نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
 

ویرایش شده، آقای محمد حاج‌زمان زحمت کشیدند و لیستی رو که من درآورده بودم، اصلاح کردند، خیلی جاها من اطلاع دقیق از مترجم و ناشر نداشتم و یا حتا نوشتم که ترجمه نشده، در حالی که شده بوده، از ایشون تشکر می‌کنم، لیست آپدیت شده رو بخونید.

خبر گزاریِ آنلاین گاردین فهرستی از 1000 رمانِ علمی‌تخیلی و فانتزی تهیه کرده که همه باید بخوانند!

البته این عنوان  b1000 novels everyone must read خودش یک جور فانتزی به حساب می‌آد، تعداد آدم‌هایی که در طول زندگی‌شون هزار تا کتاب بخونن، به نظرم اون قدر کم باشه که اصلن نمی‌شه به حساب آوردشون حالا چه برسه به این که بخوان هزار تا رمان علمی‌تخیلی و فانتزی بخونن. به هرحال این فهرستیه که خبرگزاریِ گاردین تهیه کرده.

توی خودِ صفحه‌ی خبرگزاری برای هر کتاب، یک پاراگراف توضیحِ کلی هم نوشته، که اگر واقعن علاقه‌مند باشین، می‌تونین خلاصه‌ها رو بخونید و تصمیم بگیرید.
از اون‌جا که لیست خیلی بلند بالاست، من یک گلچین کوچولو ازش می‌ذارم که بهترین آثار این منتخب رو تشکیل می‌دن و اونا که ترجمه‌ی فارسی دارند رو های‌لایت می‌کنم. از برخی نویسنده‌ها روی سایتِ ماداستان کوتاه هست، که لینک دادم و برخی از کتاب‌های معروف هم معرفی و مقاله دارن، که به اون‌ها هم لینک دادم.




Douglas Adams - The Hitchhiker's Guide to the Galaxy (1979)
راهنمای مسافران مجانیِ کهکشان، ترجمه‌ی آقای فرزاد فربد، نشر پنجره

Isaac Asimov - Foundation (1951)
یک مجموعه‌ی هفت‌جلدی نشر بنیاد و شقایق


Paul Auster - In the Country of Lost Things (1987)

کشور آخرین ها - خجسته کیهان - افق - 1381


JG Ballard - The Drowned World (1962)
JG Ballard - Crash (1973)
JG Ballard - Millennium People (2003)
این سه تا ترجمه نشده‌اند ولی از بالارد یک کتاب داریم به اسم برج که ترجمه شده،  معرفی‌اش رو این‌جا بخونید.

Stephen Baxter - The Time Ships (1995)
ترجمه نشده ولی به جاش می‌تونید داستان کوتاهِ معدنِ جاذبه رو این‌جا بخونید.

Mikhail Bulgakov - The Master and Margarita (1966)
مرشد و مارگریتا، نشر مرکز

Anthony Burgess - A Clockwork Orange (1960)

پرتقال کوکی - پری رخ هاشمی - تمندر - 1381

 استانلی کوبریک فیلمی به همین اسم از روش ساخته که خیلی هم معروفه
Edgar Rice Burroughs - A Princess of Mars (1912)
ترجمه نشده، ولی اثر معروف و زیباست


Italo Calvino - The Baron In the Trees (1957)
بارون درخت نشین، ترجمه شده و توی بازار هم هست.


Lewis Carroll - Alice's Adventures in Wonderland (1865)

 

آلیس در سرزمین عجایب - در نسخه های مختلف و متعدد زیر 20 صفحه ای برای کودکان چاپ شده، ولی سه تا ترجمه معروف و به درد بخور داره:

سعید درودی - بهزاد - 1373

زویا پیرزاد - مرکز - 1379

اح‍م‍د پ‍ن‍اه‍ی‌ خ‍راس‍ان‍ی - باربد - 1371



Arthur C Clarke - Childhood's End (1953)
پایان طفولیت ترجمه هم شده ولی احتمالن نایاب باشه و فقط تو دسته دوم فروشی‌ها پیدا بشه.

این کتاب به دو اسم ترجمه شده:

پایان طفولیت: رسول وطن دوست - سپهر - 1362 (شدیدا نایاب)

به اسم پایان کودکی - جهانگیر بیگلری - چکامه - 1363 (یک مقدار کمتر به شدت نایاب!!)



Philip K Dick - Do Androids Dream of Electric Sheep? (1968)
آیا آدم مصنوعی‌ها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند؟ ترجمه شده  و نشر مطالعاتِ زنان منتشرش کرده و الان هم توی بازار هست. معرفی کتاب رو این‌جا بخونید.
این هم سه تا داستانِ کوتاهِ دیگه از فیلیپ کی دیک که همین‌جا می‌تونید بخونید.

Umberto Eco - Foucault's Pendulum (1968)
این ترجمه نشده ولی بائودولینو به ترجمه‌ی آقای علیزاده از نشر روزنه منتشر شده.


آونگ فوکو در حال حاضر توسط آقای علیزاده در حل ترجمه هست و ایشون امیدوار هستند سال بعد به چاپ برسه.

William Gibson - Neuromancer (1984)
ترجمه نشده، ولی یکی از مطرح‌ترین آثارِ این گونه‌ی ادبی محسوب می‌شه.


Joe Haldeman - The Forever War (1974)
این ترجمه نشده، ولی به جاش داستانِ کوتاهِ «هیچ‌کس آن‌قدرها کور نیست» از همین نویسنده را بخوانید.

Robert A Heinlein - Stranger in a Strange Land (1961)
این کتاب پرفروش‌ترین کتابِ علمی‌تخیلی بوده و متاسفانه ترجمه نشده و قابل ترجمه هم نیست، ولی به جاش این دو تا داستانِ کوتاه رو پیشنهاد می‌دم که فوق‌العاده هستند و هر کس خونده، پوکیده!:دی
همه‌ی شما زامبی‌ها
Frank Herbert - Dune (1965)
ترجمه نشده ولی این هم به شدت اثر مطرح و معروفیه، توی ادبیات علمی با ارباب‌حلقه‌ها مقایسه‌اش می‌کنن. مقاله‌ای درباره‌ی این اثر بخوانید.
Hermann Hesse - The Glass Bead Game (1943)
این اثر به نظر من نه فانتزی و نه علمی تخیلی، بیشتر سوررئاله ولی بسیار بسیار خوبه، به اسم بازی مهره‌ی شیشه‌ای منتشر شده و توی بازار هم هست.

Aldous Huxley - Brave New World (1932
)
دنیای قشنگِ نو ترجمه شده و هنوز هم توی دسته  دو فروشی‌ها پیدا می‌شه.

این کتاب هم دو تا ترجمه داره:

دنیای قشنگ نو - سعید حمیدیان (ویراست صالح حسینی) - نیلوفر - 1378

دنیای شگفت انگیز نو - حشمت الله صباغی - کارگاه هنر - 1366



Franz Kafka - The Trial (1925)
این اثر هم ته مایه‌های سوررئالیستی داره و به اسم محکمه ترجمه و منتشر شده.

Stephen King - The Shining (1977)
درخشش ترجمه شده و علاوه بر اون تعداد دیگه‌ای از آثار استفن کینگ هم ترجمه شده‌اند.

درخشش - بهنام دیانی - البرز - 1378

Ursula Le Guin - The Earthsea series (1968-1990)
همین پارسال نشر قدیانی همه‌ی سری دریازمین رو با ترجمه‌ی آقای اسماعیلیان منتشر کرد.

Stanislaw Lem - Solaris (1961)
سولاریس هم ترجمه و منتشر شده و توی نمایشگاه کتاب اگر سراغ ناشرش برید هنوز چند تایی داره، ناشرش، نشر مینا هست و مترجم آقای صادق مظفرزاده.

Doris Lessing - Memoirs of a Survivor (1974)
این که فکر نکنم ترجمه شده باشه ولی چند تایی داستان کوتاه توی سایت دیباچه می‌تونید از این نویسنده پیدا کنید.

C S Lewis - The Chronicles of Narnia (1950-56)
نارنیا ترجمه شده و اگر اشتباه نکنم نشر کاروان و یک نشر دیگه منتشرش کردند.

این سری سه ترجمه قابل تأمل داره:

نارنیا - پیمان اسماعیلیان - نشر قدیانی - 1386

نارنیا - ام‍ی‍د اق‍ت‍داری‌، م‍ن‍وچ‍ه‍ر ک‍ری‍م‌زاده - هرمس (کیمیا) - 1379

نارنیا - آرش حجازی - کاروان - 1385



Haruki Murakami - The Wind-up Bird Chronicle (1995)
این فکر نکنم منتشر شده باشه، ولی کافکا در ساحل رو نشر کاروان با ترجمه‌ی خانم گرکانی از همین نویسنده منتشر کشده.

Larry Niven - Ringworld (1970)
ترجمه نشده ولی به خوندنش میارزه.

Terry Pratchett - The Discworld series (1983-)
تا حالا ترجمه نشده ولی یکی از کتاب‌های بسیار معروفِ تری پرچت رو به زودی می‌تونید توی آکادمی فانتزی بخونید. از این نویسنده کتاب یک کلاه پر از آسمان با ترجمه‌ی خانم فروغ فرشاد منتشر شده.

Philip Pullman - His Dark Materials (1995-2000)
نیروی اهریمنی‌اش رو نشر پنجره با ترجمه‌ی آقای فرزاد فربد منتشر کرده.

JK Rowling - Harry Potter and the Philosopher's Stone (1997)
این رو که حتمن همه می‌شناسند دیگه، هری پاتر ترجمه‌ی خانم ویدا اسلامیه و چاپ شده توسط نشر تندیس.

Mary Shelley - Frankenstein (1818)
مطمئن نیستم ترجمه شده باشه یا نه، ولی فرانکشتاینه دیگه! ترجمه شده!

فرانکشتاین - محسن سلیمانی - قدیانی - 1386

فرانکشتاین (متن کوتاه شده) - جعفر مدرس صادقی - مرکز - 1385


Dan Simmons - Hyperion (1989)
ترجمه نشده ولی دن سیمونز یکی از علمی‌تخیلی نویسنانِ نوینه که واقعن آثارش زیبا هستند و ارزش ادبی دارند. معرفیِ ایلیوم یکی از مطرح‌ترین آثار این نویسنده را بخوانید.

JRR Tolkien - The Hobbit (1937)
هابیت ترجمه‌ی آقای علیزاده و نشر روزنه منتشرش کرده.

هابیت پنج تا ترجمه داره:

هابیت، یا، آنجا وبازگشت دوباره - رضا علیزاده - روزنه - 1385

هابیت - فرزاد فرد - کتاب پنجره - 1381

هابیت - شاهده سعیدی - چشمه (ونوشه) - 1381

هابیت: آنجا و بازگشت دوباره - پریا آقاسی بیگ - فروغ قلم - 1381

هابیت ها، یا رفت و بازگشت از سفر - ماه منیر فتحی - فروغ آزادی -

1381

مسلمن ترجمه‌ی آقای علیزاده توصیه می‌شه.


JRR Tolkien - The Lord of the Rings (1954-55)
مثل بالایی.

Kurt Vonnegut - Sirens of Titan (1959)
از ونه‌گوت خیلی کتاب ترجمه و چاپ شده، ولی این نه. سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج، گهواره‌ی گربه، مجمع‌الجزایر گالاپاگوس، شب مادر، اسلپ استیک و مرد بی‌وطن در بازار هستند و می‌شه خریدشون.
این دو تا داستان هم توی سایت ما هستند.


HG Wells - The Time Machine (1895)
 

ماشین زمان - فرید جواهرکلام - شرکت انتشارات علمی و فرهنگی - 1384

ماشین زمان - علی فاطمیان - نشر چشم انداز (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) - 1379

ماشین زمان - محمد دانش - هرمس - 1383

ماشین زمان - علی الستی - بهجت - 1383



Gene Wolfe - The Book of the New Sun (1980-83)
این که ترجمه نشده ولی این دو تا داستان کوتاه رو ما داریم:

بر چسب ها: ادبیات، مقاله
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

ببینید دوستان این شبهه به وجود نیاد که من دارم می‌گم هر کس علمی‌تخیلی نخونده هیچی حالیش نیست یا همه باید بخونن. خیر حرف من چیز دیگه است. این همه گونه‌ی ادبی داریم، من دارم می‌گم این هم کنار اون‌ها ارزشمنده و طرفدارهای خودش رو داره. من سعدی شناس نیستم، ولی می‌دونم سعدی کی بوده و چه کرده. من شکسپیر نمی‌خونم ولی از ارزش کارهاش مطلعم. شمای نوعی هم که رمان عشقی دوست داری، اوکی دوست داری، این حق مسلمته(درست مثل انرژی هسته‌ای) ولی می‌تونی بدونی که علمی‌تخیلی هم مال بچه‌ها نیست و اونی که به جای رمان عشقی علمی‌تخیلی می‌خونه از تو کمتر نیست. تمام حرف من توی این پست این بود که بگم این گونه‌ی ادبی هم مثل بقیه است. می‌تونه محتوای فلسفی داشته باشه، می‌تونه پیام اخلاقی بده، می‌تونه فقط و فقط صرف سرگرمی باشه و هیچ حرفی هم نزده باشه. منتها این طوری نیست که توی جامعه‌ی ما جا افتاده که این ادبیات مال بچه‌هاست و هرکسی که خوند آدم بی‌کلاسیه.

 

خب، بیایین ببینیم چرا همه‌ی کسانی که هر از چندی یک چیزی می‌خوانند، فکر می‌کنند علمی‌تخیلی مال بچه‌هاست!

چرا؟

چون در ایران مجموعه‌ی آثار ژول‌ورن را تحت آثار نوجوانان منتشر می‌کنند؟ آیا شما علمی‌تخیلی غیر از ژول‌ورن هم دیده‌اید؟ آیا هرگز به خودتان زحمتِ این را دادین که در این فضای بی‌کران که اسمش وب هست، به جای گشتن توی سایت‌های خاله‌زنکی، یک تحقیقی هم در این باره بکنید؟

باید خدمتتان بگم که آقای ژول‌ورن برای بچه‌ها نمی‌نوشته، ایشان در فهرستِ نویسندگانی که تعداد نسخه‌های منتشر شده از آثارشان در سطح جهانی مطرح بوده، سومین نویسنده هستند. یعنی سومین نفری که بیشترین تعداد نسخه از آثارشان به زبان‌های متخلف ترجمه شده و فروخته شده.

مشکل کارهای آقای ژول‌ورن این است که تاریخ مصرفش گذشته. در زمانه‌ای که هر بچه‌ای می‌تواند با استفاده از google Earth هر نقطه از زمین را که خواست ببیند، خواندن از یک جزیره‌ی اسرار‌آمیز شاید به اندازه‌ی قرن هجدهم لذت بخش نباشد. هر چند اگر موهبت تخیل و ذهنی خلاق به شما اعطا شده باشد، بی‌گمان همین حالا هم از خواندنِ متن کاملِ این داستان لذت می‌برید.

دو نکته در منتشر شدن آثار ژول‌ورن برای نوجوانان موثر است. یکی این که آقای ژول‌ورن در زمانه‌ای می‌نوشته که هنوز نوشتن از س*ک*س و دیگر موارد مشکل دار، در ادبیات این قدر باب نشده بوده و در نتیجه حالا برای بچه‌ها و نوجوانان مناسب است.

دوم این که چیزی که در ایران از آثار ژول ورن می‌بینید خلاصه‌ای مثله شده و بی‌ارزش از آثار اصلی اوست که خواندنشان برای بچه‌ها راحت است.

شما که فکر می‌کنید کارهای ژول ورن مال بچه‌هاست، آیا تا به حال چیزی از دومای کبیر خوانده‌اید؟ واقعن فکر می‌کنید نثر آقای دوما خیلی برتر از ژول‌ورن بوده؟ خب دیگر، ما ایرانی‌ها روحیه‌ی تحقیق و تفحص و یادگیری نداریم. هر چی به‌امان گفتند همان است که گفتند.

آقای ژول‌ورن پدر ادبیات‌علمی نامیده می‌شوند، ولی اسم ایشان مترادف نیست با علمی‌تخیلی. علمی‌تخیلی به قول هارلن الیسن، زندگیِ آدمیزاد را در تقابل با تکنولوژی بررسی می‌کند. آیا شما در یک داستان رئال یا یک داستان رومنس می‌توانید به سرنوشت انسان در آینده بپردازید؟ آیا می‌توانید تقابل فرهنگ‌ها، جنگ‌ها، تغییر و تحول ادیان و مذاهب، تغییر و تحول روح و وجدانِ آدمی در گذر زمان را، در یک داستانِ واقع‌گرا و کلاسیک بررسی کنید؟

خیر نمی‌توانید. ادبیات علمی به دلیل ماهیتش بستر بحث‌های فلسفی و اجتماعی و روانشناسانه‌ی بسیار بسیار عمیقی است که بچه‌ها که هیچ، اکثر بزرگ‌سالان هم از پسش برنمی‌آیند. پس لطف کنید نگویید علمی‌تخیلی خواندن از سن ما گذشته!

اگر معرفیِ «کتاب‌های آیا آندروییدها خوابِ گوسفند برقی می‌بینند» و«پایان‌طفولیت» را که در همین وبلاگ گذاشتم با دقت بخوانید، می‌فهمید من از چه چیزی صحبت می‌کنم.

ادبیات علمی، ادبیاتِ به چالش کشیدن ذهن‌های ماست.

من نمی‌گویم داستان‌هایی که در آن فضایی‌ها می‌آیند و زمین را تسخیر می‌کنند و می‌روند، علمی‌تخیلی نیستند، هستند. ما علمی‌تخیلی هم داریم که صرفِ سرگرمی نوشته شده باشد و هیچ بحث و محتوای خاصی نداشته باشد، ولی مگر سایر آثار این طور نیستند؟؟ من که ترجیح می‌دهم ماجراهای یک روبات فراری را بخوانم تا ماجراهای حال به هم زن عشق و عاشقی در کتاب‌های ایرانیِ معروف را.

یعنی شما می‌خواهید ادعا کنید آن ماجراهای خاله‌زنکی و حال به هم زنِ عشق و عاشقی بهتر از علمی‌تخیلیِ کودکان هستند؟؟؟

این لینک‌هایی که کنار وبلاگم گذاشتم برای قشنگی نیستند. این‌ها داستان‌های کوتاهِ منتخب(از دید من هستند) که هیچ‌کدامشان محض سرگرمی و کرکر خنده نوشته نشده‌اند و هیچ‌کدام هم برای زیرشانزده سال نیستند. اگر خودتان را خیلی قبول دارید و خیال می‌کنید خیلی این کاره هستید و از ادبیات سر در می‌آورید، وقت بگذارید و دو سه تا یشان را بخوانید تا بفهمید فرق ادبیات کودک و نوجوان و ادبیات بزرگسال چیست.

 

پ.ن. آدم احساس می‌کند توی این مملکت تلاش برای معرفی یک گونه‌ی ادبی که فقط یک سری کتاب معروف از آن منتشر شده و آن هم به اسم نوجوانان، آب توی هاون کوبیند است! ملت ما یاد گرفتند از فرند فید به عنوان چت باکس استفاده کنند و توی فیس‌بوک عکس‌های مهمانی‌هاشان را بگذارند و با جلدِ کتاب‌های کافکا ژست روشنفکری بیاییند. حتا اگر یک کلمه‌اش را نفهمند!

 


بر چسب ها: ادبیات، مقاله
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

این هم یک معرفیِ کتابِ دیگر! توصیه هم می‌شود و هر کس حالِ کتاب‌خواندن یا معرفیِ کتاب‌خواندن ندارد، ادامه ندهد و لطفن کامنت هم نگذارد. می‌دانید زدنِ آن دکمه‌ی دیلیت هم برای خودش ماجراییست!

 

 رویای بابل از هر کتابِ دیگری که از براتیگان خوانده‌ام، کمتر براتیگان بود. یا براتیگان آن زمان هنوز براتیگان نوشتن را یاد نگرفته بوده و یا این که در رویای بابل بوده و فراموش کرده براتیگان برسد. اگر این داستان را به من می‌دادند و نمی‌گفتن کار براتیگان است، خیلی سخت ممکن بود بتوانم حدس بزنم. اما اگر به فرض صید قزل‌آلا را به من می‌دادیدو نمی‌گفتید نویسنده کیست، و من هم قبل از آن براتیگان نخوانده بودم، حتمن می‌گفتم آرمانِ سلاح‌ورزی.:دییییی

اما باور نکنید! این فقط ظاهرِ ماجراست.

 رویای بابل به لحاظِ ساختار از دیدِ من کلاسیک محسوب می‌شود. ما یک خطِ داستانی واضح و مشخص داریم. یک نقطه‌ی شروع و یک نقطه‌ی خاتمه و یک خط زمانی که صاف و مرتب از نقطه‌ی شروع وصل شده به نقطه‌ی پایان.

در این میان، راویِ داستان هر از گاهی در رویای بابل فرو می‌رود که خودش می‌گوید آن را به دنیای واقعی بیشتر ترجیح می‌دهد، ولی باز هم خبری از ساختار شکنی به معنای واقعی کلمه در کار نیست. در داستان نه فلش‌بک داریم و ، نه فلش‌فوروارد و نه حلقه و خلاصه از این دست قرتی‌بازی‌ها خبری نیست. و حداقل ساختارِ داستان پست‌مدرن به نظر نمی‌رسد و بیشتر شبیه به داستان‌های کلاسیکِ همان دوران است.

اما سراغِ محتوای داستان که برویم، آن‌جاست که می‌بینیم  عموبراتیگان(عموی آرمانه نه من، عموی من که مرحوم آرتور‌سی کلارکه می‌دونید) هنوز خودش است. داستان ماجرای زندگیِ بسیار فلاکت‌بارِ یک کارآگاهِ شخصیست که سفارشی از یک مشتریِ ناشناس دریافت کرده. مشتری به او گفته هنگام تحویل گرفتنِ سفارش اسلحه به همراه داشته باشد. کارآگاهِ مفلوکِ ما که اسلحه‌ش تیر ندارد به هزار مصیبت تیر پیدا می‌کند و سر قرار می‌رود.

مشتری، خانومِ پولدار و آبجو‌خورِ خفنیست که نیازی به دستشویی هم ندارد و براتیگان شاشدانِ بی‌پایان می‌نامدش!(:دییی) خانومِ پولدار از براتیگان می‌خواهد جسدِ فاحشه‌ای را که با نامه‌بازکن به قتل رسیده برایش بدزدد و به قبرستان برود. کارآگاه در حینِ انجامِ عملیات متوجه می‌شود کسانِ دیگری هم دنبالِ جسدِ فاحشه هستند و همگی را هم همان شاشدانِ بی‌پایان استخدام کرده.

اگر فکر می‌کنید دارید یک داستانِ پلیسی می‌خوانید باید بدانید که سخت در اشتباهید. آخر داستان متوجه می‌شوید که براتیگان فقط با شما شوخی کرده!

 

پ.ن. کتاب به فارسی چاپ شده و منتشر هم شده که الان نه اسم مترجم یادم هست نه ناشر. ولی هر دو معروف بودند‌ها!

 

پ.ن.2 از آقای سلاح‌ورزی بیشتر بخوانیم:

مالدورور

 

تاریخ اروپا در اپرا

 

تدفینِ آقای خودم


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌ها پیوند هستندو قابل کلیک.

(البته این کاری که من الان دارم می‌کنم، یعنی معرفیِ کتاب، در اصل کار شیرین است، منتها از پیامدهای جشنِ خفنِ پرشین بلاگ یکی هم این که خیلی از کسانی که چهار تا کلام به درد بخور توی وبلاگش می‌نوشتند، ناامید شدند.)

فرشتگان و شیاطین داستانیست به سبکِ تریلر/معمایی.اگر تریلرهای مرحوم کرایتون اسمشان تکنو تریلر باشد، تریلرهای دن‌براون لابد باید آرتوتریلر یا ریلیجیو تریلر باشند! چون تریلرهای دن براون در حال و هوایی تاریخی/هنری رخ می‌دهند. لوکشین داستان‌هایش مکان‌هایی هستند که آثار باستانی و تاریخی در آن‌ها فراوان است. جاهایی مثل موزه‌ی لوور و واتیکان‌سیتی. و بعد تمامِ داستان درباره‌ی نقاشی‌ها و مجسمه‌های معروف و نقاشان و مجسمه‌سازانِ دورانِ درخشانِ هنریِ اروپاست.

 و در وسطِ ماجرا هم یک استادِ تاریخِ هنر دانشگاه هاروارد نقشِ کارآگاه را بازی می‌کند.

خوبیِ داستان‌های براون به اطلاعاتیست که به خواننده می‌دهد. یعنی هنگامِ خواندن یک داستانِ سرگرم‌کننده و نفس‌گیر یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد که قبلن از آن‌ها بی‌خبر بوده‌اید. برای مثال شاید کمتر خواننده‌ای بداند که خواستگاهِ وب انستیتوی سرن* بوده و نه پنتاگون. یا این که ایده‌ی اولیه بینگ‌بنگ از هابل(همانی که الان یک تلسکوپ کت و کلفت به اسمش هوا کرده‌اند) نبوده و از یک کشیش کاتولیک به نام جرج لمایتر بوده.

و بعد هم یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد درباره‌ی آثار باستانی مختلفِ دنیا. در راز داوینچی از آثار داوینچی گفت و  شگفتی‌های موزه‌ی لوور و در فرشتگان و شیاطین شما را با هنرمندانِ برجسته‌ی  ایتالیا و آثار هنری رم آشنا می‌کند. موقع خواندن کتاب با خودم فکر می‌کردم، یعنی می‌شود یک روزی رم و یا واتیکان سیتی را از نزدیک ببینم؟؟؟ توصیفات دن براون واقعاً اغواکننده و جذاب هستند.

اما من هر قدر راز داوینچی را دوست داشتم، از فرشتگان و شیاطین بدم آمد! این درست که داستان معمایی است و قرار است آخر داستان نویسنده رازش را برملا کند و خواننده قرار نیست تا قبل از آخرِ داستان از ماجرا خبردار شود، اما در انتهای فرشتگان و شیاطین خواننده احساس می‌کند، به‌اش خیانت شده! انگار که رکب خورده باشد.

 

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که:(ببینید این داستان تمامِ لذتش به خواندنش است و تمام نقطه‌ی قوتِ داستان در طرح‌ریزی معماها و دنبال‌کردنِ سرنخ‌ها توسط قهرمانان است، چیزی که در ادامه آمده داستان را واقعن اسپویل نمی‌کند، اما به هر حال نکاتی از داستان لو می‌روند.)

محدوده‌ی بدون اسپویل:

 

پاپ مرده و در واتیکان مراسمِ انتخابِ پاپ جدید در حال اجراست. در انستیتوی سرن، یک فیزیکدانِ برجسته که روی پروژه‌ای محرمانه و فوق‌العاده کار می‌کرده به طرز فجیعی به قتل رسیده و روی سینه‌اش داغِ یک انجمنِ اخوتِ قدیمی به نام ایلومیناتی که همه گمان می‌کردند مدت‌هاست از بین رفته، به چشم می‌خورد. فیزیکدانِ مقتول علاوه بر این که دانشمند بود، یک کشیش هم بود. و ایلومیناتی، انجمنی بود که گالیله و بسیاری دیگر از دانشمندانِ برجسته‌ی قرن هفدهم در آن عضو بودند، ایلومیناتی‌ها علیه کلیسا بودند و به سیاستِ کلیسا که مخالفت با علم و در تاریکی نگاه‌داشتن مردم بوده، اعتراض داشتند. مدیرِ سرن به رابرت‌لنگدان که استادِ تاریخِ دانشگاه هنر است، تلفن می‌کند و با هر مصیبتی که شده او را راضی می‌کند که در سرن حضور پیدا کند و داغِ ویژه‌ی ایلومیناتی را ببیند.

در سرن متوجه می‌شوند، پروژه‌ای که وترا(دانشمندِ مقتول) روی آن کار می‌کرده، خلقِ پادماده بوده. وترا می‌خواسته با شبیه‌سازی بیگ‌بنگ ثابت کند علم هم می‌تواند به خدا برسد و از این رهگذر، علم و کلیسا را آشتی دهد. و در جریان‌ِ این آزمایشات، وترا پادماده را خلق کرده بوده. متوجه می‌شوند که مخزنِ پادماده دزدیده شده و تا هفت ساعت دیگر منفجر می‌شود.

مکانِ مخزنِ دزدیده شده جایی درون واتیکان‌سیتی است، ولی معلوم نیست کجا و پیدا کردن جایش هم اصلن کار آسانی نیست.

محدوده‌ی یک کمی اسپویل که زیاد مهم نیست.

در رم و در واتیکان‌سیتی، چهار کاردینالِ منتخبی که یکی از آن‌ها بناست پاپ شود گم شده‌اند. ناشناسی تلفن می‌کند و اعلام می‌کند که هر چهار ساعت یک بار یکی از کاردینال‌ها را به قتل خواهد رساند.(تا این‌جایی که گفتم می‌شود گفت، اپنینگِ داستان هستند و هنوز هیچی از ماجرای اصلی لو نرفته، یعنی این‌ها کاملن اوائل داستان هستند.)

آدمکش به قولش عمل می‌کند!

بدیِ داستان این است که نویسنده شما را وادار می‌کند، فکر کنید کاردینال‌های پیر و پاتالِ واتیکان آدم‌های پیر و بی‌آزار و خوبی هستند که قصد بدی ندارند. بعد جلوی چشمِ شما شروع می‌کند به کشتنِ این پیرهای نازنین. دانه دانه با بدترین و زجر‌آورترین شکنجه‌های ممکن به قتل می‌رساندشان و شما همه‌ش خدا خدا می‌کنید که کاش نفر بعدی نجات پیدا کند. اما البته این طور نمی‌شود. هر چهار کاردینالِ منتخبِ واتیکان که در مراسمِ انتخابِ پاپِ جدید شرکت کرده‌اند درست جلوی چشم شما کشته می‌شوند و هر بار ناجیانِ داستان، که همان پروفسور لنگدان و یک خانم فیزیکدان(دختر‌خوانده‌ی فیزیکدانِ مقتولِ سرن) باشند، یا دیر می‌رسند و یا مثل ابله‌ها و کودن‌ها رفتار می‌کنند و نمی‌توانند کاری انجام دهند.( باز هم در نهایت چیزی برای شما اسپویل نشده، چون اصلِ ماجرا در تعقیب و گریزها و نحوه‌ی کشفِ رمز‌ها و پیدا کردنِ جای کاردینال‌های مقتول است که باید خودتان بخوانید)

و در نهایت، کلیدِ داستان که در انتهاست، ضربه‌ی آخر را به خواننده می‌زند. این همه قتل و غارت و کشتار و آخرش هم شما به هیچ نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید.

 

حالا کاملن اسپویل برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند.

کاملن احمقانه بود که یک کشیشِ اسکیزوفرن که صداهای درونِ مغزش را با صدای خدا اشتباه گرفته بود، چنان قتل و غارتی به راه انداختن. کشته‌شدن کهلر سرپرستِ سرن و رییس قراولانِ سوییسی که هر دو از رازِ پیشکارِ دیوانه‌ی پاپ سردرآورده بودند هم خیلی بد بود. می‌شد گفت همه‌ی آدم‌های درست و حسابیِ ماجرا کشته شدند و لنگدان و ویتوریا هم که همیشه دیر می‌رسیدند. آخر سر هم که جنابِ پیشکار نقشِ عیسا مسیحِ دوباره را بازی کرد و به مردم معجزه نشان داد و واتیکان هم که برای حفظِ آبروی کلیسا سکوت کرد.

کاملن مثل این بود که به خواننده خیانت شده باشد. یعنی من یکی که همچون احساسی داشتم. از طرفیِ از حرفی که براون داشت ضمنی می‌زد، این که کلیسا لازم است و با تمام تحجرهایش باید همچنان ادامه پیدا کند، هم خوشم نیامد!

این کتابِ یک تریلرِ ناموفق بود.

 

**سرن بزرگ‌ترین مرکزِ تحقیقاتی دنیا درباره‌ی فیزیکِ ذرات است.

 

پ.ن. فرشتگان و شیاطین حداقل با سه ترجمه‌ی مختلف در بازار موجود هستند که حتمن یکی از یکی بدتر است! ولی ایلومیناتی از نشر وسعت، نسبت به بقیه قابل خواندن‌تر است. در کل من هیچ‌کدام را توصیه نمی‌کنم و متن اصلی را توصیه می‌کنم و هرکس خواست می‌تواند یک پیغام به من بدهد.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌های این پست لینک هستند و قابل کلیک.

آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند(do androids dream of electric sheep?)، نامِ کتابیست از فیلیپ کی دیک(philip kindred dick).

داستان، آینده‌ای غم‌انگیز و تیره تار و پست آپوکالیپتیک را به تصویر می‌کشد. که البته این تیره و تاری از مختصاتِ آثار کی دیک محسوب می‌شوند.

توی آن آینده کلی اتفاقاتِ بد افتاده و جو تلخی بر داستان حکمفرماست، یکی از بدترین چیزهای آن آینده‌ی خیالی(خیالی نه به این جهت که محقق شدنش امکان پذیر نباشد، به این جهت که هنوز محقق نشده) این است که حیوانات تقریبن منقرض شده‌اند و به جز تعدادِ انگشت‌شماری از هر گونه، حیوانی باقی نمانده. برای این که بشود همین تعداد انگشت‌شمار را حفظ کرد، نگاه‌داری یک حیوان در هر خانواده به یک رسم تبدیل شده. و از آن‌جا که حیوانات خیلی گران هستند، هر خانواده‌ای وسعش به خریدن یک حیوانِ زنده‌ی واقعی نمی‌رسد، و خانواده‌های متوسط و فقیر به خریدنِ بدل‌های الکترونیکی از حیوانات غنائت می کنند. این حیواناتِ الکترونیک در ظاهر تفاوتی با حیواناتِ زنده ندارند، اما با دقت به برخی جزییات می‌شد فهمید قلابی هستند.

و در آن آیند‌ه‌ی دلتنگ، باید ببینید آدم‌ها حتا برای داشتن یک وزغ چطور دلشان پر می‌زند.

و حالا کره‌ی زمین در آستانه‌ی ششمین انقراضِ بزرگ قرار دارد. این مطلب را در ساینس دیلی خواندم.

آخرین بار که انقراض در چنین ابعادی رخ داد، شصت و پنج میلیون سال قبل در دوران کرتاسه بود، که خزنده‌سانان غول‌پیکر منقرض شدند. گمان می‌رود برخورد یک شهاب‌سنگ با زمین باعث آن انقراض بوده.

ولی باعث و بانیِ این یکی، خودِ ما هستیم. با آلودگی محیط زیست، از بین بردن جنگل‌ها، ریختن موادِ شیمیایی به آب‌ها، کشتنِ حیواناتِ گرانبها و...داریم خودمان رو توی بد هچلی می‌اندازیم.

صد البته این پست فقط یک نوع شعار دادن محسوب می‌شود، چون ما آدم‌ها کله‌خر تر از آنیم که چیزی بترساندمان یا مایه‌ی عبرتمان شود.

این اتفاق‌هامیافتند و روزی می‌رسد که مردم برای داشتن وزغ یا شاید حتا سوسک، دلشان پر بزند.

حالا دانشمندان دارند محاسبه می‌کنند، ببینند کدام گونه‌ها به لحاظِ ساختارِ ژنتیکی منحصر به فردند و برای ادامه‌ی زندگیِ ما روی این کره‌ی لعنت شده وجودشان حیاتی‌است، تا همان‌ها را نجات بدهند.

می‌بینید؟ موجوداتی را که با ما شریکِ این آب و خاک بودند داریم از بین می‌بریم و تازه تصمیم می‌گیرم، کدامشان به درد بخور هستند که نجاتشان دهیم!

موضوع فقط این نیست که دنیای بدونِ کبوتر و گربه و پلنگ، زشت و بی‌روح می‌شود، موضوع این است که برخی از این گونه‌ها برای ادامه‌ی حیاتِ ما لازم هستند و با نبودشان، اکوسیستمِ زمین چنان دچار مشکل می‌شود که بقای خودمان هم به خطر میافتد.

و مشکل فقط این نیست که با نبودن برخی از این گونه‌ها، زندگی به لحاظِ فیزیکی به خطر میافتد، موضوع این است، که دنیایی که در آن پرنده‌ایی روی سیمِ برقی ننشیند، و توی دشت‌هاش آهویی نباشد، دنیای دلگیر و مزخرفیست.

(رابطه دو شرطی بود، برای همین و به منظور تاکید، دو پاراگراف به صورتِ دو طرفِ یک رابطه‌ی دو شرطی آمده‌اند)

 

 و به این ترتیب می‌فهمید، آینده‌ایی که فیلیپ کی دیک عزیزمان با رفتن به هپروت ترسیمش کرده(کی دیک گه گاهی سری به هپروت می‌زده، به هرحال اون هم آدم بوده دیگه) اصلا و ابدا خیالی نیست.

مطالبِ عنوان شده از داستان اصلا اسپویلر نیستند و داستان را لو نداده‌اند، اگر دلِ خواندنِ چیزهای غمگین را دارید، به شما توصیه می‌شود این کتاب را حتما بخوانید.

کتاب ترجمه‌ی محمدرضا باطنی است و نشر روشنگران و مطالعاتِ  زنان آن را منتشر کرده.

 

لینک مطلبِ مربوط به ششمین انقراضِ بزرگ در سایت ساینس دیلی

 

دو داستانِ کوتاه از کی دیک بخوانید:

 

گزارشِ اقلیت

عمده فروشیِ خاطراتِ درخواستی

 

معرفیِ خوب و کاملی از کتابِ آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند را در این‌جا بخوانید:

 

معرفیِ کتاب

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

** کلیه‌ی های‌لایت‌ها لینک هستند و قابل کلیک. کلیک بفرمایید.

اورسولا کی لاژوان یکی از معروف‌ترین نویسندگانِ کتاب‌های علمی‌تخیلی، فانتزی است و یکی از چهره‌های مطرح در زمینه‌ی ادبیات کودکان. او جوایز هوگو، نبولا و کتابِ کودکان را برای آثار مختلفش برنده شده.

 

 

 

از آثار او مجموعه‌ی شش‌جلدیِ دریازمین(EarthSea) به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده. ترجمه‌ی این مجموعه از آقای پیمان اسماعیلیان است و نشر قدیانی آن را به چاپ رسانده.

یک داستانِ کوتاه از او به نام کسانی که از خیر املاس گذشتند،  روی آکادمی فانتزی، موجود است.(ترجمه‌ی خودم:دی)

من سه جلدِ اول دریازمین را به زبانِ انگلیسی خواندم و بعد از آن‌جا که سه جلدِ بعدی به انگلیسی موجود نبود، فارسی‌اش را خواندم. البته ترجمه‌ی فارسی خوب و قابل قبول بود، اما نثر انگلیسیِ این اثر یک چیز دیگر بود.

مشخصه‌ی بارزِ این مجموعه در جادوی نثرش است. خودِ داستان، چیز تازه‌ای برای گفتن ندارد و همان صحبتِ دیرینه‌ی نبرد خیر و شر و کند و کاو در روحِ خویش است. اما نثرِ سحر‌انگیز لاژوان، یک روایتِ کلیشه‌ای را به یکی از محکم‌ترین آثار این گونه تبدیل کرده.

و به همین دلیل، خواندنِ متنِ انگلیسی یک چیز دیگر بود، بعدِ مدت‌ها از خواندنِ یک کتاب این قدر لذت بردم.(از آن‌جا که این اثر یک مجموعه‌ی شش جلدیست، اصلن به تنبل‌ها توصیه نمی‌شود.)

از دیگر نکاتِ بارزِ آثار لاژوان زاویهِ دیدِ زنانه‌ی اوست. زنانه و شاید هم فمینیستی. در یکی از کتاب‌های این مجموعه، شخصیتِ اول داستان یک زنِ میانسال است، و ما در همان حال که داریم یک داستان فانتزی می‌خوانیم، با دلمشغولی‌ها و مشکلاتِ یک زنِ معمولی طرف هستیم. زنی که هم باید برای شوهر و فرزندانش غذا بپزد، هم خانه را تمیز کند و هم نگرانِ یک عالم چیز دیگر باشد. خلاصه این که حتا اگر به شما نگویند نویسنده‌ی این کتاب یک زن است، با خواندنش خودتان متوجه می‌شوید.

برای شروع خواندن، همان داستانِ کوتاهِ روی سایت را توصیه می‌کنم.(بالا لینکش هست) و در ادامه(برای آن‌ها که تنبل نیستند، خواندن مجموعه‌ی دریازمین را)

آخرین کتابِ لاژوان به نام لاوینیا مثلِ خیلی دیگر از آثارش کلی سر و صدا به پا کرده و معروف شده، اگر خوره باشید، می‌توانید قسمت‌هایی از کتاب را که لاژوان خودش خوانده از این آدرس دریافت کنید و گوش کنید.(البته بیست و چهار مگابایت است)

*  *  *

تصویر روزِ نجوم، هر روز یک تصویرِ حیرت‌انگیز از دنیای آن بیرون را به نمایش می‌گذارد و توضیحاتی به قدر کفایت هم ضمیمه‌ی آن هست.

این هم تصویرِ دو روز پیش:

مرکز سحابیِ مرداب

 

 به نظرتان این رنگ‌ها در تصاویر هابل واقعی هستند؟ یعنی اگر می‌شد از نزدیک بریم و این سحابی را ببینیم همین رنگی بود؟

پاسخ این است که تقریبن خیر. تصاویر هابل در اصل مجموعه‌ای از تصاویر سیاه و سفید هستند. رنگ‌ها به طرق مختلف و بنا به دلایل مختلف به تصاویر اضافه می‌شوند، برخی از رنگ‌ها با فیلترهای خاصی که فقط یک طولِ موجِ به خصوص از نور را عبور می‌دهد، ایجاد می‌شوند، برخی رنگ‌ها برای تاکید روی برخی اجسام اضافه می‌شوند و برخی از رنگ‌ها برای مشخص ساختن، اجرامی که برای چشمِ آدمی قابل دیدن نیستند. در ایجادِ تصاویر رنگیِ هابل، علم و هنر به یک میزان نقش دارند.

برای اطلاعاتِ بیشتر در زمینه‌ی چگونگیِ ایجادِ این تصاویر به این آدرس مراجعه کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 
این که دقیقن چه روزی دهمین سالگرد شروع به کار تلسکوپ فضایی، هابل بود، رو نمی‌دونم، ولی همین نزدیکی‌ها بوده و مهم اینه که امسال، دهمین سالیه که هابل اون بالاست و اعماقِ کائنات رو نگاه می‌کنه و با استفاده ازش، عکس‌های خوشگل و حیرت‌انگیز از فضا می‌گیرند.
این منظره‌ی آسمانی به مناسب دهمین سالگرد  هابل آماده شده که سایزِ بزرگش رو می‌تونید از خود سایت دانلود کنید. برای گرفتن سایزِ اصلی، روی عکس کلیک کنید.
یک ویدئو پادکست هم هست، که اونم قسمت اولش به افتخارِ دهمین سالگرد هابل آماده شده که می‌تونید از این لینک دانلودش کنید. سایزهای مختلفی داره که با توجه به سرعت اینترنتتون می‌تونید یکیش رو انتخاب کنید.(البته کوچکترینش شصت و هشت مگابایته!)
و می‌تونید با استفاده از RSSFeed این پادکست، از قسمت‌های بعدیش باخبر بشید.
و اگر شما هم مثل من، به نجوم علاقه‌مند هستین، این سایت هم اخبار خوب و به روزی داره که به فارسی هم ترجمه شدند.

پ.ن. اون‌هایی که روزنوشت‌های من توی یاهو رو می‌خونن، می‌دونن که بعضی‌وقت‌ها(که الان از اون وقتاست) نوشته‌های این‌جا با یاهوم یکی می‌شه. دلیلش هم اینه که دوست دارم دیگه!:دی


بر چسب ها: مقاله، نجوم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

من قبل از نوشتن این مطلب کلی دچار گیرهای فلسفی شدم و درست مثل شیرین، از خودم پرسیدم توی مملکتی که سرانه‌ی کتاب‌خونی سالی یک دقیقه است و تازه بالای هشتاددرصد کتاب‌خون‌های ما، به آثار سطح پایین و کاملن زردرنگ علاقه دارند، فایده‌ی معرفی کتابی مثل ایلیوم چی می‌تونه باشه؟

خب من هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم و به هرحال دست به کار نوشتن این مطلب شدم.

دریافت ایبوکِ ایلیوم

ایلیوم نوشته‌ی دن سیمونز، اثریست که ارزش خواندن را دارد. ایلیوم یک نوع حماسه‌ی علمی‌تخیلی محسوب می‌شود، اما اگر از من بپرسید می‌گویم هجویه و در عین حال فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد، اثر سترگ هومر، شاعر یونانی.

فن‌فیکشن به ادبیات هواخواهانه می‌گویند. آثاری که بر اساس یک اثر محبوب و مطرح و توسط هوادارن آن اثر نوشته می‌شوند. ادبیات هوادارانه، یک ادبیات حرفه‌ای و ارزشمند محسوب نمی‌شود و بیشتر یک جور سرگرمی است تا یک کار جدی ادبی، با این‌حال فن‌فیکشن‌های معروفی هم داریم. در فن‌فیکشن، نویسنده با استفاده از المان‌های اثر مورد علاقه‌اش داستانی جدید می‌نویسد که ممکن است خط روایی آن به کل با داستان اصلی فرق کند. هوادارن آثار معروف با خلق فن‌فیکشن در واقع داستان را به سمت و سویی که دلشان می‌خواسته هدایت می‌کند وبا استفاده از آن المان‌های اصلی، داستانی را روایت می‌کنند که در اصل دوست داشته‌ان بخوانند. قهرمان‌ِ مورد علاقه‌شان را که مرده به زندگی برمی‌گردانند،‌ یک شکست سهمگین را تلافی می‌کنند، ضدقهرمانی را که از آن بیزارند به خاک سیاه می‌نشانند و...

 

مقدمه:

آقای دن سیمونز یک نویسنده‌ی حرفه‌ایست که توسط منتقدان زیادی ستوده شده، با این‌حال در تمام خطوط ایلیوم می‌شود علاقه‌ی عمیق آقای سیمونز به ایلیاد را دید و حس کرد. و کاملن مشخص است که دن سیمونز، در ایلیوم، ماجرای جنگ تروا را به سمت و سویی که دوست داشته کشانده و پایان کاری کاملن متفاوت برای قهرمانان نبرد افسانه‌ای تروا رقم زده. به همین دلیل، از دید من می‌شد که به عنوان یک فن‌فیکشن بر ایلیاد در نظر گرفتش. فن‌فیکشن و نه بازنویسی چون ساختار، نثر و حال و هوای ایلیوم بسیار متفاوت از فضای ایلیاد است و از طرفی قصد نویسنده به هیچ عنوان بازنویسی ایلیاد نبوده. من هنگام خواندن داستان این حس را داشتم که نویسنده با روایت کردن نبرد تروا و تغییر دادن آن، واقعن لذت برده و پایانی را که دل خودش را راضی می‌کرده، برای این نبرد در نظر گرفته.

اما پیشتر گفتم، ایلیوم هم هجویه و هم فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد. هجویه بود به این خاطر که جا به جای داستان، وقتی صحبت از نبرد تروا می‌شود، نویسنده از زبان روای داستان که یک پروفسور قرن بیست و یکمی با تخصص ایلیاد است، دست به استهزا و ریشخند کردن قهرمانان و ماجراهای نبرد تروا می‌کند. و این ریشخند و استهزا، طنز نیست و بار طنز را منتقل نمی‌کند، بلکه از دید من کاملن هجویه محسوب می‌شود. هر چند که خیلی خیلی ملایم و نامحسوس باشد. به نظر می‌رسد نویسنده در عین حال که ماجرای نبرد را دوست داشته و از روایت کردنش لذت می‌برده، به نظرش تمام این رشادت‌ها، خون و خون‌ریزی‌ها، رجز‌خوانی قهرمانان، عشق‌بازیشان با یکدیگر و با خدایان، سرسپردگی‌شان به خدایان و نذر و قربانی‌دادن‌هایشان و...نمایشی مضحک و عبث بوده.

جنگ، برای مردمان سه هزار سال پیش، تنها وسیله‌ی ابراز شجاعت و مردانگی بوده(گویا که هنوز هم هست) و چقدر گاه تمام این ماجراها و حتا شیوه‌ی روایت کردن هومر، از دید پروفسور هاکنبری که از قرن بیست و یکم یک‌راست به صحنه‌ی نبرد تروا منتقل شده، مضحک و خند‌داره و هجو هستند.

ایلیوم کتابیست درباره‌ی ادبیات. درباره‌ی شکسپیر، پروست و هومر.

ساختار کتاب

داستان ایلیوم، سه خط روایی مجزا دارد که با پیشرفت داستان، اندک اندک به هم نزدیک می‌شوند تا این که در آخر تقریبن( و نه کاملن) این سه خط به هم می‌پیوندد.

در یکی از این خطوط، ماجرای نبرد تروا را داریم که توسط خدایان‌ِ المپ هدایت می‌شود و پروفسور هاکنبری که به اذعان خودش، علی‌رغم میل خودش باززاده شده تا شاهد این نبرد خونبار باشد. ایلیوم با همین داستان شروع می‌شود و دقیقن در نقطه‌ای آغاز می‌شود که ایلیاد آغاز شده. با جدال لفظی آگاممنون و آکیلیس بر سر برده‌ی آکیلیس که منجر به کناره‌گیری آکیلیس و میرمیدون‌هایش از نبرد تروا می‌شود.

خط روایی بعدی، در یک دنیای post apocalyptic در آینده‌ی زمین می‌گذرد. قهرمانان این خط روایی، 5 نفر هستند که ناگهان سر از ماجرایی عجیب و غریب در‌آورده‌اند و فهمیده‌اند چیزهایی در دنیا هست که آن‌ها هیچ خبری ازش ندارند، و تصمیم می‌گیرند دست به اکتشافاتی بزنند که برای نسل آن‌ها بی‌معناست.

و خط روایی سوم، ماشین‌هایی ارگانیک و هوشمند را به تصویر می‌کشد که شیفته‌ی پروست و شکسپیر هستند. این روبات‌ها که سالیان سال قبل توسط انسان‌ها ساخته شده‌اند، بانک اطلاعاتی غنی‌ای از ادبیات انسانی رابه همراه دارند و در طول سالیان خود به خود پیشرفت کرده‌اند و حالا همگی منتقدان ادبی هستند.

در طول کل کتاب، دو تا از این ماشین‌ها که درماموریتی با هم همسفر هستند، درباره‌ی مفاهیم در جستجوی زمان از دست رفته اثر معروف مارسل پروست و نمایشنامه‌های شکسپیر با یکدیگر به مناظره می‌پردازند. و مناظراتشان گاه به مفاهیم بسیار عمیق در آثار شکسپیر و پروست می‌پردازد. طوری که خواننده اگربا کارهای شکسپیر و پروست آشنا نباشد، در درک مفهوم این مناظرات دچار مشکل می‌شود.

به عبارتی برای این که از ایلیوم استفاده‌ی کامل را ببرید، باید ایلیاد، در جستجوی زمان از دست رفته و نمایشنامه‌ی طوفان شکسپیر را خوانده باشید. اما اگر نخوانده باشید هم مهم نیست، با خواندن ایلیوم، با سه اثر ادبی بزرگ آشنا می‌شود.

با این‌حال ایلیوم همچنان یک علمی‌تخیلی حماسی است. و مثل بیشتر علمی‌تخیلی های دوره‌ی جدید پر است از بازی کردن با مفاهیم تئوری کوانتوم و نگاه تلخ و بدبینانه به آینده‌ی بشر روی کره‌ی زمین.

 

بررسی محتوایی:

 

در آینده‌ای که ایلیوم روایت می‌کند، کره‌ی زمین به لحاظ جغرافیایی و اکولوژیکی دچار دگرگونی‌های سهمناکی شده که دلیلش فقط تا حدی بر خواننده مشخص می‌شود. بیشتر کره‌ی زمین غیرمسکونی شده و چیزی حدود دو سه هزار انسان در نهایت نادانی و بی‌خبری از همه جا، غرق در لهو و لعب هستند و از زندگی چیزی به جز میهمانی و خوشگذرانی نمی‌دانند. انسان‌های این آینده نه گذشته دارند، نه تاریخ، نه ادبیات، نه هنر، نه علم و تکنولوژی و نه حتا جنگ و دلاوری. حتا بلد نیستند بخوانند و بنویسند. نه هواپیمایی دارند و نه ماشینی، نه دانشگاهی نه کارخانه‌ای، نه اداره‌ای.

این انسان‌ها توسط ماشین‌ها و موجوداتی که ماهیت‌شان بر ایشان معلوم نیست، تر و خشک می‌شوند. هر کدام صد سال مهلت زندگی دارند و در این صد سال، هر بیست سال یک بار سلول‌های بدنشان از نو ساخته می‌شوند، تا در کل صد سال سالم و جوان باشند. بعد از آن هم به حلقه‌هایی که در مدار زمین می‌گردند و مسکنِ موجوداتی ناشناخته از نسل بشر هستند، متنقل می‌شوند. هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای ندارند و برای رفتن از جایی به جای دیگر از تکنولوژی ناشناخته‌ای تحت عنوان faxing استفاده می‌کنند که ظاهرن یک جور تله‌پورتر است.

انسان‌های این آینده موجوداتی از دست‌رفته و فنا شده هستند. موجوداتی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، اسم شکسپیر به گوششان نخورده، نمی‌دانند بدنشان از مولکول و اتم ساخته شده، نمی‌دانند منظومه‌ی شمسی چند تا سیاره دارد یا اصلن منظومه‌ی شمسی چیست(آشنا نیست براتون؟ چند نفر می‌شناید این طوری باشن؟) مفهومی به اسم سینما و فیلم برایشان غریبه است، هیچ نمی‌دانند داوینچی چه کسی بوده یا اصلن نقاشی کردن یعنی چه و....

این انسان‌ها فقط خوردن،‌خوابیدن، مست کردن و س×ک×س را می‌شناسند. فقط و فقط همین.

این‌جور نگاه بدبینانه به آینده‌ی بشریت چیز جدید یا خاصی نیست. خیلی‌ها با قضاوت از شرایط فعلیِ فرهنگی زندگی انسان‌ها به این فکر می‌افتند که در آینده، تمام آن‌چه که مظاهر انسانی تمدن ما هستند خواهند مرد و از بشریت چیزی به جز خوشگذرانی نخواهد ماند.

این هم یک جور آرمان شهر است. ایلیوم هم یک جور یوتویپیا را توصیف می کند که از دید ساکنانش به واقع یوتوپیاست و هیچ چیز کم و کاست ندارد. زشتی این آرمان‌شهر فقط از دید ناظر بیرونی آشکار می‌شود. وگرنه کسی که تا به حال اسم داوینچی یا هیچ نقاش دیگری به گوشش نخورده، چرا هرگز باید برای از بین رفتن هنر مرثیه سر دهد؟ اصلن برای چنین کسی از بین رفتن هنر چه مفهومی دارد؟

و انگار که ماشین‌های هوشمندِ ساکن ماه‌های مشتری که وارثان تمدن و هنر و فرهنگ بشریت هستند، کنایه‌ای هستند بر حماقت بشریت.

 

بررسی فنی:

ایلیوم به لحاظ نثر، قوی و زیباست. هرکجا که ایلیاد روایت شده، تلاش شده که نثر و حالت روایی ایلیاد حفظ شود و هر کجا صحبت از شکسپیر و پروست بوده با نقل قول از آثار این دو نفر، نثری سطح بالا شکل گرفته.

اما به لحاظ ساختار روایی، داستان روانی محسوب نمی‌شود. ایلیوم یک داستان خیلی بلند را روایت می‌کند که معماهای بسیاری در دل خود دارد. ابتدای داستان خیلی کند و سنگین می‌گذرد. خواننده در دنیایی به کل متفاوت قرار دارد که هیچ‌چیزش را نمی‌شناسند و نویسنده به عمد او را در تاریکی نگاه می‌دارد بعد و خواننده بعد از گذشتن سی چهل صفحه، کم کم خسته می‌شود و در حالی که مطلقن از هیچ‌چیز سر در نمی‌آورد تصمیم می‌گیرد کتاب را کنار بگذارد. بنابراین ایلیوم برای خواننده‌ی کم حوصله نوشته نشده. اگر خواننده حوصله کند، نزدیک‌های یک هفتم داستان که رسید،‌ کم کم شروع به درک ارتباط میان سه خط روایی می‌کند و کم کم می‌فهمد صورت مسئله چیست.

و بعد از نزدیک‌های دو سوم کتاب به آن طرف، ناگهان   ضرباهنگ روایت تند شده و تبدیل به یک تریلر نفس‌گیر می‌شود، و از آن‌جا که خواندن مثلن دویست صفحه در دو ساعت امکان‌پذیر نیست، خواننده‌ی بی‌نوا دچار مشکل می‌شود.

در کل ایلیوم کتابی ارزشمند بود و نمره‌ی من به این اثر هفت از ده می‌باشد.

 

پ.ن. کامنتینگ باز می‌باشد. لطفن در صورت‌ِ تمایل به ارسال پیام خصوصی، چک باکس پیام خصوصی را حتمن تیک بزنید.

پ.ن.2کامنت‌های به به و چه چه پاک خواهند شد.

پ.ن.3. بحث و گفتگو درباره‌ی این اثر

 


نظرات ()