exhausted

بنویسم برای که؟ یا برای چه؟

این درست که وبلاگ متعلق به من است و آزادم هر چه می خواهم بنویسم؛اما در نهایت وبلاگ نوشته می شود برای خوانده شدن ؛برای فهمیده شدن....اینجا که ظاهرا کسی مرا نمی فهمد!!

من از عشق می نویسم محکومم می کنند به کلیشه

از جامعه و دردهای جامعه می نویسم محکوم می شوم به خودخواهی و نفهم بودن و مسخره کردن جامعه

از عرفان و بودا می نویسم محکوم می شوم به نادانی و تازه به دوران رسیدگی

از علم و تخیل می نویسم محکوم می شوم لابد به سبک مغزی!

انگارهمه یادشان رفته وبلاگ که می خوانند قرار است متن را نقد کنند و راجع به متن نظر بدهند نه راجع به نویسنده!انگار یادشان رفته اصلن بخوانند ببینند این آدم خودخواه؛خودپسند؛سبک مغز؛تازه به دوران رسیده و عاشق دلشکسته بدبخت چی نوشته!

بابا بخوانید شاید بد هم ننوشته باشد!

گیریم من یک تازه به دوران رسیده که همین دیروز کتاب گفتار بودا را خواندم و شب هم یک سرچ در اینترنت انجام دادم و بعد آمدم اینها را اینجا کپی پیست کردم؛شما چه کار به این کارها دارید؟؟؟بخوانید شاید بد هم ننوشته باشم!حداقل چهار خط راجع به فرهنگ کهن هند که نوشتم!!

جوابیه ای به دوستی که نخواست کامنتش منتشر بشه

این حرف ها در غرب بود؟خب بوده باشه .ما را چه به غرب؟یعنی میگید چون غربیها کهنه اش کردند ما ولش کنیم و بریم کشکمون را بسابیم؟یعنی چون این حرفها خیلی قدیمی هستند دیگر ارزش خواندن و نوشتن را ندارند؟یا من مال این حرفها نیستم!از نوشته هام معلوم ؟معلومه که من یم بچه مدرسه ای هستم که تازه دستم رسیده به یک ردیف کتابهای عرفان تو کتابخونه دائی بزرگم؟

یعنی انقدر نپخته و نسنجیده نوشتم؟باشه قبول نپخته و نابالغ نوشتم.این احتمال را هم بدین که من یک کمی(فقط یک کمی) یه چیزهایی حالیم باشه ولی قدرت بیانم مشکل داشته باشه؛

به هر حال دوست عزیزم برای رک بودنتون ازتون متشکرم..برای نقد ها هم متشکرم..من ترجیح می دم بد فهمیده شوم و بد برداشت شوم تا اینکه کسی اصلن مرا نخواند..من از همه نوشته هاتون متشکرم.فکر نکنید رنجیدم و دارم دست می کشم اما نوشته های شما به من میگه راه را دارم اشتباه می رم..این چیزها که می نویسم تو کله من هستند ولی وقتی نمی توانم به طرز مفیدی منتقل شان کنم دیگه چه فایده از نوشتنشون..

دیگه از بودا و عشق و عرفان و علم و تخیل و ..نمی نویسم!

بودا ؟؟فراموشش کنید.

به روشنیدگی رسید.زیر درختی که بودا می نامیدندش...ما را چه به بودا!!شاید اصلن نبوده!اینکه دغدغه ما نیست..هست؟؟

عشق؟من را چه به عاشقی!مال این حرفها نیستم!اگه بودم که الان این نبود روزگارم..

علم و تخیل؟؟در جامعه ای که ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ درصد نمی دانند علمی تخیلی اصلن یعنی چی نوشتن از علمی تخیلی کار عبثی است!همان توی آکادمی که جان می کنیم برای هیچ کافیست!

از چه می نویسم؟نمی دانم به خدا!خسته ام و نا امید و تمام شده...نمی دانم از چه بنویسم که خود من در آن نمایان باشد؛نه یک بچه مدرسه ای نپخته و نابالغ؛نه یک عاشق بدبخت کلیشه ای؛نه یک درمانده در انتظار ترحم نه یک کافر ابله..من !!!من!!چطور از من بنویسم؟

نوشتن را دوست دارم..دلم نمی خواهد خداحافظی کنم با نوشتن..واقعن دلم نمی خواهد ولی بریدم دیگر!نمی دانم چه بنویسم...پس می روم با خودم خلوت کنم..ببینم از چه بنویسم بهتر است...

/ 18 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوير

سلام مهربان ... فکر ميکنم هيچ قرار و تعهدی برای آدم کردن ديگران را نه شما و نه بنده امضا نکرده ايم و شايد هيچ رسالتی برای برطرف کردن مشکل شعور جماعت خواب فکر و تن را بر عهده نه شما گذارده اند و نه بنده ... دوست مهربان من اول اينکه بايد به عرض برسونم با توجه به آشنايی محدود بنده به زندگی بودا باز هم خواندن مطالب شما برايم جالب بود زيرا که مطمئن بودم و هستم که با ابعاد جديدی از زندگی بودا آشنا ميشم زيرا که دلنوشته های شما از تفکر شخص شما بر آمده و شايد اين تفکر بیانگر سخنان تازه و جالب زيادی باشه که بنده مشتاقانه در انتظار شنيدنم ... اگر شما شکی بر تفکر خود داريد نظر را بيشتر متمرکز ديگران کنيد و در انتظار اين باشيد که هر لحظه خود را با ملودی اين و آن رقص شايسته ای کنيد ... البته نظر اين شاگرد تنبل کلاس زندگی اينه که شعور و شخصيت شما فراتر از اينه که پیرو زمزمه های هوایی کسان و ناکسان باشید .... خود رو بیشتر باور کنید و به خستگی بگید که این روح و جسم با غذای اراده و جدیدت بجلو خواهد رفت ... مراقب خود و احساست باش ... منتظر هستم

ن. باور

سلام دختر بارانی سلام بر تو که چه ساده و بی غل و غش حرفهای دلت را روی کاغذ مياری و با خواننده های وبت درددل ميکنی. دختر بارانی, روزی يک دوست بسيار عزيزی (که شما هم اونو ميشناسيد) برای من نوشت که با مطالب عشقی حال نميکنه, برای من بسيار طبيعی و قابل فهم بود که هر کسی در يکی از دوره های زندگی خود بنابر شرايط و پيرامون خود چه بسا که نوع نوشته ها و يا کتابها و يا حتی فراتر از آن نوع پوشاک و خوراک خاصی برايش دلپذير و گيرايی داشته باشه و يا نداشته باشه. آيا اين بايد مانعی باشه که من از نوشتن بعضی از مطالب خوداری کنم و يا ايشان ملزم به اينه که مطالب عشقی بنويسه. جواب من به هر دو منفيه, چرا که هر کدام از ما در يک سير فکری جداگانه بسر ميبريم. اگر قرار بر اين باشه که همه يکجور فکر کنند و يکجور بنويسند, بنظر من حکم يک مرداب را پيدا ميکنه که در نهايت به گنديدگی ميرسه چون هيچ پويايی و ديناميزمی ايجاد نميکنه. ادامه دارد

ن. باور

ادامه ی کامنت قبلی راستی بغير از عشق, جامعه و دردهای آن, علم و تخيل, عرفان و بودا, شعر و داستان و ..... مگر چيز ديگری هم هست برای نوشتن. اکثر ماها نويسنده ی حرفه ايی نيستيم و بالطبع از انتقاد و نقدهای سازنده ديگران برای بهبود نوشته های آتی مان بايد استقبال کنيم, چرا که به ما پختگی, قدرت بيان و نوشتن بهتری را عطا ميکنه. در يکی از پست های قبليم نوشتم که محور نوشتن و سرودن بايد برای برانگيختن به انديشيدن و راه بردن به شناختی روشن باشه. دايره ی برخورد نوشتن/سرودن و تلاقی آن با ذهن, آزاد از دنيای عادت ها و وظيفه ها باعث ميشه که افکار در تمامی جهات به جلو بره و در اين رفتن هيچ قلمرو ممنوع و دربسته ايی وجود نداره و بر اين پايه است که می توان در دنيای کابوس ها و روياها به سفر رفت, راههای يقين و کوره راه ها را دريافت تا شايد بتونيم کمکی بکنيم برای شناختی بهتر از خود و جهان دور و برمان . ادامه دارد

ن. باور

ادامه ی کامنت قبلی از نا اميدی و خستگی پرهيز کن و از هر چيزی که دوست داری و به نظرت جالب مياد بنويس و يا بقولا هر چه ميخواهد دل تنگت بگو. از اينکه سخن به درازا کشيد ببخشيد. ببار دختر مهر, دختر باران ........

دختربارانی

دوستای عزیزم از دست خودم شاکی هستم و نه کس دیگه ای...شاکی ام که چرا نمی تونم حرفم رو درست بزنم....برای اون دوستی که اسم نبردم بسیار بسیار احترام قائلم و از دستشون ناراحت نیستم ولی خب..گاهی آدم دلگیر میشه...شاید از خودش

احسان خازنی

هیچ وقت تصمیم هات رو به سادگی قطعی نکن و اگر برات قطعی نیست بلند بلند تصمیم نگیر. آپدیت کردی خبرم کن