یک جور سفرنامه از کوه‌نوردی!

خب تقصیر منه که اینقدر بد شانسم
اما در اصل تقصیر آرش می‌شه، که اینقدر از لذت و هیجان و باحالی کوه‌نوردی در شب تعریف کرده.
اینقدر گفت که من با این شانس گندم، تصمیم گرفتم یک روز عصر(یعنی دیروز) راه بیافتیم بریم بالا و مثلن ساعت ده یازده برگردیم پایین.

حالا که دارم می‌نویسم، وقتی بهش فکر می‌کنم شبیه به یک خاطره‌ی جالب از یک کوه‌نوری هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد. اما دیروز در حالیکه رعد و برق در فواصل نزدیکمان می‌غرید و باد داشت از جا می کندمان و قطرات باران را عین خنجر به سر و صورتمان می کوبید، اصلن قشنگ یا هیجان انگیز به نظر نمی‌رسید!


ماجرا اینطوری شروع شد که ساعت 3 باران گرفت. خیلی هم شدید. ولی بعد قطع شد و یک باریکه‌ای از آسمان و نور خورشید هم معلوم بود. اینطوری شد که تصمیم گرفتیم، به رفتن ادامه بدهیم-مقصد هم در ابتدا ایستگاه پنج کوه نوردی توچال بود، از مسیر بام تهران-
بعد که بالاتر رفتیم، دوباره باران گرفت و نسبتن هم شدید بود. کمی بعد، باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. آنقدر شدید بود که قدرت داشت آدم را تکان بدهد. باور کنید اگر یک موجود تیتیش و نازک و نارنجی بودم حتا می‌شد که باد پرتم کند پایین.
کمی بعد، گل بود و به سبزه نیز آراسته شد، به این صورت که رعد و برق هم شروع به درخشید و غریدن کرد! این یکی دیگر اصلن شوخی سرش نمی‌شد. فکر کردم همین دو ماه پیش یکی از کارکنان اداره‌ی که در آن کار می کنم، بر اثر اصابت رعد و برق جانش را از دست داده و بعد فکر کردم تازه او روی زمین بوده، نه این بالا روی کوه و بی هیچ محافظی.
خلاصه اینجا بود که فهمیدم، چطوری می‌شود آدم توی کوه یخ بزند. هر کدام از اعضای گروه دیوانگان-که ما باشیم- نهایتن یک سوییت شرت به همراه داشتند.

در این نقطه، صحنه را تصور کنید: باد شدید می‌وزد، باران شدید فرو می‌ریزد و رعد و برق همینطور دور و برمان می غرد، من یاد قولی افتادم که به مامانم داده بودم. قول داده بودم که راه اصلن خطرناک نیست و هیچ طوری نمی‌شود و تا نیمه شب برگشتم خانه. فکر کردم بیچاره مادرم چه گناهی کرده که من ابله دخترش هستم. خلاصه در حالیکه به زمین و زمان فحش‌های نسبتن رکیک می‌دادم و به شدت از شرایط و شانس بدم شاکی شده بودم، بنا را گذاشتم به اعتراض و خواهش کردم برگردیم.

دوستان معتقد بودند به خاطر رعد و برق بهتر است ادامه بدهیم تا به پناه‌گاه ایستگاه دو برسیم-چندان راهی هم نمانده بود انصافن- اما من معتقد بودم همان راه را به طرف پایین برویم، عاقلانه تر است. در این نقطه، یک زن و شوهر مسن و قهرمان از وسط راه پیدایشان شد، و ما را تشویق به ادامه‌ی صعود کردند.
معلوم می‌شود فقط جوانان نیستندکه ابله هستند!:دییی

و ما هم در همان شرایط وحشتناک به راه ادامه دادیم. دیگه راست راستی اشکم در آمده بوده. داشتم گریه می کردم و از شدت حرص و عصبانیت دیوانه می‌شدم. فکر می‌کردم، من یکبار دلم خواست این صعود در شب را تجربه کنم و آنهم اینطوری شد. من اشک می‌ریختم و خوشبختانه باد وباران و سیاهی شب نمی‌گذاشت کسی بفهمد-شاید هم فهمیدند-
بالاخره به پناه گاه رسیدیم و آن تو آنقدر سرد بود که فهمیدیم اگر هم به فرض محال می خواستیم شب اینجا بمانیم، فرقی نمی‌کرد و یخ می‌زدیم!

بالاخره سفر مطبوع رو به پایین را شروع کردیم، در حالیکه دیگر متوجه باران نبودیم. آنقدر خیس شده بودیم که دیگر حسش نمی‌کردیم. شما فرض کنید با لباس‌هایتان شیرجه بزنید توی استخر و یک نیم ساعتی آن تو بمانید، بعد بیایید بیرون و زیر باد و باران شدید راه بروید.

یادم نمی‌آید اینقدر در زندگی سردم شده باشد. اینقدر دندان‌هایم به شدت به هم خورده باشند. از خودم می‌پرسیدم، ممکن است مغزم یخ ببند یا نه؟ اما آرش می گفت، سی پی یو تا وقتی روی مین برد باشد و در حال کار کردن باشد، متوقف نمی‌شود! خب لابد راست می‌گفت دیگه!

و بالاخره ما رسیدیم پایین و من سوار آژانس شدم و آمدم خانه. وقتی رسیدم، آنقدر حالم بد بود که نفهمیدم موبایلم افتاده توی ماشین و هر قدر سعی کردم شماره‌ام را بگیرم فقط می‌گفت:
برقراری تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی‌باشد.
فکر کردم هر نامردی که برداشته سریع سیم کارت را مرخص کرده. و اینطوری فکر کردم بدشانسی های یک روز به نحو احسن تمام شده!

تا اینکه امروز صبح راننده‌ی آژانس زنگ زد و گفت گوشی من را زیر صندلی ماشینش پیدا کرده.!!!!
زیر صندلی ماشینش عجب نقطه‌ی کوری بود ها!


* * *

یکی از بهترین مناظری که تا به حال توی عمرم دیده ام، تماشا کردن باران از بالا بود.
دیروز این منظره را برای اولین بار دیدم.
شما بالای شهر هستین و باران را به شکل یک جریان خاکستری عمودی می‌بینید که از ابر تا روی شهر کشیده شده. اول یک جریان ثابت به نظر می‌رسد، انگار که ابر در حال فرو ریختن به سمت پایین باشد، بعد که خوب نگاه کنید، متوجه حرکت آن جریان هم می‌شوید.
جدن معرکه است! شاید دیدن همین یک منظره، به تمام آن رنج و مصیبت و بدبختی بیارزد!! شاید!!
داشتم فکر می‌کردم، اگر زودتر راه افتاده بودیم و بالاتر رفته بودیم، با توجه به اینکه هیچ‌نوع امکانات واقعی کوه نوردی نداشتیم،‌ درصدبالایی احتمال داشت که کلکمان کنده شود!!!
:دیی

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده از کلبه ی عشق

تو اون تاريکی فکر می کردم اونجا آخر دنياست.منم که ۱۲ سالم بود.اون موقع هم که موبايل نبود٬ ميدونستم الان همه دارن در به در دنبال ما می گردن...همون موقع يه ماشين از ته کوچه وارد کوچه شد.انگار فرشته بود و خدا رسوندش.با تمام توانم شروع کردم به رکاب زدن و پشت ماشينه حرکت کردم.از جلوی پسرها که رد شديم طوری که فکر کنن اون ماشينه بابايه ماست به ماشينيه گفتم:بابا يواش برو تا ما جا نمونيم(حالا اصلا رانندهه صدای ما رو نمی شنيد)...همين طوری پا زدم.کوچه ها خلوت بود.خيلی ترسناک بود.همش پشت سرمو نگاه می کردم می ترسيدم که اون پسرا پشت سرمون بيان.خلاصه وقتی وارد کوچمون شدم.دنيا رو بهم دادن.ساعت يک ربع به ۱۰ بود.بابامو و داييم رفته بودن دنبال ما.کلی دعوامون کردن.اما من و شیوا هيچ وقت جريان اون کوچه و اون پسرارو بهشون نگفتيم

آزاده از کلبه ی عشق

می خوام يکی ديگه هم برات بتعريفم اما تاييدش نکن فقط ماله خودته:خرداد ۸۴ من با يکی از بچه های وبلاگی به اسم علی آشنا شدم.برای من يه دوستی بود از جنس دوستی که با دوستای دخترم دارم نه بيشتر اما ديدم علی قضيه رو خيلی جدی گرفته.۲سال و نيم هم از من کوچيکتر بود.ديدم بايد حاليش کنم.بهش گفتم.اما اون بی خيال نمی شد.باورت نيمشه ۶۰ بار براش جلسه توجيهی گذاشتم که ما فقط دوستيم علی.نمی دونستم با چه زبونی بهش بگم بابا من نمی خوام با کسی که ازم کوچيکتره تریپ احساسی داشته باشم.توی دانشگاه خودمونم بود.خلاصه شد آبان ۸۴ که در مسير برگشت به خونمون تو راه تصادفا ديدمش.مقصد هر دومون متروی کرج بود که اون از اونجا بره تهران و منم یه ماشین سوار شمو برم خونه.دوباره بحثو شروع کرد.کلافه شده بودم اما اصلا هم دلم نمی اومد باهاش بد حرف بزنم.رسيديم به مترو.ساعت ۷ شب و هوا تاريک بود.گفت ازاده فقط چند دقيقه ی ديگه هم گوش کن به حرفام .گفتم باشه.محوطه ی جلوی مترو کرج رو که ديدی.ما يه گوشه ای تو اون محوطه تمرگيديم.من احمقم اصلا حواسم نبود که اونجا خلوته و امکان داره گير بدن.ما در حاليکه بينمون ۲۰-۳۰ سانت هم فاصله بود نشسته بوديم...

آزاده از کلبه ی عشق

يهو من يه شبه کلاه به سر و بی سيم به دست رو ديدم که داشت به سمتمون می اومد.وای سميه دنيا تو سرم خراب شد اما فرصتی واسه جیم شدن نبود.وقتی نزديک شد قيافش شکل صدام بود.گفت اينجا چکار می کنيد؟گفتم صحبت می کرديم هم دانشگاهی هستيم.گفت:جدا؟پاشيد ببينم.يه ايستگاه ۱۱۰ جلو مترو هست مارو برد اونجا اونم با يه مامور(فکر کنننننننننن)اونجا بد گير داد.حالا از ما اصرار و التماس که تو رو خدا بزار بريم بابا ما حرف می زديم خودتون دیدید که بينمونم فاصله بود.اما الکی الکی گير داده بود.علی که ديگه داشت گريه اش می گرفت.بنده خدا به پليسه می گفت:بگذاريد ايشون بره و منو نگه داريد اما اصلا از اونجايی که شانس من خيلی تخمی-ک...ری بود الکی الکی گير داده بود به ما.منو علی با پليسه تو اتاقک ۱۱۰ بوديم.يه سربازم جلو در ايستاده بودو درم بسته بود.ساعت نزديک ۸ بود خيلی ديرم شده بود.گفت الان زنگ می زنم از کميته ی چمی دونم مبارزه با مفسدين نيرو بفرستن و ببرنتون

آزاده از کلبه ی عشق

خودمو مچاله کرده بودم تو ماشين از ترس از لرز از همه چيز...بدبختی جلوی ۱۱۰ که ماشين باید از اونجا رد می شد هم حسابی ترافيک بود چون اونجا جلوی متروئه و همه مسافرا برای اينکه سوار ماشين بشن اونجا وای ميستن..ديدم بين مسافرا دو تا سرباز ايستادند...سکته کردم با خودم گفتم لابد دارن تو ماشينارو می گردن تا منو پيدا کنن(بازم انگار آدم کشته بودم)..اما بعد فهميدم که اون بيچاره ها مسافر بودن و می خواستن سوار ماشين شن...سميه اونروز تا حد مرگ به من استرس وارد شد...حالا هم نگران علی بودم هم می ترسيدم بهش زنگ بزنم.گوشيش هم که نمی گرفت..آخر خودش زنگ زد.با نگرانی گفتم کجايی؟گفت ((تو ماشين.. دارن منو می برن کلانتری.حالا آدرس تو رو از من می خوان.)).اين آخرين شوک بود ديگه می خواستم بميرم که علی گفت:((شوخی کردم الان منو ول کردن.اما دمت گرم دختر عينه اين فيلما فرار کردی.تو که فرار کردی من فقط دعا می کردم که نگيرنت.پليسه گفت شانس اورد که نگرفتمش وگرنه اگه می گرفتمش دمار از روزگارش در می آوردم))خلاصه سميه جونم بعد از اين موضوع هم علی باز حرفای خودشو می زد.يه سه ۴ ماهی طول کشيد تا بی خيال ما شد...

آزاده از کلبه ی عشق

از پشت سرم شنيدم که گفت بريد دنبالش..اومدن دنبالم..اما من فقط خدا رو صدا می کردم و از بين ماشينا می دويدم..وای سميه چه لحظات وحشتناکی بود.اگه در حين فرار می گرفتنم بيچاره می شدم.دويدم دويدم دويدم دويدم..يه مسافت طولانی رو فقط دويدم..بدون اينکه جرات کنم پشت سرمو نگاه کنم..پشت يه ديوار ایستادم و آروم سرمو برگردوندم تا پشت سرمو ببينم.نبـــــــــــودن.از بس دويده بودم نفسم بند اومده بود.هوا هم که سرد بود.حسابی ام ترسيده بودم.هنوزم می ترسيدم که نکنه يهو بيان.سوييت شرت کرمم رو در اوردمو گذاشتم تو کيفم که نکنه از روی لباسم منو پيدا کنن(حالا انگاری آدم کشته بودم)..تو اون سرما سوئيت شرتمو درآوردم هنوز نفس نفس می زدم.رفتم کنار اتوبان با بدبختی يه ماشين گير اوردم.حالا بدبختی اصلی اين بود که ماشين بايد از جلوی همون ۱۱۰ رد می شد.چون مسيره ديگه ای نبود...داشتم دق می کردم...

آزاده از کلبه ی عشق

داشتم به اين فکر می کردم که اگه کار به اونجا ها برسه بيچاره می شم...خبرش به دانشگاه که برسه ديگه بيچاره تر می شم...چون ۴ تا هم می زارن روشو فردا همين دو کلمه حرف زدن می شه برام مصيبت.رفتم به طرف در.سربازه لای در ايستاده بود بهش گفتم تو رو خدا به ايشون بگيد ولمون کنه.يه مامور ديگه هم جلو در بود که ظاهرا يکم بهتر از اون صدامه بود.به اونم التماس کردم.اما انگارکه بخواد منو خر کنه گفت نگران نباش حالا بزار از کميته بيان.بريد اونجا ٬چيزی نباشه ولتون می کنن.سميه اینو که گفت من ديگه دیوانه شدم و زدم سيم آخر..انگاری اصلا خدا بهم يه نيروی عجیب داد..سربازرو هل دادم تا از جلو در بره کنار.ايستگاه پليس دقيقا کنار اتوبانه.ار روی گارد ريل ها پريدم و رفتم لای ماشينا.اصلا برام مهم نبود که اگه ماشين بهم بخوره مخم می ترکه فقط می خواستم فرار کنم...

آزاده از کلبه ی عشق

هيچ وقت اونروز وحشتناکو فراموش نمی کنم...خدا خيلی کمکم کرد...فکر کنننننننننننن فرار از دست پليس و پريدن لای ماشين ها اونم تو اتوباننننننننننننننن................وووووااااااااااااااااييييييييی هنوزم يادم می افته به عقل خودم شک می کنم..اما پيش خودمون بمونه از یادآوریه کاريم که کردم حال هم می کنم...هيچ وقت جريان اونروزو تو خونه نگفتم اما جريان شجاعت اين حماقت بزرگو واسه دوستام با افتخار تعريف کردم

آزاده از کلبه ی عشق

وای چقدر حرف زدم..می دونی چند ساعته تو خونتم...چون طولانی بود تو ورد نوشتم بعد کپی پيست کردم اينجا..نميدونم اصلا ترتيب کامنتارو درست کپی کردم یا نه..اما فکر کنم اره..اون خاطره اولی رو تائيد کن...اما اين دومی فقط ماله سميه جونمه تو نخونيش ها حالا خدا وکيلی بگو حق دارم دلم برای مامان بابام بسوزه که منه ابله دخترشونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه خدايی جون آزی جواب اين سوالمو بده

ن. باور

سلام درسته که خطرناک بوده ولی هر چه بوده خاطره اش برای سالیان سال در ذهن میمونه. نوشتی pathetic life اما شاید هنوز زندگی کسان دیگر را ندیدی. این به این معنی نیست که شکرگذار این زندگی باشی, ولی همیشه میشه زندگی را تغییر داد. شاید You are not strong enough yet, but you can be. باور کن شعار نیست مواظب خودت باش دختر مهر و محبت عید بر شما مبارک باد.

یک دوست

خیلی سلام چه قلم گرمی دارید .لطفا نوشته های خود را برایم ارسال فرمائید.