نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢
 

دوستان سیستم کامنتینگِ پرشین‌بلاگ، کامنت بیشتر از 1024 کاراکتر رو قبول نمی‌کنه، وقتی دارید کامنت طولانی می‌ذارید، اون رو به چندین کامنت بشکنید.

 

 

 

البته قرار بود که این‌جا درباره‌ی «شخصیت‌ها» و «مکان‌های» مهم داستان «نماد گمشده» به صورت سریالی صحبت کنم، منتها سه روز پیش برای سومین بار فیلم «آینه» (Mirro ویا حتا Zerkalo)ساخته‌ی تارکوفسکی را تماشا کردم.

ماجرای نگاه کردنش برای بار سوم از این قرار بود که یکی از دوستانِ نویسنده‌مون که داستان‌هایی در قالب پست مدرن می‌نویسه، از ما سوال کرد که چطور ممکن است یک نفر از انواع هنرها به سبک مدرن، برای مثال نقاشی‌های مدرن مثل آثار پیکاسو، یا موسیقی مدرن یا فیلم‌های مدرن خوشش بیاید، اما نتواند با ادبیات مدرن ارتباط برقرار کند؟

وقتی این سوال پرسیده شد، تنها جوابی که به ذهنم می‌رسید این بود که شاید تجربه‌ی ادبیات، متفاوت از آن بقیه باشد. یک تابلوی نقاشی را ده دقیقه تماشا می‌کنیم، یک فیلم را دو ساعت می‌بینیم، ولی ادبیات متفاوت است، یک کتاب رابرمی‌داریم و شروع به خواندن می‌کنیم که در دنیای آن غرق شویم، و وقتی نوع روایت داستان به گونه‌ای است که امکان یکی شدن با آن را فراهم نمی‌کند،‌ حداقل من یکی را جذب نمی‌کند.

اما به هرحال قصد داشتم روی این سوال بیشتر وقت بگذارم.

خُب من بعضی از آثار مدرن و پست‌مدرن مثل آثار براتیگان، یا کورت فونه‌گوت را دوست دارم و خودم را یکی از ستایش‌کننده‌گان آثار تارکوفسکی به شمار می‌آورم.

بنابراین فیلم «آینه» را که به گفته‌ی منتقدان سخت‌ترین فیلم تارکوفسکی محسوب می‌شود و با تعریفاتِ سینمای مدرن هم‌خوانی دارد، برداشتم که دوباره ببینم.

حالا جوابِ سوال بماند، از خودِ فیلم بگویم!

 

در فیلم «آینه» پلات داستانی تقریبا به طور کامل حذف شده، فیلم مجموعه‌ای از سکانس‌های نسبتا نامربوط است که بخش‌های مختلفی از زندگیِ یک شخص را روایت می‌کنند. فیلم یک جور اتوبیوگرافی است، یک کنکاش در خاطرات و احساستِ به هم ریخته که هیچ ترتیب و هدفی را دنبال نمی‌کنند. و روی این سکانس‌ها، قطعاتی شعر که سروده‌ی پدر آندره‌ی تارکوفسکی هستند، دکلمه می‌شوند.

تارکوفسکی به عمد با پس و پیش بردن سکانس‌ها، خطِ‌ِ زمانی را به هم ریخته و این مخلوط خاطرات و احساسات که تماشا می‌کنیم، هیچ ترتیب خاصی ندارد. و شخصی که در حال تماشای بخش‌هایی از خاطرات و زندگی‌اش هستیم را فقط در دوران کودکی اش می‌بینیم و در بزرگسالی فقط صدایش را می‌شنویم.

نقشِ مادر و همسرش را یک هنرپیشه بازی کرده که به هرچه مبهم‌تر شدنِ خطِ داستانی کمک کرده.

مثل فیلم‌های دیگر تارکوفسکی «ایثار» (Sacrifice) و استالکر (Stalker) در این فیلم هم شات‌هایی از طبیعت وجود دارد. باد میانِ علفزار و جنگل از تشابهات صحنه‌های این فیلم‌ها است.

باد. طبیعت، آتش، باران عناصری هستند که در تمام آثار تارکوفسکی تکرار می‌شوند و معمولا سکانس‌هایی که این عناصر را به تصویر می‌کشند، خاموشند، بدون صدای راوی، فقط و فقط شاهد خود طبیعت هستیم.

 

محتوایِ کلی که از فیلم برداشت می‌شود، کنکاش در روابط و احساسات است. آلکسی در خاطرات دوران کودکی‌اش و رابطه‌اش با مادرش کنکاش می‌کند و از سویی در مکالماتی که با همسر سابقش دارد، کنکاشی دیگر دیده می‌شود. آلکسی از دو زن، مادر و همسر سابقش دلگیر است، از هر کدام به دلیلی و برای هر دوی آن‌ها هم احساس تاسف می‌کند.

خود درباره‌ی این فیلم چنین گفته: «این فیلم داستان مادرم است و بنابراین بخشی از زندگیِ من است.»

 

برخی این فیلم را به سبک «سیال ذهن» در ادبیات داستانی شبیه می‌دانند.

و به هرحال، فقدانِ پلات داستانی و در هم ریخته‌گی خطِ زمانی، چیزی است که یک فیلم را از سبک کلاسیک خارج می‌کند و به دنیای مدرن می‌بردش.

برای من، حداقل در مورد هنر سینما و آثار تارکوفسکی، این درهم ریخته‌گی خط زمانی، مشکلی پیش نیاورده. در حقیقت شاید نیازی هم به آن نباشد، هر سکانس را می‌شود جدا تماشا کرد و البته در نهایت، ترکیب سکانس‌ها با هم تصویری به دست می‌دهند که شاید برای هر کس متفاوت باشد.

شاید حتا مفهومی که مد نظر کارگردان بوده به کل درک نشود، اما به هرحال یک تجربه‌ی شخصی است.

در مورد آثار تارکوفسکی حداقل به گمانم که تا حدی از منظور کارگردان را متوجه شده باشم.

ولی در مورد ادبیات؟؟؟

خب در مورد ادبیات «صید قزل‌آلا در آمریکا» نوشته‌ی براتیگان را داریم که هرگز نتوانستم تمامش کنم، و «در قند هندوانه» از همان نویسنده را داریم که به نظرم زیباترین چیزی بوده که خواندم.

دوست نویسنده‌ی ما معتقد است که چون «در قند هندوانه» علی‌رغم به هم ریخته‌گی خط روایی به هر حال یک پلات داستانی دارد. و در مورد آثار کورت فونه‌گوت هم وضع به همین منوال است.

اما در مورد فیلم «آینه» می‌شود گفت که آن پلات تقریبا به کل غایب است، با این حال دیدنِ فیلم برای من اصلن سخت نبوده و بار اول که دیدم، وقتی فیلم به آخرش رسید اصلن متوجه نشدم یک ساعت و چهل دقیقه گذشته.

بنابراین سوال فوق هنوز برای من پاسخ داده نشده!!!!

اگر چیزی به ذهن شما رسید با من هم در میان بگذارید.

 

«مصیبت به روایت آربی و چند داستان دیگر» یکی از آثار دوست نویسنده‌مان است.

و در مورد تارکوفسکی بیشتر بخوانید.

این‌جا هم یک سری نقد و بررسی درباره‌ی همین فیلم.

 

پ.ن توی این فیلم همه‌ی فک و فامیل تارکوفسکی یک نقشی داشته‌اند! مادر و خانمش که بازی کرده‌اند، اشعار هم از پدرش بوده‌اند.

 

 



نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

چندی پیش دویست‌امین سالگرد تولد ادگار آلن پو بود. سالگرد تولد ادگار آلن پو یکی از آن شب‌هاییست که مردم دست به کارهای عجیب و غریب می‌زنند، ردای سیاه می‌پوشند و در خیابان‌ها می‌چرخند، روی گور اون گل رز و شراب می‌گذارند و به مناظره می‌پردازند. البته منظور از مردم، مردم شهر زادگاهش و شهرهاییست که او در آن‌ها زندگی کرده.

ادگار آلن‌پو در سال 1809 میلادی در بوستون ماساچوستِ ایالاتِ متحده به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانیِ نسبتا خوبی داشت، اگرچه پدرش خیلی زود درگذشت، ولی پدرخوانده‌ی ثروتمندی داشت و اوضاعش بد نبود، اما پس از رفتن به دانشگاه ویرجینا و خدمتِ کوتاهی در ارتش از آن‌ها جدا شد و دوران تیره‌روزی‌اش شروع شد.

شارل بودلر نویسند و منتقد فرانسوی، در مقدمه‌ای که بر مجموعه‌ای از آثار پو نوشته، درباره‌ی او چنین می‌گوید:

«روی چین و چروک پیشانی‌اش کلماتِ فلک‌زده نوشته شده بود.»

و در ادامه می‌گوید او هم از همان دسته نوابغی بود که بیچارگی و رنج تمام زندگی‌اش را در برگرفته بود.

هر چند که پو زندگی کوتاهی داشت.

پو را یکی از بنیان‌گذارانِ داستانِ کوتاه می‌دانند، او را همچنین بنیان‌گذار سبکِ داستان‌نویسی کارآگای نیز می‌دانند و نوشته‌های کسانی مثل سر آرتور کانون‌دایل را که بعدها در این سبک به شهرت رسیدند، تا حدی متاثر از نوشته‌های او می‌دانند. او از اولین کسانی بود که در آمریکا تلاش کرد تنها از راه نوشتن زندگی‌اش را بگذارند و به کار نویسندگی به چشم یک حرفه نگاه کند.

پو در چندین و چند مجله مشغول به کار شد و به خاطر کار میان شهرهای بالتیمور، فیلادلفیا و نیویورک در رفت و آمد بود.

او در ادبیات نبوغ داشت و مقالات و اشعار و داستان‌های کوتاهی سرشار از خلاقیت می‌نوشت، ولی این آثار اغلب پذیرفته نمی‌شدند، برخی مجلات به این دلیل که سطح کارش بالاتر از حد معمول است، کارش را نپذیرفتند و برخی دیگر به دلیل سبک نامتعارفش. پو زمانی شروع به نوشتن کرد که هنوز جیمزجویس و بورخس و همینگوی پا به عرصه‌ی ادبیات نگذاشته بودند.

او از آن دسته آدم‌ها بود که زیاد فکر می‌کنند و این دنیا برایشان جای تنگی است و به همین دلیل هم متاسفانه به مشروبات الکلی پناه برده و همین دلیل محکمی شد برای جامعه‌ی متعصبِ آن روز آمریکا تا مهر فساد اخلاق بر او بزنند و از همین رهگذر آثارش را هم نادیده بگیرند.

او با دخترعموی سیزده ساله‌اش ازدواج کرد که خیلی هم دوستش داشت، اما همسرش خیلی زود بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت و این هم شد ضربه‌ای مهلک بر روح  و روان ناخوشِ ادگار آلن پو.

در هفت اکتبر 1849 در شهر بالتیمور، صبح‌دم جنازه‌اش را روی سنگفرش‌ خیابان پیدا کردند، کسی از دلیل واقعی مرگش با خبر نشد. اما این احتمالات وجود داشت: سکته‌ی مغزی،نارسایی قلبی، زیاده‌روی در مصرف مشروب و...

از او تعدادی داستان کوتاه و شعر و مقاله بر جای مانده است.

بعدها برخی از آثار او را شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی دانستند،گونه‌ای ادبی که خیلی بعد از دوران پو به اوج خودش رسید. بیشتر آثار پو سبکی گوتیک دارند. گوتیک سبکی است که عناصر رومنس و وحشت را با هم دارد و این دقیقن بهترین توصیف برای نوشته‌های پو است.

فضای داستان‌های پو، معمولا فضایی وهم‌آلود و تاریک است. دغدغه‌ی پو در بیشتر نوشته‌هایش مرگ بوده، مرگ و آن‌چه پس از آن رخ می‌دهد. نه آن مرگی که در نوشته‌های براتیگان می‌بینیم،  مرگی که در نوشته‌های براتیگان است، همان مرگی است که همه می‌شناسند، اما پو در داستان‌هایش با چهره‌ی فانتزی و گوتیک مرگ بازی کرده، با ارواح، با فرشته‌ی مرگ، با دنیاهای تاریک و وهم آلودِ پس از مرگ.

در نوشته‌هایش گاه دم از عشق می‌زند و در همان حال، ارواح درکمین هستند.

داستان‌های پو شاد و سرحال نیستند، در همه‌شان غم و اندوه موج می‌زند، غم و اندوه نویسنده.

این مجموعه‌ داستان‌ها از ادگار آلن پو به زبان فارسی منتشر شده.

 

1-نقاب مرگ سرخ و هجده قصه دیگر است، به ترجمه‌ی کاوه باسمنجی و نشر روزنه‌کار(احتمالن با اون روزنه فرق داره)

2-هفت داستان از ادگار آلن‌پو، نشر شهر خورشید

3-گربه‌ی سیاه و داستان‌های دیگر، نشر مرکز

4- یک کتاب با مقدمه‌ی شارل بودلر که چون الان دستم نیست اسم ناشر و مترجم یادم نیست و چون قبل از سال 81 منتشر شده توی بانک اطلاعات کتاب هم نیست

5- یک گزیده از اشعار پو به اسم کلاغ از نشر ماه‌ریز

برای دیدن فهرستِ موجود در بانک کتاب این‌جا رو کلیک کنید.

 

مجموعه‌ی کامل داستان‌ها نوشته‌های پو(به انگلیسی)

داشتم در اشعار پو می‌گشتم که یکی را برای جلسه‌ی پرشین بلاگ که به همین مناسب برگزار می‌شد، ترجمه کنم. البته نه که من این کاره باشم، بلکه گاهی اوقات دوست دارم فکر کنم شاید یک زمانی این کار شدم!!!:دی

نام اشعار برایم خیلی جالب بودند، در حالی که نام شعر مثلن بودdream یا dreamland خود شعر باز درباره‌ی مرگ بود و شبِ وهم.

یکی از اشعارش به نام dreamland را انتخاب کردم. حال و هوای این شعر نمونه‌ایست از حال و هوای آثار پو، کم و کاستِ ترجمه را به بزرگی خودتان ببخشید:

 

از مسیری تیره و تنها

که فرشتگانِ بدخو تسخیرش کرده‌اند

و در آن مکانی که شبحی به نام شب

بر سریر تاریکش در اوج حکمروایی می‌کند

به این سرزمین‌ها رسیدم

از منتها الیه سرزمین‌های شمالی

از سرزمینی غریب و وحشی  فراسوی زمان و مکان

 

 

دره‌های بی‌انتها،رودهای طغیان‌گر

شکاف‌ها و غارها و جنگل‌های تیتان‌ها

با اشکالی که در تصور آدمی نمی‌گنجد

چون شبنم و ژاله از هر سو جاریست

کوهستانی‌هایی که تا بی‌نهایت دریا را در بر گرفته‌اند

دریاهایی بدون ساحل

دریاهایی که بی‌آرام می‌خروشند

و به آسمان‌هایی آتشین سرمی‌سایند

دریاچه‌هایی که تا بی‌نهایت گسترش یافته‌اند

آب‌هایشان تنها، تنها و مرده

آب‌های راکدشان، راکد و سرد

با برف‌دانه‌های نیلوفرِ آرمیده

 

 

نار دریاچه‌هایی که چنین گسترش یافته‌اند

آب‌هایشان تنها، تنها و مرده

آب‌هایشان غمگین، غمگین و سرد

با برف‌دانه‌های نیلوفر آرمیده

 

 

 

 

کنار کوهساران، نزدیک رودخانه

رودخانه‌هایی که به آرامی زمزمه می‌کند، زمزمه‌ای ابدی

کنار درختان خاکستری، کنار مرداب

 همان‌جا که   وزغ و سمندرمنزل کرده‌اند

  کنار  آبگیرهای و برکه‌های دلتنگ

 همان‌جا که  دیوان منزل دارند

هر منزلگاهی نامقدس است

هر گوشه‌ای سودا زده..

 

 

آن‌جاست که مسافر وحشت را ملاقات می‌کند

خاطراتِ پنهان گذشته را

پیکرهایی کفن‌پوش را که به راه میافتند و آه کشان از کنار شخص آوارده می‌گذرند

پیکرهای دوستانی هستند که مدت‌هاست با درد و رنج به زمین سپرده شده‌اند،

به بهشت

 

 

بر قلب‌هایی که اندوهشان بسیار است

این‌جا مکانی با صفا و تسکنی دهنده است

برای ارواحی در که در سایه‌ها می‌گذرند

این‌جا، آه این‌جا خود الدورادو است.

اما مسافر، مسافری که از آن می‌گذرد

حتا جرات نمی‌کند درست تماشایش کند

رازهای این مکان هرگز برملا نمی‌شوند

برای چشمانِ ضعیف آدمی بسته هستند

چنین است میل پادشاه این‌جا

که رازهایش سر به مهر باقی بمانند

پس روح غمگینی که از این مکان می‌گذرد

درمیابدش، اما از پشت شیشه‌های تیره

 

 

 

 

از مسیری تیره و تنها

که فرشتگانِ بدخو تسخیرش کرده‌اند

و در آن مکانی که شبحی به نام شب

بر سریر تاریکش در اوج حکمروایی می‌کند

به این سرزمین‌ها رسیدم

از منتها الیه سرزمین‌های شمالی

از سرزمینی غریب و وحشی  فراسوی زمان و مکان

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

با سلام

وب‌گاه آکادمی فانتزی، مرجع هوادارنِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی و فانتزی است. برای آشنایی با این نوع ادبیات و خواندن داستان‌ها و مقالاتی از این گونه‌ی ادبی به خودِ وب‌گاه مراجعه کنید.

وب‌گاه آکادمی فانتزی در راستای گسترش این گونه‌ی ادبی، هر سال یک مسابقه‌ی داستان نویسی برگزار می‌کند، داستان‌ها توسط اساتیدِ شناخته شده‌ی ادبیاتِ ایران داوری می‌شوند و برندگان در جشنواره‌ای معرفی می‌شوند و جوایز خود را دریافت می‌کنند.

 

در این وبلاگ سعی می‌کنم آکادمی فانتزی را با پست‌های مختلف معرفی کنم و از طرفی اخبار سایت را در این‌جا قرار بدم.

در حال حاضر مهم‌ترین خبر سایت، فراخوان چهارمین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ علمی‌تخیلی و فانتزی است.

گروه ادبی «آکادمی فانتزی» (مرجع هواداران ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی) در ادامه‌ی سنت چند ساله‌ی خود، در نظر دارد در سال جاری هم مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی‌تخیلی و فانتزی خود را بر پا کند.
این مسابقه در سال ۱۳۸۷ خورشیدی برای چهارمین سال پیاپی برگزار می‌شود. پیشینه‌ی این مسابقه‌ی به این شرح است: برگزاری دوره‌ی اول در سال ۸۴ با ۲۷ داستان از ۲۳ نویسنده و دوره‌ی دوم در سال ۸۵ با ۴۳ داستان از ۳۰ نویسنده در بخش اصلی و ۱۹ داستان در بخش جانبی ادبیات هواداری (فن‌فیکشن) و در سال سوم با ۱۱۳ اثر از ۴۲ نویسنده که مراسم آن به تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ در «سرای اهل قلم» برگزار شد.
همچنین همانند سال‌های گذشته آکادمی فانتزی در مراسم پایانی جوایزی به ناشر، مترجم، نویسنده و مروج برتر علمی‌تخیلی و فانتزی در سال جاری هم تقدیم خواهد کرد. بخش مروج برتر علمی‌تخیلی و فانتزی از دوره‌ی سوم به این جایزه‌ی ادبی افزوده شده‌است.
رویکرد آکادمی فانتزی از نخستین روز تأسیس، گسترش و شناساندن ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی (Science Fiction & Fantasy) بوده‌است. از همین رو با فراخواندن تمامی علاقه‌مندان ادبیات علمی-تخیلی و فانتزی به شرکت در این مسابقه، بر آن است تا در راستای تولید محتوای ع.ت.ف. به زبان فارسی گامی مؤثر بردارد. چهارمین مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی‌تخیلی در مراحلی به شرح زیر برگزار می‌شود:

۱- ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی

۲- بازخوانی آثار

۳- انتخاب آثار برگزیده

۴- مراسم اعطای جوایز

تاریخ‌های مربوطه در اطلاعیه‌های آتی به‌روز خواهند شد.


۱- موضوع آثار آزاد است، اما باید حتماً در حیطه‌ی داستان‌های فانتزی و علمی‌تخیلی یا به صورت تلفیقی از این دو نوشته شده باشد.
تبصره‌ی ۱: تعریف داستان فانتزی از نظر آکادمی فانتزی به این قرار است: اثری فانتزی است که حداقل یکی و یا بیشتر از مضامین اصلی یک اثر فانتزی (جادو، ماورالطبیعه، نبرد سنتی خیر علیه شر و موجودات جادویی) را داشته باشد.
تبصره‌ی ۲: علمی‌تخیلی ژانری است که در آن به بررسی تأثیر نظرات علمی و پیشرفت علم و فن‌آوری، طرح نظریه‌های علمی ثابت نشده و ارایه‌ی پیش‌بینی‌هایی از آینده و پیشرفت آتی علم و فن‌آوری در قالب داستان و نیز داستان سرایی درباره حیات فرازمینی و موجودات بیگانه پرداخته می‌شود.
۲- آثار نباید فن‌فیکشنی از داستان‌های دیگر باشد.
تبصره: فن‌فیکشن یا داستان‌ نوشته شده توسط هوادارانِ یک اثر، یعنی استفاده تمام و یا قسمتی از شخصیت‌ها، فضا و ماجرای یک اثر منتشر شده‌ی دیگر.
۳- هر اثر باید حداکثر پانزده‌هزار کلمه باشد. برای نگارش داستان‌ها حداقلی وجود ندارد، اما توجه فرمایید که آثار مینی‌مالیستی (چندکلمه‌ای) قابل قبول نیستند.
۴- آثار ارسالی تنها در قالب فایل doc مورد قبول هستند. دقت کنید که رعایت شیوه و اصول نگارش مطمئناً در ملاک سنجش هیأت‌داوران تأثیرگذار خواهد بود.
۵- حداکثر زمان ارسال آثار تا ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی است. لطفاً توجه فرمایید آثاری که بعد از این تاریخ ارسال شوند بررسی نخواهند شد.
۶- هر نویسنده می‌تواند حداکثر تا پنج اثر خود را در مسابقه شرکت دهد.
۷- ارایه‌ی نام‌ و نام‌خانوادگی و پست الکترونیکی معتبر در هنگام ارسال آثار توسط نویسنده الزامی بوده و بدیهی است آثاری که بدون نام ارسال شوند، مورد بررسی قرار نخواهند گرفت.
۸- آثار خود را می‌توانید از طریق آدرس پست الکترونیکcontest87@fantasy.ir ارسال فرمایید. این آدرس فقط در دوران برگزاری مسابقه معتبر بوده و ارسال به آن به منزله‌ی شرکت در مسابقه‌است.

پیوست:
۱- آثار ارسال شده تا روز اعلام نتایج تنها توسط دبیر مسابقه و هیأت داوران قابل مشاهده خواهند بود. آثار راه یافته به مرحله‌ی پایانی بعد از اعلام نتایج و اهدای جوایز در سایت در معرض بازدید عموم قرار خواهند گرفت.
۲- لطفاً توجه فرمایید ارسال آثار برای سایت، به منزله‌ی مجوز نشر الکترونیک آثار توسط سایت و به نام خود شما خواهد بود.
۳- اسامی داوران و زمان اعلام نتایج متعاقباً به اطلاع علاقمندان خواهد رسید.
۴- جوایز مسابقه متعاقباً در اطلاعیه‌های بعدی اعلام خواهند شد.

 

لینک صفحه‌ی ثابت مسابقه در وب‌گاه آکادمی فانتزی

 

آرشیو داستان‌های فانتزیِ ترجمه شده

آرشیو داستان‌های علمی‌تخیلی ترجمه شده

آرشیو داستان‌های علمی‌تخیلی و فانتزی، نوشته شده توسط نویسندگان ایرانی


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
 

نام کتاب: مایا

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

نشر هرمس

 

 

این کتاب نه علمی‌تخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همان‌ها که آدم‌ها دوست دارند بگویند خیلی به‌اش علاقه دارند.

کتاب مایا نوشته‌ی یاستین گوردر، نویسنده‌ی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسنده‌هاییست که مجموعه‌ای افکار و فلسفه و دلمشغولی‌های به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولی‌ها در تمام آثارش بازتاب پیدا می‌کنند. داستان‌های گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.

مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهن‌گرایی و...می‌پردازد.

در یک کلام می‌توان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود. به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟؟

 

یکی از دلمشغولی‌های بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا می‌گوید انسان‌ها دو دسته هستند. آن‌ها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی درباره‌ی مرگ نمی‌کنند و از هر لحظه‌اش لذت می‌برند و آن‌ها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظه‌ی عمر را قدمی به سوی مرگ‌ می‌بینند، این‌ها از همان آغاز در لبه‌ی پرتگاه زندگی هستند.

نوشته‌های گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن می‌سازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییده‌ی ذهن انسان‌هاییست که باور نمی‌کنند می‌میرند و نیست می‌شوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.

یک نکته‌ی خیلی جالبِ دیگر در این کتاب این بود که گوردر در این کتاب با مرحوم فونه‌گوت هم‌رای شده بود که دلیل اصلی ناخوشیِ ما انسان‌ها و ناشاد بودنمان مغز بزرگمان است. مغزی که بیش از حد بزرگ شده و نمی‌تواند دست از فکر کردن بکشد.

برای خواندنِ ادامه‌ی مطلب کلیک کنید.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
 

اسمِ رابرت آنسون هاین‌لاین تا به حال به گوشتان خورده؟

ایشان یک نویسنده‌ی بزرگ و مطرح آمریکایی هستند(بودند؟ ایشان فوت کرده‌اند) اگر حال و حوصله‌ی کتاب خواندن و آشنا شدن با یک نویسنده را ندارید، لطفن ادامه‌ی بحث را نخوانید و به خودتان زحمت کامنت گذاشتن هم ندهید، چون تایید نمی‌شود.

اما اگر علاقه‌مند شدید که بدانید ایشان که بوده‌اند. هاین‌لاین به همراه آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک، یکی از سه غولِ بزرگ ادبیاتِ علمی نامیده می‌شود. غول‌های دورانِ طلاییِ ادبیاتِ علمی.

از هاین‌لاین فقط سه کتاب ترجمه شده به پارسی داریم که یکی‌شان مربوط به چهل سال پیش است و بعید است این روزها کسی نسخه‌ای از آن پیدا کند(شهروند فضا) دیگری جنگاوران اخترناو نام دارد که آن‌هم سال‌ها پیش چاپ شده و بسیار نایاب است و سومی هیولایی از فضا نام دارد که در مقایسه با آثار درخشان و مطرحِ هاین‌لاین اثری ضعیف محسوب می‌شود. بنابراین هاین‌لاین برای خواننده‌ی پارسی زبان ناشناس مانده.

اما در وادیِ ادبیاتِ علمی او به راستی غولی است. هاین‌لاین بیش از سایرین در آثارش به کنکاش در روابطِ اجتماعی انسان‌ها و درگیری‌های ذهنی و درونی‌شان پرداخته. او علومی را واردِ ادبیاتِ علمی کرد که تا آن روز کسی به‌شان توجهی نشان نداده بود. علومی مانند مدیریت، سیاست، اقتصاد، جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی، ریاضیات، ژنتیک، روانشناسیِ پدیده‌های متافیزیک و غیره.

یکی از آثار او به نام «غریبه‌ای در غریب‌آباد» پرفروش‌ترین اثر در این گونه‌ی ادبی محسوب می‌شود.

حال در سایتِ آکادمی‌فانتزی، برای شناساندنِ هاین‌لاین به خواننده‌ی پارسی‌زبان و برای بزرگداشتِ این مردِ ادبیاتِ علمی، دوره‌ای بر پا شده. در این دوره مقالات و داستان‌هایی از هاین‌لاین روی سایت قرار خواهند گرفت تا قدمی در راه‌شناسایی این بزرگ‌مرد برداشته باشیم.

در خاتمه‌ی این دوره، برنامه‌ای حضوری به نامِ شب ‌هاین‌لاین خواهیم داشت، که مکان و زمان مراسم از طریقِ سایت اعلام خواهد شد.

برای اطلاعِ بیشتر از این دوره به صفحه‌ی اول سایت مراجعه کنید.

اولین مطلب از سری مطالبِ این دوره، زندگی‌نامه‌ی هاین‌لاین است که می‌توانید آن را با کلیک روی همین خط بخوانید.

 


بر چسب ها: ادبیات، مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
 

دیروز تولد ژول ورن بود!

من معمولن توی بلاگ یاهو چیزای روزمره و خودمونی می‌نویسم واینجا رو می‌ذارم واسه ترشحات ذهنم!(نه که خیلی خوب می‌نویسم!) ولی امروز به مناسبت این رویداد فرخنده مطلب هر دو تا بلاگم یکیه که باید ببخشید....

* ‌*‌ *

دیروز، هشتم فوریه تولد ژول ورن بود.

ژول ورن پدر علمی-تخیلی و پیامبر اختراعات قرن بیستم.

او در هشتم فوریه 1828 در نانت فرانسه متولد شد. از همان کودکی روحیه‌ای ماجراجو داشت و تخیلی پویا داشت.

یازده سال که داشت به یک کشتی پستی رفت تا به عنوان جاشو در آن استخدام شود و با آن به هند برود، اما پدرش مانع از او شد.

او به پدرش گفت :«از این پس فقط در رویاهایم سفر خواهم کرد.»

و تمام کتابهایش نشان از این دارند که به راستی در رویاهایش سفر کرد. و هزاران نفر دیگر هم با رویاهای او همراه شدند.

ژول ورن به درخواست پدر در رشته‌ی حقوق تحصیل کرد، اما هیچگاه وکیل نشد و نویسندگی تنها شغلی بود که او اختیار کرد.

در پاریس با الکساندر دومای پدر آشنا شد و همین به او اعتماد به نفس بیشتری برای شروع به کار داد.

اولین کتاب اون پنج هفته پرواز با بالن بود که هتزل آن را منتشر کرد.

ژول ورن کتابهای بسیاری نوشت و تا دم مرگ همچنان قلم در دست بود.

به عقیده‌ی من نوشته‌های او سرشار از تخیل پویا و شگفت‌انگیزش هستند. او در کتابهایش پیشرفتهای علمی‌ای را پیش‌بینی کرد که در دهه بیست به حقیقت پیوستند.

ژول ورن در 24 مارس 1905 در سن 77 سالگی درگذشت.

او بیش از 80 رمان و 15 نمایشنامه بر جای گذاشت.

(وای چقدر سخته تو دو روز برای یک موضوع دو تا مطلب متفاوت بنویسی! به هر حال به نظر میادبیشترش با اون چیزی که تو فروم آکادمی هست یکی شده!!!)

خب من واقعن عاشق نوشته‌های این مرد هستم! مرد نازنینی بوده. ( به قول بوبو!)

من اولین کتابی که تو زندگیم خوندم سفر به ماه بود نوشته‌ی ژول ورن. قشنگ اون روزو یادمه. فکر کنم تازه هفت سالم تموم شده بود. کلاس اول ابتدایی رو تموم کرده بودم و عشق خوندن عقل از سرم پرونده بود. اون کتابفروشی رو که رفتم توش هنوز قشنگ یادمه. رو یک ردیفش کتابهای ژول ورنو گذاشته بود. با جلدهای رنگی و بسیار وسوسه آمیز. و سفر به ماه کتاب روی همه بود. هنوز یادمه از دیدن همچون عنوانی چقدر ذوق زده شدم! سفر به ماه!

و اینطوری شد که من علمی-تخیلی باز شدم! همه‌ی کتابهای ژول ورنو خوندم و هنوزم دوستشون دارم. هنوزم خوندن جزیره‌ی اسرارآمیز به شدت حال می‌ده. هنوزم بیست هزار فرسنگ زیر دریا رو دوست دارم.

کتابهای ژول ورن سرشار از ماجراجویی و تخیل و اتفاقات عجیب غریب هستند و نکته‌شون اینه که تقریبن همشون هپی اند هستن. از اونهایی که من خوندم شاید فقط جزیره‌ی اسرارآمیز هپی اند نباشه. البته هست ولی خب ته داستان کاپیتان نمو می‌میره و این کمی داستان رو غم‌انگیز می‌کنه. کاپیتان نمو به نظرم شخصیت محشری داره. شاید بشه گفت نمود اعتراض ژول ورن به دنیای رو به صنعتی شدن و بی‌وجدان بوده. ژول ورن اهل فلسفه‌بازی و پیچیده نوشتن نبوده. هر چی نوشته تو کتابهاش همونه که نوشته! آدمهای خوب کتابهاش خوب خوبن و آدمهای بدش هم بد بد! و همیشه هم آدم خوبا برنده میشن..

به هر حال من واقعن این انسان رو که خدا رحمتش کنه دوست دارم! و معتقدم تو نوشته‌هاش حضور داره..

 

روحش شاد!!!:دییی

این عکس به گمونم روی جلد اوریجینال سفر به ماه باشه:

نظردهی بازه! اگه نظر خصوصی دارین تو پست قبلی یا تو ایمیل پلیز. نظراتی از قبیل خیلی زیبا بود به منم سر بزن هم دیلیت می‌شن! هر چند که اونایی که این نظرها رو میدن عمرن بخونن چی نوشتم! 

 

 

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٤
 

مقدمه ای کوتاه بر زندگی بودا:

آنچه که از زندگی بودا در اینجا نقل خواهد شد تاریخ به معنای واقعی آن نیست.زندگی بودا نیز همچون بسیاری دیگر از بزرگان در هاله ای از ابهام قرار دارد و بیشتر از آنکه واقعی به نظر برسد ،به افسانه ها شباهت دارد.من عقیده دارم مهم نیست افسانه باشد یا واقعیت،از دید من مهم این است که گئوتاما بودا روی این زمین زیسته و آموزه های او نسل به نسل ،سینه به سینه حفظ شده و تا به امروز باقی مانده.من دوست دارم باور کنم بودا یک شخصیت واقعی بوده.و البته از دید تاریخ شناسان نیز چنین شخصی وجود داشته ،هر چند که از دید تاریخی افسانه های حول و حوش زندگی او اعتباری ندارند.اما چیزی که هیچ تاریخ شناسی از دید من قادر به نقضش نیست،به روشنیدگی رسیدن بوداست.این نوع مسائل طوری نیستند که تاریخ هرگز بتواند صحت و سقم شان را مشخص کند.مگر کسی می تواند بگوید عیسا واقعن مرده ای را زنده کرد یا محمد واقعن ماه را به دونیم کرد؟این مسائل را باید از دید دیگری نگاه کرد.(آنطور که دوست خوبم ن.باور در وبلاگش نوشت.اینها از دیدگاه منطق پارادوکس هستند،از دیدگاه عرفان باید به این نوع مسائل نگریست.)

به هرحال من دوست دارم باور کنم بودا بوده و حالا به طور خلاصه زندگی او و افسانه های مربوط به او را می نویسم.

دوستان عزیز دقت کنند بنده هیچ هدفی خاصی از این نوشتار ندارم.من به بودا و زندگی او علاقه مند هستم.و به راه و روش او برای جستن خدا اعتقاد دارم.اگر به شک می افتید و در ایمانتان خدشه وارد می شود لطف کنید نخوانید!اگر دوست دارید این مطلب را 18+  می نامم!منتها اینجا 18 به معنی سن فیزیکی نیست!سن عقلی را می گویم!

***

گائوتاما بودا(گائوتاما در گویش های مختلف به طرق دیگر هم تلفظ می شود) حدود بین سالهای 563 تا 483 قبل از میلاد مسیح در ناحیه از هند که لومبینی(Lumibni) نامیده می شد(نپال امروز) متولد شد.نام اصلی او سیذارتا گائوتاما بود.نام بودا که به معنای شخص به روشیندگی رسیده است،بعدها توسط پیروانش بر او نهاده شد.آنچه که از نظر تاریخ هم معتبر است ،این است که بودا در خانواده ای ثروتمند متولد شد.پدرش پادشاه شودهودانا و مادرش ملکه ماهایاما بود.(درباره اسامی پدر و مادرش هم تلفظ های دیگر وجود دارد)بودا یک شاهزاده بود.درباره میلاد بودا افسانه های زیادی وجود دارد.یکی از معروفترین افسانه های این است که مادرش قبل از تولد او خواب دید،فیل سفیدی از سمت راست به پهلوی او وارد شد.آناندا که معروفترین شخص از پیروان اوست گفته بودا قبل از تولدش در بهشت توسیتا(یا توشیتا) بوده و از آنجا مانند نوری عظیم به رحم مادرش وارد شده.(ظاهرا منظور همان فیل سفید است).(این قضیه زندگی بودا  همچون یک خدا دربهشت و بعد آمدنش به زمین در جسم بودا بی شباهت به زندگی مسیح نیست ولی اصلن قصد ندارم وارد تفسیر این افسانه ها بشوم!شما هم هر چه می گویم همینطوری بخوانید!)گفته می شود تاثیر بودا بر مادرش این بود که او را تبدیل به شخصی پرهیزگار کرد و او را ملزم به رعایت پنج اصل کرد:1-آزار نرساندن به تمام موجودات زنده،2-پرهیز از گرفتن چیزی که به او داده نشده،3-پرهیز از خلاف های جنسی4-پرهیز از دروغ،5-پرهیز از داروها و نوشیندنی های سمی و او را تبدیل به شخصی کرد که خالی از افکار شهوانی بود.گفته می شود بودا بعد از تولدش هفت قدم راه رفت و گفت :«من بالاترین در دنیا هستم،من بهترین در دنیا هستم،من برترین در دنیا هستم،این آخرین تولد من است و دیگر متولد نخواهم شد.»گفته های آناندا در مورد بودا بسیار افسانه ای به نظر می رسند و از نظر تاریخ اعتباری بر آنها نیست.

فیل مقدس ترین حیوان در هندوستان است و مظهر فرازنگی و قدرت پادشاهی. به همین دلیل در مورد خواب ملکه پیشگوها گفتند که سیذارتا یا پادشاهی قدرتمند می شود و یا مردی روحانی. مادر بودا یک هفته بعد از تولد او درگذشت.

پنج روز بعد از تولدش نام سیذارتا بر او نهاده شد.سیذارتا به معنای آرزوی برآورده شده است.در همان روز پدرش برهمن ها را فراخواند تا درباره آینده او پیشگویی کنند.برهمن ها گفتند که او از مادیات دنیا دل خواهد کند و در جستجوی فرزانگی و راه رهایی از رنج آواره خواهد شد.

پادشاه شودهودانا از ترس اینکه مبادا پیشگویی به حقیقت بپیوندد،سیذارتا را در قلعه ای مجلل دور از دنیای حقیقی بیرون نگاه داشت تا او معنای درد و رنج را هرگز نفهمد .تا فکر رها کردن زندگی و جستن راهی برای رهایی از رنج به ذهنش نرسد.گفته می شود جایی که بودا در آن زندگی می کرد بسیار مجلل بود و سه قصر داشت.یکی برای فصل باران،یکی برای فصل زمستان  و یکی هم برای فصل  آفتاب .او چهار ماه در قصر بارانی اش زندگی می کرد و نوازندگانی  که همگی زن بودند برایش ساز می نواختند.سیذارتا در شانزده سالگی با شاهزاه ای محلی به نام یسودهارا (ظاهرا نسبتی فامیلی هم با او داشته)  ازدواج کرد و از او صاحب فرزند پسری شدبه نام راهول.او 13 سال با شادمانی در قصرش به دور از دنیای بیرون زندگی کرد.اما 13 سال بعدزندگی او دستخوش تغییر شد.شادمانی زندگی در قصرش نتوانست جلوی افکار او را بگیرد.ظاهرا پدرسیذارتا محافظانی بر قصر گماشته بود که به او اجازه خارج شدن از قصر را ندهند.اما او بالاخره یک روز موفق شد یکی را متقاعد کند تا دنیای بیرون قصر را به او نشان دهد.و در آنجا بود که سیذارتا برای اولین بار مرد پیری را می بیند.پیری چیزی بود که او تصوری از آن نداشت.نشانه های پیری و رنج در آن مرد او را متحیر می کند.بعد از آن سیذارتا مردی چلاق می بیند و جسدی که به سوی قبرستان حمل می شد.او از هیچ یک از این چیزها خبر نداشته.پیری،بیماری و مرگ مفاهیمی بودند که برایش بیگانه بودند.او را در قصر به نحوی  بزرگ کرده بودند که از بیماری و پیری و مرگ خبر نداشت.او در آن روز معنای رنج را درک می کند.

سیذارتا دانست به جز قصر باشکوه او و لذتهایش دنیای دیگری هم وجود دارد که انسان ها در آن رنج می کشند و انگاه تصمیم گرفت تمام لذت های مادی را ترک کند و به جستجوی هدف زندگانی برود.به جستجوی روشنی و روشنیدگی.سیذارتا در 29 سالگی قصر پدرش را ترک گفت.

.....

To be Continued 

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥
 
چطور شد که بودایی شدم؟

 

دارم کتاب شیاطین و فرشتگان رو می خونم.جایی از کتاب ویتوریا از لنگدان می پرسه به خدا اعتقاد داری یا نه و لنگدان میگه چون کتب آسمانی همشون محدودیت روی زندگی می ذارن مذهبی نیست و ویتوریا میگه من ازت پرسیدم به خدا اعتقاد داری یا نه ؟نه اونچه که مردم درباره خدا گفتند.و البته ویتوریا تو این داستان یک گیاه خوار یوگا کار هست و به نظرم رسید از اونجا که منم یه مدته رفتم تو همین خط ها کمی از این مسائل بنویسم که مطالب بلاگم هم غیر کلیشه ای بشن.

 

*********************************************************

 

از نظر من مذاهب و کتاب های آسمانی تلاش های بشریت برای درک مفهوم خدا هستند.کتب آسمانی تعاریف بشر از خدا هستند.کتب آسمانی ادبیات هستند و نه آنچه که واقعا خدا هست .کتب آسمانی از دیدگاه من بیان کننده هدف و مقصود خداوند نیستند،بلکه آن چیزی را بیان میکنند که بشر سعی کرده با ذهن خودش از خدا درک کند.حقیقت در مورد خدا و هدف خدا کاملن روشن است.ما هرگز درک نخواهیم کردش.هرگز.این کلمه هرگز مفهوم و معنای مطلق دارد.خدا(چه باشد و چه نباشد) چیزی نیست که ما درکش کنیم.

 

پیامبرها از دید من انسان های پرهیخته و درستکاری بودند که تلاش کردند خدا را کمی بیشتر از دیگران درک کنند .به کتب آسمانی که نگاه کنید،جای به جای آن اثر دست انسان ها را میبینید.خشونت و تعصب و بی رحمی از سر و روی این کتب می بارد.من واقعن نمی توانم بهفمم!

 

اما آیا تا به حال به بودا فکر کرده اید؟بودا کتاب مقدس نداشته .اگرچه سخنانی به او منصوب است ولی تا جایی که من می دانم از خودش کتابی نداشته.قوانین مذهب بود(اگر بتوان آن را مذهب خواند) سهل و ممتنع هستند.بودا در یک کلام پیروانش را به سوی انسانیت دعوت کرد.مراقبه و مدیتیشن راه های رسیدن به خدا در مذهب بودا هستند.چیزی که من در مورد بودا دوست دارم و می پسندم این است که از کد خبری نیست.کد هایی که بخواهند شخصیت تو را زیر و رو کنند به اسم اینکه باید پاک شوی.سخن بودا واضح و آشکار است.انسان باشید.مراقبه و مدیتیشن گه گاه سخت و طاقت فرسا هستند ولی سختی آنها چیزی نیست که به زور توی کله ات کرده باشند.سختی و طاقت فرسایی شان وقتی که می گذرد تازه می فهمی که چه گامی برداشته ای.راه رستگاری راه آسانی نیست.ولی چیزی که مرا در مورد مذاهب دیگر آزار میدهد کدهای خشن و بی رحم آنهاست.خدایی که اگر سی روز روزه نگیری وعده غل و زنجیر و آتش داغ و هیولا و اژدها به تو می دهد مرا اصلن دلگرم نمی کند.در یوگا و مدیتیشن چله خام گیاه خواری داریم.چهل روز فقط میوه و سبزی نپخته.می گویند چله را امتحان کن و مراقبه کن تا بدانی که چه تاثیری بر تو دارد.اما اگر هم نتوانستی از عذاب و سرب جوشان و غل و زنجیر خبری نیست.در یوگا می گویند هیچ چیز به خدا از سکوت نزدیک تر نیست.برای صحبت با خدا و درک حضورش نیازی نیست به زبانی که بلد نیستی نیایش کنی.کافیست تمام ورودیهای منطقی مغرت را ببندی و بنیشینی تا در درونت حضور خدا حس شود.آسان است؟البته که نه!سالها تمرین و سخت کوشی می خواد.راه رستگاری چنین است.

 

بودا نگفته اگر به چهره کسی که دوستش می داری نگاه کنی سیخ داغ به چشمانت فرو می کنیم.نگفته اگر موهایت را که خود خدا به تو داده در باد رها کنی از تک تک آنها آویخته می شوی.بودا گفته انسان باشید.گناه یعنی چیزی که به دیگران آسیب برساند.(شما را به خدا صحبت از شهوت و انحراف و اینکه برای زن لازم است در حجاب باشد نکنید.یک نگاه به این جامعه داغان و افتضاح بیاندازید و حرفهایتان را قورت بدهید)گناه یعنی چیزی که به نفس انسان آسیب برساند.گناه یعنی هدر دادن وقت و زندگی و لحظه های زندگی.گناه آن نیست که کسی قوزک پایت را ببیند و تو هی حریص تر شوی که آن قوزک پایت را به نمایش بگذاری.

 

ذن ،مدیتیشن ،یوگا و غیره به راحتی می گویند انسان باش.قوانین انسانیت مطلق هستند.دوستان من از اخلاقیات حرف نمی زنم.از انسانیت حرف می زنم که مطلق است.انسانیت را باید درک کرد.باید به سختی در راهش رفت.گاهی باید چهل روز گیاه خوار بود.برای چه؟برای اینکه حس کنیم طبیعت چه چیزها به ما ارزانی داشته.برای لمس مادر زمین.برای یکی شدن با روح جهان.با آنچه که هست.

 

مذهب بودا ،آزادگیست.آشتی با خداست.خدایی که مهربان و فهیم است.خدایی که زورگو و خشن نیست.خدایی که غل و زنجیر ندارد.و البته منطق بودایی مجازات بشر گناه کار را کاملن مشخص کرده.تناسخ.من نمی دانم حقیقت دارد یا نه. و اگر هم حقیقت داشته باشد تا دم مرگ نخواهم دانست.اما تناسخ تنها پاسخ منطقی برای زندگی ما روی این زمین است.منطقی از دیدگاه ما .حتا اگر هم چنین نباشد ،ذهن ما را راهی به منطق خدای گونه نیست.

 

در مطالب بعدی ام از بودا و زندگی او و راه و رسمش خواهم نوشت.

 

پ.ن.یک باری خواستم تو بلاگم مطالب علمی تخیلی بنویسم.ولی در اینباره فعالیت هام به شدت محدود به آکادمی هستند و در واقع نمی تونم انرژیمو جایی بیرون آکادمی بذارم.بنابراین وبلاگم شامل همون چرندیات معمول خواهد بود.ولی هر از چند گاهی سعی می کنم تنوعی داشته باشم.مثل همین که این بالا نوشتم و مطالب بعدی.

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 
سلام گفته بودم که از سوررئالیسم خواهم نوشت.اینهم وفای به عهد.اما آنچه در اینجا می نویسم یک مقاله کامل و طولانی درباره سور رئالیسم نیست.نوشتاری است کوتاه درباره این سبک.  سوررئالیسم جنبشی هنری،فرهنگی وذهنی است ، در جهت آزاد ساختن ذهن با تاکید برقدرتهای تخیلی ضمیر ناخودآگاه و رسیدن به مرحله ای متفاوت،فراتر،یا صحیح تر از واقعیت روزمره.جنبش سور رئالیسم در حدود سال 1920 و تا حدی تحت تاثیر دادا،پدید آمد.آندره برتون[1] اول تئوریسین اصلی این جنبش است. (نقل از ویکی پدیا) جنبش دادا در طی جنگ اول جهانی (1914 -1918) و تحت تاثیر  ویرانی و مرگ و میر عظیم ناشی از جنگ، پدید آمد.جنبش دادایست ها در اصل سیاسی بوده است.هدف از این جنبش به سخره گرفتن فرهنگ،عقل،تکنولوژی و حتی هنر بوده است.دادایست ها معقتد بودند ایمان داشتن به توانایی بشر در بهبود بخشیدن وضعش از طریق هنر و فرهنگ،خصوصا بعد از ویرانی بی سابقه جنگ،ساده لوحانه و غیر واقعی است. نتیجه این شد که دادایست ها،آثاری از روی تصادف و شانس و هر چیز دیگری که غیر عقلانی بودن بشر را ثابت کند،خلق می کرند.برای مثال شعرهایی از طریق بریده روزنامه ها که به صورت تصادفی بریده شده بودند،درست می کردند.کلمات بی معنی را با صدای بلند ادا می کردند و اشیا معمولی را به عنوان آثار هنری نمایش می دادند.جنبش سور رئالیسم از دادایسم پا گرفت اما با نگرش مثبت  تری نسبت به  پیغام های منفی دادا.(نقل از انکارتا)* * *می توان گفت سور رئالیسم سبکی در نوشتار یا دیگر آثار هنری است،که در آن به افکار و تصورات ذهنی (خصوصا بخشی که از ناخودآگاه سرچمشه می گیرد) بهای بیشتری از واقعیت ملموسی که می شناسیم داده شده است. چطور می توان ناخودآگاه را رهاکرد و تصاویر و یا الهاماتش را به رشته تحریر در آورد؟ پاسخ من این است:این هم هنری است.هنر را هنرمند خلق می کند و اینجا قصد ندارم به این موضوع بپردازم که هنر اکتسابی است یا ذاتی،اما به هر حال چه سوررئال چه رئال چه هر سبک دیگر،یک اثر هنری توسط یک هنرمند خلق می شود.هنرمندی که سبک سوررئال را برگزیده می تواند به ذهن و تخیلش قدرت پرواز بدهد و بعد هرآنچه از ذهنش به او الهام می شود بی هیچ قید و بندی بنویسد. ذهن واقع بین ما همیشه در یک زندان حبس است. زندان شرایط و واقعیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ....

بسیاری مسائل وجود دارند که به قول خودمان حتی به خواب هم نمی بینیم.ولی تمام این مسائل در ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارند و آنجا رنگی و شکلی غیر از واقعیت  (REAL)   دارند.اگر می توانستیم اجازه بدهیم این اشکال و تصاویر از ذهن ما به واقعیت راهی پیدا کنند،قطعا شکل و ظاهر آنها با واقعیات متفاوت خواهند بود.و به همین دلیل است که نقاشی های سوررئال اینقدر متفاوت و عجیب به نظر می رسند.(بماند که من هرگز در نقاشی سور رئال و آبستره و کوبیسم را درک نکردم!)

 

  و اما درآثار ادبی سور رئالیسم خود را به صورت متن های خیال گونه نشان می دهد.بار معنایی اثر دیگر آنقدر مشخص و واضح نیست که در آثار رئال می توان مشاهده کرد؛اما به نظر من سور رئالیسم به هیچ عنوان مترادف با بی معنی شدن آثار هنری نیست.آنچه در ذهن و ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارد،به هر حال از واقعیات به آنجا راه یافته است.برتون در کتاب خودش به نام Surrealist Manifesto سور رئالیسم را اینطور معنی می کند:لغت نامه:سور رئالیسم،تحرک خالص روانی است که شخص  از آن برای توضیح دادن عملکرد واقعی افکار به صورت کلامی یا در نوشتار یا به هر صورت دیگر استفاده می کند.بازگو کردن افکار در غیاب هر کنترلی که توسط منطق اعمال شده باشد ،خارج از مرزهای اخلاقیات و عقلانیت. * * *جنبش سور رئالیسم به شدت تحت تاثیر عقاید زیگموند فروید روانشناس اطریشی است.فروید معتقد بود،چون تمایلات واقعی ما ،در اکثر مواقع با هنجارهای جامعه تضاد دارند،ما تمایلاتمان را در بخش ناخودآگاه ذهن مان سرکوب می کنیم.زیگموند عقیده داشت،برای اینکه افراد از سلامت روانی برخوردار باشند،باید این تمایلات رابه هوشیاری و ذهن هوشیار بیاورند. فریود معتقد بود ،علی رغم اصرار به سرکوب کردن تمایلات،ذهن ناخودآگاه همچنان خودش را آشکار می کند،خصوصا هنگامیکه ذهن خودآگاه در استراحت است، در رویاها ،اسطوره ها،الگوهای رفتاری عجیب،لغزش زبان،تصادف ها و هنر.سور رئالیست ها برای دسترسی به ذهن ناخودآگاه اشکال و تکنیک های هنری جدیدی اختراع کرده اند. * * *هنر سور رئال،مرزهای واقعیت را در هم می شکند واجازه می دهد رویا ها در واقعیت نمود پیدا کنند. * * *Real:You'll never be mineSurreal:I love you   پ.ن.چرا اسم دو تا مطلب پایین تر رو سوررئال گذاشتم؟فقط یک نفر به این مطلب پی برد.حیران از وبلاگ محو و حیران(بله شما برنده جایزه شدین) چون مطلبی که نوشتم مستقیما از یک رویا سرچشمه گرفته بود.البته من مفاهیمی رو که دوست داشتم در قالب رویایی که دیده بودم جا دادم و اون به نظر من شد یک متن سور رئال.!(به نظر من) 

پ.ن.2. شاید بیشتر نوشتم!نظر بدین(ولی خواهشا نظر درست و حسابی..الکی نگین ایول باحال بود ما منتظر دومیش هستیم!واقعا میخوام بدونم چقدر مفیده وچقدر اینطور نوشتن از عشقولانه نوشتن بهتره..)

پ.ن.۳. جاهایی که ترجمه کردم؛ترجمه صد در صد نیست و اگه ضعفی داره ببخشید.



[1] André Breton

بر چسب ها: مقاله‌، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
 

حتما تا به حال آثار کوبیسم و آبستره دیده اید.

شاید برای برخی از شما نگاه کردن به این آثار لذت بخش باشد و هر تابلو کوبیسم را دنیایی از معانی و حرفهای ناگفته بیابید.برای برخی نیز احتمالا تصاویر آبستره اشکال بی معنی و خط خطی های بی هدفی بیش نیستند.(متاسفانه برای من نیز اینگونه است!)

اما آیا تا به حال از خود پرسیده اید هدف از خلق یک اثر کوبیسم چیست؟یا اصولا فایده کوبیسم در چیست؟

من نه در زمینه هنر و نقاشی تخصصی دارم و نه در این باره تحقیقی به عمل آورده ام.تنها تجربه من در برخورد با جهان کوبیسم و آبستره بازدید از یک نمایشگاه دوسالانه آثار آبستره بود؛ که در موزه هنرهای معاصر برگذار شده بود.آنهم چندین سال پیش بود.

متاسفانه نظر شخصی من هنگام تماشای تابلوی های آبستره این بود که خالق این آثار هنرمند نیستند و این تابلو ها تنها ابتذال هنر هستند!(نقاشان علاقه مندبه کوبیسم واقعا منو به خاطر لحن تندم ببخشن!) همین چند وقت اخیر کتابی خوانده ام با نام زرد کرومی نوشته آلدوس هاکسلی.دیدگاه هاکسلی درباره کوبیسم به نظرم جالب آمد و تصمیم گرفتم از آن بنویسم.

هاکسلی از زبان یکی از شخصیت های کتاب می گوید:«همیشه از نقاشی کوبیسم لذت برده ام.از تصاویری خوشم می آید که طبیعت را به کلی از چارچوبه شان بیرون رانده باشند.تصاویری که تمامی زاییده ذهن بشرند.طبیعت و تمام چیزهایی که مرا به یاد طبیعت می اندازد آزارم می دهد؛چرا که بیش از اندازه وسیع و پیچیده و از آن هم بالاتر بکلی بی معنی و نامفهوم است.هر وقت که امکان داشته باشد با مترو سفر می کنم نه اتوبوس. آدم حتی در لندن هم که سواراتوبوس می شود نمی تواند از مشاهده آثار طاق و جفت خداوند-مثل آسمان ؛یا تک و توکی درخت؛یا گل کاری جلو پنجره ها -بپرهیزد.اما مترو که سوار شوی چپ و راستت چیزی جز کارهای بشری نمی بینی:تیر آهن ها که بصورت اشکال مختلف هندسی به هم پرچ شده اند؛خطوط صاف سیمانی و فرشی از کاشی کاری های منقوش.این کارها تماما انسانی و محصول مغزهای آشنا و قابل درک است.»

در نوشته بالا نکات قابل توجهی وجود دارد.طبیعت عظیم و پیچیده وبی انتهاست و حاصل کار مغزی که آشنا نیست.شاید برای همین است که انسان به آبستره روی می آورد و تصاویر درون ذهنش را نقاشی می کند و شاید هم به همین دلیل کسانی هستند که آبستره را زیبا و قابل درک میابند. اما از دیدگاه من آبستره در حالت کلی بی مفهوم است.!تصویر ذهن یک انسان غریبه ممکن است برای من به کل بی معنی باشد و ممکن است برداشت من از آن تصویر هیچ  ارتباطی با حقیقتی که در ذهن خالق اثر بوده؛نداشته باشد. و در نهایت آبستره هیچ زیبایی ندارد.مگر خطوط سیمان و تیر آهن زیبایی دارند؟تماشای یک مشت خط خطی و گردابهایی از رنگهای مختلف چه لذتی می تواند داشته باشدتماشای یک مشت خط خطی و گردابهایی از رنگهای مختلف چه لذتی می تواند داشته باشد.؟و به همین دلیل است که من آبستره را ابتذال هنر می دانم.!زیرا در آن هنری نیست.تنها بولهوسی ذهنی است که قادر به هضم عظمت طبیعت نیست و از آن گذشته آبستره دیگر هنر دستان با استعداد نیست زیرا که خلق خط خطی و اشکال ناموزون هنری نمی خواهد.آبستره را شاید بتوان هنری متمایز از نقاشی دانست و در نهایت یک تابلوی آبستره یک اثر شخصی است که فقط برای خالق آن واقعا با معنی است.

 در جایی دیگر از کتاب از زبان شخصیتی دیگر می شنویم که بالاخره نقاشی تمام می شود و بوم خالی باقی می ماند.شاید هم واقعا روزی اینطور بشود!این هم نتیجه پیشرفتهای ذهنی بشر است.شاید واقعا انسانها دیگر قادر به تصویر کردن طبیعت نیستند و یا شاید دنیای ذهن ما آنقدر پیچیده شده که نیاز به تصویر کردنش حس می شود؟از این دیدگاه می توان آبستره را یک مرحله انتقال دانست. شاید بعد از آبستره هنری که مفهوم تر و زیباتر باشد بوجود بیایید.

 

آلدوس لئونارد هاکسلی نویسنده و اندیشمند انگلیسی ۱۹۶۳-۱۸۹۴

شاید بتوان گفت برجسته ترین اثر او دنیای قشنگ و نو است.در این کتاب تصویری متفاوت از آینده رسم می شود.(باید کتاب را بخوانید!)

* * *

پ.ن.امیدوارم اگه طرفدار این سبک هستید بنده رو ببخشید .چون واقعا درکش نمی کنم!


بر چسب ها: مقاله‌، معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢
 

با سلام

خوب من اومدم که بنویسم.!

گفته بودم که ازاین به بعد قرار اینجا درباره ادبیات علمی مطلب بنویسم. و در واقع داشتم می گشتم که چیز مناسبی پیدا کنم.فکر کردم برای شروع بهتر باشه درباره خود ادبیات علمی بنویسم.اینکه ادبیات علمی(یا اونطور که جا افتاده ادبیات علمی-تخیلی )چی هست.من قصد ندارم مقاله بنویسم و در ضمن قصد هم ندارم برم و از مطالب سایت های خارجی چیزی ترجمه کنم.فعلا می خوام نظر خودم رو واضح و روان بنویسم تا بعد در موردش بیشتر صحبت کنیم.(خصوصا دوست عزیزمون نوو قرار شده برامون در اینباره یه چیزهایی بنویسه)

مطمئن نیستم سرآغاز این گرایش از ادبیات در چه قرن و چه سالی می باشد، ولی یک چیز مشخص است.  شروع نگارش داستانهای علمی بر می گردد به دوران شکوفایی تکنولوژیکی بشریعنی زمانی که بشر شروع کرد به کشف راز و رمزهای نهفته در جهان.البته همیشه نوع بشر در حال کشف  اسرار جهان بوده ولی از قرن نوزدهم به این طرف پیشرفت علم و تکنولوژی ناگهان سرعت گرفت.

به نظر من اولین نویسنده برجسته در ادبیات علمی،ژول ورن است ،که فکر کنم همه اسمش را شنیده باشند.البته نویسنده معروف دیگری هم قبل از ژول ورن بوده به اسم سیرانو دوبرژاک که برخی او را بنیان گذار ادبیات علمی می دانند،اما به هر حال این نویسنده حداقل در ایران چندان شناخته شده نیست و در خارج از ایران نیز شهرت و محبوبیتش به اندازه ژول ورن نبوده.

خوب نام ها مهم نیستند.!بپردازیم به ساختار ادبیات علمی.

ادبیات علمی همانطور که از نامش پیداست به علم می پردازد.ساختار اصلی داستان برپایه موضوعات و نظریات علمی می باشد.البته داستان حالت یک مقاله علمی را پیدا نمی کند و جز به جز نظریات علمی مورد بررسی قرار نمی گیرند ،اما ماجراها و اتفاقات داستان در بستری علمی و در رابطه با یک نظریه علمی پیش می روند. 

این نظریه ممکن است ثابت شده باشد،ممکن است ثابت نشده باشد ولی به هر حال امکان پذیر باشد و ممکن است ثابت نشده باشد و امکان پذیر هم نباشد. برای مثال بیشتر آنچه که در داستان های ژول ورن آمده امروزه محقق شده اند ولی البته در زمان ژول ورن تقریبا هیچ کدام به حقیقت نپیوسته بودند. با اینحال قطعا از نظر نویسنده بیشتر آنها امکان پذیر بوده اند. برای مثال ساخته شدن زیردریایی چیزی بوده که می شد تصورش را کرد. اما در مورد داستانهای ایزاک آسیموف اینطور نیست. برخی از موضوعات علمی مطرح شده در داستانهای او،از نظر علمی مردود می باشند.برای مثال ماشین زمان چیزی است که از نظر علم فیزیک وجودش غیر ممکن است. و با اینحال داستانی را که به شرح و توضیح یک ماشین زمان می پردازد و ماجراهای داستان بر اساس سفر در زمان است یک داستان علمی محسوب می شود.(به نظر من اینجاها اسم علمی-تخیلی بیشتر به این داستان ها میاد.چون علم داره ولی همراه با تخیل.)

به غیر از پایه و اساس علمی،سایر عناصر در داستانهای علمی کاملا رئال می باشند.آدمها،همان آدمهایی هستند که در داستان های دیگر می بینیم.در واقع همان آدمهایی هستند که در جامعه می بینیم و روابط بین آدمها هم؛همان روابط متعارفی است که می شناسیم. اگر می گویم غیر از عناصر علمی، منظورم این است که ممکن است نظریات علمی مطرح شده در داستان چندان از نظر علم معتبر نباشند،مثل همان  ماشین زمان، و در اینصورت اگرچه حرف از علم است ولی به نظر من علمی که معتبر نباشد رئال نیست.(این هم در جواب به بحث های خفنی بچه های آکادمی تو جلسه!)این نکته خیلی مهم است.چون در ادبیات فانتزی علاوه بر اینکه فضای داستان کاملا غیر رئال می باشد ،عناصرداستان هم می توانند ،غیر واقعی باشند و حتی روابط و قوانین حاکم بر فانتزی می توانند از قوانین حاکم بر دنیای واقعی بسیار فاصله داشته باشند.این مطلب را نوشتم چون از دید بسیاری از کسانی که بااین نوع ادبیات غریبه هستند،فانتزی و علمی تخیلی یکی است.در حالیکه این تفکر اشتباه است.برای مثال شنیده ام برخی هری پاتر را یک  داستان علمی تخیلی می دانند!!!!!!!!!!!!

خوب بپردازیم به مهمترین قضیه که در رابطه با ادبیات عملی مطرح است.برخی فکر می کنند ادبیات علمی مخصوص رده سنی نوجوان و خردسال است!!!این تفکر کاملا اشتباه است و هر کس اینگونه می اندیشد صد در صد در اشتباه است.

داستانهای علمی از نظر محتوایی و معنایی فرقی با دیگر ژانر های ادبی ندارند.یک داستان علمی می تواند مفاهیم اجتماعی،انسان شناسی،معنوی،سیاسی،احساسی و...را منتقل کند. مجموعه چهار جلدی راما از آرتور سی کلارک را مثال می زنم.

محور اصلی داستان سفینه ای فضایی به نام راما است که از آنسوی مرزهای منظومه شمسی آمده.انسانها به راما داخل می شوند،با حیات هوشمند فرازمینی برخورد می کنند و....اما وقتی داستان را بخوانید ،آنرا داستانی عمیق در باب روابط انسانی و اجتماعی می یابید و مفهوم بزرگتری که در کل داستان دنبال می شود، سوال درباره هدف  خلقت می باشد.نویسنده شما را درباره این سوال ساده و همیشه تاریخ بشر به مبارزه دعوت می کند. و شما باید همراه شخصیت ها تا آخر بروید و آخر هم دست خالی برگردید!!!!چون این سوال جواب ندارد!!!اما نکته مهم این است که در حین خواندن کتاب ،علاوه بر اینکه در فضایی تخیلی و غیر واقعی قرار گرفته اید، از طرفی دائم ذهن شما درگیر مسائل روزمره انسانی  مانند عشق،محبت،جنایت،خیانت،جنگ...است و از طرف دیگر مسائل معنوی و مفهومی مانند هدف خلقت ذهن شما را درگیر می کند.

در برخی موارد داستانهای علمی و فانتزی بسیار تواناتر از داستانهای رئال هستند.شما در رئالیسم نمی توانید حرف از رسیدن به سرچشمه هستی و سفر در فضا و تکامل معنوی و مفهومی بزنید، رئال همین است که هست!تصویری واقعی از آنچه هر روز می بینیم و انجام می دهیم.اما داستانهای علمی و فانتزی عرصه این نوع بحث های مفهومی هستند(البته نه همه داستانهای علمی ولی داستانهای معروف و محبوب این ژانر معمولا بار معنایی و مفهومی سنگینی دارند)

آثار نویسندگانی چون آرتور سی کلارک،ری برادبری واستانیسلاو لم به لحاظ محتوای فلسفی،عرفانی و معنوی بسیار غنی هستند.!(باز هم نظر شخصی من )

یک نکته:به نظر من چیزی به نام داستان عرفانی یا فلسفی وجود ندارد!عرفان ،عرفان است و فلسفه ،فلسفه. نمی توان اینها را در قالب یک داستان در آورد.اما به عوض در داستانهای فانتزی و علمی به راحتی این کار امکان پذیر می شود و صد البته قصدم این نیست که بگویم داستانهای علمی اصلا درباره مفاهیم فلسفی و عرفانی هستند.بلکه می خواهم بگویم به دلیل خود فضای غیر واقعی و آزادی عمل نویسنده ،خیلی راحت می شود به این نوع بحث ها پرداخت و درعین حال داستان یک داستان باقی می ماند.!جذاب و روان.

به هر حال پیشنهاد می کنم برای آشنایی با این نوع از ادبیات به کارهای کلارک،آسیموف،لم و..مراجعه کنید

داستانهای ژول ورن کمی از ادبیات علمی مدرن فاصله دارند و در ایران متاسفانه به شدت مورد بی رحمی واقع شده و کتابهای منتشر شده نصف حجم اصلی کتاب را ندارند.بنابراین شاید خواندنشان باعث دلزدگی بشود.بنابراین توصیه نمی کنم!!!(هر چند خودم واقعا دوستشان دارم)

سعی می کنم در پست بعدی یک داستان کوتاه بذارم که بشه بهتر روش بحث کرد.

****************************************************

آیینه اشکهای مرا مسخره می کند..

با دهن کجی به من نگاه می کند تا بگوید تو هم هیچی نیستی..

خواب و بیداری هر دو کابوس دلتنگی و تنهایی من هستند..

اما باد زمزمه هایی می آورد..روزگار لیلای بی مجون را دعوت می کند تا باز از دلش چشم بپوشد و درگیر یک بازی دیگر شود.نمی دانم پشت این زمزمه ها لبخند خداست که بشارت می دهد تاوانم را پرداخته ام و می توانم دلم را پس بگیرم، یا زهرخند شیطان است که باز برای دلم نقشه ای جهنمی کشیده.

چیزی در گوشه ای از ضمیرم می گوید خدا به هر حال لبخند می زند،چه شیاطین مرا بفریبند و باز دلشکسته ترین باشم،چه فرشته ها دلم را به باد بدهند..برای خدا فرقی ندارد..مگر نه اینکه خودش آنجا بود وقتی شیطان حوا را می فریفت؟؟مگر نه اینکه تمام این سالهای هق هق تاریک را ،خدا همین جا،پهلوی رگ گردنم به تماشا نشسته بود؟؟

خدا لبخند می زند..حتی همین حالا!!

*******************************************************

دوستان هم می تونند درباره متن علمی بنده نظر بدن..هم در مورد چرندیات بعدش!!من حوصله ندارم دو تا وبلاگ داشته باشم.!!البته فعلا!!!


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٦
 

سلام .پست این دفعه من یک مقدار طولانیه از عزیزانی که وقت میذارن و میخونن و با نظراتشون خوشحالم میکنن متشکرم و اگه هم حوصله خوندن ندارین اشکالی نداره. من احتمالا تا آخر امتحاناتم نمیتونم به روز کنم بنابراین وقت کافی دارین که همشو بخونید!در ابتدا جملاتی از کتاب جوناتان را نوشتم که اگه بخونید معنی داستان و هدف نویسنده براتون روشن میشه و بعد از اون هم برداشتهای شخصی خودم از داستان را نوشتم .با تشکر از همه . پس بهشت این است!جوناتان لیوینگستون وقتی که پریدن در ارتفاع های بالا و با سرعتهای بالا را فرا میگیرد به جهانی دیگر وارد میشود جایی که بهشت میپنداردش.ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند،خوش آمدی جوناتان!دیدگاه های نو ،افکار تازه و پرسش های نو،"چرا تعداد مرغان کم است؟بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد!چرا یکباره اینقدر خسته شده ام؟مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند"خاطره های زندگی اش در زمین داشت محو میشد.برای مدتی طولانی جوناتان دنیایی را که از آن آمده بو فراموش کرد.مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی پرواز زیست میکردند، و از بال هایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن  استفاده میکردند.در یک سحر گاه هنگامی که با مربی خود تنها بود گذشته را به خاطر آورد.سالیوان آن ها کجا هستند؟چرا تعداد بیشتری از ما اینجا نیست؟سالیوان سری تکان داد و ادامه داد:تنها پاسخی که می شناسم جوناتان،این است که در میان یک میلیون پرنده یکی مثل تو پیدا میشود.بیشتر ماها به کندی راه را پیموده ایم.ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه به آن سفر کرده ایم.فراموش کرده ایم از کجا آمده ایم.اهمیتی ندادیم که به کجاخواهیم رفت.فکر میکنی پیش از اینکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ،خوردن و جنگیدن یا قدرت یافتن هدف والاتری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟یک هزار زندگی؟ده هزار زندگی؟ و آنگاه یکصد هزار زندگی دیگر تا اینکه فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به آن کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم.البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب میکنیم.اگر چیزی نیاموزیم جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود.همان محدودیت های مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد.جان،اما تو یکباره آنقدر آموخته ای که نیازی نداری هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی...خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟به کجا می رویم؟آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟خیر جوناتان ،چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.بهشت یعنی کامل شدن. در وقت دیگری جوناتان میگفت:همه ی بدن شما از نوک پر یک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیش ازتصور شما درباره ی شکلی که قادر به دیدنش هستید نیست.قید و بند اندشه تان و نیز قید و بند بدن تان رابشکنید.                                 *************************************گمان میکنم با مطالعه بخش فوق تصویری از آنچه که نظریه آیده الیسم ارائه میدهد درذهن تان تشکیل شده باشد.در ابتدا بگویم که کلمه آیده الیسم آنگونه که در فارسی معنی میشود از ریشه ایده آل به معنی خواستن هر چیز در نهایت کمالش نیست..آیده الیسم از کلمه idea به معنی ایده و اندیشه می آید.اصل کلی در این نظریه بر این است که تمامی آنچه که ما از جهان پیرامونمان میشناسیم ،تمامی آنچه که حس میکنیم و بر ما نمود پیدا میکند ،ساخته و پرداخته ذهن ماست.آیده الیست ها عقیده دارند با غلبه بر قید و بند های ذهن هر کاری امکان پذیر است.آنها عقیده دارند چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد وهر آنچه در زندگی برایمان اتفاق میافتد در ذهن ما اتفاق میافتد.تا مسیر تکامل را بپیماییم .تا به معنی کمال برسیم.و در این میان هزارن هزار زندگی خواهیم کرد.تناسخ؟!نه گمان نکنم این عقیده با عقیده کلاسیک تناسخ یکی باشد.(تمام آنچه که اینجا مینویسم برداشت های شخصی من است که ممکن است یکسره بر خطا باشد .اگر عزیزان اطلاعات بیشتری دارند و یا اشتباهی در تصورات من هست خوشحال میشوم آگاهم کنید).در تناسخ عقیده بر این است که روح در طی زندگی های مختلف مرارت تحمل میکند تا پاک شود و به مرحله پیوند با خالق برسد.و در طی تمام زندگی هایی که دارد هدف رنج کشیدن است .اما آیده الیسم میگوید که فراگیری وابسته به شخص است ما می آییم تا یاد بگیریم و از طرفی در این نظریه عقیده بر این است که ما همگی جلوه های یک ذهن واحد هستیم پاره های حقیقتی واحد.که شاید این همان روایت سی مرغ و سیمرغ باشد که احتمالا همگی شنیده اید.ریچاردباخ نویسنده معروف داستان جوناتان از طرفداران پر و پا قرص این عقیده به شمار می آید.آیده الیست ها ادعا میکنند که دارای قدرتهای فوق طبیعی هستند و این قدرتها را از آنجا ناشی مشود که میتوانند بر درکشان بر این جهان غلبه کنند و دنیای ذهن را نوعی دیگر بسازند.و اما دنیای ذهن دنیای رهایی از ماده است.رهایی از تعلقات مادی .پرواز.پریدن در هوایی آزاد و دیدن افق های دوردست و عشق ورزیدن....مربی جوناتان در جایی به او میگوید جوناتان تنها بر اساس عشق عمل کن!و معنی عشق چقدر عظیم تر و فراتر از باورهای بچه گانه ماست.ای کاش که در پایان هر روز فقط ده دقیقه به آنچه که هستیم فکر کنیم.به انچه که انجام داده ایم.آیا تنهابرای به دست آوردن لقمه ای نان جنگیده ایم یا به پرواز هم فکر میکنیم؟؟


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
 

جوناتان مظهر دگراندیشی و تکامل معنوی است.جوناتان اگرچه نام یک مرغ است و داستان شرح زندگی یک مرغ دریایی که میخواست چون دیگر مرغان نباشد،اما حقیقت این است که جوناتان استعاره ایست برای آنچه که یک انسان رها و اندیشمند باید باشد.هدف جوناتان بلند پریدن است.پرواز در اوج و دیدن فراسوی افق ها و این یعنی چیزی که در مرام مرغان دریایی بی معنی و ناپسند است.جوناتان به دنبال بدست آوردن غذا  نیست او فکر نمیکند به این دنیا آمده که تمام روز را برای نان و ماهی با دیگران مرغان بجنگد و حول اسکله و کرجی های صید ماهی در ارتفاع پایین پرواز کند او می اندیشد که فقط پرواز مهم است و باید تا می تواند اوج بگیرد و بالاتر بپرد تا دورتر را ببیند.جوناتان سنت شکن است و همچون تمامی سنت شکنان ترد میشود و تنها و دلتنگ در جزیره تبعیدش به خود درس پرواز میدهد تا بتواند افق های نادیدنی را ببیند و موفق میشود.و همینگونه است در دنیای ما.بسیاری از انسانها زندگی را از یاد برده اند و تنها به تن آسایی و جدال برای سپری کردن یک روز دیگر می اندیشند بی آنکه حتی به معنی زندگی لحظه ای فکر کنند.بی آنکه حتی بخواهند که دورتر را ببینند.و اینجا نیز چنین است که هر آنکه بیاندیشد و در فکر پرواز باشد سنت شکنیست که محکوم به تبعید است.شاید که برخی سنت شکنان شانس این را داشته باشند که در تبعیدشان کسانی همچون خود را ببینند.برخی نیز باید تنهای تنها بار سنگین مجازاتشان به دوش کشند .*******************لب دریا ،نسیم و آب و آهنگ شکسته ناله های موج بر سنگمگر دریا دلی داند که مارا چه توفان هاست در این سینه تنگ*********************پ.ن.اتفاقاتی را که برای جوناتان بعد از موفقیتش میافته بعدا میگم که این پست طولانی نشه...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠
 
 

 

و اما گایا:گایا در اساطیر اسم مادر زمین بوده.مظهر باروری و سمبل زنانگی.اما گایا از دیدگاه عرفان کهن به این معنی است که زمین فقط یک کره بی جان نیست بلکه یک موجودیت زنده و آگاه است و تمام آنچه که روی زمین وجود دارد بخشی از گایا است ،جزیی از کل. و هر جز در سطحی از آگاهی قرار دارد.تمام اجزا گایا اگر چه به ظاهر جدا هستند اما همگی با هم شکل دهنده گایا هستند و در احساسات ،دانش و آگاهی شریک هستند.گایا یک روح است در کالبدهای مجزا.و شاید حتی بتوان گفت که یک کالبد زیرا که با متلاشی شدن یک جسم آن جسم دوباره به زمین برگشته و در جزیی دیگر از گایا وجود خواهد داشت.شاید که اگر فقط بشر را در نظر بگیریم مفهوم گایا این شعر قدیمی فارسی را به خاطرمان بیاورد که میگوید:بنی آدم اعضای یکدیگرند                                          که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار                                         دگر عضوهارا نماند قرارو براستی که گایا چیزی جز این نمیگوید.اگر هر دردی در هر نقطه ای از جهان در جان همه جهانیان حس میشد شاید که نژاد بشر اینگونه کمر به قتل برادرانش نمی بست.گایا حتی از جامعه انسانیت فراتر میرود.یک گل ,یک پرنده ، یک درخت و حتی سنگها و دریاها بخشی از گایا هستند.آنها هم به همان اندازه موجودیت دارند که ما داریم.همه چیزدر خاطره گایا ثبت می شود.و همه دراین خاطره شریک هستند.اگر چنین به هم پیوستگی وعظمتی قابل درک بود زندگی راحت تر بود.اما آیا به راستی گایاوجود دارد یا صرفا تخیل و افسانه پردازی ذهن متفکرین است؟ریشه اعتقاد به گایا به گمانم که در مذهب پاگانیست ها باشد که مظاهر طبیعت را می پرستیدند.اما در عقاید چندین متفکر دیده ام که از روح جهان سخن میگویند.اینکه روح جهان از همه چیز آگاه است و اگر از آن چیزی بخواهیم پاسخ میگیریم . این مفهوم روح جهان به نظر من همان گایاست در بیانی دیگر.اما اگر گایا ورای تصورات ما وجود دارد پس چرا انسانها اینگونه کمر به نابودی خویشتن و زمین بسته اند؟؟(برای اینکه مطلب زیاد طولانی نشه چند قسمت مینویسم)                                              

 


نظرات ()