بارانِ ابدی

اوایلِ هزاره‌ی دوم بعد از مصلوب شدنِ خداوندگارمان بود که آسمان باریدن آغاز کرد.

ابرها تمام پهنه‌ی آسمان را پوشاندند و باریدند و باریدند و باریدند...

و  این گونه بود که دو هزاره آسمان‌ها باریدند. دیگر آن زمینِ شوم نور و روشنایی به خود ندید. دیگر بلبلی روی شاخساری نخواند، نه پاییزی آمد و نه بهار، فقط ابر بود و باران.

دوهزارسال آسمان‌ها گریستند. بارانِ ابدی بر آن خاکِ نفرین شده بارید و بارید. تمام سازه‌های دستِ بشر پوسیدند و آب شدند و به جویبارهای فراموشی سپرده شدند. تمامِ آلودگی‌های جو همراهِ قطراتِ باران فروریختند و تجزیه شدند. آسمان‌ها از پلیدی‌های نوعِ بشر پاکیزه شدند.

بارانِ ابدی همچنان می‌بارید...

*  *  *

در پانصدمین سال از هزاره‌ی دوم بعد از باران بود که دیدمش،  سه‌هزار و پانصد سال از زمانی که خداوندگارمان روی تپه‌ی جلجتا تک و تنها بالای صلیب رفت، می‌گذشت. چیزِ زیادی برای تعریف کردن از چهره‌اش وجود نداشت. سر و رویش را خزه گرفته بود. حالا همه‌مان همین شکلی هستیم. به جای مو و مژه و ریش و ...خزه داریم. زیرِ بارانِ ابدی اوضاع این طوریست دیگر.

کافیست پنج دقیقه زیر باران بایستی، تا شروع کنی به جوانه زدن و خزه و برگ از سر و رویت آویزان شود. ما هم که به هرحال همیشه زیرباران هستیم. نه که سرپناهی وجود داشته باشد و ما از آن احتراز کنیم، بلکه ما مجبوریم.

ما زائر هستیم. همیشه و همیشه در حال راه رفتن زیرِ بارانِ ابدی. حالا روی سیاره چیزی نمانده به جز گیاه و درخت و برگ و خزه. اوائل باران زجرمان می‌داد و دنبال سرپناه بودیم. زمین‌ را می‌کنیدم، آزمایشگاه‌های زیرزمینی و پناه‌گاه‌های پنهانی را می‌جستیم تا در آن‌ها پنهان شویم، ولی خیلی زود فهمیدیم فایده ندارد. گریزی از باران نیست.

پس چترها را بستیم و زیر باران به راه افتادیم. افسانه‌ها می‌گویند خداوندگارمان قرار است بار دیگر میانِ ما ظهور کند و روی صلیب برود تا باران بند بیاید. حالا هزار و پانصد سال است دوره افتایدم و خداوندگارمان را می‌جوییم.

باری، پانصدمین سال از هزاره‌ی دومِ باران بود که دیدمش. خیس از آوارِ باران و اندوهِ سالیان در چشمانش.

زائر نبود، اما زیرِ آوارِ باران کاری نداشت جز قدم زدن. شولای باران در برش گرفته بود و خزه‌های سبز از سرش تا زیر پایش در اهتزاز بودند. اندوهِ سالیانِ باران را به دوش می‌کشید.

از من پرسید: «آیا بالاخره دوباره روز خواهد شد؟»

پاسخ دادم: «پناه بر خدا، مگر همیشه دوباره از نو روشن نمی‌شود؟»

...

پ.ن. این مطلبِ در نهایتِ دلتنگی و اندوه نوشته شده.

پ.ن.2 قسمتِ ایتالیک برگرفته از وبلاگِ شاپرکه که تا حدی الهام بخشِ این نوشته بود.

پ.ن.3 ایده‌ی بارانِ ابدی مربوط می‌شه به داستانی با همین نام از ری بردبری که در مجموعه‌‌ی مردِ مصور منتشر شده.

 

/ 13 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fafa

به چه فانتزی واقعی نوشتی....باران ابدی......

آرمان

عجب لذتی بردم موقع خوندنش. آفرین.

voltan

سلام داشتم در مورد استاروارز سرچ میکردم وبلاگ شما رو پیدا کردم ! خیلی با اون پسته حال کردم ! یعنی خیلی [نیشخند] این پست آخریتون هم جالب بود . نمیدونم چرا منو یاد کتاب مرشد مارگاریتا میندازه

آزاده نوروزی

ما زائر هستیم. همیشه و همیشه در حال راه رفتن زیرِ بارانِ ابدی... حال کردم دختر!

آزاده نوروزی

راستی بابت آهنگ Harem ممنون[ماچ]

دختربارانی

ترنج جان سلام و ممنون. لینک که نذاشتی از خودت! این افسانه‌ای که نوشتی رو نخونده بودم تا حالا، اینه که منم نمی‌دونم کدوم دو رب‌النوع بودند. این داستان ولی همون‌طور که گفتم اساسش داستانِ باران ابدی از بردبریه که تو مجموعه‌ی مرد مصور چاپ هم شده. ستینگش شبیه به همینه، ولی پلاتش چیز دیگه است.

دختربارانی

ولتان جان به شما هم سلام و از شما هم تشکر. من عشقِ استاروارز و ذوبِ در استاروارزم! همه می‌دونن. خصوصن که من وقتی استاروارز دیدم که هنوز اپیزود یک نداشت و من اپیزودِ چهار و پنج و شش رو اول دیدم. یعنی که من خیلی قدیمی و خفن و استاروارز بازم دیگه! وبلاگِ شما رو هم سر زدم، احالا سر فرصصت بیشتر میام.

آزاده از کلبه ی ویوارا

خوب یادم هست آن روز را که ویوارای ابدی باریدن گرفت... آن روز من در آزمایشگاه بودم و در اندیشه ی آئیسایم که قول داده بود بیاید...آئیسا؟!...برف سپید زمستانی ام را می گویم دیگر اما آئیسایم نیامد...یعنی هنوز نیامده...یعنی هنوز انقدر ساده ام که باز هم ((هنوز)) را پیشوند کرده ام برای نیامدنش!!! آئیسای من نیامده هنــــــــــــــوز..اما ویوارا آمد پیش از انکه بخوانمش...و ابدی شد پیش از آنکه ((من)) بدانمش!!! و من بر خلاف تو و خیلی ها از همان اول هم به دنبال چتر نرفتم برای باران...هیچ یادت هست که گفته بودم من دوست ندارم یاد بگیرم چتــــر، فاصله شود بین من و باران!! که من چـــه بیزارم از هر فاصله...! کاش یادت بماند تو...کاش یادش بماند کسی...!!! حالا سبز شده است این من...شاید آنقدر سبز که دیگر سبز نشده ام و خود خود سبزم! روزی کسی چه می دانست سبز این شکلیست...تا این حد دلتنگ....

علی خوش قلب

سلام دختر بارانی نوشته هات رو خوندم نمی توانم بگویم لذت بردم چون خیلی ازش سردرنیاوردم. راستی خبر داری که عربها هم داستانهای فانتزی دارند یانه؟ چون هرچه داستان تخیلی وفانتزی هست یا مال ایرانه یامال یونان.کم وبیش هم ازسایرکشورها.خیلی دلم می خواهد که یک داستان فانتزی عربی بخو نم ببینم آنها چه تخیلاتی دارند.

آزاده از کلبه ی ویوارا

اول اینکه من نگفته بودم چتر نداشتم گفته بودم:و من بر خلاف تو و خیلی ها از همان اول هم به دنبال چتر نرفتم برای باران دوم:اونو در جواب این دوتا جملت گفتم: 1.اوائل باران زجرمان می‌داد و دنبال سرپناه بودیم 2.پس چترها را بستیم و زیر باران به راه افتادیم کلا خواستم تاکید کنم که بارون از اولشم منو زجر نمی داد و نیز چترمو نبستم چون اصلا بازش نکرده بودم[نیشخند] . . . و اما امروز من دلم تنگست...یک ذره ست.........