یاد مرگ!

صبح‌هایی که هوای بیرون سردو یخ زده است ، وقتی توی تاکسی می‌نشینم و وقتی راننده‌ی تاکسی هیچ‌نوع موزیک بند‌تنبانی نمی‌گذارد و کم کم خوابم می‌گیرد، یاد آن‌وقت‌ها می‌افتم که مرده بودم و دلم حسابی برای توی قبر تنگ می‌شود.

همه فکر می‌کنند، توی قبر باید سرد باشد، اما راستش را بخواهید اصلن اینطور نیست. توی قبر گرم و نرم است. باید مرده باشید تا این را خوب درک کنید.

من زیاد مردم، هر وقت که فقط آن‌تو هستم، دلتنگ این بیرون می‌شوم. فکر می‌کنم شاید خبرایی باشد، شاید یکبار بلاخره معجزه‌ی بشود و آن پایین با این بالا یک فرقی بکند. چون راستش را بخواهید چندان با هم فرقی ندارند.

ولی خب، وقتی هم که این بالا هستم، فکر‌ می کنم، مرده بودن و همدم کرم‌ها و سوسک‌ها بودن به هر حال خیلی بهتر است.

خیالتان را راحت کنم، آن پایین خبری از خدا و فرشته و اینجور چیزا هم نیست. فقط خاک و سنگ و کرم و سوسک. فرقش این است که می‌توانی راحت بگیری بخوابی! بدون اینکه عاشق بشی، ترک بشی، تحقیر بشی، دلت بشکنه، بی‌پول بشی، یا هر چی دیگه..

مردن مثل یک جریان راحت و آرام می‌ماند. یک‌جور خاکستری ساکت و بی‌حرکت است. گرم و نرم و بی‌دغدغه...

فکر می‌کنم، همیشه مردن بهتر از زنده بودن است، ولی وقتی آمدی اینجا، برگشتن به آرامش و سکون مرگ، طول می‌کشد. زندگی مثل تحمل کردن محکومیتیست که آن سرش ناپیداست...

*   *   * 

توی ذهنم یک چیز دیگه بود. یک متن آبی و عاشقانه و قشنگ. یک کمی دلتنگ هم بود، ولی رنگش آبی بود. منتها نخواست که نوشته شه. شرمسار بود و فکر کرد نوشته شدنش بیهوده است. به جاش این متن خاکستری اومد و خواست که نوشته بشه

/ 5 نظر / 5 بازدید
لاله

سلام ... اون جا اون پايين داری تنها تنها واسه خودت GRAVE PARTY ميدی و تنها تنها می پری و حال می کنی ... نه بابا ... رفاقتی گفته ان !!! ... انصافی ٬ مرامی !!! ... ما هم این بالادلمون رو خوش کردیم به لی لی کردن روزها ... حالا نپر کی بپر ! ... امروز نشد ٬ فردا می شه ... خلاصه روی کبک ها رو حسابی کم کرده ایم با این امروز و فردا کردن هایی که تمومی ندارن ... شاید خیلی ها بیان نصیحت ات کنن که ای بابا دختر به اين جوونی ٬ به اين خوشگلی ٬ به اين ماهی ٬ اين حرفا چيه زدی اينجا ٬ خدا به دور ٬ ولی من می گم زندگی ای که سراسر درد باشه و وعده و سراب ٬ همون توی قبرش بهتره ... اقلا آدم تکليفش يکسره مشخصه و می دونه چی کاره اس !!!!

لاله

بعد این همه حرف ٬ بايد بگم من اصلا هيچ حس ای از قبر ندارم ! اون جا مثل يه قوطی کبريت خالی هست که فقط وقتی زنده هستم شايد برام حس هايی از همونا که گفتی ٬ تاريکی ٬ امنيت و البته جک و جونور ها داشته باشه ولی بعدا مرگ ... مطمئنم بعد مردنم هيچ حسی ازش نخواهم داشت چون قطعا اونجا نخواهم بود ... قطعا ٬ چرا که ديگه در بدنم هم نخواهم بود و چرا که بعد مردنم تازه وقت اون خواهد رسيد که آزاد باشم برای رفتن به هر کجا که می خوام و دوست دارم که مسلما اون جا داخل اون قبر و محشور شدن با يه مشت مورچه و سوسک و کرم ٬ نخواهد بود ...

لاله

وقتی اون روز برسه ٬ اگر تو هنوز توی اون قبر لوکس ای که گفتی آروم گرفته باشی بخوابی ٬ خودم ميام می کشم ات بيرون ... قرار نيست دوباره روی زمين برگرديم ... می پريم می ريم بالاتر و بالاتر و بالاتر ... جايی که اصلا اين زمين با همهء زشتی و قشنگی هاش ديده هم نشه ... راستی ٬ به اون متن آبی خوشگل هم فکر کن ... تو هر حس ای که هستی بنويس اش ... منتظرم ...

غريب

سلام سومين سالروز درگذشت زنده ياد غلامحسين غريب با تيغستان بروز شد

فافا

رسیده نوشته هام؟نمی دونم چرا هرچی می زنم نمیگه ارسال شد!!!