سرود ابراهيم در آتش

این شعر رو می خواستم یک هفته قبل بنویسم برای....

هفته قبل که نشد الان می نویسم برای....

برای شیر آهن کوه مردی که زنده است اما شعری برازنده تر از این سراغ نداشتم که برایش بنویسم...

* * *‌

در آوار ِ خونين ِ گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين ِ زنان

که اين‌اش
  به نظر

هديّتي نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.


چه مردی! چه مردی!
  که مي‌گفت

قلب را شايسته‌تر آن

که به هفت شمشير ِ عشق
  در خون نشيند

و گلو را بايسته‌تر آن

که زيباترين ِ نام‌ها را
  بگويد.

و شيرآهن‌کوه مردی از اين‌گونه عاشق
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت

به پاشنه‌ی آشيل
  درنوشت.ــ
رويينه‌تني
  که راز ِ مرگ‌اش

اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.




«ــ آه، اسفنديار ِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»




«ــ آيا نه
  يکي نه
  بسنده بود

که سرنوشت ِ مرا بسازد؟


من

تنها فرياد زدم
  نه!
من از
  فرورفتن
  تن زدم.

صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.


من بودم
و شدم،

نه زان‌گونه که غنچه‌يي
  گُلي
يا ريشه‌يي
  که جوانه‌يي
يا يکي دانه
  که جنگلي ــ

راست بدان‌گونه

که عامي‌مردی
  شهيدی;

تا آسمان بر او نماز بَرَد.





من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
  نبودم

و راه ِ بهشت ِ مينوی من

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
  نبود:

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي

که نواله‌ی ناگزير را
  گردن
  کج نمي‌کند.

و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».




دريغا شيرآهن‌کوه مردا
  که تو بودی،

و کوه‌وار
پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار
  مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را
  بُتي رقم زد
که ديگران
  مي‌پرستيدند.
بُتي که
  ديگران‌اش
  مي‌پرستيدند.

/ 22 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داش آکل

اون پيام بدون اسم منم

گاه خسته و سربزير دلت نمی‌خواهد به خانه برگردی، می‌روی، قدم می‌زنی، بی‌جهت، بی‌حرف، بعد يکباره پياله کج می‌شود ستاره از لبِ لرزيده‌ی آسمان می‌افتد می‌شکند، می‌ميرد. نه آسمانِ تشنه‌ی برف‌آلود، بی‌تفاوت وُ نه ماهِ ساکتِ قصه‌گو، مقصر است! پرده‌ها را ببند پنجره‌ها را ببند رخسارِ خسته از فهمِ هر آشنا بپوش، به کسی هم چيزی نگو، نه در، نه ديوار و نه آينه

کوير

سلام دختر باران ... امروز وقتی به خانه دلت اومدم مثل همیشه به کلمات پیچیده و اشعار پیچیده ترت برخورد کردم ، پیچیده از این جهت که مناسبت اون رو باید به تفکر نشست و به درک رسید ... روح سرکشی که هراز گاهی قطرات افکارشو بر صفحه دل با کلمات باریدن آغاز میکنه یقیناً از این شاگرد تنبل کلاس زندگی انتظار نداره که حق معنای بارش و تراوش کلمات و عمق تفکرات رو براحتی دریابه ... مهربان امروز با خوندن کامنتهای دوستانت بر مصیبت وارده آگاه شدم و خواستم که برات چیزی بنویسم که شاید بله شاید سخن این کوچکترین دوست شما همنوایی در بدرقه مسافر ابدیتان باشه و سرود آرام جانی با هم زمزمه کنیم ولی نشد که نشد ... شاید اکثر اوقات توانایی این رو نداشتم که احساسم رو با کلمات بیان کنم و شاید هر چه بوده گفته شده و شنیده شده و هر چه بگویم تکراری بر مکررات خواهد بود ... پس بجز طلب آرامش روح و آرزوی بهترین مکان در عالم ابدیت برای اون مرحوم سخنی نمیتونم بگم ...

کوير

... اجازه بده از خودم برات حرفی بزنم ... چند روز قبل که سالگرد رحلت استاد شهریار بود فیلم کوتاهی از تلویزیون پخش شد که گزارشگر برنامه تصمیم داشت با استاد سوالاتی رو مطرح کنه ولی در همون بدو سخن استاد خطاب به گزارشگر گفت که چرا حالا به دیدن من اومدید ،، تا حالا کجا بودید ،، من که دیگه بدردی نمیخورم ،، من دیگه پیر و مریضم ،، و تموم ،،، میدونی دوست مهربان من فکری در سرم به مثال بمبی منفجر شد و به کسانی هم در همون وقت مطرح کردم که اگه من هم به سعادت سفر از از این مسافرخونه خرابه شدم هیچ گلی رو برای جسدم نیارید که اگه شاخه خاری هم در این دنیا از کسی هدیه بگیرم بهتر از سبدهای رنگارنگ گلهای بی همتای بر سر مقبره خواهد بود... سخن رو کوتاه میکنم و برای تو مهربان هم از خداوند قادر و توانا طلب صبر دارم ...

کوير

من دلم سخت گرفته ست ،،،،،،، از این مهمانخانه ی مهمان کش

کوير

حتي اگر براي هميشه خاموش شوم ، حتي ديگر نگذارند فردا برگردم، و باز آواي محزون تنهايي سنگين و رنج آلود روح تنهايم را در زير رواق بلند و زيباي صومعه ام زمزمه كنم. آري حتي اگر فردا ديگر نگذاشتند كه برگردم، حتي اگر ديگر نتوانستم آواز بخوانم، طنين آواي من كه از درون صومعه بر مي خاست همواره در اين كوهستان خواهد پيچيد. دکتر علی شريعتی

دختربارانی

کویر دوست عزیزم ممنون از حضورت و اینهمه توجه که به این شاگرد رفوزه کلاس زندگی داری..کامنت هات رو تایید بکنم یا نه؟چون ننوشته بودی نمی دونستم چیکار کنم

دختربارانی

میگم داشی جون آی کیوت خفنی تر از اونه که فکر می کردم ها!!

کوير

سلام مهربان ... در مورد کامنت های بنده بايد بگم که مهم توجه مخاطب منه و اون هم شما میباشید که ميزبان اين صفحه سفيد دل هستید ... برای تایید یا رد کردن کامنتها زیاد فکر نکردم و زیاد هم فرقی نمیکنه و هر چه خود صلاح میدونید ... مهم رسیدن حس و سخن دل هستش ... مراقب خود و احساستون باشید ... زندانی زندان شکلاتی و شاگرد تنبل کلاس زندگی باز هم در کمبود معلوماتش و ضعف سخنانش عذرخواهی میکنه ... خداوند يارو نگهدارتون