نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
 

این که چرا یک وقت‌هایی این‌جا رو به روز می‌کنم و چرا یک وقت‌هایی نمی‌کنم رو خودم هم نمی دونم! احتمالن دلیلش اینه که هیچ اهمیتی نداره. این وبلاگ هیچ‌وقت یک رسانه نبوده که یک عده به طور جدی پیگرش باشن و یک جورایی مثل دفتر خاطراتِ شخصیِ من بوده. به هرحال الان این ویدئو رو توی اینترنت دیدم و دیدم که دوست دارم بذارمش این‌جا.

بدون شرح و توضیح

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

به خصوص اگر فکر می‌کنید علمی‌تخیلی یک چیزیست برای بچه‌های چهارده پانزده ساله، خواندن متنی که در ادامه می‌آید به شما توصیه می‌شود.(پانویس‌ها را حتمن بخوانید)

بتل‌استار گالاکتیکا(battlestar galatica)نام یک سریال علمی‌تخیلی است که از یک شبکه‌ی کابلیِ آمریکایی به اسم Scifi Channel پخش می‌شود. پخش آن از سال 2004 شروع شده و فردا شب قسمتِ آخر آن پخش می‌شود.(نوشته‌ی من درباره‌ی این سریال را بخوانید)

و دیروز نویسنده و کارگردان و دو هنرپیشه‌ی نقشِ اول این سریال( مری مک دانل در نقش لورا رازلینِ رییس جمهور و ادروارد جیمز اولموس در نقش آدمیرال آداما)  در دپارتمانِ اطلاعاتِ عمومیِ سازمان یک نشست داشتند. در مقابل هر یک از دویست جایگاهِ ویژه‌ی سازمانِ ملل(که مترجم و میکروفون دارند) پلاکاردهایی با نمادِ دوازده کولونیِ کوبول قرار گرفته بودند*.

این نشست درباره‌ی جنگ و سرنوشتِ انسان‌ها روی زمین بود. مسائلی که در بتل‌استار گالاکتیکا بسیار عالی پرداخت شده‌اند. شاید رونالد دی مور(کارگردان) سال 2004 که شروع به ساختِ این سریال کرد حتا فکرش را هم نمی‌کرد که سریالش این قدر موفق از کار دربیاید، سریالی علمی‌تخیلی که از یک شبکه‌ی کابلی پخش می‌شد.

بتل‌استار گالاکتیکا به طور خیلی خلاصه درباره‌ی معدود انسان‌هاییست که از یک فاجعه‌ی عظیم جان سالم به در برده‌اند، سیاره‌های مسکونی‌شان ویران شده و سوار بر سفینه‌هاشان در سرتاسر عالم آواره شده‌اند تا یک سیاره‌ی قابل سکونتِ دیگر پیدا کنند. مسئولِ ویرانیِ سیاره‌های آن‌ها روبات‌های انسان‌نمایی هستند که به دستِ خودِ انسان‌ها خلق شده‌اند و بعد به این نتیجه رسیده‌اند که انسان‌ها به خاطر صفاتِ منفیِ اخلاقی‌شان، به خاطر جنگ و کشتار و ظلم و بی‌رحمی که به هم‌نوعان خود می‌کنند، ارزش زندگی ندارند و باید از صحنه‌ی گیتی پاک شوند. اما خب اخترناوِ جنگیِ بزرگ بتل‌استار گالاکتیکا از نبرد جان سالم به در می‌برد و با تنها بازمانده‌های بشریت آوارده‌ی کائنات می‌شود و سایلون‌ها(روبات‌های انسان‌نما) به دنبالشان می‌روند تا کارِ شروع شده را به آخر برسانند.

اما موفقیتِ فوق‌العادهِ بتل‌استار گالاکتیکا چیست؟

بتل‌استار گالاکتیکا درباره‌ی روبات‌ها و نبردهای فضایی نیست، محوریتِ آن روی جنگ‌ها فضایی و جلوه‌های ویژه‌ و بزن و بکش نیست.

بتل‌استار گالاکتیکا درباره‌ی انسان‌هاست.

محوریتِ سریال درباره‌ی موضوعاتیست چون: جنگ، دلایلِ انسان‌ها برای جنگ، عشق، اخلاقیات، حقوق فردی و اجتماعی، خدا، مذهب، برخوردِ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و مذاهبِ مختلف، فلسفه‌ی وجودِ انسان، جایگاهِ انسان در هستی، رابطه‌ی انسان با خدا و...

و چیزی که این سریال به نشست سازمان ملل برد، پرداختِ عالیِ آن در این مفاهیم بود. سریالی که در آغاز مثل خیلی دیگر از فیلم‌های علمی‌تخیلی به نظر می‌رسید، به جایی رسید که به چالش‌های عمیق روحِ آدمی و سوال‌های بزرگ و پاسخ داده نشده‌اش می‌پردازد.

روبات‌های سریال یکتا پرست هستند و انسان‌ها مذهبی مشابه یونانی‌ها و رمی‌های باستان دارند. و این تقابل مذهب‌ها به جایی می‌رسد که کم کم دو گروه شروع به درک یکدیگری می‌کنند و گفتگوی تمدن‌ها آغاز می‌شود.

جنگ! تنها بازمانده‌های بشریت که آواره‌ی کائنات هستند، باز هم بر سر سیاست و عشق و س*کس و مذهب با یکدیگر می‌جنگند و همدیگر را می‌کشند.

عشق! آدمیرال آداما زمانی که می‌فهمد بهترین و نزدیک‌ترین دوستش، افسر شماره‌ی دوم سفینه‌اش که چهل سال دوشادوشِ او خدمت کرده، یک روباتِ انسان‌نماست، با چالشی عظیم رو به رو می‌شود. نفرت، خشم، عجز و در نهایت می‌فهمد که فرقی نمی‌کند کسی که دوستش داشته یک مخلوق هوش مصنوعی باشد یا انسان یا هر چیز دیگر.

مذهب! انسان‌های آواره هنوز هم همان درگیری‌های مذهبی را دارند که انسان‌های هزاران سال پیش داشته‌اند.

....

بتل‌استار گالاکتیکا کاری متفاوت است، کاری که شاید به طور تصادفی خیلی خیلی خوب و پخته از کار درآمده و تراژدی‌های بشری را به صورتی تلخ و سیاه و در عین حال دوست‌داشتنی و جذاب به تصویر کشیده.

برای خواندنِ اصل خبر و دانلود ویدئو به لینک‌های زیر مراجعه کنید:

http://popwatch.ew.com/popwatch/2009/03/galactica-un.html

 

http://featuresblogs.chicagotribune.com/entertainment_tv/2009/03/battlestar-galactica-united-nations.html

 

http://screenrant.com/battlestar-galacticas-panel-brusimm-6115/

 

پانویس:

*داستانِ این سریال در دنیایی موازی می‌گذرد، در این دنیا انسان‌ها در کهکشانی دوردست روی دوازده‌ سیاره‌ی مسکونی زندگی می‌کنند که نام‌هایشان همان نمادهای زودیاک است که می‌شناسیم(capricorn,pycon, gemenie...) و کوبول سیاره‌ی زادگاهِ انسان‌ها در دنیای این سریال است. سیاره‌ایی که خدایان(آپولو، هرا، زئوس..) روی آن همراه با انسان‌ها زندگی می‌کرده‌اند.

 

1- سریال را می‌توانید از انواع و اقسام شبکه‌های تورنت دانلود کنید و یا از این‌جا بخرید.

2- برای اطلاعاتِ بیشتر درباره‌ی سریال هم به سایفای دات کام مراجعه کنید.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
 

 

نوشته‌ی محمدحسین جهان‌پناه

کارگردان : جیل کنان
تهیه کنندگان: تام هنکس
نویسندگان : جین دوپرو ، کارولین تامسون
ژانر : فانتزی، علمی تخیلی
تاریخ اکران : ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸
بازیگران :
تیم رابینز لوریس هاروو
بیل مورای شهردار کول
سووارز رانان لینا می فلیت
هری ترداوی دون هاروو
دیوید ریال سرپرست سازنده‌ها
مارتین لندو سول
لینک در imdb لینک به بیرون
زمان فیلم : 95 دقیقه
کمپانی توزیع کننده: Playtone
داستان: روزی که دنیا به پایان رسید حقیقت زندگی بشری در جعبه‌ای فلزی قرار گرفت٬ قرار شد جعبه تا 200 سال بسته بماند. آخرین دانشمندان بشر شهری در زیر سطح زمین ساختند، شهری به نام امبر٬ جعبه میراث شهرداران شهر بود هر شهردار می‌بایست پس از خود جعبه را به بعدی بسپارد تا پس از 200 سال و باز شدن جعبه شهردار وقت از آن استفاده کند، اما پس از هفتمین شهردار خط سرنوشت گسست٬ جعبه به فراموشی سپرده شد... جعبه در فراموشی باز شد بدون آن که کسی به آن توجه کند.....

بقیه‌ی مطلب را بخوانید...


بر چسب ها: شهر امبر، معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

آیا شما هم به جمعِ طرفداران لاست(LOST) پیوسته‌اید؟ آیا شما هم برای دیدن سیزن بعدی‌اش خواب و خوراک ندارید؟ خب من به شما یک سریالِ دیگر پیشنهاد می‌دهم!

سریال لاست(LOST) محصولِ کمپانیِ ABC آمریکا در یک سال گذشته، طرفدارانِ بسیاری در کشورمان پیدا کرده و فکر کنم در این که لاست در حال حاضر محبوب‌ترین سریالِ دنیاست، هم‌وطنانِ عزیزمان نقشِ بسیار مهمی دارند. البته  نقشِ بسیار مهم کانال‌های عربی از جمله MBCAction  را نباید فراموش کرد.

متاسفانه در این میان بعضی از هم‌وطنان لاست را طوری نگاه می‌کنند، انگار دارند نرگس تماشا می‌کنند و هیچ حواسشان به این نیست که این سریال به لحاظِ کار فنیِ سینمایی، جدن یک شاهکار است.

شما فقط توجه کنید به تعددِ کاراکترها و این که چقدر خوب و عمیق پرداخت شده‌اند. روابطِ بین کاراکترها چقدر قشنگ درآمده و این که هرکاراکتر جدن چقدر عمیق است و با دیگری متفاوت. شاید همین یک مورد کافی باشد که این سریال را از انبوهِ سریال‌های عامه‌پسندِ دیگر نظیر Friends جدا کند. در سریال فرندز ما نه شخصیت‌پردازی به آن صورت داریم و نه حتا لوکشینِ خاصی داریم.

اما این پست برای تبلیغِ لاست نیست. چون لاست دیگر نیازی به تبلیغ ندارد. من از دو سه سال پیش که معتادِ سریال دیدن شدم، چندین و چند سریال دیدم که بهترینشان همین لاست بود، اما یک سریالِ دیگر هست که به نظر من به خوبیِ لاست است و در کشور عزیزمان هنوز خوب شناخته نشده، از آن‌جا که بنده با کپی کردن‌های بسیار از روی دی وی دی‌های لاست، نقشِ بسزایی در ترویجِ دیدن لاست داشتم، حالا می‌خواهم تبلیغ یک سریالِ جدید را شروع کنم!

این سریال بتل استار گالاکتیکا(BattleStar.Galactica) نام دارد. به لحاظ پلات و خط داستانی خیلی محکم‌تر از لاست است و به لحاظِ جلوه‌های ویژه‌ی تصویری هم عالی عمل کرده. اما این سریال از محبوبیت جهانی مثل لاست برخوردار نیست، شاید بزرگ‌ترین دلیلش این باشد که لاست از شبکه‌ای مثل ABC پخش شده در حالی که بتل‌استار گالاکتیکا از یک شبکه‌ی کوچک‌تر به نام scifi channel پخش می‌شود که به اندازه‌ی ABC مخاطب ندارد. و دلیلِ دوم و شاید مهم‌تر این باشد که بتل‌استارگالاکتیکا عامه‌پسند نیست. لاست یک سریال عامه‌پسند(pulp) به معنای واقعی کلمه است. البته این‌جا عامه‌پسند بار منفی ندارد، بلکه اشاره به این است که در این سریال المان‌هایی وجود دارد که اکثریت مردم می‌پسندند، اما بتل‌استار به لحاظِ تم علمی‌تخیلی قطعاً جایگزین خوبی برای نرگس نیست.(فکر نکنید آمریکایی‌ها خاله‌زنک بازی دوست ندارند! مدرک اثباتش همین سریال friends)

(یک دلیل دیگه هم این که MBCAction پنجاه بار هر سیزنش رو پخش نکرده)

اما، دست نگه‌دارید! من نگفتم علمی‌تخیلی که فرار کنید! می‌دانم وقتی این عبارت را آدم‌های ناآشنا می‌شنوند، خیال می‌کنند با یک چیزِ سخیف و بی‌ارزش طرف هستند، در حالی که خدمتتان عرض کردم، اگر بنا باشید به چیزی بگویم سخیف، آن چیز می‌شود تو مایه‌های فرندز. باور بفرمایید.:دی

 

خب بتل‌استارگالاکتیکا پر است از ماجراهای درام و عشقی‌، بحث‌های عمیقِ فلسفی و مذهبی، نبردهای تند و اکشن و پر سر و صدا، مشاجراتِ سیاسی و دیپلماتیک و...

داستان در لوکشینِ بسته‌ی یک سفینه‌ی نظامی می‌گذرد و این یعنی که محیطِ نظامی و جر و بحث‌ها و کل‌کل‌های خاصِ این محیط را هم داریم که خودش به نوعی باعثِ جذابیتِ این سریال می‌شود.

تمِ درام و عشقی تقریباً بر تمامِ ماجرا حاکم است و از طرفی مذهب نقش بسیار بسیار مهمی در پیشبرد ماجراها دارد.

من به شما دیدن بتل‌استار را توصیه می‌کنم!

خلاصه‌ی ماجرا:

در زمانی و مکانی به جز کره‌ی زمین و تاریخِ فعلیِ ما، انسان‌ها روی دوازده سیاره‌ی آباد زندگی می‌کنند،انسان‌های این دنیا مذهبشان، همانند یونانیان قدیم است و زئوس و هرا و آتنا همان‌قدر برایشان واقعیست که عیسا مسیح برای مسیحی‌های امروز.

 آن‌ها روبات‌هایی ساخته‌اند به نام سایلون، تا در کارهای سخت و اکتشافات کمکشان کنند. سایلون‌ها پیشرفت می‌کنند، ظاهری انسانی پیدا می‌کنند و بر علیه‌ی سازندگان خویش قیام می‌کنند. سایلون‌ها با حملاتِ ویروسی تمام جنگنده‌های انسان‌ها را از کار می‌اندازند و دوازده کلونی را یک شبه با حملاتِ اتمی نابود می‌کنند. در این میان تنها یک اخترناو به نام Galactica از حملاتِ ویروسیی نجات پیدا می‌کند، چون فرمانده‌اش فردی متعصب است و اجازه نمی‌دهد سیستم‌های روی گالاکتیکا شبکه شوند. گالاکتیکا به همراهِ چند سفینه‌ی غیرنظامی که هنگام حملات در آسمان بوده‌اند، فرار می‌کنند.

در متونِ مقدسِ این مردمان آمده که یک کولونی سیزدهم وجود دارد به نام زمین. مکانِ زمین ناشناخته است و اگرچه وجودِ زمین به افسانه می‌ماند، داشتن یک امید بهتر از هیچ است.

گالاکتیکا فرار می‌کند و سپاهِ سایلون‌ها که حالا چهره‌ای انسانی پیدا کرده‌اند و عواطفِ انسانی هم دارند به دنبالشان کهکشان‌ها را زیر پا می‌گذارند...

* * *

همان‌طورکه گفتم داستان این وسط پر شده از ماجراهای عشقی و سیاسی و جنگ و نبرد. آدم‌ها توی سفینه‌هاشان طوری زندگی می‌کنند، انگار که اتفاقی نیافتاده، رییس‌جمهور انتخاب می‌کنند، رقابتِ سیاسی می‌کنند، عاشق می‌شوند، خوش می‌گذرانند و در همین گیر و دار با سایلون‌ها هم می‌جنگند.

خطِ داستانی پر است از معماهایی دلچسب که داستان را بسیار جذاب می کنند.

صفحه‌ی ویکیِ بتل استار

اگر هم خواستید بخرید، اکثر این کسانی که فیلم و مجموعه دارند، می‌فروشندش.

پ.ن یک بخشی از وجودِ من دلش می‌خواد توی وبلاگش چیزهای مفید و به درد بخور بنویسه که خونده بشه. یک بخشِ دیگه از وجودم، پره از نفرت و دلتنگی و شکستگی و از اون بخشِ وجودم که دنبالِ نوشتنِ مطالبِ به درد بخوره، متنفره، فکر می‌کنه چه قدر این بیکاره که می‌خواد یک چیزی بنویسه ملت بخونن، انگار که ما(یعنی دو تا تیکه‌ی وجودم) خوب و خوش خرمیم و همینمون مونده که به معلوماتِ ملت اضافه کنیم. این بخشِ وجودم دلش می‌خواد در هر چی وبلاگ و پروفایلِ، ببنده و بره یه گوشه واسه خودش تنها بشینه و غصه‌شو بخوره و نیازی نداشته باشه به دنیا ثابت کنه، اکتیو و باهوش و با معلوماته، چون این چیزا قدِ گُ*ه براش فایده نداشتند.


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 

 

 

 

 

اسم سریال استار‌ترک را احتمالن شنیده باشید. شروع این سریال برمی‌گردد به سالهای دهه‌ 60 و هفتاد و از آنجا که خیلی معروف شد، همینطور ادامه پیدا کرد. اما سری اولیه این سریال چیز دیگری بود. چیزی که لقب the most successful TV show of all the time را به خودش اختصاص داد و هنوز که هنوز قسمتهای مختلفش، در انواع نرم‌افزارهای فایل شیرینگ، وجود دارد و بسیار پرطرفدار است. سری اولیه این سریال، همان سالهای قبل از انقلاب به اسم پیشتازان فضا از تلویزیون پخش شده بود.

 

معروف‌ترین شخصیت این سریال و احتمالا یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های سینمایی که تا به حال خلق شده، آقای اسپاک نام دارد. آقای اسپاک یک دورگه‌ی نیمه انسان، نیمه ولکان است. ولکان هم یک سیاره‌ایست که در آن سالهای دوردست کشف شده و اهالی آن با ساکنان زمین در صلح هستند. یک خصوصیت بسیار مهم ولکان‌ها، که الان قصد دارم از آن بنویسم، این است که ولکان‌ها فاقد احساسات هستندو سراپا منطق. یعنی که کلن هیچ‌گونه احساسی ندارند، وقتی می‌گویم احساس، این کلمه تمام طیف عواطف و احساسات را در بر می‌گیرد. از عشق و محبت و تعلق خاطر گرفته تا خشم و نفرت و کینه و انتقام و....

حالا شما تصور کنید این موجود، چطور موجودی می‌شود!

 

این قضیه‌ی بی‌احساس بودن آقای اسپاک، یکی از دستمایه‌های اصلی ماجراهای هر قسمت است و نقشی تعیین کننده در ماجراهای سفینه‌ی اینترپرایز دارد. از طرفی تامین کننده بخش مهمی از طنز ماجرا هم هست.

 

برای مثال عشق از دید آقای اسپاک چیزی غیرمنطقی و غیرقابل درک است. فداکاری و ایثار را درک نمی‌کند و خشم و نفرت برایش به کل بیگانه است. آقای اسپاک یک کامپیوتر متحرک است با اینحال این سراپا منطق بودن و بی احساسی او، مسئله‌ای بسیار قابل تعمق است. از دید من این سریال که از لحاظ خط سیر داستانی و جلوه‌های ویژه بسیار ضعیف است، از لحاظ شخصیت‌پردازی و به اصطلاح نتایج اخلاقی  پخته و قوی عمل کرده.

 

حالا بعد از دیدن حدودن 40 قسمت از این سریال، دارم به یک نتایجی می‌رسم. و آن اینکه اگر احساس نمی‌داشتیم و مثل آقای اسپاک سراپا منطق بودیم، نه تنها همه چیز بهتر می‌شد، بلکه اصلن هم دنیا خشک و بی احساس نبود.

 

این قسمت حرفم از نظر انتقال یک مقدار مشکل است. من می‌خواهم بگویم تصمیمات آقای اسپاک منطقی هستند، اما نتیجه‌ی آنها اصلن خشک و غیرعاطفی نیست.

 

بگذارید مثال بزنم.

 

در یکی از قسمتها، چند نفر از خدمه برای عملیات اکتشافی روی یک سیاره‌ی ناشناخته فرود می‌آیند و روی این سیاره گیاهی پیدا می‌شود که نوعی گرد مرگبار پخش می‌کند. (حالا یادم نیست مرگبار بود یا یک اتفاق بدی برای کسی که از آن تنفس می‌کرد، می‌افتاد.) این گیاه وقتی کسی به آن نزدیک می‌شد، گرد را در هوا شلیک می‌کرد. در یکی از صحنه‌ها کاپیتان حواسش جای دیگری بود و گیاه او را نشانه گرفته بود، در همین حال آقای اسپاک روی کاپیتان می‌پرد، او را به زمین می‌اندازد و گرده‌ی گیاه به سیستم تنفسی خودش وارد می‌شود، ولی چون او نیمه ولکان است جان سالم به در می‌برد. بعد وقتی از او سوال می‌شود که چرا اینکار را کرد و مثلن کاپیتان را صدا نکرد، پاسخ می‌دهد که منطقی نبود. ممکن بود تا صدای مرا بشنود و واکنش نشان دهد، دیر شده باشد. تنها راه منطقی همین بود.

 

می‌بیند! شاید اگر یک انسان هم آنجا بود همین کار را می‌کرد. انسان بدون فکر کردن به منطق قضیه و فقط با یک تصمیم گیری احساسی و آقای اسپاک همان‌کار را با منطق کرد.

 

یک مثال دیگر.

 

در یکی از قسمتها پدر آقای اسپاک که سالهاست با او صحبت نکرده، میهمان سفینه است. روابط پدر و فرزند کاملن از هم گسیخته است با اینحال چون طرفین احساساتی نیستند، از این قضیه ناراحت نیستند. پدر اسپاک دچار حمله‌ی قلبی می‌شود و نیاز به عمل جراحی پیدا می‌کند که در جریان عمل باید مقدار زیادی خون دریافت کند. و کسی جز آقای اسپاک وجود ندارد که به او خون بدهد. آقای اسپاک علی‌رغم سالها قهر بودن قبول می‌کند که خون را اهدا کند. چون به لحاظ منطقی او تنها کسی بوده که می‌توانسته این کار را بکند و به لحاظ منطقی وقتی کسی می‌تواند با اهدا‌ی خون از مرگ یک شخص دیگر جلوگیری بکند، باید اینکار را بکند. می‌بیند! همه جای کار منطقی است! هیچ خبری از عواطف پدر فرزندی و این حرفها نیست! با اینحال هدف تامین شده. 

 

حالا با این دو تا مثال می‌توانم حرفم را بزنم.

 

قضیه اینطوری است که اگر ما هم سراپا منطق بودیم و بی‌احساس، دنیا یک جای خشک خالی نمی‌شد، برعکس خیلی هم درست و حسابی بود.

 

شاید اشک نمی‌ریختیم و عاشق نمی‌شدیم . اما وقتی یکی درد می‌کشید، به لحاظ منطقی باید کمکش می‌کردیم. پس درد کمتر می‌شد یا اصلن حذف می‌شد. 

 

خب خیلی نوشتم! آیا متوجه منظور من شدید؟

 

شما چه فکر می‌کنید؟

 

 


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
 

stalker اگه نگم یکی از بهترین،می تونم بگم یکی از تاثیر گذارترین فیلم هایی بوده که تا به حال دیدم.فیلم محصول سال 1979 روسیه است و کارگردانش هم  the great tarkovsky!

کلمه stalker را اگر بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم،می شود یک چیزی تو مایه های شکارچی.اما بهتر است از همان stalker استفاده کنیم.در فیلم به زبان اصلی(روسی) هم از همین کلمه استفاده شده.البته نمی دانم آیا این کلمه دقیقن به همین صورت  در زبان روسی هم وجود دارد یا خیر.این فیلم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده و نمی دانم معادل stalker چه کلمه ای استفاده کرده اند.به هر حال این اسم به تنهایی مهم نیست.همراه با فیلم است که معنا می یابد و تا فیلم را ندیده باشید،معنی کردن stalker فایده  ندارد.

قبل از اینکه سراغ خود فیلم بروم یک توضیح کوچکی بدهم.با دیدن این فیلم یکی از نکاتی که بهش پی می برید،تفاوت سینمای پر زرق و برق هالیوود و سینمای روسیه است.نکته دیگه خود سینمای تارکوفسکی.سینمایی که به قول یکی از آقایون تحلیل گر صدا و سیما ،مبهم است.!

این مبهم بودنش یکی از آن چیزهایی است که من خیلی دوست دارم.یعنی فیلم را که می بینی همه چیز را برایت عین قصه تعریف نمی کنند،باید نگاه کنی،فکر کنی،بعد یک بار دیگر فیلم را ببینی،بعد دنبال فیلم نامه بگردی و خلاصه کلی ذهنت را مشغول می کند.از خوبیهای دیگر این نوع فیلم ها این است که به محیط و موسیقی و اجزا فیلم خیلی بیش از فیلم های تجاری بها داده می شود.هر چیزی در فیلم می تواند پیغامی داشته باشد.سینمای تارکوفسکی یک جورایی به مفاهیم spiritual  پرداخته.پرداختش از یک زوایه دید خاص و قابل تامل است.جوری که بیننده را به فکر فرو می رود.

یک نکته دیگر هم که باید به آن توجه کنید،این است که در این فیلم(و فیلم ها مشابه آن) پایانی جنجالی وغیر منتظره در کار نیست که بشود این نوشته من را spoiler به حساب آورد.فیلم از آن نوع فیلم های تجاری نیست که آخرش قهرمان بمیرد یا نمیرد که تعریف کردنش لطف دیدن فیلم را از بین ببرد.باید فیلم را دید!به هر حال اگر به این چیزها حساس هستید،اول ببینید بعد بیایید سراغ این نوشته من

* * *

stalker درفضای سیاه سفید و دلمرده یک خانه محقر و با بگو مگوی یک زن و شوهر شروع می شود.مرد همان stalker است.در نزدیکی این شهر سیاه سفید و دلمرده ،شهری است به نام زن(zone) که توسط سربازها محافظت می شود.متوجه می شویم،کار stalker این است که اشخاصی را که علاقه مند به دیدن zone هستند به نحوی داخل شهر می برد.ورود به zone ممنوع است و باید به صورت غیر مجاز و به سختی وارد آن شد.اشاره ای به اینکه zone از کجا آمده و چند سال است که اینجا است نمی شود(اگر هم شده من نفهمیدم!چون فیلم به زبان روسی بود و من بدو بدو زیر نویس ها رو میخوندم!)تنها چیزی که میدانیم،این است که zone شهری ساخته دست انسان نیست.در مورد stalker ها فقط اشاراتی مبهم وجود دارد،گویا این اشخاص قدرت های spiritual خاصی دارند.شاید بشود گفت یک نوع راهنمای معنوی هستند به قلب نا شناخته ها. اینبار stalkerیک نویسنده و یک دانشمند فیزیک را به zone می برد.تا رسیدن به zone فیلم سیاه سفید و دلتنگ است،اما با ورود به zone ناگهان فیلم رنگی می شود.مثل این است که یکباره راه نفستان باز شده باشد!چیزی که در ابتدا می بینیم،شهری است که به حال خود رها شده و همه جایش را بوته ها و علف های خودرو گرفته اند.

به محض ورود به شهر stalker می رود که با شهر خلوت کند،انگار که با معشقوی که مدتهاست ندیده ،خلوت کند.

و بعد quest به طرف اتاقی خاص در zoneشروع می شود.گفته می شود در این اتاق پنهانی ترین آرزوهای هر شخص بر آورده می شود.اینطور که stalker می گوید ازراه صاف نمی توان به آن اتاق رسید.او می گوید هر چه راه نزدیکتر باشد خطر مرگ هم بیشتر است.مشخص نیست چه خطری می تواند در این شهر متروک و آرام در انتظار بازدید کننده ها باشد،اما stalker اینگونه می گوید.او آنها را از راه های سخت می برد و هر راهی را قبل از رفتن با پرتاب کردن حلقه هایی که به انتهای آنها یک تکه پارچه بسته شده،امتحان می کند.

بالاخره بعد از تحمل رنج فراوان به آن اتاق می رسند.دانشمند داستان قصد دارد با استفاده از بمب آنجا را منفجر کند،زیرا فکر می کند،ممکن است آرزوهای مخربی در ذهن کسانی باشد که به اینجا می رسند.stalker سعی می کند مخالفت کند ...

در نهایت از آنجا باز می گردند،بدون اینکه آرزویی کرده باشند.

سکانس یکی مانده به آخر فیلم،stalker است که با اندوه می گرید و برای زنش تعریف می کند،که هیچ کس در آن اتاق آروزیی نمی کند.هیچ کس باور ندارد.!

و سکانس پایانی فیلم دختر stalker  است که گویی با نگاهش لیوانی را روی میز تکان می دهد...

* * *

آنقدر فیلم پر از نکات و مفاهیم عمیق است که اگر بخواهم بنویسم،آنقدر طولانی می شود که کسی نمی خواند.اما یک چیزهایی را من مطرح می کنم،شما در موردش نظر بدهید.چرا راه رسیدن به آن اتاق نباید صاف باشد؟(ترجیحن اگر فیلم را دیده اید!)

چرا هیچ کس باور ندارد؟

چرا هچ کس حتا امتحان نمی کند؟مگر آرزو کردن در اتاقی متروک خرجی دارد؟آنهم بعد از انهمه سختی کشیدن در راه رسیدن به اتاق..

و چرا خود stalker نمی تواند برای خودش آروزیی بکند..

 

راستی یک نکته خیلی جالب درباره stalker این است که این راهنمای معنوی شخصی مفلوک و بیچاره  با ظاهری درب و داغان است و خودش هم مجاز نیست در zoneآرزویی بکند.اما او آرزویی هم ندارد.انگار که دیدار zone برایش تحقق بهترین آرزو باشد.

شاید بشود گفت stalker کسی است که روح های پریشان و گم شده را می برد به جایی که رهایی را بیابند ولی آنها هرگز موفق نمی شوند.

* * *

به نظر من آن اتاق و quest (رو این کلمه quest یا حالا اگه دوست داین پویش!تاکید میکنم.رفتن به اون اتاق رسمن یک quest)رسیدن به آن را می توان به روش های مختلفی تعبیر کرد.راه رسیدن به هدف،راه آسانی نیست.راه آسان گمراه کننده هستند و ممکن است تا ابد گمراه شویم.اما وقتی به سرمنزل مقصود رسیدیم چه؟آیا اصلن همچین جایی وجود دارد؟اگر با یک اتاق درب و داغان و فرو ریخته مواجه شدیم چه؟

آیا اصلن می ارزد آرزویی خرجش کنیم؟

آیا به راستی همه ما این نیستیم؟حتا اگر به جایی ببرندمان وبگویند هر آرزویی خواستی بکن،می ایستم و نگاه می کنیم و بی هیچ آروزیی باز می گردیم؟شاید اصلن آرزویی نداریم و همه عمر در توهم داشتن آرزوهای بزرگ سر می کنیم و وقتی نوبت به آرزو کردن می رسد،تازه می فهمیم آرزویی نداریم...

خوب اینها نظر شخصی من هستند و قطعن نظرم رو به اهداف تارکوفسکی بزرگ تعمیم نمی دم.خوبی این فیلم و فیلم های مفهومی اینه که می تونید هر قدر دلتون میخواد درباره اش فکر کنید و نظریه پردازی کنید..

 

نظرات شما پس از تایید من نمایش داده می شوند.


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٦
 

 

دوستان عزیزی که استاروارز رو ندیدن اگه حوصله ندارین نخونین،ولی سعی کردم طوری بنویسم که قابل درک باشه.امیدوارم موفق بوده باشم.

 

A long time ago in a galaxy far , far away…

 

نمی دانم این عبارت برایتان آشنا هست یا خیر،اما این عبارت باعث می شود حس غریبی در وجودم برانگیخته شود.به نوعی یادآور دوران نوجوانی من است.یادآور خاطرات و رویاهای زمانی است که دیگر چیزی از آن را به یاد ندارم. حتا مطمئن نیستم من بوده ام که آن روزها و شبها را زیسته ام،اما بماند حرفم چیز دیگری است..

 

این عبارت،جمله آغازین هر کدام از اپیزودهای فیلم استاروارز است.حتا اگراین مجموعه  را ندیده باشید،در صورتی که اهل فیلم و سینما باشید می دانید این مجموعه یکی از بحث برانگیز ترین آثار تاریخ سینما بوده است.اینکه راز بحث برانگیزی این مجموعه در چیست،موضوعی است که به هیچ عنوان قصد ندارم درباره اش بحث کنم.مهم این است که استاروارز یک سری فیلم جنجال برانگیز بوده.فیلم راکه سرسری نگاه کنید به نظر هیچ چیز جالبی ندارد.خصوصا اپیزودهای 4 تا 6 که اگر اشتباه نکنم محصول دهه 80 هستند.این سه فیلم با معیارهای امروزی  از جلوه های ویژه به شدت ضعیف برخوردار هستند. با اینحال به نظر من حتا تماشاچیان جوان هم مجذوب این فیلم های قدیمی می شوند.برای مثال خود من وقتی این سه قسمت را دیدم که فیلم هایی با جلوه های ویژه بسیار قوی تر روی پردهای سینما بودند.با اینحال این فیلم مرا مجذوب خود کرد...

 

همانطور که جمله اول فیلم شرح می دهد،ماجراها در زمانی و مکانی دیگر اتفاق می افتند.زمانی است که امپراطوری کهشکانی ای برپاست و مکانش هم واقعا مهم نیست.(چه بسا که همین الان هم در گوشه ای از این جهان بزرگ امپراطوری ای برپا باشد،کسی چه می داند..)

 

خب گفتم اگر فیلم را سرسری نگاه کنید واقعا چیزی ندارد که تماشاچی عام را جذب کند.اما اگر با دقت نگاه کنید،به حرف ها گوش کنید و هسته اصلی داستان را که زیر جنگ های فضایی و رگبار مسلسل ها و صدای انفجارها مخفی شده،با دقت بررسی کنید،دیگر صرفا با یک داستان علمی تخیلی با پرداخت ضعیف روبه رو نیستید.بلکه داستانی را می بینید که دارای مفاهیم اخلاقی و فلسفی عمیق  است.مفاهیم اخلاقی در کنار جنگ و نبردهای کامپیوتری ترکیبی است که شاید یکی از دلایل جذابیت این اثر باشد.اینکه فلسفه فیلم چیست و عناصر داستان چه هستند هم از حوصله اینجا خارج است.درباره استاروارز صدها داستان و کتاب و مقاله نوشته شده است و من هم قصد ندارم فیلم را برای کسانی که ندیده اند معرفی کنم(شرمنده!).من قصد دارم از شخصیت محبوب خودم بنویسم.(اینهمه روده درازی که کردم تازه مقدمه بود!!)

 

و شخصیت محبوب من همانطور که احتمالا آنها که فیلم را دیده اند حدس می زنند کسی نیست به جز آناکین اسکای واکر

 

در اپیزودهای 4 تا 6 که اول ساخته شدند،آناکین را به اسم دارت ویدر می شناسیم،مردی که همیشه زیر نقابی سیاه است و بدنش را هم تن پوشی آهنین در بر گرفته که روی آن ردای سیاهش را به تن می کند.لرد ویدر شیطان کهکشان است،مردی است که با یک اشاره می تواند سیاره ای را به کل نابود کند و حتا ذره ای هم احساس ناراحتی نکند.دارت ویدر تجسم پلیدی و سنگدلی است،با اینحال دارت ویدر جذاب ترین شخصیت فیلم هم هست.بعید می دانم شخصیت مورد علاقه کسی لوک یا لیا بوده باشد.از دیدگاه من چیزی که شخصیت ویدر را جذاب می کند،قدرت است.او یک موجود ملعون و ضعیف نیست،لرد ویدر علاوه بر اینکه تجسم سنگدلی و پلیدی است،تجسم قدرت و درایت نیز هست.شاید قدرت در کنار بی رحمی ترکیبی جذاب باشد.(همانطور که سائورون در ارباب حلقه ها هست)اما در اخر اپیزود 6 چهره بی نقاب ویدر را می بینیم.پیرمردی سالخورده که می توانست رئوف و خوش قلب باشد. یک شوالیه جدای که به طرف روشن نیرو باز می گردد تا مهر پایانی باشد بر حکومت تاریکی.و عجب آنکه این بی منطقی محض،از دید تماشاچی کاملا پذیرفته است.بی منطقی در این است که چطور چهره شیطانی کهکشان ناگهان اینطور تغییر می کند،کسی که مسئول مرگ میلیون ها موجود زنده و هوشمند بوده،ناگهان متحول شده و تاریکی را از بین می برد(شاید من دوست دارم فکر کنم کمی شبیه به  همان قضیه بخشوده شدن فاوست است.ما این نوع کلیشه ها را دوست داریم.)دارت ویدر وقتی که نقابش را بر می دارد،می تواند یک جدای پیر و خردمند باشد.انگار که تمام هیبت شیطانی اش به آن ماسک آهنین بود که ادامه حیات را برایش ممکن می ساخت.

 

با ساخته شدن اپیزودهای 1 تا 3 بعدی دیگر از زندگی دارت ویدر را می بینیم.در فیلم یک دارت ویدر،آناکین اسکای واکر هشت ساله است.پسری که بدون پدرمتولده شده(باز هم یک اشاره عجیب و غریب مذهبی !یا شاید هم من دوست دارم اینطور فکر کنم) و بهترین خلبان سیاره اش است.(مهارت او در راندن نوعی خودرو پرنده است که نزدیک به زمین پرواز می کند،راستش را بخواهید اسمش یادم نیست)آناکین طی یک سری ماجراها با اوبی وان کنوبی آشنا می شود که او را با سنت جدای آشنا می سازد و او را به معبد جدای ها می برد.اما آینده او مبهم است...

 

جدای ها شوالیه هایی تارک دنیا هستند.لازم است از هر احساسی بر حذر باشند تا هرگز آلوده نشوند.یک جدای به هیچ وجه نباید به هیچ احساسی اجازه دهد بر او مسلط شود،آن احساس هر چه که می خواهد باشد.عشق باشد یا خشم.!بله جدای ها اجازه ندارند عاشق شوند.اما آناکین عاشق می شود.

 

آناکین اسکای واکر علی رغم سنت جدای ها عاشق می شود،و همین باعث سقوط او(یا هبوط؟!) و کشیده شدنش به طرف تاریک نیرو می شود. و با اینحال همین ها باعث شد من بیشتر جذب این شخصیت شوم.درست همانطور که دارت ویدر پلید وشیطانی جذاب بود،آناکین اسکای واکر نیز علی رغم سستی و سقوطش جذاب است.دلیل این جذابیت برای من در یک چیز خلاصه می شود،آناکین قابل درک است.با اینکه در مکانی و زمانی دیگر زندگی می کند،انسانی است که رنج و عذابش و حتا گناهش قابل درک است.باور ندارم که عشق مسبب سقوط او به تاریکی بوده باشد.آناکین سقوط کرد به خاطر ترسش.ترس از دست دادن.مگر این همان چیزی نیست که همه ما در زندگیمان به خاطرش بارها و بارها سقوط می کنیم.از خویشتن خویش سقوی می کنیم چون می ترسیم از دست بدهیم.

 

جدالی که درون آناکین برپاست،جدای است قابل درک.تلاش می کند به همرزمانش خیانت نکند از طرفی نمی تواند با کابوس از دست دادن عشق اش کنار بیاید.با اینحال او را از دست می دهد،دقیقا به خاطر انتخاب خودش.این هم همان کلیشه زندگی ماست.انتخاب های غلط م است که تراژدی های زندگیمان را شکل می دهد..اگر آناکین نترسیده بود و به خاطر نجات دادن عشقش به طرف تاریک نیرو نرفته بود،او را از دست نمی داد.ضعف و ترس او این تراژدی را شکل دادند.ضعف ها و ترس های ما هستند که تراژدی ها ما را می سازند.

 

اگرچه در دنیای واقعی ما نیرو(FORCE) وجود ندارد.با اینحال خوبی و بدی همان روشنی و تاریکی هستند.مرز بین این دو به اندازه همان یک لحظه شک ما باریک است.همان لحظه که آناکین مستر ویندو را کشت و دانست که راه برگشتی ندارد.برای بسیاری از ما هم همین است.شعار دادن راحت است،ولی بسیار از اوقات وقتی که آبی ریخت دیگر نمی توان به جوی بازش گرداند..(گیرم که آب رفته به جوی بازگردد،با آبروی رفته چه می کنید؟)

 

آناکین را دوست داشتم نه به خاطر اینکه شخصیت منفی و پلید داستان شد،به خاطر اینکه با او به شدت همزادپنداری داشتم.می دانستم اگر جای او بودم همینطور سقوط می کردم.می دانستم نمی توانم آینده را ببینم.و معتقدم یودا در سقوط آناکین نقش داشت.همانطور که خیلی ها در اطراف ما هستند که می بینند سقوط می کنیم اما دستمان را نمی گیرند و به جایش پند و اندرزهای بی فایده می دهند.

 

* * *

 

نظر شخصی:با اون سوختن و تیکه تیکه شدن آناکین اصلا موافق نبودم.خیلی ظلم بود.!بن کنوبی بی رحم!اگه اون کارو نمی کرد شاید اینطوری نمی شد...!!

 

* * *

 

خب ببخشید که مطلب طولانی شد.خیلی دوست داشتم از فیلم مورد علاقه ام و دلیل علاقه ام بنویسم.اگر غلط املایی و نگارشی دارد به بزرگواری خودتان ببخشید ،حوصله بازخوانی ندارم.

 

پ.ن. واسه دیگرون یک کلیشه است،واسه من قصه اندوه بار زندگی.همیشه همین است.کلیشه های دردناک ما از دید دیگران یا داستان هایی شاعرانه هستند درخورد تشویق یا هزلیاتی هستند که حتا سزوار نقد هم نیستند...

 


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۳
 

خوب ایندفعه میخوام راجع به ماتریکس بنویسم...احتمالا که خیلی ها این فیلم را دیده باشن...خود فیلم که یک سه گانه مثلا عملی تخیلی ولی در واقع فقط یک سری ماجراهای اکشن غیر واقعی..ولی چیزی که من الان قصد نقد فیلم را ندارم بلکه میخوام در مورد داستان اصلی فیلم که در واقع داستان اصلی فیلم اول بود صحبت کنم....

خوب داستان فیلم اینه که یک هکر کامپیوتر که داره زندگی معمولیش را میکنه طی یک سری وقایع میفهمه که همه اون چیزی که به عنوان دنیای اطرافش میشناسه یک شبیه سازی کامپیتوریه..یک برنامه کامپیتوری که نوشته شده و درحال اجراست..و به اون میگن ماتریکس معلوم نیست چیزی که بیرون ماتریکس چی هست...و یا اصلا بیرونی وجود داره یا نه؟؟؟

حالا بریم سر بحث اصلی..اصل این قضیه سالهای سال مورد بحث فلاسفه و کسایی بوده که به فلسفه علاقه دارن..اینکه واقعیتی که ما اطرافمون میبینیم و حس میکنیم چیه؟؟آیا حقیقت داره؟؟و همه چیز به همین شکل یا خیر...؟؟عقیده ای وجود داره به نام Idealism (حالا نمیدونم به این چی میگن مکتب فکری؟؟فلسفی؟؟؟)حالا به هر نامه که خونده بشه اصل حرفش اینه که هر چیزی که ما میبینیم و حس میکنیم توهمات یک ذهن واحد..همون مفهومی که بهش میگنTHE ONE یعنی ما همه جلوه های یک ذهن واحد هستیم..این که حقیقت ما چیه و اصلا چی هستیم...فکر نکنم که به روشنی جواب داده شده باشه...این عقیده میگه هر چیزی که برامون اتفاق میافته دلیلش اینه که ما به اون صورت تصورش کردیم..و اگه ما بتونیم این تصور را عوض کنیم..اگه بتونیم به خودمون بقبولونیم که مثلا فردا صبح که بلند میشیم قدمون ۱۰ سانتی متر بلند تر شده حتما اینطور میشه یا به فرض اتفاقی که دوست داریم حتما اتفاق میافته....و نکته مهم اینه که ما باور کنیم که همه اینها ساخته ذهن ماست و ما میتونیم هر جور که بخواهیم بسازیمش..و اصلا چیزی خارج از ذهنیت ما وجود نداره

و اینکه اسکندر و شکسپیر جلوه های واحد یک ذهنیت هستند یک نفر هستند..این ذهن ما..این یگانه the one در حال تجربه کردن تمام حالات و شرایط ممکنه..شکست پیروزی شادی اندوه..همه و همه جلوه های خود ما هستند...و هر گاه کسی از ما که نا خودآگاه فراموش کردیم که کی هستیم ...بتونه بفهمه که این فقط یک دنیای مجازی و سر بلند کنه و بیدار بشه قدرتهایی پیدا میکنه که از دید دیگران فوق طبیعه به نظر میاد..درست مثل Neo تو ماتریکس که وقتی از ماتریکس بیدار میشه و میفهمه که اون شخص برگزیده است انوقت چندین برابر سوپر من میشه...بیشتر کسانی که ادعای شفا دهندگی و انجام کارای فوق طبیعه را دارن به این تفکر تعلق دارن..این آدما به هر حال از طریقی قدرت دخالت و تغییر در واقعیتهایی را پیدا میکنن که برای ما ثابت شده هستند..مثلا آدمی را که سرطان داره شفا میدن...یا یک جا مینشینند و با تمرکز و تصور آینده ای را که میخوان میسازن..این قدرتها از کجا میاد و چی را ثابت میکنه؟؟آیا ثابت میکنه که چیزی بیرون از ذهن ما وجود نداره یا اینکه دنیا بسیار پیچیده تر و عجیب تر از اونه که ما بتونیم توش برای خودمون نظریه پردازی کنیم؟؟

و راستی چطور میشه سر بلند کرد و حقیقت را دید..حقیقت اصلا چیه؟؟؟

یه دوستی میگفت حتی خود ماتریکس هم میتونه واقعیت باشه..که میدونه ما از کجا اومدیم؟؟شاید یه هوش برتری برنامه مارو نوشته ؟؟؟به چه هدف نمیدونم!!!


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()