عاشقانه..

سلام..اين متنی که ميبينيد به قول يکی از برادران وبلاگ نويس! هيچ تارگت خاصی نداره..فرض کنيد يک عاشقانه برای عشق هرگز نداشته ام...فرض کنيد خواستم عاشقانه نوشتن را هم تجربه کنم..قلمه ديگه!!!بايد همه مدله بنويسه...

 

من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم...

همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود..

خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی..هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم..انصاف نيست

خسته شدم بس که نامت را در هزار توی ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجون قصه ها ؛ مجنون تو شده...چه اشکال دارد..بگذار يک بار هم ليلا مجنون شود..من که هميشه سنت شکستم اين کی هم روی بقيه...

 اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا..تا آخر من ..

حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم..عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند..اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم....

ميدانم بيهوده ميگويم..ميروم..تا آخرش....

 

/ 45 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فانوس خانوم ...

سلام عزيزم چطوری؟؟؟ خيلی زيبا بود..زيبا و متفاوت..حالا نميشه اسم اين برادر بلاگ نويس رو بگی تا ببينيم ميشناسيمش يا نه... آخه اين برادر با اين نوشتنشون نشون دادن که خيلی به نوشتن ماهرن و دست به قلمشون خوبه...... راستی خانومی بيا اينجا من ديگه اينجا هستم:www.soko0t.persianblog.ir

محمد

بازم سلام. اينقدر نوشته بالای وبلاگت قشنگ بود که حيفم اومد برا خودم يادداشت نکنم. شاد باشی

rainygil

آنقدر تلخم و آنقدر غمگين نوشته ام که نوشته هايم به پوچ گرايان و شيطان پرستان بيشتر شباهت دارد تا من معتقد به روح جهان..زمانی را که به عزيزی روحيه ميدادم وميگفتم با روح جهان سخن بگو از ياد برده ام..هر چه گوشه های ذهنم راکاويدم که بتوانم نقطه ای رنگی و شاد پيدا کنم تا از آن بنويسم پيدا نشد که نشد..همه اش تلخی و سياهی است....زندگی جاده خاکستری رنگ طولانی است که بايد بروم بی آنکه حتی اميد اين باشد که اين رنگ خاکستری برود..تنها با رازهايی که حتی در خلوت خويشتن جرات نميکنم به خود بگويم....تنهای تنها...

iris

به يکی از دوستام که اکثرا غمگين بود ( اگه خوشحال بود خودش میگفت الکیه و حفظ ظاهر میکنه ) بعد از اينکه کلی باهاش حرف زدم و اونم طبق معمول حوصله بحث نداشت ( البته من اسم اون حرفهارو نميذارم بحث ) وقتی بهش گفتم من دوست ندارم تو اينجوری باشی ( منظورم ناراحت بودن و حوصله نداشتن بود ) بهم گفت : به تو هيچ ربطی نداره که من چه‌جوريم ... :))))))) به همين راحتی به کسی که دوستش داشت این حرف‌رو زد شايدم راحت‌تر .... منم ديگه بی‌خيال موج مثبت فرستادن شدم...موفق باشی.

رهگذر

کاشکی دنیا آنقدر پاک بود که برای نفس کشیدن دیگه احتیاج به هوا نبود. کاشکی اونقدر همدیگرو دوست داشتیم که نیازی به دوست داشتن نبود. کاشکی اونقدر به هم فکر می کردیم که دیگه نیازی به نگران بودن نبود. کاشکی اونقدر عاشق بودیم که برای عاشق بودن نیازی به دیدن نبود. کاشکی اونقدر می فهمیدیم که برای فهمیدن نیازی به گفتن نبود. کاشکی اونقدر شجاع بودیم که برای گفتن نیازی به ترسیدن نبود. کاشکی اونقدر می تونستیم که برای تونستن دیگه دیر نبود. کاشکی اونقدر خوب بودیم که برای خوب بودن نیازی به خوب بودن نبود..

arsam

به ما هم سر بزن. توی سايت کارت دارم.

farzaneh

با سلام خدمتbluestar.اولين باريه که بهتون سر ميزنم.همه مطلابت رو از اول تا آخر خوندم.....معلومه که اهل دل و شوخی و جدی و .....هستی.....خوب اين خيلی خوبه...نوشته های خوب و فوق العاده ای داری...انشاءالله که موفق باشی...فقط يه سوال؟آبيته نه؟؟؟؟؟؟فقط آبی.........خوش باشيد......

خانوم گل

سلام عزيزم..مطلب سولاريس رو هم خوندم ماه بود..حرف نداشت... بازم ميشه از اين کتاب بنويسی و مطالب خوشملشو بيان کنی؟؟؟؟ من که خيلی خوشم اومد.... زاستی من آپم و منتظرت ....