زندگی بودا-قسمت اول

مقدمه ای کوتاه بر زندگی بودا:

آنچه که از زندگی بودا در اینجا نقل خواهد شد تاریخ به معنای واقعی آن نیست.زندگی بودا نیز همچون بسیاری دیگر از بزرگان در هاله ای از ابهام قرار دارد و بیشتر از آنکه واقعی به نظر برسد ،به افسانه ها شباهت دارد.من عقیده دارم مهم نیست افسانه باشد یا واقعیت،از دید من مهم این است که گئوتاما بودا روی این زمین زیسته و آموزه های او نسل به نسل ،سینه به سینه حفظ شده و تا به امروز باقی مانده.من دوست دارم باور کنم بودا یک شخصیت واقعی بوده.و البته از دید تاریخ شناسان نیز چنین شخصی وجود داشته ،هر چند که از دید تاریخی افسانه های حول و حوش زندگی او اعتباری ندارند.اما چیزی که هیچ تاریخ شناسی از دید من قادر به نقضش نیست،به روشنیدگی رسیدن بوداست.این نوع مسائل طوری نیستند که تاریخ هرگز بتواند صحت و سقم شان را مشخص کند.مگر کسی می تواند بگوید عیسا واقعن مرده ای را زنده کرد یا محمد واقعن ماه را به دونیم کرد؟این مسائل را باید از دید دیگری نگاه کرد.(آنطور که دوست خوبم ن.باور در وبلاگش نوشت.اینها از دیدگاه منطق پارادوکس هستند،از دیدگاه عرفان باید به این نوع مسائل نگریست.)

به هرحال من دوست دارم باور کنم بودا بوده و حالا به طور خلاصه زندگی او و افسانه های مربوط به او را می نویسم.

دوستان عزیز دقت کنند بنده هیچ هدفی خاصی از این نوشتار ندارم.من به بودا و زندگی او علاقه مند هستم.و به راه و روش او برای جستن خدا اعتقاد دارم.اگر به شک می افتید و در ایمانتان خدشه وارد می شود لطف کنید نخوانید!اگر دوست دارید این مطلب را 18+  می نامم!منتها اینجا 18 به معنی سن فیزیکی نیست!سن عقلی را می گویم!

***

گائوتاما بودا(گائوتاما در گویش های مختلف به طرق دیگر هم تلفظ می شود) حدود بین سالهای 563 تا 483 قبل از میلاد مسیح در ناحیه از هند که لومبینی(Lumibni) نامیده می شد(نپال امروز) متولد شد.نام اصلی او سیذارتا گائوتاما بود.نام بودا که به معنای شخص به روشیندگی رسیده است،بعدها توسط پیروانش بر او نهاده شد.آنچه که از نظر تاریخ هم معتبر است ،این است که بودا در خانواده ای ثروتمند متولد شد.پدرش پادشاه شودهودانا و مادرش ملکه ماهایاما بود.(درباره اسامی پدر و مادرش هم تلفظ های دیگر وجود دارد)بودا یک شاهزاده بود.درباره میلاد بودا افسانه های زیادی وجود دارد.یکی از معروفترین افسانه های این است که مادرش قبل از تولد او خواب دید،فیل سفیدی از سمت راست به پهلوی او وارد شد.آناندا که معروفترین شخص از پیروان اوست گفته بودا قبل از تولدش در بهشت توسیتا(یا توشیتا) بوده و از آنجا مانند نوری عظیم به رحم مادرش وارد شده.(ظاهرا منظور همان فیل سفید است).(این قضیه زندگی بودا  همچون یک خدا دربهشت و بعد آمدنش به زمین در جسم بودا بی شباهت به زندگی مسیح نیست ولی اصلن قصد ندارم وارد تفسیر این افسانه ها بشوم!شما هم هر چه می گویم همینطوری بخوانید!)گفته می شود تاثیر بودا بر مادرش این بود که او را تبدیل به شخصی پرهیزگار کرد و او را ملزم به رعایت پنج اصل کرد:1-آزار نرساندن به تمام موجودات زنده،2-پرهیز از گرفتن چیزی که به او داده نشده،3-پرهیز از خلاف های جنسی4-پرهیز از دروغ،5-پرهیز از داروها و نوشیندنی های سمی و او را تبدیل به شخصی کرد که خالی از افکار شهوانی بود.گفته می شود بودا بعد از تولدش هفت قدم راه رفت و گفت :«من بالاترین در دنیا هستم،من بهترین در دنیا هستم،من برترین در دنیا هستم،این آخرین تولد من است و دیگر متولد نخواهم شد.»گفته های آناندا در مورد بودا بسیار افسانه ای به نظر می رسند و از نظر تاریخ اعتباری بر آنها نیست.

فیل مقدس ترین حیوان در هندوستان است و مظهر فرازنگی و قدرت پادشاهی. به همین دلیل در مورد خواب ملکه پیشگوها گفتند که سیذارتا یا پادشاهی قدرتمند می شود و یا مردی روحانی. مادر بودا یک هفته بعد از تولد او درگذشت.

پنج روز بعد از تولدش نام سیذارتا بر او نهاده شد.سیذارتا به معنای آرزوی برآورده شده است.در همان روز پدرش برهمن ها را فراخواند تا درباره آینده او پیشگویی کنند.برهمن ها گفتند که او از مادیات دنیا دل خواهد کند و در جستجوی فرزانگی و راه رهایی از رنج آواره خواهد شد.

پادشاه شودهودانا از ترس اینکه مبادا پیشگویی به حقیقت بپیوندد،سیذارتا را در قلعه ای مجلل دور از دنیای حقیقی بیرون نگاه داشت تا او معنای درد و رنج را هرگز نفهمد .تا فکر رها کردن زندگی و جستن راهی برای رهایی از رنج به ذهنش نرسد.گفته می شود جایی که بودا در آن زندگی می کرد بسیار مجلل بود و سه قصر داشت.یکی برای فصل باران،یکی برای فصل زمستان  و یکی هم برای فصل  آفتاب .او چهار ماه در قصر بارانی اش زندگی می کرد و نوازندگانی  که همگی زن بودند برایش ساز می نواختند.سیذارتا در شانزده سالگی با شاهزاه ای محلی به نام یسودهارا (ظاهرا نسبتی فامیلی هم با او داشته)  ازدواج کرد و از او صاحب فرزند پسری شدبه نام راهول.او 13 سال با شادمانی در قصرش به دور از دنیای بیرون زندگی کرد.اما 13 سال بعدزندگی او دستخوش تغییر شد.شادمانی زندگی در قصرش نتوانست جلوی افکار او را بگیرد.ظاهرا پدرسیذارتا محافظانی بر قصر گماشته بود که به او اجازه خارج شدن از قصر را ندهند.اما او بالاخره یک روز موفق شد یکی را متقاعد کند تا دنیای بیرون قصر را به او نشان دهد.و در آنجا بود که سیذارتا برای اولین بار مرد پیری را می بیند.پیری چیزی بود که او تصوری از آن نداشت.نشانه های پیری و رنج در آن مرد او را متحیر می کند.بعد از آن سیذارتا مردی چلاق می بیند و جسدی که به سوی قبرستان حمل می شد.او از هیچ یک از این چیزها خبر نداشته.پیری،بیماری و مرگ مفاهیمی بودند که برایش بیگانه بودند.او را در قصر به نحوی  بزرگ کرده بودند که از بیماری و پیری و مرگ خبر نداشت.او در آن روز معنای رنج را درک می کند.

سیذارتا دانست به جز قصر باشکوه او و لذتهایش دنیای دیگری هم وجود دارد که انسان ها در آن رنج می کشند و انگاه تصمیم گرفت تمام لذت های مادی را ترک کند و به جستجوی هدف زندگانی برود.به جستجوی روشنی و روشنیدگی.سیذارتا در 29 سالگی قصر پدرش را ترک گفت.

.....

To be Continued 

 

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام دوست من وب بسيار زيبا داري به من سر بزن با تبادل لينك موافقي خبر كن منتظرتم

آزاده از کلبه ي عشق

این آخرین تولد من است و دیگر متولد نخواهم شد!!!!!!!!!!!!!!چقدر اين جمله قابل تامله از چندين ديدگاه می شه بررسی اش کرد!!!

آزاده از کلبه ي عشق

سميه يه سوال :گفتی بودا بر مادرش ۵ تا تاثير داشته٬ بعد گفتی که مادر بودا يک هفته بعد تولدش فوت می کنه٬پس چه جوری اين ۵ تا اثرو رو مادرش داشته؟شايد منظور دوران بارداری مادرشه٬آره؟

دختربارانی

بله آزی جونم.مادرش در دوران بارداری زن پارسايی شد..البته قبلش هم قطعن آدم بدی نبوده که شده مادر بودا اما به هر حال در دوران بارداری بودا روش تاثير گذاشته بوده

آزاده از کلبه ي عشق

بودا با ديدن نشانه های کوچکی از پيری و بيماری و مرگ رهسپار مسير دشوار بودا شدن می شود!!!چقدر برخی از آدم ها بزرگند!!!

مهنا

اين اصطلاحات و بحثهايی که گاهداری ميبينی و ميشنوی توی روزنامه ها و سايتها همين چيزاست. چيزايی مثل سکولاريزم .. تکثر گرايی ،اومانيزم ،مارتين لوتر ../ بين ايرانيها از قديم بوده اين حرفها.مثلا امام غزالی و ابن سينا به خون هم تشنه بودن سر همين حرفها. اما به شکل جديد و با اين اصطلاحات امروزی از زمان اواخر قاجاريه شروع شد . با رفتن عده ای با سواد به اروپا و برگشتنشون به ايران.منظورم همين بحثها و انديشه هاست در مورد دين ، خدا ، اسلام ، مذهب ،‌بودا ، زرتشت ، انسان ، بشر ، روح ، ماده و معنا و ...سعادت و خوشبختی .. حقیقت/ اينارو به اين خاطر گفتم که بدونی تو اولين نفر و اولين کاشف نيستي و بودا و مسلکش ، يگانه شخصيت و تنها مسلکی نيستن که چنين اثری روی آدم ميذارن و توجه آدم رو جلب ميکنن. ممکنه تو يه روز به طور اتفاقی مثلا مانی رو بخونی يا همین نيچه رو و حیرت کنی که خدايا اينا که همون حرف دل من رو زدن! و چقدر حرفاشون درسته./ يه توضيح در مورد نشخوار کردن:تو وقتی حجمی از مطالب و باورها رو دریافت میکنی و قورت میدی، فوری نفرست تو قسمت هضم شده ها! شب قبل از خواب يکی يکی هر نکته رو بيار بالا و خوب بجو و بهش فکر کن.(نمايش نده)

مهنا

به خدا دوست ندارم مثل يه آدم که ادای معلما رو در مياره حرف بزنم..شرمنده ام .. ببخشيد./ يه کتاب رو ميشه توی يه هفته خوند اما حرفهای توش رو نميشه توی يه هفته تبديل کرد به باور و يقين. يکی دو ماه و حتی بيشتر طول ميکشه اين عمل شبيه به نشخوار.منظورم اين بود که همين حالتی که الان داری رو بيشتر بهش فرصت بده . يعنی هر نکته و هر قانون که توی کتاب بهش برخوردی رو هی بهش فکر کن .. بارها و بارها .. اينطور شدی ديگه تاحالا صدبار؟ حتی بعد از ديدن يه فيلم هم آدم اينطور ميشه و در شرايط مختلف روزمره ياد يکی از نکات می افته.نشخوار يعنی همين./ يه روز تو عاشق خدا ميشی و براش از شوق گريه ميکنی.(نمايش نديد)

دختربارانی

مهنا جان جديدن کتابی از بودا نخوندم..چيزی که دارم می نويسم حداقل ۷ ۸ سالی ميشه که تو ذهنم چرخ ميزنه و هی من نشخوارش کردم و نشخوارش کردم.......در واقع من اصلن کتاب مذهبی نمی خونم..نميچه اومانيسم و زرتشت..غيره غيره غيره!!من فقط کتاب علمی تخيلی و فانتزی می خونم!چرا؟چون حال ميده!گاهی هم اسطوره ای چيزی مثل ايلياد و اديسه و بهشت گمشده..گه گاهی هم اگه يه اثر کلاسيک خيلی برتر و خفن باشه..اين جديدن ها هم آثار پست مدرن مثل براتيگان..ولی مذهبی و فلسفی نوچ!من مذهب و فلسفه ام رو از راه حس کردن و تجربه کردن کسب می کنم..دوست ندارم چيزهايی که ديگران نوشتن روم تاثير بذاره..نه که هيچی از بودا نخونده باشم...خوندم و شنيدم ولی رفتم دنبالش که حسش کنم باور کن.. در مورد کتاب هم علمی تخيلی بخون!از همه چی بيشتر حال ميده! :دی!!!

ديرگاه

۱. سلام. ۲. می بينم که اون روح سرکش داره کم کم از دست اين جماعت غريب سرخورده می شه. يک روح سرکش تسليم نمی شه. اگه تسليم شضشرايط شدی لطفن عنوان وبلاگتون رو اون وقت عوض بفرماييد. ۳. از عشق گفتن ابتذال است؟ اصلن اين باور نکن. مگر روييدن گل به شاخه پس از هزاران سال ابتذال است؟ مگر رابطه ی انسان و پيوند انسان-مهر-انسان ابتذال است؟ حتی از عشق گفتن سرآمد تمام گفته های جهان است. اگر چه دوستان گلايه می کنند و به حق است که از ديد خود به جهان نگاه نمی کنی. اين عيب است. اين تکرار بی-هوده ی ديگران است. بی آن که چيزی مهم و اصيل از خود به جای گذاشته باشی. ۴. ايمان به کار از خود کار گاهی مهم تر است. ۵. به احترام سرکش روح ات ديگران را آن چنانی و آن اندازه که هستند بپذير نه کمتر که غرور از جهان جدات کند و نه بيشتر که به مسخ ات بينجامد. ۶. ببخشيد. من اومدم يه سوال بپرسم ولی متن شما رو که خوندم همه از يادم رفت. لطف می کنی به من بگی معنی (کارما) چی ميشه دقيقن؟ ۷. ممنون ميشم. تا بعد