داره بارون مياد......

بارون مياد...باد مياد و برگهای زرد از روی شاخه ها ميريزن و راه رفتن زير بارون و برگهای زرد که تو هوا پيچ وتاب ميخورن هزار خاطره نداشته را به يادم مياره...

بارون مياد...من زير بارون تنهای تنها....

من در انديشه يک لحظه ديدار....من هميشه اينجا بودم...از همون موقع که نه پرنده ای بود و نه درختی..از موقعی که نه بهاری بود و نه رويشی...پاييز.هميشه پاييز...پاييز زمين را به خاطر دارم...هزاران سال زندگی کرده ام..هزاران سال اينجا بوده ام تنهای تنها..

تا کی؟؟؟تاکی اينجا بايد منتظر بشينم..تا کی به جاده ای خيره بشم که او از آن رفت..رفت برای هميشه و منو تنها گذاشت..چند هزار سال گذشته و من منتظرم؟؟ منتظر نشستم  و به صورت رهگذرا نگاه ميکنم .شايد که پيداش کنم..يعنی ممکنه پيداش کنم؟؟؟ به گمونم بارون ميومد روزی که رفت..چون هميشه وقتی بارون مياد بيشتر از هميشه بهش فکر ميکنم...من عاشق بارونم...اول اول..وقتی که کسی روی زمين نبود هم بارون مياومد.......بارون مياومد که زندگی را به زمين بياره..بارون بخشنده ترين جلوه روح جهان..بارون انگشت نوازش روح جهان بر گونه ماست...

راستی چرا رفت؟؟چرا بعضی از آدما هيچ گمشده ای ندارن ؟؟؟چرا روزگار فقط بعضی ها را  تنها و بی کس روی اين زمين بيرحم رها ميکنه و ميره.....

راستی چطوره که من اينهمه سال چشم انتظاری يادم مونده؟؟؟چطوره که من بلد نيستم دل بکنم؟؟هنوز نگاهش تو خاطرم مونده....مگه ميشه..اينهمه سال دنبال کسی بگردی و پيداش نکنی؟؟؟مگه اين زمين لعنتی چقدر بزرگه؟؟؟

رفت که ياد بگيرم چشم انتظاری را..رفت که ياد بگيرم نديدن و دوست داشتن را..رفت که ياد بگيرم بی دريغ عشق ورزيدن را....ياد گرفتم....به همه مقدسات قسم که ياد گرفتم ديگه کافيه....نه ديگه التماس نميکنم بهم برش گردونيد...من ديگه بسمه...ميخوام برای هميشه از اينجا برم..از اين زمين تيره و بيرحم..هنوز رحم و عشق و محبت  باقی مونده ....هنوز بعضی ها دلشان روشن و نگاهشان آسمانيه...ولی من ديگه بسمه...من هر چی بايد ميدونستم ..دونستم...ديگه دليلی برای موندن روی اين خاک ندارم..نه اميدی..نه عشقی..نه خاطره ياری..تنها خاطره من..خاطره اونی که هرگز نيومد....

اينهمه سال صبر کرده بودم که روزی بدونم که هرگز نميايی...؟؟؟؟

امروزبه گمونم که يک نظر ديدمش!!!!!!

------------------------------------------------------------------------------------

دل من کشف آتيش بود هزاران سال پيش از من

حديثت را شنيد از باد.دلم شد سنگ آتيش زن

نه من بودم نه تو..ولی دل بود و شيدا بود....

/ 18 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميرزا بنويس

سلام دوستم.تيكه ي توپي بود(مرسي كه اول شدي!)خيلي حال كردم.../راستي چه زيبا كامنت ميذاري ولي غمگين؟؟؟؟حرفتو قبول دارم اينكه رد پاي خاطرات از بارون خيس ميشن...خود خاطرات از گريه.../بگو ببينم اصلا سراغ اين دفتره ميري و نگاش ميكني كه ميگي خاطره ي شاد نداري؟حتما داري ولي نميبينيش...نميخواي ببينيش...دوست جون من حالا كه شدي دوست ما(البته با اجازه ي بزرگترا) بذار بگم كه ماها قرار نيست غمگين باشيم...بايد بگيم بخنديم تا پياز نشيم بگنديم!!!!!!!!!پس فكر كن ولي فقط شاد...بياد بيار فقط شادي...

ميرزا بنويس

راستي ما يه ماهي دير رسيديم...مبارك...مبارك...تولدت مبارك...

ميرزا بنويس

آره ميدونم چي ميگي...از اونايي گه انگار دوست دارن فقط چشماي ما رو باروني كنن...ولي عزيز جان دنيا دو روزه...امروز كه گذشت فردا هم ميگذره و تموم ميشه چه من و تو بخوايم و چه نخوايم...پس حالا كه اون اينقدر پر رواِ ما هم اون يه روزه باقي مونده رو شاد ميگرديم تا حالش گرفته شه...خوب ديگه من دو روزم تمام شد...ستاره ي آبي حلالمو كن...خوبي، بدي...خزعبلات...خلاصه همه چي!!!!!!!!!راستي ميرم اونور پارتيت ميشم اوس كريم بارون بريزه پايين.../تا دوباره...

angelbaby

..سلام دوست خوبم ..انتظار هميشه تو زندگيه ادما هست..//راستی من بی اجازه لينکيدمت...فعلا..خوش باشی.

mahsa

سلام چه بلاگ خوشملی.... نازی... مرسی که بهم سر زدی متنتم خوشمل بودش... تفلدم مبارک شده امروز بهم بسر يا حق!!!!

کرگدن

منتظر گذر و نظر تازه ات هستم. منتظر باران پاييزی هستم که ببارد و بشويد هر چه غم هست از چهره ات تا بهاری باز آيد و شکوفه های شادمانی گل کنند. اميد تنها قاصد بهار است. بال های ظريفش را به شلاق غم تازيانه مزن!

payam

سلام خيلی زيبا بود يه جورايی حرف دل منم بود.من بهت لينکمی دم.وقت کردی يه سر هم به ما بزن.

sholeh

سلام! عزیزم زیبا نوشتی ... من هم خیلی به ياد هستم و برايت دعا ی خير و برکت دارم!

ميرزا بنويس

سلام دوستم.پس بالاخره يه صد ساله ديگه هم پيدا شد!!!!!!!!!خوشبختم عزيز!!!!!!!!!!!!!/تا دوباره...