گرگ بیابان

 

اگه با آثار نسبتا سوررئالیستی و فلسفی کاری ندارین نخونین سوتفاهم نشه!!!البته اثر مورد بحث چندان هم سوررئال نیست..ولی خوب یه رنگ و بویی داره..از دید شخص خود من!!!

چند روزه دارم گرگ بیابان اثر هرمان هسه را میخونم....عجیب بین گرگ بیابان و خودم شباهت میبینم....گرگ همه را دوست داره..درونش نوع دوستی و عشق به دیگران وجود داره...برای همه ..همه کار میکنه..اما همه تنهاش گذاشتن..البته تقصیر خودشم بوده که گرگ شده..از بچگی نمیتونسته با ارزشهای آدما زندگی کنه...دروغ و خیانت و زشتیهای وجود آدما بدجور براش زننده بوده..اما سر آخر درونش یه انسان هم وجود داره که از تنهایی گریزان...دلش نمیخواد تنها بمونه..دلش میخواد وقتی که به اتاقش برمیگرده اونجا یه دوست منتظرش باشه...کسی که دوستش داشته باشه..اما دیگه دیر شده و گرگ درونش به آدمه اجازه نمیده..از طرفی هم همه گرگ درونش را دیدن..و اگر چه بعضی ها دوستش دارن و ادعای دوستی میکنند..اما اونا هم به حال خودش رهاش کردن....و یه چیز دیگه اینکه گرگ علیرغم میل خودش همیشه غمگین...بعضی وقتها خوشحال میشه اما تقریبا همیشه غمگین و نمیدونه که کجا باید به دنبال شادی بگرده...

واقعا دردناک..این گرگ خیلی طول کشیده تا فهمیده که گرگ بیابان..و درونش یه گرگ داره...ولی من فکر کنم که زود فهمیدم!!!!تازه ۲۵ سالمه...البته من فکر نمیکنم که اونی که در منه گرگ باشه...نمیدونم چرا هسه برای بیان گوهر درونی این آدم گرگ را انتخاب کرده...جالبه که میگه همه متفکر ها و هنرمندان و هر کسی که به نوعی متمایز از جامعه بوده به نوعی گرگ بیابان هم بوده!!!شاید اونچه که درون این انسانها وجود داره و نمیذاره که مثل مردم عادی فکر کنند و زندگی کنند ..باعث میشه که به انزوا کشیده بشن..و از این لحاظ باگرگ مقایسه شدن....به هر حال من که نه هنرمندم نه اندیشمند!!البته شب تا صبح از بس که فکر میکنم دیوونه میشم.ولی به این که نمیگن اندیشمندی...تنها هنرم هم که بگو مگو با کامپیتور!!!!....ای کاش میتونستم آواز بخونم یا یک اثر هنری خلق کنم..شاید اونجوری قدری از این غم تنهاییم کم میشد.....من هم نمیتونم با این شادیهای پوچ و مجازی که همه اطرافیانم باهاشون خوشن..خوش باشم..دلم چیز دیگه میخواد....

اما دلم نمیخواد گرگ باشم..آهای آدما من نمیخوام گرگ بیابان بشم..نمیخوام تو. انزوا پیر بشم....نمیخوام وقتی که شبابه اتاقم برمگردم فقط کامپیوتر و داستایوفسکی و پائولو کوئلو منتظرم باشن..نمیخوام...چیکار کنم ؟؟؟نکنه که گرگ بودن و نبودن دست خودآدم نباشه؟؟یعنی یکی که گرگ به دنیا اومده مجبوره تا ابد گرگ بمونه؟؟؟

شایدم اینجوری باشه؟؟؟کلارک هم داستانی داره به اسم شهرو ستاره ها که خیلی هم معروفه..قهرمان داستان اونم یه آدمیه که با محیط واطرافیانش نمیسازه....توی اون داستان به اون آدم میگن هر از چندی کسی مثل تو خلق میشه که یکنواختی اطراف را به هم بزنه..به هر حال دیدگاه کلارک و هسه اصلا ربطی به هم نداره(من که اینطور فکر نمیکنم..)اما این شباهت داستانی نشون دهنده اینه که به هر حال کسانی هستن که دست خودشون نیست که گرگن!!!!!!!!!!

گرگا بیشتر از بقیه دوست میدارن و عشق میورزن شاید همین به گرگ بودن بیارزه

ای آخرین بهانه درگریه شبانه غاطیده همچو شبنم در بستر ترانه.....

 

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
angel

سلام. قشنگ بود. خوشحال می شم به منم يه سری بزنی.

کرگدن

اگر نشان آن چشمه که باورش دارم برايت بنويسم باورش نخواهی کرد که راهش پر است از سنگ و خار. چنان افق تيره ای به راهش هست که جز با عشق به باورت نخواهد نشست. حرف دل برای سر قابل پذيرش نيست.//يا علی:)

kasra

گر چه بار زلف صد معشوقه بر دوش من است.. از متاع منت دنیا ، سبکبارم هنوز ..

mahsa

سلام عزيزم.... منم از تنهايی خيلی بدم مياد.... اگه بر خلاف اين بود الآن اينجا نبودم.....ممنونم که بهم سر زدی!!!!!

سوشیانس

شهر و ستاره ها را خواندم. داستان بدی نبود... ولی با این نظریه ی گرگ درون و این حرفها اصلا موافق نیستم. گوهر درونی انسان بسیار بسیار ارزشمندتر از این تعبیرات است. نباید اجازه دهی مشکلی هر چند بزرگ دیدت را نسبت به همه چیز و همه کس تیره و تار کند.نفس آفرینش بر خوبی و پاکی استوار است. ایمان اگر داشته باشی یه این حقیقت مشکلات هم مهربان تر خواهند شد. شاد باش?.

کرگدن

گرگ آن نيست که تو درونت ببينی که درونت جز گلی بی خار و بی دفاع هيچ نيست. گرگ آن است که ديگران بينند و تو را بر ديدگان ديگران اختياری نيست. بگذار آن بيند که بايد و ديدن گل نه کار هر ديده ی هرزيست.// عقل را سه طلاقه کن و دل را بر مسند بنشان. هستی را بی صاحب نخواهی يافت که دلی بی دلدار نخواهد بود. اين يک را اگر به باور نشستی آن نيز خواهد شد. ورنه خط باطل بکش بر هر معشوق. چه دست در دستت و چه بالای سر به پنهای گيتی./عاشق باش دوست من! //هيچ عاشق خود نباشد وصل جو...//يا علی.

armin

سلام افرين زيبا بود....خود را جستجو کن سايه اگر جستجو کنی اونوقت ميفهمی تنها نيستسی...گرگها هم دوست داشتنی هستن ....يا حق

be awa...

سلام به نظرم اين داستان رو يا نخوندی يا نفهميدی! ماجرای اين گرگ بازی عکس چيزيه که گفتی در صورت تمايل برای بحث ميتونی با آدی من در نماس باشی.با تشکر .corbeau_de_sacristie@yahoo.com کسانی هم که به اين پست بدون خوندن داستان کامنت دادن گله واری رو که نويسنده داستان مد نظر داشته رو تاييد کردن..

حامد

سلام لطفا اگه امکانش براتون هست لینک دانلود این کتاب رو بارم بذارید. هیج جوره پیداش نکردم.خواهشا.....