نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
 

«دن براون» در ایران با رمان «راز داوینچی»  می‌شناسند و چندان بیراه نگفته‌ام، اگر بگویم شهرت جهانی‌اش را هم مدیون «راز داوینچی» است.

فکر کنم به خاطر  جنجال‌ها و سرو صدایی که این اثر در تمام دنیا به پا کرد، همه‌ی کتاب‌خوان‌ها و حتا نه چندان اهلِ کتاب‌های ایرانی هم خوانده باشندش.

قصد ندارم از «راز داوینچی» بنویسم، درباره‌ش به قدر کافی گفته شده و نوشته شده و خوانده شده. و البته «فعلن» قصد ندارم چیزی از داستانِ «نماد گمشده» بنویسم. آن‌چه در ادامه می‌آید پیرامونِ محتوای کتاب و اشاره‌های تاریخی و هنری و علمیِ آن است.

 

آخرین اثر دن براون با نام «نماد گمشده»(The Lost Symbole) حدود یک ماه پیش منتشر شد و عنوانِ پرفروش‌ترین کتابِ بزرگسالِ سال را از آن خود کرد. می‌شود گفت، دن براون رگِ خوابِ خواننده‌ها دستش آمده و یاد گرفته از چه چیزی بنویسد.

«نماد گمشده» هم مثل «راز داوینچی» یک معمای کلی دارد که باید حل شود و کنارش یک عالم نماد و رمز و راز هست که همه باید رازگشایی شوند و مثل دو سه رمان دیگر، رابرت لنگدان، استاد نماد‌شناسیِ دانشگاه هاروارد برای همین در داستان حضور دارد.

برای این که معماهای سربه مهر تاریخی را یکی بعد از دیگری برای خواننده‌گان رمزگشایی کند.

دن براون را منتقدان از نظر سطح نگارش و ادبیات خیلی قبول ندارند و این طور گفته می‌شود که داستان‌هایش سرشار از غلط‌های نگارشی و املایی هستند. اما براون در کار خودش استاد است.

از مشخصه‌های کلیدیِ سه اثر «راز داوینچی»، «فرشتگان و شیاطین» و «نماد گمشده» این است که نویسنده در کتاب، خواننده را با تعداد زیادی از ابنیه و آثار تاریخی و هنری و پیشنه‌ی آن‌ها و پدید آورندگانِ آن‌ها آشنا می‌سازد.

در «راز داوینچی» از پاریس و لوور و لئوناردو داوینچی و بسیاری دیگراز هنرمندانِ فرانسه نوشت.

در «فرشتگان و شیاطین» همراه با کاراکترها به واتیکان سفر کردیم و با ده‌ها نقاشی، مجسمه، بنای تاریخی و هنرمندان پدیدآورنده‌ی این آثار، در آن شهر آشنا شدیم. حداقل برای من یک نفر، خواندنِ این دو کتاب مانند یک تور مجازی لذت بخش بود.

به خصوص که با در دسترس بودنِ اینترنت، می‌شود خیلی راحت تک به تک آثار را در اینترنت جستجو کرد و تصاویرشان را دید و تاریخچه‌شان را بیشتر مطالعه کرد.

در «نماد گمشده» دن براون قدری حس ناسیونالیستی‌اش گُل کرده و سراغ میهنِ خودش، یعنی آمریکا رفته. بخش اعظمی از ماجرای داستان در ساختمانِ کپیتول(ساختمان کنگره) اتفاق میافتد و حینِ داستان، با پیشینه‌ی این بنا و آثار هنری و تاریخیِ داخل آن آشنا می‌شویم.

یک جایی از کتاب رابرت لنگدان به دانشجوهایش تصویری از ساختمان کپیتول نشان می‌دهد و می‌پرسد: «می‌دونید این کجاست؟»

و خب همه می‌دانند که کجاست.

بعد او می‌پرسد:«چند نفرتون تا حالا به واشینگتن رفته؟»

و فقط چند تایی دست بالا می‌رود.

بعد می‌پرسد: «چند نفر به رم و پاریس و..رفته‌اند؟»

و همه‌ی دست‌ها بالا می‌رود.

و بعد لنگدان ناامیدانه از این که چقدر ساختمون کپیتول ارزش تاریخی دارد و چرا دانشجوها از ارزش‌های تاریخیِ کشور خودشان غافل هستند صحبت می‌کنند.

حقیقت این است که من هم به عنوانِ یک خواننده اصلن خیال نمی‌کردم، ساختمان‌هایی در آمریکا باشند که ارزش تاریخی و هنری داشته باشند(نه تا این حد) که با این کتاب با آن‌ها آشنا شدم.

اگرچه شاید به نظر کار عبث و کسالت باری بیاید، ولی قصد دارم طی چندین پست، چند تایی از چیزهای مهمی که در این کتاب معرفی شدند را این‌جا معرفی کنم.

محضِ به اشتراک گذاشتنِ چیزهایی که خودم ازشان لذت بردم.

1-Noetic Science

اولین‌شان علمی به نام Noetic Science که اصلن نمی‌دانستم وجود خارجی دارد.

نوتیک ساینس به بررسیِ علمیِ ذهنِ انسان و تاثیر ذهن روی ماده می‌پردازد. همان چیزی که یوگی‌ها و پیروانِ مکاتب راز‌آلود هزاران سال است که ادعا می‌کنند از آن باخبر هستند، اما هرگز اثبات علمی برایش وجود نداشته.

هنوز هم اثباتِ صد در صد وجود ندارد، اما Noetic ساینس یک قدمِ ابتدایی است و کارهایی که تا به حال انجام شده حداقل این قدری را ثابت کرده‌اند که «توانایی‌های ذهنِ آدمی بسیار فراتر از چیزی است که خود گمان می‌کند.»

عبارت Noetic از کلمه‌ی یونانیِ Nous به معنای «بصیرت درون» یا «ادراک شهودی» مشتق شده و اگر عبارت «علوم ذهنی» این قدر بارمنفی نداشت، شاید ترجمه‌ی مناسبی می‌بود.

در جایی ا زکتاب کاترین سالمون یکی از شخصیت‌های کتاب که دانشمند پیشرو در زمینه‌ی علوم نوتیک است، سعی می‌کند مفاهیمِ این دانش را به طور اختصار برای رابرت لنگدان شرح داد. لنگدان پس از شنیدنِ توضیح او می‌گوید:

«به نظر مثل جادوست.»

و می‌رسیم به همان قانون معروف آرتور سی کلارک که: «هر فن‌آوری که به حد قابل قبولی  از پیشرفت رسیده باشد، از جادو غیر قابل تشخیص است»

به این دو وب سایت سر بزنید:

The Intention Experience

و

Noetic Science

آدم‌های درگیر این پروژه همه‌گی دانشمندانِ معتبر و معروف در زمینه‌ی کاریِ خودشان هستند و هیچ دروغ دلنگی توی کار این پروژه نیست. در سایت اول می توانید تعدادی از آزمایشات و تجاربِ انجام شده را که همگی در محیط آزمایشگاه و با استفاده از ابزارهای علمی بوده‌اند، مطالعه کنید.

 

و این هم یک معرفیِ official از این کتاب.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸
 

برگردانِ فارسیِ کتابِ Small Gods نوشته‌ی تری‌پرچت به عنوان بخشی از هدیه‌ی نوروزیِ آکادمی فانتزی، به تمام کتاب‌دوستان تقدیم می‌شود.

این کتاب، یکی از مطرح‌ترین آثار تری‌پرچت هست و به نام «رب‌النوع‌های کوچک» برگردان شده.

پرچت یکی از مطرح‌ترین فانتزی‌نویسان است و در عین حال چیزی که آثار او را متمایز می‌کند، طنز ظریف و خاصِ نهفته در آثار اوست. در این کتاب تری پرچت با همان نگاهِ طنزش، سواستفاده از مذاهب را زیر نگاه انتقادیِ خود می‌برد. طنز پرچت در این کتاب در عین حال که خنده‌دار است، تلخ و گزنده نیز هست.

به نظر می‌رسد کلیسای قرون‌وسطا و رفتاری که کلیسای تفتیش‌عقاید در آن دورانِ تاریک با مردم داشت، هدف‌ِ اصلیِ طنزِ انتقادیِ پرچت در این کتاب باشد.

این کتاب برای اولین بار به فارسی برگردان می‌شود و دومین اثر پرچت است که به فارسی ترجمه شده.

قسمتِ اول کتاب را دریافت کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
 

نام کتاب: مایا

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

نشر هرمس

 

 

این کتاب نه علمی‌تخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همان‌ها که آدم‌ها دوست دارند بگویند خیلی به‌اش علاقه دارند.

کتاب مایا نوشته‌ی یاستین گوردر، نویسنده‌ی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسنده‌هاییست که مجموعه‌ای افکار و فلسفه و دلمشغولی‌های به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولی‌ها در تمام آثارش بازتاب پیدا می‌کنند. داستان‌های گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.

مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهن‌گرایی و...می‌پردازد.

در یک کلام می‌توان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود. به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟؟

 

یکی از دلمشغولی‌های بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا می‌گوید انسان‌ها دو دسته هستند. آن‌ها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی درباره‌ی مرگ نمی‌کنند و از هر لحظه‌اش لذت می‌برند و آن‌ها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظه‌ی عمر را قدمی به سوی مرگ‌ می‌بینند، این‌ها از همان آغاز در لبه‌ی پرتگاه زندگی هستند.

نوشته‌های گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن می‌سازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییده‌ی ذهن انسان‌هاییست که باور نمی‌کنند می‌میرند و نیست می‌شوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.

یک نکته‌ی خیلی جالبِ دیگر در این کتاب این بود که گوردر در این کتاب با مرحوم فونه‌گوت هم‌رای شده بود که دلیل اصلی ناخوشیِ ما انسان‌ها و ناشاد بودنمان مغز بزرگمان است. مغزی که بیش از حد بزرگ شده و نمی‌تواند دست از فکر کردن بکشد.

برای خواندنِ ادامه‌ی مطلب کلیک کنید.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

این هم یک معرفیِ کتابِ دیگر! توصیه هم می‌شود و هر کس حالِ کتاب‌خواندن یا معرفیِ کتاب‌خواندن ندارد، ادامه ندهد و لطفن کامنت هم نگذارد. می‌دانید زدنِ آن دکمه‌ی دیلیت هم برای خودش ماجراییست!

 

 رویای بابل از هر کتابِ دیگری که از براتیگان خوانده‌ام، کمتر براتیگان بود. یا براتیگان آن زمان هنوز براتیگان نوشتن را یاد نگرفته بوده و یا این که در رویای بابل بوده و فراموش کرده براتیگان برسد. اگر این داستان را به من می‌دادند و نمی‌گفتن کار براتیگان است، خیلی سخت ممکن بود بتوانم حدس بزنم. اما اگر به فرض صید قزل‌آلا را به من می‌دادیدو نمی‌گفتید نویسنده کیست، و من هم قبل از آن براتیگان نخوانده بودم، حتمن می‌گفتم آرمانِ سلاح‌ورزی.:دییییی

اما باور نکنید! این فقط ظاهرِ ماجراست.

 رویای بابل به لحاظِ ساختار از دیدِ من کلاسیک محسوب می‌شود. ما یک خطِ داستانی واضح و مشخص داریم. یک نقطه‌ی شروع و یک نقطه‌ی خاتمه و یک خط زمانی که صاف و مرتب از نقطه‌ی شروع وصل شده به نقطه‌ی پایان.

در این میان، راویِ داستان هر از گاهی در رویای بابل فرو می‌رود که خودش می‌گوید آن را به دنیای واقعی بیشتر ترجیح می‌دهد، ولی باز هم خبری از ساختار شکنی به معنای واقعی کلمه در کار نیست. در داستان نه فلش‌بک داریم و ، نه فلش‌فوروارد و نه حلقه و خلاصه از این دست قرتی‌بازی‌ها خبری نیست. و حداقل ساختارِ داستان پست‌مدرن به نظر نمی‌رسد و بیشتر شبیه به داستان‌های کلاسیکِ همان دوران است.

اما سراغِ محتوای داستان که برویم، آن‌جاست که می‌بینیم  عموبراتیگان(عموی آرمانه نه من، عموی من که مرحوم آرتور‌سی کلارکه می‌دونید) هنوز خودش است. داستان ماجرای زندگیِ بسیار فلاکت‌بارِ یک کارآگاهِ شخصیست که سفارشی از یک مشتریِ ناشناس دریافت کرده. مشتری به او گفته هنگام تحویل گرفتنِ سفارش اسلحه به همراه داشته باشد. کارآگاهِ مفلوکِ ما که اسلحه‌ش تیر ندارد به هزار مصیبت تیر پیدا می‌کند و سر قرار می‌رود.

مشتری، خانومِ پولدار و آبجو‌خورِ خفنیست که نیازی به دستشویی هم ندارد و براتیگان شاشدانِ بی‌پایان می‌نامدش!(:دییی) خانومِ پولدار از براتیگان می‌خواهد جسدِ فاحشه‌ای را که با نامه‌بازکن به قتل رسیده برایش بدزدد و به قبرستان برود. کارآگاه در حینِ انجامِ عملیات متوجه می‌شود کسانِ دیگری هم دنبالِ جسدِ فاحشه هستند و همگی را هم همان شاشدانِ بی‌پایان استخدام کرده.

اگر فکر می‌کنید دارید یک داستانِ پلیسی می‌خوانید باید بدانید که سخت در اشتباهید. آخر داستان متوجه می‌شوید که براتیگان فقط با شما شوخی کرده!

 

پ.ن. کتاب به فارسی چاپ شده و منتشر هم شده که الان نه اسم مترجم یادم هست نه ناشر. ولی هر دو معروف بودند‌ها!

 

پ.ن.2 از آقای سلاح‌ورزی بیشتر بخوانیم:

مالدورور

 

تاریخ اروپا در اپرا

 

تدفینِ آقای خودم


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌ها پیوند هستندو قابل کلیک.

(البته این کاری که من الان دارم می‌کنم، یعنی معرفیِ کتاب، در اصل کار شیرین است، منتها از پیامدهای جشنِ خفنِ پرشین بلاگ یکی هم این که خیلی از کسانی که چهار تا کلام به درد بخور توی وبلاگش می‌نوشتند، ناامید شدند.)

فرشتگان و شیاطین داستانیست به سبکِ تریلر/معمایی.اگر تریلرهای مرحوم کرایتون اسمشان تکنو تریلر باشد، تریلرهای دن‌براون لابد باید آرتوتریلر یا ریلیجیو تریلر باشند! چون تریلرهای دن براون در حال و هوایی تاریخی/هنری رخ می‌دهند. لوکشین داستان‌هایش مکان‌هایی هستند که آثار باستانی و تاریخی در آن‌ها فراوان است. جاهایی مثل موزه‌ی لوور و واتیکان‌سیتی. و بعد تمامِ داستان درباره‌ی نقاشی‌ها و مجسمه‌های معروف و نقاشان و مجسمه‌سازانِ دورانِ درخشانِ هنریِ اروپاست.

 و در وسطِ ماجرا هم یک استادِ تاریخِ هنر دانشگاه هاروارد نقشِ کارآگاه را بازی می‌کند.

خوبیِ داستان‌های براون به اطلاعاتیست که به خواننده می‌دهد. یعنی هنگامِ خواندن یک داستانِ سرگرم‌کننده و نفس‌گیر یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد که قبلن از آن‌ها بی‌خبر بوده‌اید. برای مثال شاید کمتر خواننده‌ای بداند که خواستگاهِ وب انستیتوی سرن* بوده و نه پنتاگون. یا این که ایده‌ی اولیه بینگ‌بنگ از هابل(همانی که الان یک تلسکوپ کت و کلفت به اسمش هوا کرده‌اند) نبوده و از یک کشیش کاتولیک به نام جرج لمایتر بوده.

و بعد هم یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد درباره‌ی آثار باستانی مختلفِ دنیا. در راز داوینچی از آثار داوینچی گفت و  شگفتی‌های موزه‌ی لوور و در فرشتگان و شیاطین شما را با هنرمندانِ برجسته‌ی  ایتالیا و آثار هنری رم آشنا می‌کند. موقع خواندن کتاب با خودم فکر می‌کردم، یعنی می‌شود یک روزی رم و یا واتیکان سیتی را از نزدیک ببینم؟؟؟ توصیفات دن براون واقعاً اغواکننده و جذاب هستند.

اما من هر قدر راز داوینچی را دوست داشتم، از فرشتگان و شیاطین بدم آمد! این درست که داستان معمایی است و قرار است آخر داستان نویسنده رازش را برملا کند و خواننده قرار نیست تا قبل از آخرِ داستان از ماجرا خبردار شود، اما در انتهای فرشتگان و شیاطین خواننده احساس می‌کند، به‌اش خیانت شده! انگار که رکب خورده باشد.

 

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که:(ببینید این داستان تمامِ لذتش به خواندنش است و تمام نقطه‌ی قوتِ داستان در طرح‌ریزی معماها و دنبال‌کردنِ سرنخ‌ها توسط قهرمانان است، چیزی که در ادامه آمده داستان را واقعن اسپویل نمی‌کند، اما به هر حال نکاتی از داستان لو می‌روند.)

محدوده‌ی بدون اسپویل:

 

پاپ مرده و در واتیکان مراسمِ انتخابِ پاپ جدید در حال اجراست. در انستیتوی سرن، یک فیزیکدانِ برجسته که روی پروژه‌ای محرمانه و فوق‌العاده کار می‌کرده به طرز فجیعی به قتل رسیده و روی سینه‌اش داغِ یک انجمنِ اخوتِ قدیمی به نام ایلومیناتی که همه گمان می‌کردند مدت‌هاست از بین رفته، به چشم می‌خورد. فیزیکدانِ مقتول علاوه بر این که دانشمند بود، یک کشیش هم بود. و ایلومیناتی، انجمنی بود که گالیله و بسیاری دیگر از دانشمندانِ برجسته‌ی قرن هفدهم در آن عضو بودند، ایلومیناتی‌ها علیه کلیسا بودند و به سیاستِ کلیسا که مخالفت با علم و در تاریکی نگاه‌داشتن مردم بوده، اعتراض داشتند. مدیرِ سرن به رابرت‌لنگدان که استادِ تاریخِ دانشگاه هنر است، تلفن می‌کند و با هر مصیبتی که شده او را راضی می‌کند که در سرن حضور پیدا کند و داغِ ویژه‌ی ایلومیناتی را ببیند.

در سرن متوجه می‌شوند، پروژه‌ای که وترا(دانشمندِ مقتول) روی آن کار می‌کرده، خلقِ پادماده بوده. وترا می‌خواسته با شبیه‌سازی بیگ‌بنگ ثابت کند علم هم می‌تواند به خدا برسد و از این رهگذر، علم و کلیسا را آشتی دهد. و در جریان‌ِ این آزمایشات، وترا پادماده را خلق کرده بوده. متوجه می‌شوند که مخزنِ پادماده دزدیده شده و تا هفت ساعت دیگر منفجر می‌شود.

مکانِ مخزنِ دزدیده شده جایی درون واتیکان‌سیتی است، ولی معلوم نیست کجا و پیدا کردن جایش هم اصلن کار آسانی نیست.

محدوده‌ی یک کمی اسپویل که زیاد مهم نیست.

در رم و در واتیکان‌سیتی، چهار کاردینالِ منتخبی که یکی از آن‌ها بناست پاپ شود گم شده‌اند. ناشناسی تلفن می‌کند و اعلام می‌کند که هر چهار ساعت یک بار یکی از کاردینال‌ها را به قتل خواهد رساند.(تا این‌جایی که گفتم می‌شود گفت، اپنینگِ داستان هستند و هنوز هیچی از ماجرای اصلی لو نرفته، یعنی این‌ها کاملن اوائل داستان هستند.)

آدمکش به قولش عمل می‌کند!

بدیِ داستان این است که نویسنده شما را وادار می‌کند، فکر کنید کاردینال‌های پیر و پاتالِ واتیکان آدم‌های پیر و بی‌آزار و خوبی هستند که قصد بدی ندارند. بعد جلوی چشمِ شما شروع می‌کند به کشتنِ این پیرهای نازنین. دانه دانه با بدترین و زجر‌آورترین شکنجه‌های ممکن به قتل می‌رساندشان و شما همه‌ش خدا خدا می‌کنید که کاش نفر بعدی نجات پیدا کند. اما البته این طور نمی‌شود. هر چهار کاردینالِ منتخبِ واتیکان که در مراسمِ انتخابِ پاپِ جدید شرکت کرده‌اند درست جلوی چشم شما کشته می‌شوند و هر بار ناجیانِ داستان، که همان پروفسور لنگدان و یک خانم فیزیکدان(دختر‌خوانده‌ی فیزیکدانِ مقتولِ سرن) باشند، یا دیر می‌رسند و یا مثل ابله‌ها و کودن‌ها رفتار می‌کنند و نمی‌توانند کاری انجام دهند.( باز هم در نهایت چیزی برای شما اسپویل نشده، چون اصلِ ماجرا در تعقیب و گریزها و نحوه‌ی کشفِ رمز‌ها و پیدا کردنِ جای کاردینال‌های مقتول است که باید خودتان بخوانید)

و در نهایت، کلیدِ داستان که در انتهاست، ضربه‌ی آخر را به خواننده می‌زند. این همه قتل و غارت و کشتار و آخرش هم شما به هیچ نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید.

 

حالا کاملن اسپویل برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند.

کاملن احمقانه بود که یک کشیشِ اسکیزوفرن که صداهای درونِ مغزش را با صدای خدا اشتباه گرفته بود، چنان قتل و غارتی به راه انداختن. کشته‌شدن کهلر سرپرستِ سرن و رییس قراولانِ سوییسی که هر دو از رازِ پیشکارِ دیوانه‌ی پاپ سردرآورده بودند هم خیلی بد بود. می‌شد گفت همه‌ی آدم‌های درست و حسابیِ ماجرا کشته شدند و لنگدان و ویتوریا هم که همیشه دیر می‌رسیدند. آخر سر هم که جنابِ پیشکار نقشِ عیسا مسیحِ دوباره را بازی کرد و به مردم معجزه نشان داد و واتیکان هم که برای حفظِ آبروی کلیسا سکوت کرد.

کاملن مثل این بود که به خواننده خیانت شده باشد. یعنی من یکی که همچون احساسی داشتم. از طرفیِ از حرفی که براون داشت ضمنی می‌زد، این که کلیسا لازم است و با تمام تحجرهایش باید همچنان ادامه پیدا کند، هم خوشم نیامد!

این کتابِ یک تریلرِ ناموفق بود.

 

**سرن بزرگ‌ترین مرکزِ تحقیقاتی دنیا درباره‌ی فیزیکِ ذرات است.

 

پ.ن. فرشتگان و شیاطین حداقل با سه ترجمه‌ی مختلف در بازار موجود هستند که حتمن یکی از یکی بدتر است! ولی ایلومیناتی از نشر وسعت، نسبت به بقیه قابل خواندن‌تر است. در کل من هیچ‌کدام را توصیه نمی‌کنم و متن اصلی را توصیه می‌کنم و هرکس خواست می‌تواند یک پیغام به من بدهد.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌های این پست لینک هستند و قابل کلیک.

آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند(do androids dream of electric sheep?)، نامِ کتابیست از فیلیپ کی دیک(philip kindred dick).

داستان، آینده‌ای غم‌انگیز و تیره تار و پست آپوکالیپتیک را به تصویر می‌کشد. که البته این تیره و تاری از مختصاتِ آثار کی دیک محسوب می‌شوند.

توی آن آینده کلی اتفاقاتِ بد افتاده و جو تلخی بر داستان حکمفرماست، یکی از بدترین چیزهای آن آینده‌ی خیالی(خیالی نه به این جهت که محقق شدنش امکان پذیر نباشد، به این جهت که هنوز محقق نشده) این است که حیوانات تقریبن منقرض شده‌اند و به جز تعدادِ انگشت‌شماری از هر گونه، حیوانی باقی نمانده. برای این که بشود همین تعداد انگشت‌شمار را حفظ کرد، نگاه‌داری یک حیوان در هر خانواده به یک رسم تبدیل شده. و از آن‌جا که حیوانات خیلی گران هستند، هر خانواده‌ای وسعش به خریدن یک حیوانِ زنده‌ی واقعی نمی‌رسد، و خانواده‌های متوسط و فقیر به خریدنِ بدل‌های الکترونیکی از حیوانات غنائت می کنند. این حیواناتِ الکترونیک در ظاهر تفاوتی با حیواناتِ زنده ندارند، اما با دقت به برخی جزییات می‌شد فهمید قلابی هستند.

و در آن آیند‌ه‌ی دلتنگ، باید ببینید آدم‌ها حتا برای داشتن یک وزغ چطور دلشان پر می‌زند.

و حالا کره‌ی زمین در آستانه‌ی ششمین انقراضِ بزرگ قرار دارد. این مطلب را در ساینس دیلی خواندم.

آخرین بار که انقراض در چنین ابعادی رخ داد، شصت و پنج میلیون سال قبل در دوران کرتاسه بود، که خزنده‌سانان غول‌پیکر منقرض شدند. گمان می‌رود برخورد یک شهاب‌سنگ با زمین باعث آن انقراض بوده.

ولی باعث و بانیِ این یکی، خودِ ما هستیم. با آلودگی محیط زیست، از بین بردن جنگل‌ها، ریختن موادِ شیمیایی به آب‌ها، کشتنِ حیواناتِ گرانبها و...داریم خودمان رو توی بد هچلی می‌اندازیم.

صد البته این پست فقط یک نوع شعار دادن محسوب می‌شود، چون ما آدم‌ها کله‌خر تر از آنیم که چیزی بترساندمان یا مایه‌ی عبرتمان شود.

این اتفاق‌هامیافتند و روزی می‌رسد که مردم برای داشتن وزغ یا شاید حتا سوسک، دلشان پر بزند.

حالا دانشمندان دارند محاسبه می‌کنند، ببینند کدام گونه‌ها به لحاظِ ساختارِ ژنتیکی منحصر به فردند و برای ادامه‌ی زندگیِ ما روی این کره‌ی لعنت شده وجودشان حیاتی‌است، تا همان‌ها را نجات بدهند.

می‌بینید؟ موجوداتی را که با ما شریکِ این آب و خاک بودند داریم از بین می‌بریم و تازه تصمیم می‌گیرم، کدامشان به درد بخور هستند که نجاتشان دهیم!

موضوع فقط این نیست که دنیای بدونِ کبوتر و گربه و پلنگ، زشت و بی‌روح می‌شود، موضوع این است که برخی از این گونه‌ها برای ادامه‌ی حیاتِ ما لازم هستند و با نبودشان، اکوسیستمِ زمین چنان دچار مشکل می‌شود که بقای خودمان هم به خطر میافتد.

و مشکل فقط این نیست که با نبودن برخی از این گونه‌ها، زندگی به لحاظِ فیزیکی به خطر میافتد، موضوع این است، که دنیایی که در آن پرنده‌ایی روی سیمِ برقی ننشیند، و توی دشت‌هاش آهویی نباشد، دنیای دلگیر و مزخرفیست.

(رابطه دو شرطی بود، برای همین و به منظور تاکید، دو پاراگراف به صورتِ دو طرفِ یک رابطه‌ی دو شرطی آمده‌اند)

 

 و به این ترتیب می‌فهمید، آینده‌ایی که فیلیپ کی دیک عزیزمان با رفتن به هپروت ترسیمش کرده(کی دیک گه گاهی سری به هپروت می‌زده، به هرحال اون هم آدم بوده دیگه) اصلا و ابدا خیالی نیست.

مطالبِ عنوان شده از داستان اصلا اسپویلر نیستند و داستان را لو نداده‌اند، اگر دلِ خواندنِ چیزهای غمگین را دارید، به شما توصیه می‌شود این کتاب را حتما بخوانید.

کتاب ترجمه‌ی محمدرضا باطنی است و نشر روشنگران و مطالعاتِ  زنان آن را منتشر کرده.

 

لینک مطلبِ مربوط به ششمین انقراضِ بزرگ در سایت ساینس دیلی

 

دو داستانِ کوتاه از کی دیک بخوانید:

 

گزارشِ اقلیت

عمده فروشیِ خاطراتِ درخواستی

 

معرفیِ خوب و کاملی از کتابِ آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند را در این‌جا بخوانید:

 

معرفیِ کتاب

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

** کلیه‌ی های‌لایت‌ها لینک هستند و قابل کلیک. کلیک بفرمایید.

اورسولا کی لاژوان یکی از معروف‌ترین نویسندگانِ کتاب‌های علمی‌تخیلی، فانتزی است و یکی از چهره‌های مطرح در زمینه‌ی ادبیات کودکان. او جوایز هوگو، نبولا و کتابِ کودکان را برای آثار مختلفش برنده شده.

 

 

 

از آثار او مجموعه‌ی شش‌جلدیِ دریازمین(EarthSea) به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده. ترجمه‌ی این مجموعه از آقای پیمان اسماعیلیان است و نشر قدیانی آن را به چاپ رسانده.

یک داستانِ کوتاه از او به نام کسانی که از خیر املاس گذشتند،  روی آکادمی فانتزی، موجود است.(ترجمه‌ی خودم:دی)

من سه جلدِ اول دریازمین را به زبانِ انگلیسی خواندم و بعد از آن‌جا که سه جلدِ بعدی به انگلیسی موجود نبود، فارسی‌اش را خواندم. البته ترجمه‌ی فارسی خوب و قابل قبول بود، اما نثر انگلیسیِ این اثر یک چیز دیگر بود.

مشخصه‌ی بارزِ این مجموعه در جادوی نثرش است. خودِ داستان، چیز تازه‌ای برای گفتن ندارد و همان صحبتِ دیرینه‌ی نبرد خیر و شر و کند و کاو در روحِ خویش است. اما نثرِ سحر‌انگیز لاژوان، یک روایتِ کلیشه‌ای را به یکی از محکم‌ترین آثار این گونه تبدیل کرده.

و به همین دلیل، خواندنِ متنِ انگلیسی یک چیز دیگر بود، بعدِ مدت‌ها از خواندنِ یک کتاب این قدر لذت بردم.(از آن‌جا که این اثر یک مجموعه‌ی شش جلدیست، اصلن به تنبل‌ها توصیه نمی‌شود.)

از دیگر نکاتِ بارزِ آثار لاژوان زاویهِ دیدِ زنانه‌ی اوست. زنانه و شاید هم فمینیستی. در یکی از کتاب‌های این مجموعه، شخصیتِ اول داستان یک زنِ میانسال است، و ما در همان حال که داریم یک داستان فانتزی می‌خوانیم، با دلمشغولی‌ها و مشکلاتِ یک زنِ معمولی طرف هستیم. زنی که هم باید برای شوهر و فرزندانش غذا بپزد، هم خانه را تمیز کند و هم نگرانِ یک عالم چیز دیگر باشد. خلاصه این که حتا اگر به شما نگویند نویسنده‌ی این کتاب یک زن است، با خواندنش خودتان متوجه می‌شوید.

برای شروع خواندن، همان داستانِ کوتاهِ روی سایت را توصیه می‌کنم.(بالا لینکش هست) و در ادامه(برای آن‌ها که تنبل نیستند، خواندن مجموعه‌ی دریازمین را)

آخرین کتابِ لاژوان به نام لاوینیا مثلِ خیلی دیگر از آثارش کلی سر و صدا به پا کرده و معروف شده، اگر خوره باشید، می‌توانید قسمت‌هایی از کتاب را که لاژوان خودش خوانده از این آدرس دریافت کنید و گوش کنید.(البته بیست و چهار مگابایت است)

*  *  *

تصویر روزِ نجوم، هر روز یک تصویرِ حیرت‌انگیز از دنیای آن بیرون را به نمایش می‌گذارد و توضیحاتی به قدر کفایت هم ضمیمه‌ی آن هست.

این هم تصویرِ دو روز پیش:

مرکز سحابیِ مرداب

 

 به نظرتان این رنگ‌ها در تصاویر هابل واقعی هستند؟ یعنی اگر می‌شد از نزدیک بریم و این سحابی را ببینیم همین رنگی بود؟

پاسخ این است که تقریبن خیر. تصاویر هابل در اصل مجموعه‌ای از تصاویر سیاه و سفید هستند. رنگ‌ها به طرق مختلف و بنا به دلایل مختلف به تصاویر اضافه می‌شوند، برخی از رنگ‌ها با فیلترهای خاصی که فقط یک طولِ موجِ به خصوص از نور را عبور می‌دهد، ایجاد می‌شوند، برخی رنگ‌ها برای تاکید روی برخی اجسام اضافه می‌شوند و برخی از رنگ‌ها برای مشخص ساختن، اجرامی که برای چشمِ آدمی قابل دیدن نیستند. در ایجادِ تصاویر رنگیِ هابل، علم و هنر به یک میزان نقش دارند.

برای اطلاعاتِ بیشتر در زمینه‌ی چگونگیِ ایجادِ این تصاویر به این آدرس مراجعه کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

من قبل از نوشتن این مطلب کلی دچار گیرهای فلسفی شدم و درست مثل شیرین، از خودم پرسیدم توی مملکتی که سرانه‌ی کتاب‌خونی سالی یک دقیقه است و تازه بالای هشتاددرصد کتاب‌خون‌های ما، به آثار سطح پایین و کاملن زردرنگ علاقه دارند، فایده‌ی معرفی کتابی مثل ایلیوم چی می‌تونه باشه؟

خب من هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم و به هرحال دست به کار نوشتن این مطلب شدم.

دریافت ایبوکِ ایلیوم

ایلیوم نوشته‌ی دن سیمونز، اثریست که ارزش خواندن را دارد. ایلیوم یک نوع حماسه‌ی علمی‌تخیلی محسوب می‌شود، اما اگر از من بپرسید می‌گویم هجویه و در عین حال فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد، اثر سترگ هومر، شاعر یونانی.

فن‌فیکشن به ادبیات هواخواهانه می‌گویند. آثاری که بر اساس یک اثر محبوب و مطرح و توسط هوادارن آن اثر نوشته می‌شوند. ادبیات هوادارانه، یک ادبیات حرفه‌ای و ارزشمند محسوب نمی‌شود و بیشتر یک جور سرگرمی است تا یک کار جدی ادبی، با این‌حال فن‌فیکشن‌های معروفی هم داریم. در فن‌فیکشن، نویسنده با استفاده از المان‌های اثر مورد علاقه‌اش داستانی جدید می‌نویسد که ممکن است خط روایی آن به کل با داستان اصلی فرق کند. هوادارن آثار معروف با خلق فن‌فیکشن در واقع داستان را به سمت و سویی که دلشان می‌خواسته هدایت می‌کند وبا استفاده از آن المان‌های اصلی، داستانی را روایت می‌کنند که در اصل دوست داشته‌ان بخوانند. قهرمان‌ِ مورد علاقه‌شان را که مرده به زندگی برمی‌گردانند،‌ یک شکست سهمگین را تلافی می‌کنند، ضدقهرمانی را که از آن بیزارند به خاک سیاه می‌نشانند و...

 

مقدمه:

آقای دن سیمونز یک نویسنده‌ی حرفه‌ایست که توسط منتقدان زیادی ستوده شده، با این‌حال در تمام خطوط ایلیوم می‌شود علاقه‌ی عمیق آقای سیمونز به ایلیاد را دید و حس کرد. و کاملن مشخص است که دن سیمونز، در ایلیوم، ماجرای جنگ تروا را به سمت و سویی که دوست داشته کشانده و پایان کاری کاملن متفاوت برای قهرمانان نبرد افسانه‌ای تروا رقم زده. به همین دلیل، از دید من می‌شد که به عنوان یک فن‌فیکشن بر ایلیاد در نظر گرفتش. فن‌فیکشن و نه بازنویسی چون ساختار، نثر و حال و هوای ایلیوم بسیار متفاوت از فضای ایلیاد است و از طرفی قصد نویسنده به هیچ عنوان بازنویسی ایلیاد نبوده. من هنگام خواندن داستان این حس را داشتم که نویسنده با روایت کردن نبرد تروا و تغییر دادن آن، واقعن لذت برده و پایانی را که دل خودش را راضی می‌کرده، برای این نبرد در نظر گرفته.

اما پیشتر گفتم، ایلیوم هم هجویه و هم فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد. هجویه بود به این خاطر که جا به جای داستان، وقتی صحبت از نبرد تروا می‌شود، نویسنده از زبان روای داستان که یک پروفسور قرن بیست و یکمی با تخصص ایلیاد است، دست به استهزا و ریشخند کردن قهرمانان و ماجراهای نبرد تروا می‌کند. و این ریشخند و استهزا، طنز نیست و بار طنز را منتقل نمی‌کند، بلکه از دید من کاملن هجویه محسوب می‌شود. هر چند که خیلی خیلی ملایم و نامحسوس باشد. به نظر می‌رسد نویسنده در عین حال که ماجرای نبرد را دوست داشته و از روایت کردنش لذت می‌برده، به نظرش تمام این رشادت‌ها، خون و خون‌ریزی‌ها، رجز‌خوانی قهرمانان، عشق‌بازیشان با یکدیگر و با خدایان، سرسپردگی‌شان به خدایان و نذر و قربانی‌دادن‌هایشان و...نمایشی مضحک و عبث بوده.

جنگ، برای مردمان سه هزار سال پیش، تنها وسیله‌ی ابراز شجاعت و مردانگی بوده(گویا که هنوز هم هست) و چقدر گاه تمام این ماجراها و حتا شیوه‌ی روایت کردن هومر، از دید پروفسور هاکنبری که از قرن بیست و یکم یک‌راست به صحنه‌ی نبرد تروا منتقل شده، مضحک و خند‌داره و هجو هستند.

ایلیوم کتابیست درباره‌ی ادبیات. درباره‌ی شکسپیر، پروست و هومر.

ساختار کتاب

داستان ایلیوم، سه خط روایی مجزا دارد که با پیشرفت داستان، اندک اندک به هم نزدیک می‌شوند تا این که در آخر تقریبن( و نه کاملن) این سه خط به هم می‌پیوندد.

در یکی از این خطوط، ماجرای نبرد تروا را داریم که توسط خدایان‌ِ المپ هدایت می‌شود و پروفسور هاکنبری که به اذعان خودش، علی‌رغم میل خودش باززاده شده تا شاهد این نبرد خونبار باشد. ایلیوم با همین داستان شروع می‌شود و دقیقن در نقطه‌ای آغاز می‌شود که ایلیاد آغاز شده. با جدال لفظی آگاممنون و آکیلیس بر سر برده‌ی آکیلیس که منجر به کناره‌گیری آکیلیس و میرمیدون‌هایش از نبرد تروا می‌شود.

خط روایی بعدی، در یک دنیای post apocalyptic در آینده‌ی زمین می‌گذرد. قهرمانان این خط روایی، 5 نفر هستند که ناگهان سر از ماجرایی عجیب و غریب در‌آورده‌اند و فهمیده‌اند چیزهایی در دنیا هست که آن‌ها هیچ خبری ازش ندارند، و تصمیم می‌گیرند دست به اکتشافاتی بزنند که برای نسل آن‌ها بی‌معناست.

و خط روایی سوم، ماشین‌هایی ارگانیک و هوشمند را به تصویر می‌کشد که شیفته‌ی پروست و شکسپیر هستند. این روبات‌ها که سالیان سال قبل توسط انسان‌ها ساخته شده‌اند، بانک اطلاعاتی غنی‌ای از ادبیات انسانی رابه همراه دارند و در طول سالیان خود به خود پیشرفت کرده‌اند و حالا همگی منتقدان ادبی هستند.

در طول کل کتاب، دو تا از این ماشین‌ها که درماموریتی با هم همسفر هستند، درباره‌ی مفاهیم در جستجوی زمان از دست رفته اثر معروف مارسل پروست و نمایشنامه‌های شکسپیر با یکدیگر به مناظره می‌پردازند. و مناظراتشان گاه به مفاهیم بسیار عمیق در آثار شکسپیر و پروست می‌پردازد. طوری که خواننده اگربا کارهای شکسپیر و پروست آشنا نباشد، در درک مفهوم این مناظرات دچار مشکل می‌شود.

به عبارتی برای این که از ایلیوم استفاده‌ی کامل را ببرید، باید ایلیاد، در جستجوی زمان از دست رفته و نمایشنامه‌ی طوفان شکسپیر را خوانده باشید. اما اگر نخوانده باشید هم مهم نیست، با خواندن ایلیوم، با سه اثر ادبی بزرگ آشنا می‌شود.

با این‌حال ایلیوم همچنان یک علمی‌تخیلی حماسی است. و مثل بیشتر علمی‌تخیلی های دوره‌ی جدید پر است از بازی کردن با مفاهیم تئوری کوانتوم و نگاه تلخ و بدبینانه به آینده‌ی بشر روی کره‌ی زمین.

 

بررسی محتوایی:

 

در آینده‌ای که ایلیوم روایت می‌کند، کره‌ی زمین به لحاظ جغرافیایی و اکولوژیکی دچار دگرگونی‌های سهمناکی شده که دلیلش فقط تا حدی بر خواننده مشخص می‌شود. بیشتر کره‌ی زمین غیرمسکونی شده و چیزی حدود دو سه هزار انسان در نهایت نادانی و بی‌خبری از همه جا، غرق در لهو و لعب هستند و از زندگی چیزی به جز میهمانی و خوشگذرانی نمی‌دانند. انسان‌های این آینده نه گذشته دارند، نه تاریخ، نه ادبیات، نه هنر، نه علم و تکنولوژی و نه حتا جنگ و دلاوری. حتا بلد نیستند بخوانند و بنویسند. نه هواپیمایی دارند و نه ماشینی، نه دانشگاهی نه کارخانه‌ای، نه اداره‌ای.

این انسان‌ها توسط ماشین‌ها و موجوداتی که ماهیت‌شان بر ایشان معلوم نیست، تر و خشک می‌شوند. هر کدام صد سال مهلت زندگی دارند و در این صد سال، هر بیست سال یک بار سلول‌های بدنشان از نو ساخته می‌شوند، تا در کل صد سال سالم و جوان باشند. بعد از آن هم به حلقه‌هایی که در مدار زمین می‌گردند و مسکنِ موجوداتی ناشناخته از نسل بشر هستند، متنقل می‌شوند. هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای ندارند و برای رفتن از جایی به جای دیگر از تکنولوژی ناشناخته‌ای تحت عنوان faxing استفاده می‌کنند که ظاهرن یک جور تله‌پورتر است.

انسان‌های این آینده موجوداتی از دست‌رفته و فنا شده هستند. موجوداتی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، اسم شکسپیر به گوششان نخورده، نمی‌دانند بدنشان از مولکول و اتم ساخته شده، نمی‌دانند منظومه‌ی شمسی چند تا سیاره دارد یا اصلن منظومه‌ی شمسی چیست(آشنا نیست براتون؟ چند نفر می‌شناید این طوری باشن؟) مفهومی به اسم سینما و فیلم برایشان غریبه است، هیچ نمی‌دانند داوینچی چه کسی بوده یا اصلن نقاشی کردن یعنی چه و....

این انسان‌ها فقط خوردن،‌خوابیدن، مست کردن و س×ک×س را می‌شناسند. فقط و فقط همین.

این‌جور نگاه بدبینانه به آینده‌ی بشریت چیز جدید یا خاصی نیست. خیلی‌ها با قضاوت از شرایط فعلیِ فرهنگی زندگی انسان‌ها به این فکر می‌افتند که در آینده، تمام آن‌چه که مظاهر انسانی تمدن ما هستند خواهند مرد و از بشریت چیزی به جز خوشگذرانی نخواهد ماند.

این هم یک جور آرمان شهر است. ایلیوم هم یک جور یوتویپیا را توصیف می کند که از دید ساکنانش به واقع یوتوپیاست و هیچ چیز کم و کاست ندارد. زشتی این آرمان‌شهر فقط از دید ناظر بیرونی آشکار می‌شود. وگرنه کسی که تا به حال اسم داوینچی یا هیچ نقاش دیگری به گوشش نخورده، چرا هرگز باید برای از بین رفتن هنر مرثیه سر دهد؟ اصلن برای چنین کسی از بین رفتن هنر چه مفهومی دارد؟

و انگار که ماشین‌های هوشمندِ ساکن ماه‌های مشتری که وارثان تمدن و هنر و فرهنگ بشریت هستند، کنایه‌ای هستند بر حماقت بشریت.

 

بررسی فنی:

ایلیوم به لحاظ نثر، قوی و زیباست. هرکجا که ایلیاد روایت شده، تلاش شده که نثر و حالت روایی ایلیاد حفظ شود و هر کجا صحبت از شکسپیر و پروست بوده با نقل قول از آثار این دو نفر، نثری سطح بالا شکل گرفته.

اما به لحاظ ساختار روایی، داستان روانی محسوب نمی‌شود. ایلیوم یک داستان خیلی بلند را روایت می‌کند که معماهای بسیاری در دل خود دارد. ابتدای داستان خیلی کند و سنگین می‌گذرد. خواننده در دنیایی به کل متفاوت قرار دارد که هیچ‌چیزش را نمی‌شناسند و نویسنده به عمد او را در تاریکی نگاه می‌دارد بعد و خواننده بعد از گذشتن سی چهل صفحه، کم کم خسته می‌شود و در حالی که مطلقن از هیچ‌چیز سر در نمی‌آورد تصمیم می‌گیرد کتاب را کنار بگذارد. بنابراین ایلیوم برای خواننده‌ی کم حوصله نوشته نشده. اگر خواننده حوصله کند، نزدیک‌های یک هفتم داستان که رسید،‌ کم کم شروع به درک ارتباط میان سه خط روایی می‌کند و کم کم می‌فهمد صورت مسئله چیست.

و بعد از نزدیک‌های دو سوم کتاب به آن طرف، ناگهان   ضرباهنگ روایت تند شده و تبدیل به یک تریلر نفس‌گیر می‌شود، و از آن‌جا که خواندن مثلن دویست صفحه در دو ساعت امکان‌پذیر نیست، خواننده‌ی بی‌نوا دچار مشکل می‌شود.

در کل ایلیوم کتابی ارزشمند بود و نمره‌ی من به این اثر هفت از ده می‌باشد.

 

پ.ن. کامنتینگ باز می‌باشد. لطفن در صورت‌ِ تمایل به ارسال پیام خصوصی، چک باکس پیام خصوصی را حتمن تیک بزنید.

پ.ن.2کامنت‌های به به و چه چه پاک خواهند شد.

پ.ن.3. بحث و گفتگو درباره‌ی این اثر

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
 

پایان طفولیت یکی از قویترین و تاثیرگذارترین آثار سر آرتور سی کلارک محسوب می‌شود.

کتاب در سال ۱۹۵۶ میلادی منتشر شده است و با اینحال هنوز بعد از پنجاه سال، خواندنش تاثیرگذار و تکان‌دهنده است. از آنجا که این کتاب علی‌رغم تلخی و غم‌انگیز بودنش، جزو کتاب‌های به شدت موردعلاقه‌ی من محسوب می‌شود، در ادامه یک چیزی تو مایه‌های نقد و معرفی کتاب می‌خوانید.

پلات:

درست در کشاکش مسابقه‌ی آمریکا و شوروی برای تسخیر فضا، سفینه‌هایی ناشناخته بر فراز تمام شهرهای مهم کره‌ی زمین ظاهر می‌شوند و نقطه‌ی پایانی بر این مسابقه می‌گذارند. مسافران سفینه‌ها از نشان دادن چهره‌ی خود پرهیز می‌کنند، اما آنها صلح و رفاه و امنیت برای بشر به ارمغان آورده‌اند. بازدیدکنندگان ناشناخته‌ی کره‌ی زمین، به چنان پیشرفت تکنولوژیکی رسیده‌اند که توانایی‌های آن‌ها از دید بشر، چیزی شبیه به جادوست. مقابله کردن با خواست و اراده‌ی آن‌ها هیچ فایده‌ای ندارد. اگرچه قصد و هدف غایی آن‌ها بر بشریت پوشیده است، با اینحال آن‌ها آشکارا به زمین و ساکنان آن کمک می‌کنند و حتا با خشونت علیه حیوانات نیز مبارزه می‌کنند.

انسان این محافظان ناشناخته‌اش را ابرفرمانروایان نام می‌گذارد.(Overlords) شخص مسئول ابرفرمانروایان، کارلن نام دارد. او بی‌آنکه چهره‌ی خویش را نمایان سازد، از طریق ریکی استرومگرن، دبیرکل سازمان ملل متحد، با مردم جهان در ارتباط است و دستورات خویش را ابلاغ می‌کند.

خیلی زود،‌ابرفرمانروایان موفق می‌شوند، دولت‌های محلی را منحل کرده و از کل زمین یک ایالات متحده بسازند. جنگ و برده‌داری و دشمنی و گرسنگی را حذف می‌کنند و دنیا به سمت آن چیزی که آرمان‌شهر نامیده می‌شود، پیش می‌رود.

ابرفرمانروایان درست در زمانی سر می‌رسند که چیزی نمانده بود، بشر خودش را با بمب‌های اتمی نابود کند.

و تنها یک ممنوعیت بزرگ برای انسان می‌گذارند. آن‌ها هرگونه تحقیق و آزمایش فضایی را ممنوع می‌کنند.

کارلن می‌گوید: شاید یک روز شما صاحب سیاره‌های منظومه‌تان باشید، اما ستاره‌ها برای انسان نیستند.

The starts are not for man.

اما اینجا سوال مهمی پیش می‌آید و آن اینکه چرا؟ چرا ابرفرمانروایان به انسان‌ها کمک می‌کنند؟ هدف آن‌ها چیست؟

کارلن به استورمگرن می‌گوید، که پنجاه سال بعد چهره‌ی خود را نشان خواهد داد اما چیزی از قصد و هدف نهایی‌اش نمی‌گوید.

پنجاه سال بعد کارلن چهره‌ی خود را نشان می‌دهد و منشا یکی از قدیمی‌ترین افسانه‌های بشریت مشخص می‌شود...

آرمان‌شهری که ابرفرمانروایان ساخته‌اند، اگرچه به واقع آرمان‌شهر است، اما مثل تمام آرمان‌شهرها یک جای کار اشکال دارد. انسان قدرت خلاقه‌ی خود را از دست داده. دیگر چیزی به اسم هنر معنا ندارد. نه اثر نقاشی خلق می‌شود و نه شعری گفته می‌شود.

ورزش‌های قهرمانی هم منسوخ شده‌اند. در دنیایی که همه، پول کافی برای همه‌جور ماجراجویی دارند، تعداد آدم‌هایی که در یک رشته خیلی خوب می‌شوند، بیشتر از آن است که بشود رقابتی داشت.

انسان به لذت‌های مادی پناه می‌برد و دیگر به جز برای دل خودش لازم نیست کار کند. کره‌ی زمین تبدیل به تفریح گاهی بزرگ شده و همچنان آن سوال بی‌پاسخ باقی مانده که هدف ابرفرمانروایان چیست؟

 

نقد و بررسی

کتاب به سه بخش تقسیم شده.

ابرفرمانروایان و زمینEarth and overlords

عصرطلاییThe Golden Age

آخرین نسلThe last Generation

مقدمه‌ی کتاب، جایی که سفینه‌های ابرفرمانروایان بر فراز شهرهای زمین ظاهر می‌شوند، یکی از برجسته‌ترین صحنه‌ها در دنیای علمی‌تخیلی به شمار می‌رود. در بسیاری از فیلم‌ها و کتاب‌ها از این صحنه الهام گرفته شده که از آن جمله می‌توان به فیلم معروف روز استقلال اشاره کرد.

هر کدام از سه بخش کتاب، بازگو کننده‌ی یک روایت است و تم خاص خود را دارد. در کل کتاب شخصیت اول به معنای واقعی کلمه نداریم. در هر بخش یک آدم به خصوص در محور ماجرا قرار دارد، اما حتا آن شخص هم، کاراکتر اول ماجرا نیست. می‌شود گفت آن شخص، به نوعی نماینده‌ی بشریت است. انسان است در مقابل ابرفرمانرواها.

در فصل یک استورمگرن را داریم که اولین انسانِ دوست کارلن محسوب می‌شود. استورمگرن چهره‌ی یک انسان روشنفکر است، که رویایی جز خوشبختی بشریت ندارد و از صمیم قلب به ابرفرمانروایان و اهداف ناشناخته‌شان حالا هر چه که می‌خواهد باشد، ایمان دارد.

فصل یک، پیامدهای ورود ابرفرمانروایان به سرنوشت بشریت را بررسی می‌کند. واین میان هستند کسانی که به خاطر بربادرفتن استقلال بشریت دلخور هستند. یک‌جورایی به نظر می‌رسد کلارک خودش با آن‌ها هم‌عقیده است، وقتی که می‌گویند ترجیح می‌دادند با بمب‌های خودشان نابود می‌شدند، اما آزاد بودند.

فصل دوم، دوران طلایی بشر است. زمانی که زمین تجسم یک آرمان‌شهر واقعیست. در این فصل با جرج گرگسون و جان رودریکس آشنا می‌شویم. جرج نمونه‌ی یک انسان عصر طلاییست. آدمی که سرش به کار خودش گرم است و ذهن خودش را چندان درگیر چراها نمی‌کند و جان رودریکس، یک ماجراجوست. انسانی که دنبال چراهاست. جان رویای فضا را در سر می‌پروراند و درک نمی‌کند، چرا انسان نباید قدم به فضا بگذارد.

فصل سوم، آخرین نسل. اگرچه در کل کتاب می‌شود ردی از اندوه را حس کرد و دید، اما این فصل آخر تلخ‌ترین فصل است. به نظر می‌رسد کلارک از طرفی با پایانی که رقم زده کاملن راضی بوده و از طرفی خودش آن را نقد کرده.

در فصل سوم می‌فهمیم، مسیر تکامل هوشمندان به دو پایان می‌رسد. یکی از پایان‌ها جاییست که ابرفرمانروایان قرار دارند. آنها به آخر علم رسیده‌اند. هر آنچه برای کشف شدن وجود داشته کشف کرده‌اند و به لحاظ اخلاقی نیز، به نهایت تکامل رسیده‌اند. اما تکامل آن‌ها همین‌جا تمام شده، نژادشان آینده‌ای جز این ندارد.

و پایان دیگر، چیزیست که برای بیشتر موجودات اتفاق می‌افتد. پیوستن به ابرذهن! ابرذهن نامی است که ابرفرمانروایان بر آن گذاشته‌اند. موجودی غیرمادی، یک ذهنیت خالص که از به هم پیوستن ذهنیت بسیاری از نژادهای هوشمند به وجود آمده. موجودی که از مرزهای ماده فراتر رفته و تبدیل به چیزی شده، که موجودات مادی توان درکش را ندارند.

 شاید به نوعی بشود همان یکی شدن با ذات حق دانستش که در بسیار از ادیان و مکاتب معنوی به طرق مختلف ذکر شده.

اسپویلر(اگه می‌خوایین کتاب رو بخونید، می‌تونید از این تیکه بگذرید)

کلارک گویا در تمام عمرش، مسائل ماوراالطبیه علاقه‌مند بوده. اگرچه کلارک دانشمند است و هرگز چیزی از این موارد را تایید نکرده، اما به نظر می‌رسد همیشه درحال جستجو و بررسی بوده و خصوصن بعد از مهاجرت به سریلانکا، و نزدیک شدن به خاستگاه عرفان شرق، این شور و علاقه در او افزایش یافته.

کلارک سال 1954 به سریلانکا مهاجرت کرد و این کتاب را در سال 1956 نگاشت. به من باشد می‌گویم، به شدت تحت تاثیر عقاید بودایی بوده. در بودیسم، آخرین مرحله‌ی تکامل معنوی انسان، نیرواناست. پیوستن به روح هستی،‌خدا، خالق..یا هر چه که می‌نامیدش. آنجاست که فردیت یک شخص در کل هستی حل می‌شود و دیگر چیزی به اسم یک انسان منفرد وجود ندارد.

اتفاقی که در کتاب می‌افتد از همین نوع است. البته این ایده قبل و بعد از کلارک بارها استفاده شده، ولی می‌توان به جرات گفت بهترین و زیباترین پیاده‌سازی این ایده بوده. اما در عین حال، به عقیده‌ی من در همه‌جای کتاب می‌شود نگاه انتقادی کلارک را دید. انگار که دودل بوده. از طرفی به نظرش این آینده و این تکامل، شایسته بشر بوده و از طرفی انگار که نقدش بکند.

وقتی ابرفرمانروایان هدف واقعی خود از حضور در زمین را فاش می‌کنند و می‌گویند آنها تنها نگاه‌بانانی هستند که آخرین مرحله‌ی تکامل بشر را نظاره کرده و یاری می‌دهند، بارها می‌گویند که به بشر حسادت می‌کنند. اینکه آنها به بن‌بست تکامل رسیده‌اند و بشر در حال تجربه‌کردن چیزی به کل متفاوت است.

با اینحال تلخی گزنده‌ی این بخش آخر را نمی‌شود ندیده گرفت. اگرچه کلارک از زبان ابرفرمانروایان می‌گوید این پایان شکوهمند است، ولی سوگواری خودش برای نژاد بشر را نمی‌توان نادیده گرفت. انگار که بخواهد بگوید، اگر این نهایت تکامل است، این را نمی‌خواهد!

 

به شدت اسپویل!

یکی از نکات خیلی خیلی جالب داستان چهره‌ی ابرفرمانروایان بود، که چهره‌ی شناخته شده‌ی شیطان در تمام اساطیر وافسانه‌های انسان است. ابرفرمانروایان اولین بار وقتی به زمین آمدند که بشر آماده پذیرش آنها نبود و چهره‌ی آنها به عنوان مظهر شیطان در خاطر انسان نقش بست و بعد کلارک از مفهوم خاطره‌ی قومی می‌گوید که مستقل از زمان است و از گذشته به آینده و برعکس، انعکاس می‌یابد. انسان آینده که ابرفرمانروایان را به منزله‌ی پایان کار نسل خودش دیده بود وحشت کرده بود و این وحشت در طول تاریخ منعکس شده و انسان اولیه، بیست هزار سال قبل؛ به خاطر وحشت اجدادش، از ابرفرمانروایان ترسید.

این شد یک حلقه‌ی بسته! ببیند گذشته‌ها به خاطر تصویر نابودی بشر در آینده، از ابرفرمانروایان وحشت داشتند و آینده‌گان به خاطر هراس اجدادشان در گذشته، از آنها می‌ترسیدند!

:دی

پ.ن. خسته شدم از بس نوشتم! بسه دیگه!

کتاب رو از اینجا می‌تونید دانلود کنید. البته انگلیسیه!

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 

 و اما نظر من درباره‌ی کتاب چشمهایش!

اگر بخواهم در یک جمله نظرم را درباره‌ی این کتاب بگویم، می‌شود:

خیلی بد بود!

خب امیدوارم طرفداران مرحوم علوی و رمان‌های فارسی به دل نگیرند. ولی واقعن بد بود.!

اما برویم سراغ نقد مفصل:

داستان خوب شروع می‌شود، منصفانه بگویم، خیلی خوب شروع می‌شود و همین باعث شد که ادامه بدهم و تصمیم بگیرم تا آخر بخوانم. داستان با توصیف حال و هوای سیاسی آن روز تهران شروع می‌شود، و خواننده گمان می کند قرار است داستانی بخواند که ته مایه‌های سیاسی هم دارد. بعد از یک توصیف نسبتن کوتاه از چهره‌ی آن روزگار تهران، می‌رسیم به استاد ماکان.  بزرگترین نقاش قرن اخیر ایران که به تازگی درگذشته و مرگش در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. او هنرمندی متعهد و مردمی بوده. و رازی بزرگ بر زندگی او سایه انداخته. بر زندگی که نه، در واقع بر مرگش. تنها تابلویی که استاد در دوران تبعیدش کشیده، چشمهایش نام دارد  و تصویر زنی ناشناس است. هیچ‌کس نشنیده بود که استاد ماکان با زنی رابطه داشته باشد، اما همین تابلو سرمنشا انواع و اقسام شایعات می‌شود.

توصیفی که از تابلوی چشمهایش می‌شود، توصیف گیراییست. چشمهایی که انگار هیچ حرفی ندارند و درعین حال همه حرفی دارند. می‌شود هزارجور برداشت کرد از چشمها و صاحب چشمها. انگار استاد تابلو را طوری کشیده که آن چشمها هزار حرف ناگفته داشته باشند و ببینده بتواند با نگاه کردن به تصویر افسون چشمها شود...

تا اینجایش خوب بود! کمی حرف سیاسی، مرگ مرموز یک هنرمند و راز چشمهایی اسرار آمیز که معلوم نیست مربوط به چه کسی است.

اما بعد از این داستان افت می‌کند. واقعن افت می‌کند و تبدیل به یک داستان بسیار سطح پایین و کسالت بار می‌شود.

اوائل داستان از زبان ناظم مدرسه‌ی هنری که استاد در آن تدریس می‌کرده روایت می‌شود، بعد از اینکه ناظم مدرسه زن ناشناس را می‌یابد، داستان تبدیل به مونولوگی بلند و خسته کننده و بی سر و ته و جدن کسالت بار، از زن ناشناس می‌شود، که داستان زندگی خود را روایت می کند.

او ادعا می کند، اگر می خواهید استاد را بشناسید باید من را بشناسید و بعد با جملاتی طولانی و با استفاده از توصیفات و تعاریف زائد و خسته کننده به شرح سرنوشت‌اش می‌پردازد، که آن هم همه اش شرح زیبایی بی حد و حصر ، لوندی و زندگی بی‌بند و بارش در فرنگستان و عشق سوزان و آنچنانی‌اش به استاد است.

فرنگیس(همان زن ناشناس) دائمن در حال تکرار مکررات است. یک حرف را به هزار زبان می‌زند. حوصله‌ات را سر می‌برد، بسکه از زیبایی و لوندی و بی‌بندوباری‌اش می‌گوید. به هزار زبان از خودش و حال و هوای زندگیش حرف می‌زند و همه اش هم یک چیز را تکرار می‌کند.  انگار که نویسنده فکر کرده، اینطور شرح و بسط دادن یک موضوع، از هنرهای نویسندگی محسوب می‌شود.

وقتی فرنگیس حرف می زند،دلت می‌خواهد جای ناظم مدرسه که مخاطب اوست، می‌بودی و یکی محکم می‌زدی پس گردنش و می‌گفتی، خب بعد چی؟

فرنگیس با یک نگاه عاشق استاد ماکان شده. با یک نگاه و یک برخورد و عجیب اینکه استاد ماکانی که اینقدر به خودداری ومردم‌داری و تعهد و غیره معروف است نیز با یک نگاه عاشق زنی هرزه شده که از در نرسیده قصد هوسبازی و از راه به در کردن استاد را دارد. استاد علی‌رغم اینکه عاشق فرنگیس می‌شود، عشقش را پنهان می‌کند و همین باعث سرخوردگی فرنگیس می‌شود. و فرنگیس تمام هدف زندگیش می‌شود بدست آوردن استاد! به فرنگستان می‌رود که نقاشی یاد بگیرد تا بلکه استاد را کنف کند و بعد وقتی می‌فهمد استاد در فعالیت‌های سیاسی دست دارد، وارد حذب می‌شود تا به استاد نزدیک شود.

استاد هم که گویا دیوانه‌ی فرنگیس شده و به ادعای فرنگیس اصلن به خاطر عشق اوست که وارد کارهای سیاسی می‌شود!

اوووف! از آن عشق‌هایی که فقط در کتابهای ایرانی و فیلم‌های هندی یافت می‌شود!

خلاصه فرنگیس حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند..

و لابه‌لای این حرفا یک کمی هم از رابطه‌ی او با استاد می خوانیم. اینکه با هم در یک حذب فعالیت می‌کنند و فرنگیس چون همچنان لوند و ترسو و...نمی‌تواند که در کنارش باشد و استاد هم او را ریجکت می‌کند و بعد وقتی استاد به زندان افتاده، فرنگیس همه‌ی زندگی خود را فدا می‌کند و با رییس شهربانی ازدواج می‌کند تا استاد را از زندان نجات دهد و بعد هم همین دیگر!

استاد تبعید می‌شود و در تبعید می میرد و ما نمی‌فهمیم چطور و چرا.

خلاصه اینکه کلن چیز زیادی از استاد ماکان نمی‌خوانیم. آنچه می‌خوانیم شرح احوالات فرنگیس و عشقش به استاد است که خیلی ناشیانه و سطح پایین است و به شدت به داستان آب بسته شده. شاید بگویید اسم کتاب هست چشمهایش و از اول قرار نبوده درباره‌ی استاد باشد، بلکه قرار بوده درباره‌ی صاحب چشم‌ها باشد.

قبول! اما آن تیکه‌ی اول کتاب که گفتم خوب بود و خواننده را ترغیب به خواندن می‌کرد، درباره‌ی استاد بود.

جمع‌بندی.

به نظر من عشقی که در کتاب توصیف شده، با حال و هوای یک کتاب رئال که به شدت سعی دارد سیاست را وارد ماجرا کند و آن را رمانی سیاسی جلوه دهد، اصلن سازگار نیست. اینطور عشق افلاطونی و آن توصیفات به درد یک کتاب کاملن رومنس می‌خورد.

توصیفات در عین زیاد بودن، اصلن زیبا نیستند و فقط خسته کنند. تصویر سازی کتاب صفر است!

همین داستان اگر در قالب یک داستان کوتاه سی صفحه‌ای نوشته می‌شد، و توصیفات زائد و پرچانگی‌های فرنگیس از آن حذف می‌شد، خیلی بهتر می‌شد.

این به اصطلاح نقدی که من نوشتم، درباره‌ی ساختار داستان بود. یعنی به لحاظ زیبایی و گیرایی داستان. من داخل شخصیت‌ها نرفتم. که بگویم مثلن فرنگیس چنان بود و چنین.

اما منصفانه بگویم، شخصیت‌پردازی بد نبود. هم شخصیت‌ استاد ماکان، هم ناظم مدرسه و هم خود فرنگیس. شخصیت‌ها خوب بودند، اما قالب داستانی اصلن خوب نبود.

اما اینجا، یک کسی شخصیت فرنگیس را مورد بررسی قرار داده. خب این هم یک زاویه دید نسبت به رمان است.

دیباچه هم یک بررسی دیگر از این رمان گذاشته که می توانید اینجا بخوانید.

* * *

پ.ن.۱ من نویسنده نیستم و همچون ادعایی هم ندارم، اما داستان خوان خوبی هستم!

پ.ن.۲. شما فهمیدید چرا انتشار این کتاب تا مدتها ممنوع بوده؟


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

این مطلب و مطلب بعدی رو می خوام درباره‌ی کتاب چشمهایش بنویسم. اگر اهل کتاب باشید، حتا اگر نخوانده باشید، باید اسم این کتاب نوشته‌ی بزرگ علوی به گوشتان خورده باشد. به گوشتان هم که نخورده باشد، حالا اینجا درباره‌اش می‌خوانید. کتاب در زمان خودش و حتا زمانهای بعدی بسیار جنجالی بوده و تا مدتها اجازه‌ی انتشار نداشته( واقعن نمی‌فهمم چرا!) که به جنجالی بودن آن افزوده. خلاصه اینکه اگرچه بنده اینکاره نیستم، ولی تو این مطلب بخش‌هایی از چند صفحه‌ی آغازین کتاب را می‌ذارم و تو مطلب بعدی با کمال پررویی نقدش خواهم کرد!

مشخصات کتاب:

نام:چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

تاریخ انتشار: چاپ هفتم ۱۳۸۴

*  *  *‌

شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش در نمی‌آمد، همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین‌شان، معلمین از فراش‌ها، وفراش‌ها از سلمانی و دلاک،  همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت تراوز، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ‌آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتورها چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه‌ی خبر بودند و پنهانی دروغ‌های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علنن بگوید که فلان چیز بد است، مرگ می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.

اندوه و بیحالی و بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می‌زد، مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابان‌ها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مورد سوظن قرار گیرند.

خیابان‌های شهر تهران را آفتاب سوزانی غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان‌های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درخت‌های کهن را می‌انداختند. کوچه‌های تنگ را خراب می‌کردند. بنیان محله‌ها را برمی‌انداختند. مردم را بی‌خانمان می‌کردند و سال‌ها طول می‌کشید تا در این بر برهوت خانه‌ای ساخته شود. آنچه هم ساخته می‌شد، توسری خورده و بی‌‌قواره بود. در سرتاسر کشور زندان می‌ساختند  و باز هم کفاف زندانیان را نمی‌داد. از شرق و غرب از شمال و جنو پیرمرد و پسربچه‌ی ده ساله، آخوند و رعیت، بقال و حمامی و آب‌حوض‌کش را به جرم اینکه خواب‌نما شده بودند و در خواب سقوط رژیم دیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندان‌ها انداخته بودند. هم شاگرد مدرسه می‌گرفتند، هم وزیر و وکیل. یکی را به اتهام اینکه در سلمانی از کاریکاتور روزنامه‌ای در فرانسه درباره‌ی شاه گفتگو کرده بود می‌گرفتند، یکی را به اتهام اینکه در ضمن مسافرت فرنگستان با نمایندگان یک دولت خارجی سر و سری داشته، و دیگری را به اتهام اینکه سهام نفت جنوب را پنهانی از دولت به سرمایه‌دارن انگلیسی فروخته است.

در چنین شرایطی استاد ماکان درگذشت. استاد بزرگ‌ترین نقاش ایران در صد سال اخیر بود. پس از چند قرن باز آثار یک مرد نقاش ایرانی در اروپا مشتری پیدا کرده بود و مجلات هنری آمریکا و اروپا پرده‌های او را به چاپ می‌رساندند....

عوام می‌گفتند که عشق زنی او را از پا در آورد. فهمیده‌ها معقتد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند....

گروه گروه مردم می‌رفتند که خودشان را تماشا کنند. در پرده‌های خوشرنگ و با صلابت او تصویر خودشان را می‌یافتند و بخصوص در برابر پرده‌ی نقاشی که زیر آن به خط خود استاد«چشم‌هایش»نوشته شده بود، می‌ایستاند و خیره به آن می‌نگریستند.....

*  *  *‌

اینها که نوشتم، دو صفحه‌اول و دو سه جمله از دو سه صحفه‌ی بعدی بودند. به دلایل این قسمت‌ها را انتخاب کردم که در پست بعدی درباره‌ش خواهم نوشت.

*  *  *‌

ماجراهای کتاب مربوط به اوائل قرن فعلی هستند. یعنی سالهای ۱۳۱۰ ...یعنی مثلن هفتاد هشتاد سال قبل.

*  *  *‌

بی‌ربط به نقد کتاب: چقدر این تهرانی که توصیف کرده آشنا است! انگار که در آن زندگی کرده باشم( یا می‌کنم؟؟!!)

پ.ن. چقدر لبریزم از فریاد، از حرف نگفته، از شکایت، از دلتنگی و از غرور شکسته...چقدر دلم می‌خواهد دنیا را فریاد کنم، خودم را فریاد کنم، غم‌هایم را فریاد کنم....اما افسوس رهایی نیست...


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦
 
این روزها من به شدت غرق سیلماریلیون و دنیای آردا شدم! برای اونا که تو باغ نیستن یه توضیح کوچیک بدم.

 

سیلماریلیون نام کتابیست از جی آر آر تالکین. کاری که جناب تالکین کرده‌اند در این کتاب این است که نوعی افسانه‌ی آفرینش جدید خلق کرده‌اند. حدیث پیدایش جهان و مردمان آن سروده و این کار را بسیار بسیار باشکوه و عالی انجام داده است. طوری که حالا می فهمم چرا بعضی از این آرداییست‌ها وسوسه می شوند باور کنند تمام این چیزها اتفاق افتاده و تالکین پیامبری بوده که الهاماتش را نگاشته!

 

خیالتان راحت بنده هنوز به آن مرحله از جنون نرسیدم! (انگ آرداباز بودن هم بهم نمی‌چسبد!)

 

آردا هم نام دنیای خیالی خلق شده توسط تالکین است. جایی که مردمان و دیگر موجودات هوشمند و غیرهوشمند زندگی می‌کردند.

 

اینکه این کتاب یک شاهکار به معنای واقعیست و باید حتمن خوانده شود، امری مسلم است!

 

تالکین سعی کرده دنیایی به کل نوین خلق کند و تا جایی که دانش من اجازه می‌دهد افسانه‌ی خلق شده توسط او با سایر افسانه‌هایی که در این زمینه وجود دارند، وجه اشتراکی ندارد و تمامن ثمره‌ی اندیشه اوست.

 

اما تشبهاتی که آردا با دنیای واقعی ما دارد، بعضی‌ اوقات واقعن وسوسه کننده می‌شوند!

 

مثال می‌زنم.

 

در آردا خداوند را ایلواتار یا ارو می‌خوانند. اوست که سرآغاز هستی است.

 

اما شباهتی که امروز خیلی بهش فکر کردم، شباهت نقش ایلواتار در آردا، با نقش خدا در دنیای ماست.

 

ایلواتار در آردا همانقدر شلغم است که خدا در دنیای ما:دییییی( خدای را صد مرتبه شکر من برگشتم به وادی کفر! همین جا از دوست عزیزم که منو از گمراهی خداپرستی نجات داد تشکر می‌کنم!)

 

یک بابایی به نام ملکور(یعنی دارک لرد ماجرا) یک تنه تمام آردا را به گه می‌کشد و هیچ‌کس هم کاری از دستش ساخته نیست! هر قدر هم سایر آینور( یک چیز تو مایه‌های فرشته فرض کنید!) با او می‌جنگند حاصلی ندارد که ندارد! حضرت ایلواتار هم که عاشق فرزندانش هست، (توجه کنید درست مثل خدای ما که عاشق ماست) آن بالا نشسته و کار سرزمین میانه( همان آردا) را واگذار کرده به دست خود آفریدگانش تا یک تنه با هیولایی مثل ملکور مقابله کنند. و مثلن با اختیار و عشق و ارده و این حرفا بر او پیروز شوند .

 

یک نکته‌ی جالب دیگر اینکه این ملکور از اندیشه‌ی ایلواتار پدید آمده، بنابراین تمام این شر و پلیدی در ایلواتار نیز بوده. نه؟ ( این بحث رو نمیشد روی فروم آکادمی مطرح کرد! اینه که اینجا نوشتم!)

 

پ.ن. درباب اعتقاد به خدا قدری مزاح کردم. من در این زمینه همان بهتر که بودایی باشم. می‌دانید خدایی که بودایی‌ها بهش معتقد هستند یک چیز خیلی کلی و فراگیر است شاید مثل مفهوم فورس در استاروارز( البته این را از سر قیاس می گویم)

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 

ادامه پست قبلی...

برداشت من از داستانی که خلاصه اش را نوشتم،کمی با چیزی که دوست عزیزم شیرین گفت(در کامنت ها موجود می باشد) فرق می کند،شاید حرف اصلی نویسنده هم همان بوده باشد،که شیرین گفت،یعنی قصد داشته اهمیت اختیار و نقش اختیار داشتن آدمی را به مخاطب گوشزد کند.اما همانطور که نوشتم ما آزادیم برداشت های خودمان رو داشته باشیم.برداشت من این بود که محتوای داستان به صورت ضمنی قصد دارد بگوید،خدا همین است.خدا به ما اختیار داده و لاغیر.خدا فقط یک ناظر است.البته کتمان نمی کنم،این پندار خود من درباره خداست.من همیشه فکر کرده ام،اگر خدایی باشد،آن خدا نقشی در زندگی ما انسان ها و یا احتمالن هوشمندان دیگری که در نقاط دیگر هستی زندگی می کنند،ندارد. دلیلش هم واضح و مشخص است(البته برای من).اینهمه ظلم و جور و بی عدالتی...اینهمه ناامید و خسته و در راه مانده...اینهمه بچه گرسنه..اینهمه سر بی گناه بر دار..اینجا زمین است!زمین!بنا نیست بهشت باشد.قصد خدا از اولش هم خلق بهشت نبود و حال در این ویرانه،چطور می شود امید بست به معجزه و دست یاری خداوند؟وقتی که بچه ای گوشه از گرسنگی جان می دهد،وقتی دسته دسته مردم بی گناه قتل عام می شوند،وقتی مادری تنها فرزندش را از دست می دهد،من با چه امیدی به درگاه خدا دعا کنم و درد دلهایم را برای من کوه ولی در مقابل چنان دردهایی هیچند،بیان کنم؟اصلن ممکن هم هست خدا گوش بدهد؟

من بن هراّن سیاه پوش را خدا دیدم!سیاهی او در مقابل سپیدی آن جاودانان،کنایه ای بود از سیاهی دنیای تحت سلطه او،یا آنطور که در حقیقت هست،تمام کائنات...

البته اگر من بودم،حاضر بودم مغزم را بدهم و تمام مردم خوشحال باشند.من بودم همان جهان تحت تسلط را انتخاب می کردم(راست میگی آقای گردو!).گفتم که..به درک که بتهوون و موتسارتی هم نمی بود!اصلن موسیقی چه اهمیتی دارد؟مثلن این جیغ و داد های آمیخته به گیتار برقی که ما گوش می کنیم،اگر نبود خیلی بد می شد؟کاش معزهای پر از شرارت ما تحت سلطه بود و همه عاشق و خرسند بودیم و داوینچی هم نداشتیم..کاش هیچوقت انیشتین و نظریه نسبیت عام نمی بود،اما همه همچون بودا و پیروانش در صلح و آرامش با هستی زندگی می کردیم.....

البته اینها خواست من است،نه خواست خدا.خداوند اینطور مقرر داشته که ما دارای اختیار باشیم و با نهاد پلید خویش بجنگیم،شاید که روزی به رستگاری برسیم.شاید روزی دست از خراب کردن این سیاره که از آب زهرآلود و هوای مسموم در حال مرگ است(کپی لفت! این جمله از فونه گات بود) برداریم و با گل و پروانه مهربان شویم..شاید! اما نباید انتظار معجزه و دست یاری از آسمان داشته باشیم و اینگونه می شود که ....

در این دنیا محکمه ای نیست، جز وجدان ما..

نظرات شما پس از خواندن تایید می شوند.


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
 
مطلبی که می خوانید،ربطی به اعتقادات من ندارد،ربطش به تفکرات من است،چون اصولا آدم چندان با اعتقادی نیستم.اینها تفکرات من هستند که هی در ذهنم می چرخند و با هم مخلوط می شوند و بعد دوباره تفکیک می شوند و بعد چیزی جدید،نگرشی جدید از آنها متولد می شود،اما بعد این تفکر جدید مرا راضی نمی کند و دوباره سرکشی ذهنم آغاز می شود.

 

هفته پیش کتابی خواندم به نام محافظان کهکشان نوشته لوییس لورنس.که البته اگر بخواهیم نام کتاب را دقیق ترجمه کنیم،می شود محافظ کهکشان.نام اصلی کتاب keeper of universe است.و اتفاقا این مفرد بودن کلمه keeper بارمعنایی زیادی دارد،که از دید مترجم محترم پنهان مانده.خود کتاب،یک علمی-تخیلی سافت به حساب می آید،اما نظر مرا بخواهید ،بیشتر به فانتزی می زند تا علمی تخیلی.ولی چیزی که در این کتاب نظر مرا جلب کرد،ایده و تفکرات پشت داستان بود.پس ابتدا خلاصه ای از داستان را می نویسم و بعد ربطش به تفکرات خودم را:

 

زمان و مکان داستان تقریبا نامعلوم است.زمان را شاید بشود گفت اواخر قرن بیستم و مکان همه جا و هیچ کجای کائنات.جهانی وجود دارد به نام آتویی(از آنجا که کتاب پانویس ندارد و به لحاظ ترجمه و ویراستاری هم قوی نیست،نمی توانم بگویم این نام درست است،معنایی دارد یا اینکه یک کلمه بی معنای تصادفی است) که در واقعیتی موازی جهان ما وجود دارد.(همان جهان های موازی خودمان!) آتویی آرمان شهر است،یا شاید اگر از توصیفات رویایی کتاب بخواهیم نتیجه گیری کنیم،همان بهشت است.عطر همیشه جاری گلها در هوا،نور و موسیقی و هارمونی و گنبد های طلایی.خیابان های زیبا و آراسته و مردمانی به غایت زیبا و هوشمند و فرهیخته..این است سیمای آتویی.و مردمان آتویی حاکمان کهکشان ها هستند.حاکمان تمام هوشمندان دنیای ما.هر کهکشان و هر بخشی محافظ خاص خودش را دارد.(چیزی مثل شهردار) و هر محافظ از ماموران ویژه ای به نام ناظر برای کنترل هوشمندانی که در کهکشان حوزه حکومتش زندگی می کنند،استفاده می کند.ناظران با استفاده از ماهواره هایی که در مدار سیارات قرار می دهند،مغز و ذهن هوشمندان آن سیاره را کنترل می کنند.با استفاده از کنترل اذهان،احساسات و عواطف منفی در وجود انسان ها سرکوب می شود، ودر واقع انسان ها هرگز از نیمه تاریک خود مطلع نمی شوند.این سیارات هر کدام به خودی خود یک آرمان شهر هستند.هرگز جنایتی در آنها رخ نمی دهد،برتری قومی و نژادی وجود ندارد،همه از لحاظ مادی برابر هستند،حرص پول و مقام و شهرت معنا ندارد و.....و البته خلاقیت و ابتکار نیز وجود ندارد.نابغه ای ظهور نمی کند، و اتفاقی خارق العاده نمی افتد.اما البته همه خوشحال و راضی هستند.به ساکنان این سیاره،حقایقی درباره جهان آتویی گفته می شود و آنها از طریق ناظران قوانین زندگی را می آموزند و شگفتا که این قوانین زندگی چقدر به قوانین بودیسم شباهت دارند!گیاه خواری ،ارزش قائل شدن برای تمام موجودات زنده،تجسم بخشیدن به افکار از طریق تمرکز...(وه که این بودا چه بوده و چه کرده!) البته اسمی از هیچ مذهب خاصی نیست و ساکنان این سیاره ها چیزی از خدا نمی دانند.حتا به آن فکر هم نمی کنند.و زندگی پس از مرگ برایشان حقیقتی مسلم است.به آنها گفته شده،مرگ دریست به سوی واقعیتی دیگر،بعدی دیگر از زندگی.

 

مردمان آتویی گویا عمری جاودان دارند.تمامی آنها بلوند و زیبا رو هستند.(موهای طلایی و چشم آبی و پوست سفید و باقی مخلفات...روی این بلوندش تاکید شده!).اما یک محافظ کهکشان هست که با دیگران فرق دارد.او بن هرّان نام دارد.بن هرّان سیاه پوست است و سیاه پوش است و هاله ای سیاه در اطرافش موج می زند.بن هرّان در مورد ادراه کهکشان نظری متفاوت دارد.او از ناظری استفاده نمی کند ، و ذهن هوشمندانی که در کهکشان او زندگی می کنند را کنترل نمی کند.و خوب حتمن حدس زده اید که زمین در کهکشان بن هرّان واقع شده!چه چیز غیر از این می تواند باشد؟بله کهشکان راه شیری حوزه حکمروایی این فرمانروای سیاه پوست سیاه پوش است.در ابتدا که شخصیت بن هرّان معرفی می شود،به نظر کاملن دارک!می آید،اما بعدن نظر خواننده تغییر می کند.اوضاع از این قرار است ، که در کهکشان بن هرّان اوضاع بسیار خراب است،تقریبا تمام سیارات مثل زمین هستند.در آنها ظلم و فساد و جنایت و تباهی بیداد میکند،جو سیارات و محیط زیست آلوده شده و سلاح های هسته ای پیشرفته ساخته شده اند و در این میان، سیاره ای به نام زیدا به علت جنگ اتمی نابود شده و تمام موجودات زنده آن نیز از بین رفته اند.حال بن هرّان به دلیل عدم کفایت و بی وجدانی به دادگاه آتویی فراخوانده شده.بن هرّان پسری معمولی از زمین،دختری آرام از یکی از دنیاهای تحت کنترل آتویی، و زنی وحشی از سیاره ای به نام هرا وندا( که از نظر تکاملی چیزی تو مایه های دو هزار سال قبل زمین است) را دزدیده و به دژ خود که در قلب یک سحابی واقع شده،برده است.او از این کار هدفی دنبال می کند.دختر اهل سیاره ارینوس وقتی کنترل از مغزش برداشته می شود،ناگهان با شیطان درونش مواجه می شود و از هم می پاشد.زن هرا وندایی وقتی به او محبت می شود، و او را با نیمه تاریکش تنها می گذارند،متنبه می شود و دچار تحول شخصیت می گردد،پسر زمینی دچار دوگانگی فکری می شود،از سویی فکر می کند،اگر زمین هم تحت کنترل آتویی بود،تبدیل به یک بهشت می شد.دیگر هیچ بی گناهی نمی مرد و هیچ بچه ای گرسنه نمی ماند. دیگر جنگ اتمی و نابرابری نبود.اما از طرفی،او نوازنده است و می داند اگر زمین هم تحت کنترل بود،موسیقی هم نمی بود..حال کدام را باید انتخاب کند؟

 

بن هرّان معتقد است،هوشمندان باید آزاد باشند، تا خودشان تصمیم بگیرند.هوشمندان باید آزاد باشند و اختیار داشته باشند تا شیطان درونشان را کشف کنند و با ان مبارزه کنند.او معتقد است تا زمانی که بشر(یا هوشمندان دیگر!) با دارک ساید خودشان مواجه نشوند،طفل می مانند و هرگز رشد نخواهند کرد...

 

خب مثل اینکه خیلی طولانی تر از چیزی شد که فکر می کردم.بنابراین شما اینو بخونید ،تفکرات من باشه واسه پست بعدی.....

 

(خواهشن منو نقد نکنید!درباره نوشته نظر بدین و بیایین درباره چنین دنیای حرف بزنیم!)

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٦
 
سلام.

یه مدت زیادی بود قصد داشتم چیزی بنویسم.منتها اون چیزی که قرار بنویسم گویا قرار نیست فعلا نوشته بشه.بنابر این از چیز متفاوتی می نویسم.از کاپیتان نمو!

 کاپیتان نمو: کاپیتان نمو شخصیت فانتزی مورد علاقه من در دوران بچگی و نوجوانی و حتی جوانی بود.برای آنهایی که نمی دانند بگویم که کاپیتان نمو شخصیت چند تا از معروف ترین داستانهای ژول ورن است.او زن و فرزندش را از دست داده و از تمام علائق این دنیای دل کنده و به دنیای زیر آبها پناه برده است.او شخصیت عجیب و مرموزی دارد که همین باعث شیفتگی خوانندگان می شود. (تا جاییکه من می دانم تقریبا هر کس که خواننده آثار ژول ورن بوده باشد،کاپیتان نمو را یکی از بهترین شخصیت های خلق شده توسط ژول ورن می داند)وقتی داستانهای مربوط به کاپیتان نمو را می خوانید ،گاهی اوقات ممکن است تصور کنید او مرد سنگ دلی است که می خواهد انتقام زندگی بر باد رفته اش را از دیگر مردم دنیا بگیرد.گاهی به نظر دانشمندی می آید که تنها دلبستگی او علم است و گاهی نیز انسان با محبت و خیرخواهی به نظر می رسد.اما می توان گفت که او هیچ کدام از اینها نیست و همه اینهاست.کاپیتان نمو از روشنایی آفتاب و زندگی روی زمین دل کنده و تنها در میان زیردریایی اش ناتیلوس،که خود آن را ساخته در اعماق اقیانوس ها به گردش می پردازد. او از دنیای خاک و مردمان خاک دل کنده است و به سکوت آبها پناه برده است.در اعماق این سکوت است که از اعمال مرموزی سر می زند،گاه یک کشتی را با تمام سرنشینانش غرق می کند،گاهی نیز برای نجات دادن یک صیاد مروارید زندگی خود را به خطر می اندازد. داستانهای ژول ورن معمولا از لحاظ ادبی تم ساده و روانی دارند،اما به عقیده من در دل این سادگی و و روانی می توان مفاهیم عمیق انسانی یافت. قانون کاپیتان نمو نوشته خودش است.او دیگر برای اجرای قانون و یا پایبندی به اخلاقیات نیاز به دستورات نگاشته شده توسط آدمیان ندارد زیرا که او دنیای آنها را ترک گفته.هرکجا احساس می کند پای شر و پلیدی در میان است،خود دست به کار می شود تا خطاکاران را مجازات کند و هر کجا که انسان بی گناهی در معرض خطر باشد به یاری او می شتابد.هدف من این نیست که این نوع قانون خودساخته را تایید کنم.بلکه از دلایل شیفتگی خودم به این شخصیت می گویم.جسارتش،محبتش،خشم اش و از همه بیشتر قدرت او در دل کندن از دنیای آدمیان.چیزی که همیشه مرا در مورد کاپیتان نمو تحت تاثیر قرار می داد،تنها بودن او در اعماق اقیانوس ها بود.همیشه با خودم فکر می کردم ،کاش می شد از این دنیا فرار کرد و به جایی رفت که سکون و آرامش ابدی بر قرار است.به هر حال شخصیت کاپیتان نمو،شخصیت بسیار رازآلود عجیبی است که فقط با خواندن داستانهای مربوط به او می توانید حسش کنید.

با این نوشتار کوتاه شاید خواستم ادای احترامی کرده باشم به ژول ورن که محبوب ترین نویسنده من در دوران نوجوانی بود.

   

 

* * *

این هم لیریک ترانه کاپیتان نمو از گروه Ace  of Base:

 لینک دانلود این آهنگ Captain nemo is too good for you and me
Take a voyage to the bottom of the sea
He’s a riddle you will see in the middle of the sea
If you ask him things about life, then he will say:

Oh no, I’m far too continental for mankind
I don’t interfere in your life
See me as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Captain nemo knows the world be we don’t know
What control of light and darkness means
He’ll show
If we come in peace at heart
He may help us to restart what went wrong
So long ago from down below

Oh no, I’m far too continental for mankind
I don’t interfere in your life
See me as a searcher with the answers
To your world from under the sea

See him as a searcher with the answers to mankind

He’s far too continental

Though he’s wiser than all man
He is curious about the plan
Violated by the man, the master plan

Oh no, he’s far too continental for mankind
He doesn’t interfere in your life
See him as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Oh no, he’s far too continental for mankind
He doesn’t interfere in your life
See him as a searcher with the answers
To your world from under the sea

Oh no, he’s far too continental for mankind
Under the sea
 * * *هدف ما از زندگی روی این خاک چیزی نیست جز فراگرفتن دوست داشتن و عشق.جز این به هر هدف دیگری که فکر کنیم،زندگی را چیزی جز تکراری خسته کننده و بی معنا نمی یابیم.این درست که مادام که زنده ایم قلبمان می تپد،ولی آنگاه که قلبمان از محبت می تپد،زمانی است که زندگی راتجربه می کنیم.مهم این است که دوست بداریم هدفش(همون تارگت معروف که همه ازش استفاده می کنن) مهم نیست.مهم پروراندن حس متعالی دوست داشتن است.

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
 

حتما تا به حال آثار کوبیسم و آبستره دیده اید.

شاید برای برخی از شما نگاه کردن به این آثار لذت بخش باشد و هر تابلو کوبیسم را دنیایی از معانی و حرفهای ناگفته بیابید.برای برخی نیز احتمالا تصاویر آبستره اشکال بی معنی و خط خطی های بی هدفی بیش نیستند.(متاسفانه برای من نیز اینگونه است!)

اما آیا تا به حال از خود پرسیده اید هدف از خلق یک اثر کوبیسم چیست؟یا اصولا فایده کوبیسم در چیست؟

من نه در زمینه هنر و نقاشی تخصصی دارم و نه در این باره تحقیقی به عمل آورده ام.تنها تجربه من در برخورد با جهان کوبیسم و آبستره بازدید از یک نمایشگاه دوسالانه آثار آبستره بود؛ که در موزه هنرهای معاصر برگذار شده بود.آنهم چندین سال پیش بود.

متاسفانه نظر شخصی من هنگام تماشای تابلوی های آبستره این بود که خالق این آثار هنرمند نیستند و این تابلو ها تنها ابتذال هنر هستند!(نقاشان علاقه مندبه کوبیسم واقعا منو به خاطر لحن تندم ببخشن!) همین چند وقت اخیر کتابی خوانده ام با نام زرد کرومی نوشته آلدوس هاکسلی.دیدگاه هاکسلی درباره کوبیسم به نظرم جالب آمد و تصمیم گرفتم از آن بنویسم.

هاکسلی از زبان یکی از شخصیت های کتاب می گوید:«همیشه از نقاشی کوبیسم لذت برده ام.از تصاویری خوشم می آید که طبیعت را به کلی از چارچوبه شان بیرون رانده باشند.تصاویری که تمامی زاییده ذهن بشرند.طبیعت و تمام چیزهایی که مرا به یاد طبیعت می اندازد آزارم می دهد؛چرا که بیش از اندازه وسیع و پیچیده و از آن هم بالاتر بکلی بی معنی و نامفهوم است.هر وقت که امکان داشته باشد با مترو سفر می کنم نه اتوبوس. آدم حتی در لندن هم که سواراتوبوس می شود نمی تواند از مشاهده آثار طاق و جفت خداوند-مثل آسمان ؛یا تک و توکی درخت؛یا گل کاری جلو پنجره ها -بپرهیزد.اما مترو که سوار شوی چپ و راستت چیزی جز کارهای بشری نمی بینی:تیر آهن ها که بصورت اشکال مختلف هندسی به هم پرچ شده اند؛خطوط صاف سیمانی و فرشی از کاشی کاری های منقوش.این کارها تماما انسانی و محصول مغزهای آشنا و قابل درک است.»

در نوشته بالا نکات قابل توجهی وجود دارد.طبیعت عظیم و پیچیده وبی انتهاست و حاصل کار مغزی که آشنا نیست.شاید برای همین است که انسان به آبستره روی می آورد و تصاویر درون ذهنش را نقاشی می کند و شاید هم به همین دلیل کسانی هستند که آبستره را زیبا و قابل درک میابند. اما از دیدگاه من آبستره در حالت کلی بی مفهوم است.!تصویر ذهن یک انسان غریبه ممکن است برای من به کل بی معنی باشد و ممکن است برداشت من از آن تصویر هیچ  ارتباطی با حقیقتی که در ذهن خالق اثر بوده؛نداشته باشد. و در نهایت آبستره هیچ زیبایی ندارد.مگر خطوط سیمان و تیر آهن زیبایی دارند؟تماشای یک مشت خط خطی و گردابهایی از رنگهای مختلف چه لذتی می تواند داشته باشدتماشای یک مشت خط خطی و گردابهایی از رنگهای مختلف چه لذتی می تواند داشته باشد.؟و به همین دلیل است که من آبستره را ابتذال هنر می دانم.!زیرا در آن هنری نیست.تنها بولهوسی ذهنی است که قادر به هضم عظمت طبیعت نیست و از آن گذشته آبستره دیگر هنر دستان با استعداد نیست زیرا که خلق خط خطی و اشکال ناموزون هنری نمی خواهد.آبستره را شاید بتوان هنری متمایز از نقاشی دانست و در نهایت یک تابلوی آبستره یک اثر شخصی است که فقط برای خالق آن واقعا با معنی است.

 در جایی دیگر از کتاب از زبان شخصیتی دیگر می شنویم که بالاخره نقاشی تمام می شود و بوم خالی باقی می ماند.شاید هم واقعا روزی اینطور بشود!این هم نتیجه پیشرفتهای ذهنی بشر است.شاید واقعا انسانها دیگر قادر به تصویر کردن طبیعت نیستند و یا شاید دنیای ذهن ما آنقدر پیچیده شده که نیاز به تصویر کردنش حس می شود؟از این دیدگاه می توان آبستره را یک مرحله انتقال دانست. شاید بعد از آبستره هنری که مفهوم تر و زیباتر باشد بوجود بیایید.

 

آلدوس لئونارد هاکسلی نویسنده و اندیشمند انگلیسی ۱۹۶۳-۱۸۹۴

شاید بتوان گفت برجسته ترین اثر او دنیای قشنگ و نو است.در این کتاب تصویری متفاوت از آینده رسم می شود.(باید کتاب را بخوانید!)

* * *

پ.ن.امیدوارم اگه طرفدار این سبک هستید بنده رو ببخشید .چون واقعا درکش نمی کنم!


بر چسب ها: مقاله‌، معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٦
 

سلام .پست این دفعه من یک مقدار طولانیه از عزیزانی که وقت میذارن و میخونن و با نظراتشون خوشحالم میکنن متشکرم و اگه هم حوصله خوندن ندارین اشکالی نداره. من احتمالا تا آخر امتحاناتم نمیتونم به روز کنم بنابراین وقت کافی دارین که همشو بخونید!در ابتدا جملاتی از کتاب جوناتان را نوشتم که اگه بخونید معنی داستان و هدف نویسنده براتون روشن میشه و بعد از اون هم برداشتهای شخصی خودم از داستان را نوشتم .با تشکر از همه . پس بهشت این است!جوناتان لیوینگستون وقتی که پریدن در ارتفاع های بالا و با سرعتهای بالا را فرا میگیرد به جهانی دیگر وارد میشود جایی که بهشت میپنداردش.ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند،خوش آمدی جوناتان!دیدگاه های نو ،افکار تازه و پرسش های نو،"چرا تعداد مرغان کم است؟بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد!چرا یکباره اینقدر خسته شده ام؟مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند"خاطره های زندگی اش در زمین داشت محو میشد.برای مدتی طولانی جوناتان دنیایی را که از آن آمده بو فراموش کرد.مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی پرواز زیست میکردند، و از بال هایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن  استفاده میکردند.در یک سحر گاه هنگامی که با مربی خود تنها بود گذشته را به خاطر آورد.سالیوان آن ها کجا هستند؟چرا تعداد بیشتری از ما اینجا نیست؟سالیوان سری تکان داد و ادامه داد:تنها پاسخی که می شناسم جوناتان،این است که در میان یک میلیون پرنده یکی مثل تو پیدا میشود.بیشتر ماها به کندی راه را پیموده ایم.ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه به آن سفر کرده ایم.فراموش کرده ایم از کجا آمده ایم.اهمیتی ندادیم که به کجاخواهیم رفت.فکر میکنی پیش از اینکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ،خوردن و جنگیدن یا قدرت یافتن هدف والاتری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟یک هزار زندگی؟ده هزار زندگی؟ و آنگاه یکصد هزار زندگی دیگر تا اینکه فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به آن کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم.البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب میکنیم.اگر چیزی نیاموزیم جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود.همان محدودیت های مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد.جان،اما تو یکباره آنقدر آموخته ای که نیازی نداری هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی...خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟به کجا می رویم؟آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟خیر جوناتان ،چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.بهشت یعنی کامل شدن. در وقت دیگری جوناتان میگفت:همه ی بدن شما از نوک پر یک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیش ازتصور شما درباره ی شکلی که قادر به دیدنش هستید نیست.قید و بند اندشه تان و نیز قید و بند بدن تان رابشکنید.                                 *************************************گمان میکنم با مطالعه بخش فوق تصویری از آنچه که نظریه آیده الیسم ارائه میدهد درذهن تان تشکیل شده باشد.در ابتدا بگویم که کلمه آیده الیسم آنگونه که در فارسی معنی میشود از ریشه ایده آل به معنی خواستن هر چیز در نهایت کمالش نیست..آیده الیسم از کلمه idea به معنی ایده و اندیشه می آید.اصل کلی در این نظریه بر این است که تمامی آنچه که ما از جهان پیرامونمان میشناسیم ،تمامی آنچه که حس میکنیم و بر ما نمود پیدا میکند ،ساخته و پرداخته ذهن ماست.آیده الیست ها عقیده دارند با غلبه بر قید و بند های ذهن هر کاری امکان پذیر است.آنها عقیده دارند چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد وهر آنچه در زندگی برایمان اتفاق میافتد در ذهن ما اتفاق میافتد.تا مسیر تکامل را بپیماییم .تا به معنی کمال برسیم.و در این میان هزارن هزار زندگی خواهیم کرد.تناسخ؟!نه گمان نکنم این عقیده با عقیده کلاسیک تناسخ یکی باشد.(تمام آنچه که اینجا مینویسم برداشت های شخصی من است که ممکن است یکسره بر خطا باشد .اگر عزیزان اطلاعات بیشتری دارند و یا اشتباهی در تصورات من هست خوشحال میشوم آگاهم کنید).در تناسخ عقیده بر این است که روح در طی زندگی های مختلف مرارت تحمل میکند تا پاک شود و به مرحله پیوند با خالق برسد.و در طی تمام زندگی هایی که دارد هدف رنج کشیدن است .اما آیده الیسم میگوید که فراگیری وابسته به شخص است ما می آییم تا یاد بگیریم و از طرفی در این نظریه عقیده بر این است که ما همگی جلوه های یک ذهن واحد هستیم پاره های حقیقتی واحد.که شاید این همان روایت سی مرغ و سیمرغ باشد که احتمالا همگی شنیده اید.ریچاردباخ نویسنده معروف داستان جوناتان از طرفداران پر و پا قرص این عقیده به شمار می آید.آیده الیست ها ادعا میکنند که دارای قدرتهای فوق طبیعی هستند و این قدرتها را از آنجا ناشی مشود که میتوانند بر درکشان بر این جهان غلبه کنند و دنیای ذهن را نوعی دیگر بسازند.و اما دنیای ذهن دنیای رهایی از ماده است.رهایی از تعلقات مادی .پرواز.پریدن در هوایی آزاد و دیدن افق های دوردست و عشق ورزیدن....مربی جوناتان در جایی به او میگوید جوناتان تنها بر اساس عشق عمل کن!و معنی عشق چقدر عظیم تر و فراتر از باورهای بچه گانه ماست.ای کاش که در پایان هر روز فقط ده دقیقه به آنچه که هستیم فکر کنیم.به انچه که انجام داده ایم.آیا تنهابرای به دست آوردن لقمه ای نان جنگیده ایم یا به پرواز هم فکر میکنیم؟؟


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
 

جوناتان مظهر دگراندیشی و تکامل معنوی است.جوناتان اگرچه نام یک مرغ است و داستان شرح زندگی یک مرغ دریایی که میخواست چون دیگر مرغان نباشد،اما حقیقت این است که جوناتان استعاره ایست برای آنچه که یک انسان رها و اندیشمند باید باشد.هدف جوناتان بلند پریدن است.پرواز در اوج و دیدن فراسوی افق ها و این یعنی چیزی که در مرام مرغان دریایی بی معنی و ناپسند است.جوناتان به دنبال بدست آوردن غذا  نیست او فکر نمیکند به این دنیا آمده که تمام روز را برای نان و ماهی با دیگران مرغان بجنگد و حول اسکله و کرجی های صید ماهی در ارتفاع پایین پرواز کند او می اندیشد که فقط پرواز مهم است و باید تا می تواند اوج بگیرد و بالاتر بپرد تا دورتر را ببیند.جوناتان سنت شکن است و همچون تمامی سنت شکنان ترد میشود و تنها و دلتنگ در جزیره تبعیدش به خود درس پرواز میدهد تا بتواند افق های نادیدنی را ببیند و موفق میشود.و همینگونه است در دنیای ما.بسیاری از انسانها زندگی را از یاد برده اند و تنها به تن آسایی و جدال برای سپری کردن یک روز دیگر می اندیشند بی آنکه حتی به معنی زندگی لحظه ای فکر کنند.بی آنکه حتی بخواهند که دورتر را ببینند.و اینجا نیز چنین است که هر آنکه بیاندیشد و در فکر پرواز باشد سنت شکنیست که محکوم به تبعید است.شاید که برخی سنت شکنان شانس این را داشته باشند که در تبعیدشان کسانی همچون خود را ببینند.برخی نیز باید تنهای تنها بار سنگین مجازاتشان به دوش کشند .*******************لب دریا ،نسیم و آب و آهنگ شکسته ناله های موج بر سنگمگر دریا دلی داند که مارا چه توفان هاست در این سینه تنگ*********************پ.ن.اتفاقاتی را که برای جوناتان بعد از موفقیتش میافته بعدا میگم که این پست طولانی نشه...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢
 

 

به کجا می رویم؟؟من به تازگی خواندن  کتاب بنیاد کهکشانی و زمین نوشته ایزاک آسیموف را تمام کردم و مطلب این دفعه هم به نوعی مربوط به محتوا و مضمون این داستان است..اگر به نظرتان طولانی است اصلا مجبور نیستید که بخوانید!سر آغازمان کجا بوده؟؟مشخص نیست..متون مذهبی صحبت از آدم و حوا میکنند.زوجی که از بهشت رانده شدند و تمامی انسانهای زمین از نسل آن دو هستند...متون علمی می گویند تکامل..میگویند سرچشمه حیات ما گل و لای اقیانوسهای اولیه کره زمین است..اولین موجودات تک یاخته ای آنجا تشکیل شده اند(بر حسب کدام تصادف از من نپرسید بیش از شما نمیدانم) و سپس با پیمودن پلکان تکامل به اینجا رسیده که کنون هستیم...سر آغاز هرچه که بوده اکنون مهم نیست..ممکن است زمانی بدانیم ممکن هم هست هرگز ندانیم..اما سوال این است به کجا میرویم؟؟نسل انسان راه درازی تا آنچه که امروز هست پیموده..از غارنشینی و زندگی بدوی به جایی رسیده که رویای تسخیر کهکشان را در سر میپروراند..اما آیا واقعا راه به کهکشان خواهیم برد؟؟و اگر هم روزی این رویا عملی شود کیقیت آن چه خواهد بود؟؟آیا نسل انسان همچنان تشنه به خون یکدیگر فقط پهنه جنگ و کشور گشایی را توسع خواهد داد یا اینکه روزی که ره به ستارگان باز کند از مرحله وحشیگری گذشته است؟؟قبلا اعتقاد داشتم که ما یکبار از حضیض به اوج رسیدیم...از غارنشینی رسیدم به جایی که عزم ستارگان کرده ایم..پس میتوانیم یکبار دیگر هم خودمان را از حضیض به اوج برسانیم..راه درازی تا تحقق معنای انسانیت مانده است..نویسندگان داستانهای عملی تخیلی از دسته افرادی هستند که جسارت این را دارند که درمورد آینده دست به گمانه زنی بزنند..من به عنوان یک طرفدار این نوع ادبیات نظریات نویسندگان مختلف را خوانده ام..برخی حتی آینده های بسیار دوردست را نیز سراسر پر از جنگ و خونریزی و آشوب تصویر میکنند و عقیده دارند که نژاد بشر همین است که هست و هرگز از لحاظ اخلاقی از این پیش تر نخواهد رفت..حتی اگر تمام کهکشان را مسکونی سازد بازهم جنگجو و خودخواه و بی منطق خواهد بود و سرانجام هر جامعه انسانی را فروپاشی در اثر فساد اخلاقی میدانند...امادرهمین بین کسانی نیز هستند که نهایت جوامع بشری را روشن تصویر میکنند و در این بین دیدی اسطوره ای و افسانه ای دارند...کلارک و آسیموف دو نویسنده بسیار مشهور این حیطه هستند ..کلارک عقیده دارد که ستارگان برای انسانها نیستند و ماهرگز راه بدانها نخواهیم برد....در عین حال کلارک پایان کار بشریت را همیشه  به نوعی در آمیخته با افسانه ها و اسطوره های مذهبی تصویر میکند..در حالیکه آسیموف معتقد است که کهکشان مسکونی خواهد شد...آنهم با جنون و دیوانگی نوع بشر...ولی او هم پایان روشنی را تصویر میکند..گایا...راستی در موردگایاچه میدانید...در پست بعدی در مورد آن خواهم نوشت..اما به راستی ما به کجا می رویم؟؟

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧
 

کلارک در ادیسه سوم (۲۰۶۱) از زبون دیو بومن که به فراسوی مرزهای ماده رسیده میگه:چیزهایی برتر از عشق نیز وجود دارند..مثل همدردی ؛عدالت؛ حقیقت....اما از نظر من تا عشق نباشه هیچ کدوم از اینا معنی نداره..با بودن عشقه که همدردی و عدالت و حقیقت و تمام مفاهیم متعالی بشری معنا پیدا میکنه به نظر من احتمالا منظور کلارک از عشق همون عشق زمینی و نه اون مفهوم بلند آسمانی...وگرنه چطور بی عشق همدردی وجود خواهد داشت؟؟ ...شما چی فکر میکنید؟؟

 و اینم یه نقل قول زیبا که در سه ادیسه کلارک عینا تکرار شده:

...از آنجا که در تمام کهکشان چیزی گرانبهاتر از خرد نیافتند؛همه جا افشاندن بذر آن را ترغیب میکردند.آنها زارعان پهنه ستارگان شدند....

ادیسه کلارک همون روایت ادیسه هومر ولی در عصر جدید..همون سفر پر حادثه اولیس و در واقع همون سفر پر حادثه بشریت به سوی سر منزل تکامل که تو این راه باید با بسیار ناشناخته ها روبرو بشه...هنر کلارک در خلق اسطوره است؛ درست در بطن یک داستان عملی به همراه معانی و مفاهیم عمیق عرفان و فلسفه که البته متاثر از اساطیر کهن هم هست..

 

کوه زئو.س بر روی قمر اروپا که تماما از الماس است.


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
 

 

اگه با آثار نسبتا سوررئالیستی و فلسفی کاری ندارین نخونین سوتفاهم نشه!!!البته اثر مورد بحث چندان هم سوررئال نیست..ولی خوب یه رنگ و بویی داره..از دید شخص خود من!!!

چند روزه دارم گرگ بیابان اثر هرمان هسه را میخونم....عجیب بین گرگ بیابان و خودم شباهت میبینم....گرگ همه را دوست داره..درونش نوع دوستی و عشق به دیگران وجود داره...برای همه ..همه کار میکنه..اما همه تنهاش گذاشتن..البته تقصیر خودشم بوده که گرگ شده..از بچگی نمیتونسته با ارزشهای آدما زندگی کنه...دروغ و خیانت و زشتیهای وجود آدما بدجور براش زننده بوده..اما سر آخر درونش یه انسان هم وجود داره که از تنهایی گریزان...دلش نمیخواد تنها بمونه..دلش میخواد وقتی که به اتاقش برمیگرده اونجا یه دوست منتظرش باشه...کسی که دوستش داشته باشه..اما دیگه دیر شده و گرگ درونش به آدمه اجازه نمیده..از طرفی هم همه گرگ درونش را دیدن..و اگر چه بعضی ها دوستش دارن و ادعای دوستی میکنند..اما اونا هم به حال خودش رهاش کردن....و یه چیز دیگه اینکه گرگ علیرغم میل خودش همیشه غمگین...بعضی وقتها خوشحال میشه اما تقریبا همیشه غمگین و نمیدونه که کجا باید به دنبال شادی بگرده...

واقعا دردناک..این گرگ خیلی طول کشیده تا فهمیده که گرگ بیابان..و درونش یه گرگ داره...ولی من فکر کنم که زود فهمیدم!!!!تازه ۲۵ سالمه...البته من فکر نمیکنم که اونی که در منه گرگ باشه...نمیدونم چرا هسه برای بیان گوهر درونی این آدم گرگ را انتخاب کرده...جالبه که میگه همه متفکر ها و هنرمندان و هر کسی که به نوعی متمایز از جامعه بوده به نوعی گرگ بیابان هم بوده!!!شاید اونچه که درون این انسانها وجود داره و نمیذاره که مثل مردم عادی فکر کنند و زندگی کنند ..باعث میشه که به انزوا کشیده بشن..و از این لحاظ باگرگ مقایسه شدن....به هر حال من که نه هنرمندم نه اندیشمند!!البته شب تا صبح از بس که فکر میکنم دیوونه میشم.ولی به این که نمیگن اندیشمندی...تنها هنرم هم که بگو مگو با کامپیتور!!!!....ای کاش میتونستم آواز بخونم یا یک اثر هنری خلق کنم..شاید اونجوری قدری از این غم تنهاییم کم میشد.....من هم نمیتونم با این شادیهای پوچ و مجازی که همه اطرافیانم باهاشون خوشن..خوش باشم..دلم چیز دیگه میخواد....

اما دلم نمیخواد گرگ باشم..آهای آدما من نمیخوام گرگ بیابان بشم..نمیخوام تو. انزوا پیر بشم....نمیخوام وقتی که شبابه اتاقم برمگردم فقط کامپیوتر و داستایوفسکی و پائولو کوئلو منتظرم باشن..نمیخوام...چیکار کنم ؟؟؟نکنه که گرگ بودن و نبودن دست خودآدم نباشه؟؟یعنی یکی که گرگ به دنیا اومده مجبوره تا ابد گرگ بمونه؟؟؟

شایدم اینجوری باشه؟؟؟کلارک هم داستانی داره به اسم شهرو ستاره ها که خیلی هم معروفه..قهرمان داستان اونم یه آدمیه که با محیط واطرافیانش نمیسازه....توی اون داستان به اون آدم میگن هر از چندی کسی مثل تو خلق میشه که یکنواختی اطراف را به هم بزنه..به هر حال دیدگاه کلارک و هسه اصلا ربطی به هم نداره(من که اینطور فکر نمیکنم..)اما این شباهت داستانی نشون دهنده اینه که به هر حال کسانی هستن که دست خودشون نیست که گرگن!!!!!!!!!!

گرگا بیشتر از بقیه دوست میدارن و عشق میورزن شاید همین به گرگ بودن بیارزه

ای آخرین بهانه درگریه شبانه غاطیده همچو شبنم در بستر ترانه.....

 


بر چسب ها: معرفی کتاب، سوررئال
نظرات ()