نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

قصد داشتم این پستم درباره‌ی اثر جدیدِ دن براون «نماد گمشده» (the lost symbole) باشد.

دن براون فکر کنم در ایران هم به همان اندازه‌ی آن طرف‌ها معروف شده باشد، نویسنده‌ی اثر معروف «راز داوینچی» که برگردان فارسی‌اش در سایتِ بعد هفتم(که حالا دیگر وجود ندارد!)، تا مدت‌ها در اختیار علاقه‌مندان بود و همین حالا هم توی اینترنت به وفور ریخته.

اما خب الان که فکرش را می‌کنم، حوصله‌ی نوشتنش را ندارم، باشد برای وقتی دیگر، فعلن دو قسمت دیگر از هایپریون بخوانید.(این قسمت بندی‌ها مطابق با فصول کتاب نیستند، من برای تسریع در پیشرفتِ کار هر چند صفحه که ترجمه می‌کنم، توی سایت می‌گذارم، بلکه تشویقی باشد برای خودم که زودتر کار کنم.)

این هم فایل پی دی اف:

قسمت دوم

قسمت سوم

 

 

این هم بد نیست:

نقد و بررسی فیلم آگاهی(knowing) ساخته‌ی آلکس پرویاس


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

هایپریون(hyperion) نوشته‌ی دن سیمونز(dan simmons) یکی از آثار بسیار مطرح در زمینه‌ی ادبیات علمی است. این اثر جوایزِ مهمِ ادبیاتِ علمی از جمله هوگو(hugo) و نبیولا(Nebula) را به خود اختصاص داده و نویسندگان و منتقدانِ برجسته‌ای چون هارلن الیسون، ستوده‌اندش.

ترجمه‌ی کامل هایپریون بنا به مشکلاتِ فرهنگی سانسوری، امکان‌پذیر نیست، ولی داستان به سبک framestory نوشته شده(چند داستان مستقل که به پلات داستان ربط دارند ولی به یکدیگر نه)، می‌شود یکی دو تا از داستان‌هایش را ترجمه کرد. داستانِ اولش به نظر من زیباترین داستانِ کل رمان است، برای همین تصمیم به ترجمه‌ی آن در وبگاه آکادمی فانتزی گرفتم، هر چند روز یک بار چند صفحه‌ای از آن را در سایت قرار می‌دهم و هر از گاهی یک فایل پی دی اف(که راحت‌خوان‌تر باشد)

این شما و این هم پیش‌درآمدِ داستان:

 


کنسولِ اتحادیه[1] ، روی بالکنِ سفینه‌ی سیاهِ آبنوسی‌اش نشست و با یک پیانوی کوچکِ باستانی، مدل استین‌وی [2] که علی‌رغم سالیان به خوبی نگاه‌داری شده‌ بود، مشغول نواختنِ «پیش‌درآمد Rachmaninoff's Prelude »[3] شد، در همان حال سوسمارسانانِ عظیم‌الجثه‌ی سبزرنگ در گرداب‌های پایین پایش در جنب و جوش بودند. طوفانی از سمت شمال در راه بود. ابرهای سیاهِ کبود، بالای سر جنگلی از بازدانه‌های غول‌پیکر سایه افکنده بودند و استراتوکومولوس‌ها نه کیلومتر بالاتر در آسمانِ بنفش‌رنگ گنبد زده بودند. رعد و برق در افق غرید. کمی نزدیک‌تر به سفینه‌اش، هر از گاهی پیکر محوِ یک خزنده‌سان به میدانِ بازدارنده‌ی[4] اطراف سفینه برخورد می‌کرد، ناله‌ای می‌کرد و بعد داخلِ مهِ نیلی‌رنگ از نظر ناپدید می‌شد. کنسول روی قطعه‌ی سختی از پیش‌درآمد تمرکز کرد و فرارسیدنِ طوفان و شبانگاه را نادیده گرفت.
گیرنده‌ی فَت‌لاین[5] بوق زد.

کنسول دست از نواختن کشید، انگشتانش بالای کلیدهای پیانو متوقف شدند و سپس گوش داد. رعد در هوای سنگین غرید. از سمتِ جنگلِ بازدانه‌ها، صدای زوزه‌ی دردمندانه‌ی موجودی کلاغ‌سان به گوش رسید. یک جایی در تاریکی‌های پایین، جانوری با مغز کوچک، در پاسخ فریاد کشید و سپس ساکت شد.
در سکوتِ ناگهانیِ ایجاد شده، پس زمینه‌ی صدای میدانِ نیروی بازدارنده به گوش رسید. گیرنده‌ی فَت‌لاین بار دیگر بوق زد.
کنسول گفت:«لعنت» و بلند شد که برود تا آن را پاسخ دهد.

در مدتِ چند لحظه‌ای که طول می‌کشید تا کامپیوتر جریانِ در حالِ محوِ شدنِ تاکیون‌ها[6] را تبدیل و رمزگشایی کند، کنسول برای خودش یک لیوان ویسکی ریخت. درست در زمانی که صفحه به رنگ سبز درآمد، روی مبلِ اتاق دریافتِ خبر نشست. گفت: «پیغام را اجرا کن.»
صدای زنانه‌ی قدرتمندی گفت: «تو برگزیده شدی تا دوباره به اتحادیه بازگردی.» هنوز تصویر به طور کامل شکل نگرفته بود، هنوز هوا خالی بود و فقط مختصاتِ ارتباطی دیده می‌شد که کنسول از آن‌ها متوجه شد این فَت‌لاین در دنیایِ مدیریتیِ تائوستی سنتر[7] تهیه شده. کنسول برای دانستن این موضوع، نیازی به مختصاتِ ارتباطی نداشت. صدایِ سالخورده و در عین حال زیبای مِی‌نا گلداستون[8] را نمی‌شد با کس دیگری اشتباه گرفت.

صدا ادامه داد: «تو برگزیده شدی تا به عنوان عضوی از سفرِ زیارتیِ شرایک[9] به هایپریون بازگردی.»
کنسول با خودش فکر، آره، حتما، و بلند شد تا اتاقِ دریافت خبر را ترک کند.
می‌نا گلداستون گفت: «تو و شش نفر دیگر توسط کلیسای شرایک برگزیده شده‌اید و از سوی «همه چیز»[10] تایید شده‌اید. اتحادیه مایل است که این دعوت را بپذیری.»
کنسول بی‌حرکت در آن اتاق ایستاد، پشتش به کدهای چشمک‌زنِ ارتباطی بود. بدون این که برگردد، لیوانش را بلند کرد و آخرین قطرات ویسکی را نوشید.

می‌نا گلداستون گفت: «موقعیت خیلی پیچیده است.» صدایش می‌لرزید. «کنسول‌گری و شورای سیاست‌گذاریِ محلی سه هفته قبل از طریق فَت‌لاین برای ما اطلاعاتی ارسال کردند که طبق آن‌ها مقبره‌های زمان[11] علائمی از باز شدن، از خود نشان می‌دهند. میدان‌های ضدِ آنتروپیِ[12] اطرف‌شان به سرعت در حال گسترش است و شرایک شروع به گشت و گذار در اطرافِ نواحیِ جنوبیِ برایدل[13] کرده است.»

 

ادامه‌ی داستان را بخوانید.

 

پ.ن. پاورقی‌ها در ادامه‌ی داستان روی وبگاه آکادمی فانتزی، شرح داده شده‌اند.

هر چند روز یکبار به جای پست‌های داخل فروم یک فایل پی دی اف قرار می‌گیرد.


نظرات ()