محیط کار و زندگی‌من(روز نوشت)

2_servbeh_compuzl.jpg

 

امروز روزی است مثل همه روزها..آسمان شاید که ابری شاید که آفتابی..شاید هم هیچکدام!!!

من در فضای سرد و بیروحی محبوسم که حتی به مذاق قطبیان نیز خوش نمیاد ؛چرا که آنها  اگر در سرمایی ا بدی زندگی میکنند دلشان به دیدن دریا و شفق و پنگوئن خوش است!اینجا اما خبری از زندگی نیست تنهای صدایی که سکوت این قبرستان یخ بسته را در هم میشکند صدای دستگاه تهویه بی رحمی است که خون را در رگان من منجمد میکند و صدای کامپیوترها که خستگی ناپذیر به انجام وظایفشان مشغولند.(باخود می اندیشم آیا روزی میرسد که آنها هم متفکر شوند و فکر کنند که علت وجودشان چیست؟؟یا شاید به وجود یک نقطه حرارت  متحرک در حریم یخیشان معترض شوند!!کسی چه میداند!!اما انچه به قطع و یقین میدانم این است که ماشین نیز چون انسان تکامل پیدا میکند و دوست ندارم که آن روز اینجا باشم)اینجا تنهای تنها هستم..حجم تنهاییم افزون شده است آسمان را نمیبینم حتی نمیدانم که ابری است یا آفتابی......گریز!!!

گریزی میزنم به بیرون .صدای آه همیشگی دستگاه ها قطع میشود..آسمان گرفته..مثل دل من.هوا گرم است باید راه بروم تا خونم دوباره به جریان بیافتد.آسمان ابری و هوای کمی شرجی..صدای پرنده ها.به باغچه نزدیک میشوم پرنده هایی میبینم که از دود و شلوغی تهران به اینجا پناه آورده اند..نزدیکشان میروم .کمتر فرار میکنند..یاشاید هم میدانند که دوستشان دارم...فکر میکنم..فکر میکنم..من اهل دلم...روحم همیشه بی تاب ناشناخته ها بوده..دلم همیشه بیتاب و بی قرار عشق بوده چه شد که سر از محیط مکانیکی و بی روحی در آوردم؟؟...

آسمان ابری را نگاه میکنم..بالهای با سخاوت فرشته ام که میگوید باز آ تا چند غریبه ای میان تشویش ها و سوداها..روح سرکشم که میگوید نامرد بعد آنهمه سال در به دری و غریبه گی من حقم این نبود..چگونه ..چگونه باز آیم؟؟؟آسمان را میکاوم..آیا سر باریدن دارد؟؟؟فکر میکنم.آیا دلدار روزی از راه وفا خواهد آمد؟؟؟

باید باز گردم برنامه ای مشتاقانه انتظارم را میکشد تا  debugشود!!!!یعنی می شود که روزی چیزی جز برنامه ها و کامپیوترها انتظارم را بکشند؟؟؟

میدانم..مرگ..!!!!فراموشش نمیکنم....

به فرشته ام پشت میکنم..باش در آسمان حتی اگر بباری هم صدایت را نمیشنوم...تو فرشته نگهبانم شدی..باید که کاری بکنی!!

پ.ن.فکر کنم دارم عهدمو میشکنم!!!اصلا قصد نداشتم تا هفته دیگه آپ کنم اما سرور روم شاعرم کرده!!!!به هر حال هنوز دلگیرم..هنوز اتفاق شادی نیافتاده که دلگیر نباشم

پ.ن یه مطلب خوندم در مورد ماهیت فرشته ها واینکه ممکنه اونا.....نمیگم..تو پست بعدی شاید نوشتم!!!راستی اون عکس که اون بالا میبینید تقریبا شبیه زندان منه!!!

/ 33 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده از کلبه ی عشق

سميه فاصله ی زمانی کامنت هامو ببين .ميبينی چقدر سرعت کامپيوترم پائينه؟اما پست اين بارت:جنس قلمت رو خيلی دوست دارم. اما در مورد اونجا که گفتی مرگ ...سميه يه نويسنده تا وقتی که قلم اين محبت بزرگ الهی رو داره هرگز نبايد خسته باشه و احساس تنهايی کنه/تا حالا فکرشو کردی اگر اين قلم نبود کدامين جادو زبان ناگفته هامون می شد؟هميشه به قلم توانات افتخار کن و بدون چيزهای زيادی بجز مرگ انتظارت را ميکشند و هرگز فرامو شت نکرده اند////دوست هميشگی تو آزاده

matrix

سلام اگه می شه لطف کنيد به جای «عشق ماتريکس» لوگوی وبلاگ من رو بذار: با تشکر...

ميرزا بنويس

سلام دوستم.صبر...اگه اوس کريم بخواد برميگرديم...دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره...بايد باشم تا بتونم بنويسم...الان نيستم.../تا دوباره...

هلال

دوباره سلام . اين محيط سرد و بی احساس رو من هم تجربه کرده ام چون رشته ام کامپیوتر بوده ولی خيلی زود ازش فرار کرده ام و دیگه هم تصمیم ندارم چون تحصیلاتم به اشتباه در رشته ای بوده ٬ باقی زندگیم هم همون اشتباه رو ادامه بدم ... تحمل کردن شهامت می خواد ... موندن و فرار نکردن جرات و اراده ميخواد و فداکاری ...که من هيچکدوم رو نداشتم ... مخصوصا صبر و حوصله ... آرزو می کنم هر چه زود تر شرايطی که با روحيه ات سازگار نيست برات تغييرکنه ... من مطمئنم فقط با خواستن هم خيلی حرکت ها شروع می شه ...

هلال

دلم می خواد بدونم در مورد فرشته ها نظر خودت چی هست ؟ اين بحث موجودات اثيری از هر زاويه ديد برام جالب هست . برات روزهای خوبی آرزو می کنم دوست مهربونم .

حاج آقا جفنگياتي

سلام و عليکم ... عزيز جون پس کو اين لينک من ., اينهمه تعريف كردي گفتم يه لوگو 100080*0041165‌زدي تو وبلاگت از ما , زهي خيال باطل ... مطالبت خشنگ بودن .. كلشون رو بررسي كردم

ایندرا<خدای جنگ>

سلام دوست عزيز اولا باز از آسيمفت تشکر کنم چرا که بعد از توضيح تو در يک بحش جامعه شناسي و روانشناسی حسابی از اون استفاده کردم راستی باز که خودتو در کوهستانهای يخ زده محبوس کردی بايد به دنبال طليعه ای از خورشيدی بگردی تا انجماد اين لشگر سرما را بشکنند پيش از اينکه در زير سموم ستوران اين لشگر له بشی بايد طغيان کنی نمی دونم چطور چرا که اين را بايد خودت کشف کنی بهر حال ما نمی خواهيم دوستانمان در انده سر کنند پس به اميد زمزمه تو در دشتهای طلوع بدرود

parsa_8m

وقتی که نیستی انگار که دقایق در خوابی عمیق فرو میروند ... ثابت میشوند ... ولی هنگامی که هستی ثانیه ها هم برای گذشت زمان عجله میکنند , بسرعت نور میگذرند ... ! و باز هم دلتنگت میشوم ...! ~

parsa_8m

هنوز یه چیزی کم دارم .... یه چیزی مثل دلواپسی مثل دوباره گم شدن ... یه جای پشت بیکسی هنوز به فکر گفتنم ... به فکر زیر و رو شدن اما یه چیزی کم دارم . حیف چشمای من یه ماه یاور من ... حیف چشمای من یه ماه با دل من.گر روزگار نخواهد یه ماه یاور من.گر روزگار نخواهد یه ماه با دل من ... رفتی و تنهام گذاشتی ...توی یک دنیای کوچیک ..رفتی و بی تفاوت به غریبه دل سپردی.. دیدیمت با یار دیگر .. ولی چشمام همدلی دادکه ببینم میخوابه تا بشینم سر راهت برای قصه گو شدن میخوام دوباره تب کنم ... گر بگیرم نفس نفس ... با یک ترانه گل کنم تازه بشم همین و بس ... اما یه چیزی کم دارم .. چیزی به رنگ چشم تو غم غریب یک سفر غم قشنگ چشم تو.میخوام دوباره گم بشم تو کوچه های بچگی ... من میخوام تازه بشم ...

کرگدن

ايول! خوب داری بی سوادی ما رو به رخمون می کشی ها! اون فونت مسخره ماجرايی داره. قضيه ی پانويس و پرشين بلاگ و تنبليه! البته قدری سس بدرنگی هم بايد بهش اضافه کنی! ان شاالله ماه بعد با دست پر بيام. البته با کمک تو:)