آینه، ساخته‌ی تارکوفسکی

دوستان سیستم کامنتینگِ پرشین‌بلاگ، کامنت بیشتر از 1024 کاراکتر رو قبول نمی‌کنه، وقتی دارید کامنت طولانی می‌ذارید، اون رو به چندین کامنت بشکنید.

 

 

 

البته قرار بود که این‌جا درباره‌ی «شخصیت‌ها» و «مکان‌های» مهم داستان «نماد گمشده» به صورت سریالی صحبت کنم، منتها سه روز پیش برای سومین بار فیلم «آینه» (Mirro ویا حتا Zerkalo)ساخته‌ی تارکوفسکی را تماشا کردم.

ماجرای نگاه کردنش برای بار سوم از این قرار بود که یکی از دوستانِ نویسنده‌مون که داستان‌هایی در قالب پست مدرن می‌نویسه، از ما سوال کرد که چطور ممکن است یک نفر از انواع هنرها به سبک مدرن، برای مثال نقاشی‌های مدرن مثل آثار پیکاسو، یا موسیقی مدرن یا فیلم‌های مدرن خوشش بیاید، اما نتواند با ادبیات مدرن ارتباط برقرار کند؟

وقتی این سوال پرسیده شد، تنها جوابی که به ذهنم می‌رسید این بود که شاید تجربه‌ی ادبیات، متفاوت از آن بقیه باشد. یک تابلوی نقاشی را ده دقیقه تماشا می‌کنیم، یک فیلم را دو ساعت می‌بینیم، ولی ادبیات متفاوت است، یک کتاب رابرمی‌داریم و شروع به خواندن می‌کنیم که در دنیای آن غرق شویم، و وقتی نوع روایت داستان به گونه‌ای است که امکان یکی شدن با آن را فراهم نمی‌کند،‌ حداقل من یکی را جذب نمی‌کند.

اما به هرحال قصد داشتم روی این سوال بیشتر وقت بگذارم.

خُب من بعضی از آثار مدرن و پست‌مدرن مثل آثار براتیگان، یا کورت فونه‌گوت را دوست دارم و خودم را یکی از ستایش‌کننده‌گان آثار تارکوفسکی به شمار می‌آورم.

بنابراین فیلم «آینه» را که به گفته‌ی منتقدان سخت‌ترین فیلم تارکوفسکی محسوب می‌شود و با تعریفاتِ سینمای مدرن هم‌خوانی دارد، برداشتم که دوباره ببینم.

حالا جوابِ سوال بماند، از خودِ فیلم بگویم!

 

در فیلم «آینه» پلات داستانی تقریبا به طور کامل حذف شده، فیلم مجموعه‌ای از سکانس‌های نسبتا نامربوط است که بخش‌های مختلفی از زندگیِ یک شخص را روایت می‌کنند. فیلم یک جور اتوبیوگرافی است، یک کنکاش در خاطرات و احساستِ به هم ریخته که هیچ ترتیب و هدفی را دنبال نمی‌کنند. و روی این سکانس‌ها، قطعاتی شعر که سروده‌ی پدر آندره‌ی تارکوفسکی هستند، دکلمه می‌شوند.

تارکوفسکی به عمد با پس و پیش بردن سکانس‌ها، خطِ‌ِ زمانی را به هم ریخته و این مخلوط خاطرات و احساسات که تماشا می‌کنیم، هیچ ترتیب خاصی ندارد. و شخصی که در حال تماشای بخش‌هایی از خاطرات و زندگی‌اش هستیم را فقط در دوران کودکی اش می‌بینیم و در بزرگسالی فقط صدایش را می‌شنویم.

نقشِ مادر و همسرش را یک هنرپیشه بازی کرده که به هرچه مبهم‌تر شدنِ خطِ داستانی کمک کرده.

مثل فیلم‌های دیگر تارکوفسکی «ایثار» (Sacrifice) و استالکر (Stalker) در این فیلم هم شات‌هایی از طبیعت وجود دارد. باد میانِ علفزار و جنگل از تشابهات صحنه‌های این فیلم‌ها است.

باد. طبیعت، آتش، باران عناصری هستند که در تمام آثار تارکوفسکی تکرار می‌شوند و معمولا سکانس‌هایی که این عناصر را به تصویر می‌کشند، خاموشند، بدون صدای راوی، فقط و فقط شاهد خود طبیعت هستیم.

 

محتوایِ کلی که از فیلم برداشت می‌شود، کنکاش در روابط و احساسات است. آلکسی در خاطرات دوران کودکی‌اش و رابطه‌اش با مادرش کنکاش می‌کند و از سویی در مکالماتی که با همسر سابقش دارد، کنکاشی دیگر دیده می‌شود. آلکسی از دو زن، مادر و همسر سابقش دلگیر است، از هر کدام به دلیلی و برای هر دوی آن‌ها هم احساس تاسف می‌کند.

خود درباره‌ی این فیلم چنین گفته: «این فیلم داستان مادرم است و بنابراین بخشی از زندگیِ من است.»

 

برخی این فیلم را به سبک «سیال ذهن» در ادبیات داستانی شبیه می‌دانند.

و به هرحال، فقدانِ پلات داستانی و در هم ریخته‌گی خطِ زمانی، چیزی است که یک فیلم را از سبک کلاسیک خارج می‌کند و به دنیای مدرن می‌بردش.

برای من، حداقل در مورد هنر سینما و آثار تارکوفسکی، این درهم ریخته‌گی خط زمانی، مشکلی پیش نیاورده. در حقیقت شاید نیازی هم به آن نباشد، هر سکانس را می‌شود جدا تماشا کرد و البته در نهایت، ترکیب سکانس‌ها با هم تصویری به دست می‌دهند که شاید برای هر کس متفاوت باشد.

شاید حتا مفهومی که مد نظر کارگردان بوده به کل درک نشود، اما به هرحال یک تجربه‌ی شخصی است.

در مورد آثار تارکوفسکی حداقل به گمانم که تا حدی از منظور کارگردان را متوجه شده باشم.

ولی در مورد ادبیات؟؟؟

خب در مورد ادبیات «صید قزل‌آلا در آمریکا» نوشته‌ی براتیگان را داریم که هرگز نتوانستم تمامش کنم، و «در قند هندوانه» از همان نویسنده را داریم که به نظرم زیباترین چیزی بوده که خواندم.

دوست نویسنده‌ی ما معتقد است که چون «در قند هندوانه» علی‌رغم به هم ریخته‌گی خط روایی به هر حال یک پلات داستانی دارد. و در مورد آثار کورت فونه‌گوت هم وضع به همین منوال است.

اما در مورد فیلم «آینه» می‌شود گفت که آن پلات تقریبا به کل غایب است، با این حال دیدنِ فیلم برای من اصلن سخت نبوده و بار اول که دیدم، وقتی فیلم به آخرش رسید اصلن متوجه نشدم یک ساعت و چهل دقیقه گذشته.

بنابراین سوال فوق هنوز برای من پاسخ داده نشده!!!!

اگر چیزی به ذهن شما رسید با من هم در میان بگذارید.

 

«مصیبت به روایت آربی و چند داستان دیگر» یکی از آثار دوست نویسنده‌مان است.

و در مورد تارکوفسکی بیشتر بخوانید.

این‌جا هم یک سری نقد و بررسی درباره‌ی همین فیلم.

 

پ.ن توی این فیلم همه‌ی فک و فامیل تارکوفسکی یک نقشی داشته‌اند! مادر و خانمش که بازی کرده‌اند، اشعار هم از پدرش بوده‌اند.

 

 


/ 4 نظر / 106 بازدید
سیاه‌قلب

مسلما متفاوت بودن فرم هنری، می‌تونه دلیلی بر متفاوت بودن تجربه باشه. چیزی که آرمان و شما به عنوان دلیلی بر عدم استقبال از گونه‌ی مدرن یا پست‌مدرن در ادبیات عنوان کردید. در این موضوع شکی نیست؛ لیکن، این موضوع تنها علت و به عبارتی علت مطلوبی که دنبالش می‌گردیم نیست. به نظرم پدید اوردن نوعی از زیبایی مهم‌ترین شاخصه‌ي یک اثر هنری پذیرفتنیه. شما باید نوعی از زیبایی رو خلق کنی تا برخی خوانندگان بتونند اونو درک کنند. الگو برداری مو به مو از یک تئوری فرمی، قطعا نمی‌تونه چیزی به جذابیت یک اثر هنری اضافه کنه (نظر شخصیه منه؛ حکم کلی نیست!) اگر کسی هدفش صرفا خلق یک فرم محض باشه، بدون اینکه محتوایی (یا بگیم احساسی از زیبایی) توی اثرش بگنجونه؛ اثرش کمتر هنری که بیشتر صنعتی خواهد بود. بذارید از همون مثال آرمان استفاده کنم، چه تفاوتی هست بین مجموعه‌ای از تبلیغات کالاهای مختلف و یک فیلم پسامدرن؟ اگر من بخوام بگم، عنصری از زیبایی توی فیلمه وجود داره در حالی که مجموعه‌ی تبلیغات تلویزیونی صرفا سرگرمی و دعوت‌کنندگی هست. چیزی که به‌ش می‌گن ابتذال و منظور من از استفاده‌ی این لغت این نیست که یک بار منفی به حرفا بدم؛‌ منظ

هژیر همتی

در ابتدا خیلی ممنونم به خاطر ارسال لینک. من متا سفانه چون فیلم رو ندیدم نمیتونم نظر خاصی بدم ,اما از خوندن این نثر مدرن و صادقا نه که در عین صمیمانه بودن با نگاهی نقد گونه هم نوشته شده خوشحال شدم. در ضمن خیلی مشتاق شدم که این فیلم رو ببینم . خیلی ممنون...

آزاده از کلبه ی ویوارا

می دونم که تقصیر توریست ها نیست ازت ممنونم که کلام بیصدای منو که در پس علامت های تعجب خوابیده بود به بهترین شکل ممکن تفسیر کردی..چاکرتیممممممممم پنجشنبه بیا دیگه..دلم برات تنگ شده خب