيش خودمن گاهی اصلا خبرندارم که ممکنه اون طرف روحم درتاريکی بسرببره ...به هرحال ازلطفت که منو آدم معتقدی ميدانی ممنونم وايکاش بتوانم برای عقيده ام قدمی بردارم..

دختربارانی

پسر بارونی مرسی که هنوز ياد منی و برام شعر شاملو می نويسی..خوشحالم کردی..داش آکل کجايی پس؟؟ميای يه کامنت ميدی و ميری ديگه خبری ازت نميشه..بابا نمی گی شايد اين دختر بارونی رو سيل برده باشه؟؟

پسر بارونی

ومرد افتاده بود یکی آواز داد: دلاور برخیز و مرد همچنان افتاده بود. دو تن آواز دادند: دلاور برخیز و مرد همچنان افتاده بود. ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز و مرد همچنان افتاده بود. هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز و مرد همچنان افتاده بود تمامی آن سرزمینیان گردآمده، خروش برآوردند: دلاور برخیز و مرد به پا خواست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد.( گابریل گارسیا مارکز / برگردان: احمد شاملو /برای چه گواراپزشك آرژانتینی؛ مبارز بین المللی، در سال 1954در مكزیك به كاسترو ملحق شد؛ رهبر انقلاب 59 - 1956 كوبا؛ در 1965 كوبا را برای تشكیل یك نیروی چریكی در بولیوی ترك كرد. همانجا با نیروی 17 نفری اش توسط 1300 سرباز محاصره و - اوایل مهرماه - در اكتبر 1967 كشته شد)

پسر بارونی

من هی يادم ميره بعد از تاييد کامنت رو ميشه ديد!!!!!

علی خوش قلب

خوب سميه عزيز! راجع به مطلبت که نظر دادم می خوام يه شعر قشنگ برات بنويسم چون می دانم که ازشعرخوشتان می آيد//در ما به ناز مینگرد دلربای ما .. بیگانه وار میگذرد آشنای ما .. بیجرم دوست پای ز ما ..درکشیده باز .. تا خود چه گفت دشمن ما.. در قفای ما .. با هیچکس شکایت جورش نمیکنم .. ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما .. ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم زیرا که فارغست طبیب از دوای ما .. هردم ز شوق حلقه ی زنجیر زلف او .. دیوانه میشود دل آشفته رای ما.. بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین .. بی شک بسوزدش ..دل سنگین برای ما .. موفق باشيد.

علی خوش قلب

در ما به ناز مینگرد دلربای ما .. بیگانه وار میگذرد آشنای ما .. بیجرم دوست پای ز ما ..درکشیده باز .. تا خود چه گفت دشمن ما.. در قفای ما .. با هیچکس شکایت جورش نمیکنم .. ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما .. ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم زیرا که فارغست طبیب از دوای ما .. هردم ز شوق حلقه ی زنجیر زلف او .. دیوانه میشود دل آشفته رای ما.. بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین .. بی شک بسوزدش ..دل سنگین برای ما .. سمیه جان ممنون ازنوازشت.دل خسته ای را شاد کردی خدا خیرت بدهد.این شعررا یکبار دیگه هم همینطور که هست برای ثبت تایید کن.پرشین بلاگ امکان جدید گذاشته که شعررا به صورت شعر ثبت می کنه خیلی خوب شده صبح حواسم به این امتیازش نبود. موفق باشيد.

فرهاد

هميشه از کتايای علمی تخيلی متنفر بوده ام... بخصوص کتابای ژول ورن... شرمنده... هر کسی يه جور مرضی داره، مرض ما هم اينه ديگه... موفق باشی!

پسربارونی

با زهم آمدی تو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیراست خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم اوازم می روم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا می نویسم اوج غمها را

امپراطورِ معظمِ تاریکیِ کهکشانی لرد سیدیوس

ایول! چه عنوان باحالی شد! من الان آتشفشانم! خب اولاً سلام، متشکر از این‌که در زمینه‌ی علمی‌تخیلی تحقیق انجام دادی! من فقط اومدم به این یارو فرهاد که کامنت زده بگم خیلی آدم ضایعی هستی! برو اسمت رو لااقل عوض کن!

دختربارانی

فرهاد جان (از نوع دارک!)ميگم يه دو خط ديگه به اسمت اضافه می کردی؟!!:دی!خوب اون بنده خدا هم از يه چی بدش مياد ديگه...يکی هم بايد فرهاد کوه کن باشه!