کنکاش

همه‌ی ما احساس تنهایی، ترک شده‌گی، دلشکستگی، یاس و ناامیدی و... را تجربه کردیم. برای همه‌مان لحظاتِ تلخ وجود داشته‌اند و این باعث می‌شود که این احساسات و این دردها، به تجربه‌ی مشترک تبدیل شوند.

اما مشترک بودن دردها باعث نمی‌شود، خیال کنیم می‌توانیم دیگران را در همان شرایط تمام و کمال درک کنیم. هر انسانی به واقع دنیایست برای خودش و واکنش‌ها و احساساتِ هر کس نسبت به شرایطِ مختلف خاصِ اوست. هر انسانی دنیاییست از خصوصیت‌ها که او را منحصر به فرد و یگانه می‌سازد.  و این طوریست که هیچ‌گاه نمی‌شود به طور کامل صحبت از درک دیگری زد.

وقتی به کسی می‌گوییم«من تو را درک می‌کنم.» منظورمان این است که من هم این شرایط را پشت سر گذاشتم، ولی هیچ قطعیتی در  این نیست که آیا به واقع میزان درد و رنج آن شخص را می‌دانیم یا خیر.

باطنیات و احساسات و واکنش‌های هر کس به شرایطِ مشابه، نتیجه‌ی چیزیست که آن شخص را از دیگران متمایز کرده و بنابراین از دیدگاهی منحصر به فردِ خود است.

و ما همیشه برای دیگران از راه‌حل‌هایی که برای خودمان جواب داده، تجویز می‌کنیم، همیشه می‌خواهیم عزیزانمان را به راهی هدایت کنیم که برای خودمان مناسب بوده، ولی خبر نداریم که اگرچه شکل درد و تجربه در ما یکسان است، شکل احساسات و شرایط و موقعیتی که هر کدام از ما تجربه می‌کند، خاصِ خود ماست و شاید راه حلی که برای ما مناسب بوده، برای دیگری هیچ مناسب نباشد.

*  *  *

در خودم دقیق می‌شوم و می‌بینم که من دوچهره‌ی کاملن بارز و متفاوت دارم. از درون غمگین و افسرده و مایوسم ولی از بیرون مغرور.

می‌بینم که همیشه توی زندگی آن یکی چهره‌ی مغرور و پر سر و صدا و گاه پرخاشگرم را به دیگران نشان دادم، برای این که از نالیدن هراس داشتم. با این حال، هر وقت که با یکی سلام علیک می‌کنم، هر وقت یکی برای یک ایمیل احوال پرسی می‌فرستد، هر وقت یکی توی یاهو به من PM می‌دهد، هر وقت یکی تلفن می‌زند، اشتیاقی درونم شلعه می‌کشد برای درد دل کردن و گفتن و گریستن. اما موضوع این‌جاست که این کار از من برنمی‌آید، چون دستانِ دیگران هم، مثلِ مال خودم تهی از امیدی راستین و واقعیست. بعضی‌ها امیدهای دروغین و خوش و آب‌رنگ توی چنته دارند که برای تسکین لحظه‌ای کفایت می‌کند، بعضی‌ها هم تلخ و رئالیست هستند، اما دریغ از امیدِ واقعی.

و بعد در تمام طول مکالمه می‌سوزم که چیزی جز ظاهر پرغرور و پرسرو صدایم را به طرف نشان بدهم، اما نمی‌شود که نمی‌شود. چون حتا اگر هم چنین کنم، فایده‌ایی ندارد. و بعد این اشتیاق به درک شدن، به تسکین پیدا کردن، به همدردی شنیدن، به شنیدن امیدهای واقعی و بشارت‌های راستین، همین طور درونم می‌سوزد و می‌سوزاند و آخرش هم آن طرف رفته و من همچنان انده‌گین با ظاهری پرصلابت به جا ایستادم.

دوردست امیدی نمی‌آموخت

دانستم که بشارتی نیست

این بی‌کرانه زندانی چندان عظیم بود

که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می‌شد.(شااملو)

کاش می‌شد، گذاشت و رفت. نه که منتظر بشینم تا مرگ خودش هر وقت عشقش کشید بیاید، کاش می‌شد یک وقتی که این وسوسه حسابی قویست، بگذارم و بروم و این دنیا را بذارم برای همان الکی خوش‌هایی که خود‌آگاهی‌شان جدن بیشتر از کفترِ بی‌نوای من نیست.

 

/ 10 نظر / 15 بازدید
باور

سلام سمیه دلتنگی ها از هر نوعی که باشند, در افراد تاثیر متفاوت داره باز امشب یاد تو می رباید خواب از چشمان من خاک من, ایران من و مطمئنا نتیجه ایی که بر جا میزاره به شکل های مختلف خودش را نشون میده. در درون سینه ام, می طپد دریای خون می نشاند آتشی بر جان من خاک من, ایران من گاها درد و دلتنگی دیگری, برای ما ممکنه خیلی ناچیز جلوه کنه و این باعث میشه که فقط به همین گفته بسنده کنیم که طرف مقابل را درک میکنیم. اما برای من چیزی که مهمه اینه که دارا بودن حتی یک امید واهی (شاید هم خود فریب) میتونه امروز را به فردا تبدیل کنه. تا فردا چه در چنته داشته باشه. کاش میشد پر گرفت, پرواز کرد کاش میشد حتی برای لحظه ایی خود را در آغوشت ببینم مام من, ای خاک من, ایران من کاش میشد .......................... دختر مهر تا دیداری دیگر [خداحافظ]

ماه بانو

سلام[گل] درکت می کنم. ولی بدتر از همه اینه که وقتی دلت می خواد درد دل کنی ببینی که دیگران بیشتر از تو نیازمند گوش شنوا هستن اونوقت مجبور غصه های ریز و درشت اونها رو هم بذاری روی حرفهای نگفته خودت.

نهان کوچولو

سلام موافقم همه ی ما شاید این طوری باشیم به نظر من من هر کس گم شده نمی دونم چرا من همیشه به دنبال من هستم ولی هنوز پیداش نکردم شاید هم من نمی خواد پیدا بشه!!!

fafa

گير ميدي‌ها! تو فرض كن ماددرشه..تازه در اصل همان زندگي كه گفتي هيچ فرقي نمي‌كند...[ناراحت]

مريم

مرسی که به من سر زدی و برام کامنت گذلشتی عزیزم. با نظرت در مورد این کامنت گذاری های رایج هم موافقم. چون خودم خیلی اهل کامنت گذاری نیستم ولی خوب گاهکی یه سری به صفحه‌های جدید می‌زنم. صفحه تو رو هم همینجوری پیدا کردم. امیدوارم مشتری بلاگ من بشی و از اون مهمتر بتونیم دوست های خوب مجازی هم باشیم.... شاد باشی عزیزم.

مريم

آره راستی راستس مطلبتو خوندم و خیلی وقت بود که به رابطه عشق و طبیعت فکر می‌کردم...[لبخند][لبخند]

آزاده از کلبه ی عشق

آخییییی یادش بخیر این پارک جنگلیه همون جاست که گربه ها میومدن دورمون واق واق می کردند. این تابلوئه هم خیلی جلب توجه می کنه تو یونی راستی به روزمااااااااا((خداحافظ کلبه عشق نازنین من))

آزاده از کلبه ی ویوارا

در مورد اینکه هر آدمی منحصر به فرده و هیچ کس حتی در صورت تشابه زیاد نمی تونه غم واقعی طرف مقابلو درک کنه باهات موافقم.اما درمورد درمان ها باهات مخالفم.درسته که من با تو و تو با او فرق داریم اما درد مشترک درمان مشترک هم داره.منتها اون دوران ریکاوریه که برای هر کسی متفاوته !برای یکی دو روز..یکی دو سال و برای کس دیگه تمام عمر.!! در مورد گریستن منم مشکل تو رو دارم. گاهی اونقدر رو به زوالم که دلم می خواد وقتی رسیدم به یکی از دوستام سرمو بزارم رو شونشو زار بزنم تا خالی شم اما این غروره نمی زاره.شاید چون همیشه حالم به هم خورده از زنایی که اشکشون دم مشکشونه.برای همینه که همه همیشه یه چهره ی شاد و خندون از آزاده می بینند حتی اگر از درون در حال انهدام باشه...

تعریف نشده

سلام چقدر جالبه که هنوز ذهنت به جز صفر و یک، می تونه به چیز هایی مثل ترجمه، عکاسی و خلاصه زندگی فکر کنه. من دیگه زندگی یادم رفته. آرزوم اینه که یکی پیدا بشه و بهم دوباره یاد بده ... پول، موقیت شغلی خوب و ... چیزهایی هستند که آدمو فریب می دن تا از زندگی به دور بیفته. و خیلی خوبه که تو هنوز مقاومت می کنی. بعید به نظرم می رسه که دیگه افتخار همکاری با شما رو داشته باشم...

بهنامترین

اصلاحات در خودم دقیق می‌شوم و می‌بینم که من دوچهره‌ی کاملن بارز و متفاوت دارم. از درون غمگین و افسرده و مایوسم ولی از بیرون مغرور.دسته بزنمم خوبه. همچین که ابرو تو هم میکنم طرف میگرخه. همه فکر میکنن من 18 سالمه اما اندازه ی یه آدمه هزار و هجده ساله تجربه دارم[چشمک] حالا اصل مطلب. من هیچ کس رو درک نمیکنم. جالبیش اینجاست که همه من رو یا شاید بییشتریها بهتره که من رو درک میکنن. سلام