دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ميخواند

روياهايش را آسمان پر ستاره نديده ميگيرد

و هر دانه برفی به اشکی نريخته ميماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

اعتراف به عشقهای نهان...

چند وقت پيش عهد کرده بودم که ديگه شک نکنم..به خدا و به خوبی روح جهان ..باورم بود که روح جهان ذاتش همه خوبی..و خوبی را بيجواب نميذاره..

باورم بود که انعکاس اعمال خودمونه که بهمون برميگرده..با خودم فکر کردم اگه هر بلايی به سرم اومده حتما آدم خوبی نبودم..حتما لايق مجازات بودم ..اما اينبار هر چه فکر ميکنم دليلی برای اينهمه درد و دلتنگی نميبينم..و باز شک کردم که شايد کار جهان آنقدرها هم معنوی و با حساب کتاب نيست..باز شک کردم

و شک بر شانه های خميده ام جايگزين سنگينی توانمند بالی شد

که ديگر بارش به پرواز احساس نيازی نبود..

و بر آسمان بی خدا و بی فرشته گريستم..ديشب تنهای تنها ..بی هيچ خدای و بی هيچ فرشته ای در کنارم گريه کردم...ديشب دير وقت شب من تنهای تنها...راستی چرا تو شعرها اومده يه مرد عاشق با چشم گريون..ولی نيومده يه زن عاشق با چشم گريون..ببينم تو فرهنگ ما عاشقی هم مال مرداست؟؟

ديشب تنهای تنها از پنجره بيرون را نگاه کردم..حتی به ستاره ها هم نگاه نکردم.ستاره ها رو هميشه مظهر قدرت و شوکت روح جهان ميدونستم ديشب جهان هم خالی از روح بود..حتی خفاشی که زير پنجرم زندگی ميکنه پرواز نميکرد..ديشب آسمان خالی را گريه کردم...ديشب اين انکار ..سنگين و دردناک را گريه کردم ...

من ناشکر نبوده ام ..هنوزم شادم از اينکه ميتونم غمگين باشم..آدمايی هستن که هرگز دردی را حس نميکنند..باور ندارم که ما به دنيا ميآيم که شاد زندگی کنيم..مگه ميشه تو اين دنيا شاد و بی غم بود؟؟ميشه به شرط اينکه چشم و دل را با هم ببندی...و نيبينی و ندونی و غمت نگيره..من عاشق درد و غم نيستم اما چه کنم با اينهمه سياهی و تنهايی چطور شاد باشم؟؟

که ميگويد جهان اين چنين زيباست

جهانی اين چنين رسوا کجا شايسته روياست؟؟

سوالی مانده بر لبها که میپرسم من از دنيا

به تکرار غم نيما کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را

من عاشق درد و زجر کشيدن نيستم..اما من هنوز آدمم..هنوز درد ديگران درد منه..هنوز عاشقم..هنوز ميبينم..هنوز خوشحالم که آدمم...و روزی شادی را خواهم يافت..نه درأسوده و بی غم از غم ديگران زيستن...شادی را در لمس روح جهان خواهم يافت...

هنوز توی اين شب تيره اميد شاد بودن هست...شايد اگر غمی چنين سنگين به دلم نبود..شاد تر زندگی ميکردم وکمتر سياهی ميديم..اما اخر چگونه بگويم آن ناگقته را؟؟؟

خدای را ناخدای من مسجد من کجاست؟

با دستها عاشقت مرا انجا مزاری بنا کن

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كرگدن

ملکوت حضور خالص عشق است. پاينده باشی.

fafa

سلام می دونم که بهتر هیچی نگم اما مطمئنم که هر چیزی که برامون یش میاد تاثیر مستقیم کارهامون نیست......این رو باور دارم که خدا تمام این سختی ها رو : تمام تنهاییهای تو و همه رو میبینه و نمی ذاره که همیشه اینجور بمونه....بهت قول میدم. راستی بذار برات بگم : عاشق شدن یه تجربهاست...یه موهبته... موهبتی که شاید هر کسی لیاقت نداشته باشه بهش برسه ..س ازش استفاده کن .می دونم که بهای سنگینی داری براش می ردازی اما چند وقت دیگه( که البته جخیلی زود نخواهد بود ) خواهی فهمید که تجربه خوبی بدست آوردی..... راستی می خواستم بهت بگم آخر شهریور باید در جشن شادی کسی که دوستش داشتم شرکت کنم...شاید سخت باشه اما خوشحالم که حالم خوبه....می دونم که چیزی رو از ذست ندادم بلکه بدست آوردم. مواظب خودت باش.

rainygirl

خوب فافا جون من کم کم دارم مطمئن ميشم که خدا اصلا کاری به کار ما نداره..به قول يکی ازرفقا..از دست ما خسته شده رفته يه سياره ديگه يه زمين ديگه داره ميسازه... يا چه ميدونم شايد اصلا بنا نبوده که کمک کنه..حتما ميخواسته..ما خودمون هر جور خواستيم زندگی کنيم..که اينم دور از انصاف که البته همونطور که ميبين نظام جهان خيلی دور از انصاف...

kasra

من وآوای گرمت را شنودن .. بدین آواز غم دل را زدودن .. از اول کار من دلداگی بود .. ولیکن ، شیوه تو دل ربودن ..

fafa

نه من می دونم که خدای ما همین نزدیکیهاست ..در کنارمونه و داره ما رو همراهی میکنه..شاید هر چند وقت یکبار بذاره به حال خودمون باشیم اما فراموشمون نمی کنه..همیشه هست کافیه صداش کنی....

rainygirl

سلام حالا کجاشو ديدی؟؟ ديشب من و بهاره به اين نتيجه رسيديم که اصلا خدا وجود نداره!!!و تصميم گرفتيم ديگه دلمونو خوش نکنيم الکی!!!

محیا

سلام دوست من...چقدر حرفهای من و تو به هم نزديک بود...اما ميدونی هيچ وقت نبايد از رحمت خدا نا اميد شد...بالاخره يه روزی،و يه جايی که انتظارش رو نداری غافلگيرت ميکنه......از آشناييت خوشحال شدم .بازم پيشم بيا.

مهشيد

پس چرا لینکت رو به من ندادی ؟!

مهشید ِ‌ شهید

عزیزم متنت مثل همیشه به دلم نشست !..!

مهشید

باورم بود که انعکاس اعمال خودمونه که بهمون برميگرده..با خودم فکر کردم اگه هر بلايی به سرم اومده حتما آدم خوبی نبودم..حتما لايق مجازات بودم ..اما اينبار هر چه فکر ميکنم دليلی برای اينهمه درد و دلتنگی نميبينم..و باز شک کردم که شايد کار جهان آنقدرها هم معنوی و با حساب کتاب نيست..باز شک کردم این همون قضیه ی تناسخ بود دیگه ؟! نه؟!‌ما قبلا یه غلطی کردیم والا تو این دنیا که خوب بودیم /