معرفیِ کتاب(فرشتگان و شیاطین)

 کلیه‌ی های‌لایت‌ها پیوند هستندو قابل کلیک.

(البته این کاری که من الان دارم می‌کنم، یعنی معرفیِ کتاب، در اصل کار شیرین است، منتها از پیامدهای جشنِ خفنِ پرشین بلاگ یکی هم این که خیلی از کسانی که چهار تا کلام به درد بخور توی وبلاگش می‌نوشتند، ناامید شدند.)

فرشتگان و شیاطین داستانیست به سبکِ تریلر/معمایی.اگر تریلرهای مرحومکرایتون اسمشان تکنو تریلر باشد، تریلرهای دن‌براون لابد باید آرتوتریلر یا ریلیجیو تریلر باشند! چون تریلرهای دن براون در حال و هوایی تاریخی/هنری رخ می‌دهند. لوکشین داستان‌هایش مکان‌هایی هستند که آثار باستانی و تاریخی در آن‌ها فراوان است. جاهایی مثل موزه‌ی لوور و واتیکان‌سیتی. و بعد تمامِ داستان درباره‌ی نقاشی‌ها و مجسمه‌های معروف و نقاشان و مجسمه‌سازانِ دورانِ درخشانِ هنریِ اروپاست.

 و در وسطِ ماجرا هم یک استادِ تاریخِ هنر دانشگاه هاروارد نقشِ کارآگاه را بازی می‌کند.

خوبیِ داستان‌های براون به اطلاعاتیست که به خواننده می‌دهد. یعنی هنگامِ خواندن یک داستانِ سرگرم‌کننده و نفس‌گیر یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد که قبلن از آن‌ها بی‌خبر بوده‌اید. برای مثال شاید کمتر خواننده‌ای بداند که خواستگاهِ وب انستیتوی سرن* بوده و نه پنتاگون. یا این که ایده‌ی اولیه بینگ‌بنگ از هابل(همانی که الان یک تلسکوپ کت و کلفت به اسمش هوا کرده‌اند) نبوده و از یک کشیش کاتولیک به نام جرج لمایتر بوده.

و بعد هم یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد درباره‌ی آثار باستانی مختلفِ دنیا. در راز داوینچی از آثار داوینچی گفت و  شگفتی‌های موزه‌ی لوور و در فرشتگان و شیاطین شما را با هنرمندانِ برجسته‌ی  ایتالیا و آثار هنری رم آشنا می‌کند. موقع خواندن کتاب با خودم فکر می‌کردم، یعنی می‌شود یک روزی رم و یا واتیکان سیتی را از نزدیک ببینم؟؟؟ توصیفات دن براون واقعاً اغواکننده و جذاب هستند.

اما من هر قدر راز داوینچی را دوست داشتم، از فرشتگان و شیاطین بدم آمد! این درست که داستان معمایی است و قرار است آخر داستان نویسنده رازش را برملا کند و خواننده قرار نیست تا قبل از آخرِ داستان از ماجرا خبردار شود، اما در انتهای فرشتگان و شیاطین خواننده احساس می‌کند، به‌اش خیانت شده! انگار که رکب خورده باشد.

 

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که:(ببینید این داستان تمامِ لذتش به خواندنش است و تمام نقطه‌ی قوتِ داستان در طرح‌ریزی معماها و دنبال‌کردنِ سرنخ‌ها توسط قهرمانان است، چیزی که در ادامه آمده داستان را واقعن اسپویل نمی‌کند، اما به هر حال نکاتی از داستان لو می‌روند.)

محدوده‌ی بدون اسپویل:

 

پاپ مرده و در واتیکان مراسمِ انتخابِ پاپ جدید در حال اجراست. در انستیتوی سرن، یک فیزیکدانِ برجسته که روی پروژه‌ای محرمانه و فوق‌العاده کار می‌کرده به طرز فجیعی به قتل رسیده و روی سینه‌اش داغِ یک انجمنِ اخوتِ قدیمی به نام ایلومیناتی که همه گمان می‌کردند مدت‌هاست از بین رفته، به چشم می‌خورد. فیزیکدانِ مقتول علاوه بر این که دانشمند بود، یک کشیش هم بود. و ایلومیناتی، انجمنی بود که گالیله و بسیاری دیگر از دانشمندانِ برجسته‌ی قرن هفدهم در آن عضو بودند، ایلومیناتی‌ها علیه کلیسا بودند و به سیاستِ کلیسا که مخالفت با علم و در تاریکی نگاه‌داشتن مردم بوده، اعتراض داشتند. مدیرِ سرن به رابرت‌لنگدان که استادِ تاریخِ دانشگاه هنر است، تلفن می‌کند و با هر مصیبتی که شده او را راضی می‌کند که در سرن حضور پیدا کند و داغِ ویژه‌ی ایلومیناتی را ببیند.

در سرن متوجه می‌شوند، پروژه‌ای که وترا(دانشمندِ مقتول) روی آن کار می‌کرده، خلقِ پادماده بوده. وترا می‌خواسته با شبیه‌سازی بیگ‌بنگ ثابت کند علم هم می‌تواند به خدا برسد و از این رهگذر، علم و کلیسا را آشتی دهد. و در جریان‌ِ این آزمایشات، وترا پادماده را خلق کرده بوده. متوجه می‌شوند که مخزنِ پادماده دزدیده شده و تا هفت ساعت دیگر منفجر می‌شود.

مکانِ مخزنِ دزدیده شده جایی درون واتیکان‌سیتی است، ولی معلوم نیست کجا و پیدا کردن جایش هم اصلن کار آسانی نیست.

محدوده‌ی یک کمی اسپویل که زیاد مهم نیست.

در رم و در واتیکان‌سیتی، چهار کاردینالِ منتخبی که یکی از آن‌ها بناست پاپ شود گم شده‌اند. ناشناسی تلفن می‌کند و اعلام می‌کند که هر چهار ساعت یک بار یکی از کاردینال‌ها را به قتل خواهد رساند.(تا این‌جایی که گفتم می‌شود گفت، اپنینگِ داستان هستند و هنوز هیچی از ماجرای اصلی لو نرفته، یعنی این‌ها کاملن اوائل داستان هستند.)

آدمکش به قولش عمل می‌کند!

بدیِ داستان این است که نویسنده شما را وادار می‌کند، فکر کنید کاردینال‌های پیر و پاتالِ واتیکان آدم‌های پیر و بی‌آزار و خوبی هستند که قصد بدی ندارند. بعد جلوی چشمِ شما شروع می‌کند به کشتنِ این پیرهای نازنین. دانه دانه با بدترین و زجر‌آورترین شکنجه‌های ممکن به قتل می‌رساندشان و شما همه‌ش خدا خدا می‌کنید که کاش نفر بعدی نجات پیدا کند. اما البته این طور نمی‌شود. هر چهار کاردینالِ منتخبِ واتیکان که در مراسمِ انتخابِ پاپِ جدید شرکت کرده‌اند درست جلوی چشم شما کشته می‌شوند و هر بار ناجیانِ داستان، که همان پروفسور لنگدان و یک خانم فیزیکدان(دختر‌خوانده‌ی فیزیکدانِ مقتولِ سرن) باشند، یا دیر می‌رسند و یا مثل ابله‌ها و کودن‌ها رفتار می‌کنند و نمی‌توانند کاری انجام دهند.( باز هم در نهایت چیزی برای شما اسپویل نشده، چون اصلِ ماجرا در تعقیب و گریزها و نحوه‌ی کشفِ رمز‌ها و پیدا کردنِ جای کاردینال‌های مقتول است که باید خودتان بخوانید)

و در نهایت، کلیدِ داستان که در انتهاست، ضربه‌ی آخر را به خواننده می‌زند. این همه قتل و غارت و کشتار و آخرش هم شما به هیچ نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید.

 

حالا کاملن اسپویل برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند.

کاملن احمقانه بود که یک کشیشِ اسکیزوفرن که صداهای درونِ مغزش را با صدای خدا اشتباه گرفته بود، چنان قتل و غارتی به راه انداختن. کشته‌شدن کهلر سرپرستِ سرن و رییس قراولانِ سوییسی که هر دو از رازِ پیشکارِ دیوانه‌ی پاپ سردرآورده بودند هم خیلی بد بود. می‌شد گفت همه‌ی آدم‌های درست و حسابیِ ماجرا کشته شدند و لنگدان و ویتوریا هم که همیشه دیر می‌رسیدند. آخر سر هم که جنابِ پیشکار نقشِ عیسا مسیحِ دوباره را بازی کرد و به مردم معجزه نشان داد و واتیکان هم که برای حفظِ آبروی کلیسا سکوت کرد.

کاملن مثل این بود که به خواننده خیانت شده باشد. یعنی من یکی که همچون احساسی داشتم. از طرفیِ از حرفی که براون داشت ضمنی می‌زد، این که کلیسا لازم است و با تمام تحجرهایش باید همچنان ادامه پیدا کند، هم خوشم نیامد!

این کتابِ یک تریلرِ ناموفق بود.

 

**سرن بزرگ‌ترین مرکزِ تحقیقاتی دنیا درباره‌ی فیزیکِ ذرات است.

 

پ.ن. فرشتگان و شیاطین حداقل با سه ترجمه‌ی مختلف در بازار موجود هستند که حتمن یکی از یکی بدتر است! ولی ایلومیناتی از نشر وسعت، نسبت به بقیه قابل خواندن‌تر است. در کل من هیچ‌کدام را توصیه نمی‌کنم و متن اصلی را توصیه می‌کنم و هرکس خواست می‌تواند یک پیغام به من بدهد.

 

/ 12 نظر / 192 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی خوش قلب

سلام سمیه جان. می دانی اون قدیما که فیلمهای سینمایی خیلی دوست داشتیم.بین دوستانم یکی بود که بعضی فیلمهارازودترازمن میدیدومی آمدباتمام ذوق برای من تعریف می کردجوری که من هوس می کردم هرطورشده آن فیلم راببینم.اماوقتی می دیدم اون جذابیتی که رفیقم تعریف کرده بودرانداشت.پیش خودم می گفتم ایکاش به همان تعاریف رفیقم اکتفامی کردم.این کارچندبارتکرارشدتااینکه... حالا شده داستان شماباز خداخیرتان بدهدکه هیچکدام را توصیه نمی کنید.

دختربارانی

آقای خوش‌قلب من می‌تونم بپرسم شما با چه انگیزه‌ای نوشته‌های این‌جا رو می‌خونید و کامنت هم می‌ذارید؟ نصفشون رو که نمی‌فهمید. نصفشون هم که لابد به نظرتون کارهای مزخرفی هستند مثل همین معرفیِ فیلم و کتاب. نصفشون هم که حرف‌های بیهوده هستند مثل نگرانی برای آینده‌ی زمین. حالا این که شما آخرشی جدن، بماند، ولی چرا این‌جا رو می خونی؟ چرا کامنت می‌ذاری؟ من دعوتت کردم؟ آقا جان من دوست دارم کامنتی که می‌خونم یک ربطی داشته باشه به نوشته‌ام. اگه نمی‌تونی کامنت مرتبط بذاری نذار! وسلام.

لاله

به نظر من همون راز داوینچی هم با اینکه داستان جذابی داشت و اطلاعاتی فوق العاده که حتی گاهی خوندن پاورقی ها اولویت پیدا می کرد به متن داستان ، در آخر طوری توی ذوق من خواننده می زد و ضربه فنی می کرد که تاثیر بقیه فاکتورهای مثبت رو از بین می برد . برخلاف تئوری های قدرتمندی که در داستان مطرح و پیگیری می شد ، نتیجه آخر خیلی ملاحظه کارانه و سیاستمدارانه بود ... یعنی سعی شده بود نه سیخ بسوزه و نه کباب ! ... هم احساسات مسیحی ها در نظر گرفته بشه و هم راز داوینچی مطرح بشه ... شاید نویسنده ترسیده بود بلوایی شبیه اونی که بعد آخرین وسوسه به پا شده بود ، راه بیفته ...

fafa

ضمناً خونت رو كثيف نكن...[نیشخند]

امیدقلب طلایی

نه عزیز.من الانشم مثل...پشیمانم که چرا باعث شدم ازمن یه چنین ذهنیتی برای شما ایجاد بشه،اونوقت بیام لیچاربار کنم که یه ذهنیتی منفی تر دیگه ازخودم درشما ایجاد کنم. به،پیر،به پیغمبر،به کلیساودیروکنشت وبه هرچه هرموحدی می پرسته قسم که من قصد ضدحال زدن به شماروندارم.شما بخاطراون ذهنیت منفی ازمن، چنین برداشتی می کنید.کامنت های من فقط بخاط اعلام حضورمنه که بهت بگم منم آمدم دیدنت به تصورباطل اینکه تورا خوشحال کنم بااینکه به من گفتی ازآمدنم خوشحال نمی شوی ولی من بازهم این کاروکردم. درموردپیشنهادت منم نگفتم مجبور کردی.گفتم داستان شمابااون رفقای قدیمیم مثل همه یعنی اینکه شما رفتیداون کتابارو خوندید ومحتوای آنهارابرای مامی گوییدوماهم ازاین بابت خوشحالیم فرق شما بااون رفقااینه که آنهاتوصیه وسفارش اکید می کردندکه ماهم بریم آن فیلم راببینیم ولی شما چنین توصیه ای نمی کنیدیعنی شما یه نمه یا خیلی بیشتر بهترازاون رفقاهستید.منظ.رم این بوده عزیز نه چیزی دیگه ای. علی

امیدقلب طلایی

علی خوش قلب وامید درسته که یک نفرند ولی شما ازعلی خوش قلب ذهنیت بهتری دارید.

شیرین

واه واه واه! دن براون! من وقتی راز داوینچی رو گرفتم یه مدت گیج می‌زدم!! بس که توی یک روز و یک شب کتاب، اتفاق پشت اتفاق می‌افتاد!! نمی‌دونم سمک عیار رو خوندی یا نه! من جوونی‌ها و دوران ابلهی، جلد اولش رو (چیزی در حدود هزار جلد) نشستم خوندم. و الان به این نتیجه رسیده‌ام که نویسنده سمک عیار ورژن وطنی همین دن براون بوده! فکر کن طرف از دست یه گله آدمی که قصد کشتنش رو دارند نجات پیدا می‌کنه، وسط راه اسبش رو می‌دزدند، جلوتر مار پاش رو می‌زنه، میرسه به شهر اشتباهی بعنوان راهزن دستگیر میشه، میفته زندان ننه بزرگش رو اتفاقی اونجا می‌بینه، قراره اعدامش کنن وسط راه فرار می‌کنه، می‌پره تو کوچه پشتی دوباره همون قاتل‌های اولی رو می‌بینه!! این شکلک‌های بغل چرا چشم‌های گرد شده و آیکون سرگیجه رو ندارن؟!!

بهامین

والله من که این کتابو از بقیه بیشتر دوست داشتم یعنی منطقی تر و بهتر بود. ترجمه خیلی خوبی هم بود البته حجم کتاب خیلی زیاد و حدود 700 صفحه است. اینکه تهش خیلی ها میمیرن نشون میده که دنیای کتاب واقعیه نه دنیای هپی اند!

دانیال بهزادی

هوووومک. ایلومیناتی رو نشر علم و سخن منتشر کرده. ترجمه‌ی خوبی هم هست. ولی به‌ترین‌اش‌اون ترجمه‌ی "فرشتگان و شیاطین" از نشر زهره است که خانم منیژه شیخ جوادی (بهزاد) ترجمه‌اش کرده و دکتر حسین زاده هم ویرایش)