نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
 

برایان ویتکر(brian wittaker) این عکس را در تاریخ 22 جولای، در حالی که سوار بر هواپیما بر فراز کانادا پرواز می‌کرده، از پنجره‌ی هواپیما گرفته.

او می‌گوید: «شگفت‌انگیز ترین غروبی بود که در تمام عمرم دیدم. ابر عظیم آتشفشانی از قله‌ی Sarychev روسیه، با نور خورشید درخشان شده بود و این کل زمینه را تحت تاثیر قرار داده بود، یک لحظه خیال کردم در مریخ هستم. تمام پرده‌ها کشیده بودند که مسافران بتوانند استراحت کنند، بنابراین عده‌ی کمی این منظره را مشاهده کردند.»

 

 

منبع


بر چسب ها: عکس، خبر علمی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

برگرفته از لایو‌ساینس

این عکس که یک آتشفشان در مراحلِ اولیهِ فعالیتش را نشان می‌دهد، از ایستگاه فضایی گرفته شده.

قله‌ی Sarychev در جزیره‌ی ماتوا یکی از فعال‌ترین قله‌های آتشفشانی در مجمع‌الجزایر kuril است(هیچ ایده‌ای ندارم که این‌ها کجا هستند!)

گذشته از این که عکس به لحاظ علمی چه ارزش‌هایی داره و چه چیزهایی را نشان می‌ده، خودِ عکس حیرت‌انگیزه.

 

 


بر چسب ها: خبر علمی، عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥
 

حالا بسه دیگه، خونِ خودتونو کثیف نکنید!

بیایین عکس تماشا کنید.

اینم لینکِ آلبوم.

عکس‌ها هم از خودم هستم و اگر خواستید استفاده کنید، لینک بدین.












بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
 
بقیه‌شو فردا می‌ذارم.
لینکِ آلبوم توی وب‌شاتس











بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
 
و من آخرین جمعه‌ی سال1387 رو در دفتر پرشین بلاگ و کنار هفت‌سین پرشین بلاگ بودم. ببینید تو رو خدا از پرتابِ خمپاره به پرشین‌بلاگ به کجا رسیدم!!:دی












توی هر گندابِ راکدی قورباغه پیدا می‌شه، ولی ماهی نه.


بر چسب ها: عکس، نوروز، هفت‌ سین
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 

 

بهار...

 

 

 

 

این هم آسمونی که می‌تونست مال ما باشه، ولی نیست. آسمونی که خیلی خیلی کم پیش میاد این رنگی باشه. وقتی آسمون این رنگیه و زمین پر از گل، با خودم فکر می‌کنم این سیاره، جای قشنگ و منحصر به فردیه.

برای دیدنِ تصاویر در سایز اصلی، روشون کلیک کنید.
چیه خب من وب‌شاتس رو دوست دارم! اون موقعی که ملت به سیب‌زمینی می‌گفتن «دیب‌دَمنی» و وب‌دویی در کار نبود، این وب‌شاتس بود. یعنی تا اون‌جا که من خبر دارم، قدیمی‌ترین سرویسِ اشتراکِ عکسه. و اون زمان که ملتِ یک قُل دوقل بازی می‌کردن، این‌جا یک عالم آدم حرفه‌ای عکس آپلود می‌کردن که هنوز همین تو هستند.
حالا چون دو هزار تا سیستمِ جدیدتر اومده، من باید تمام آلبوم‌هام رو با هزار مشقت دوباره آپلود کنم توی یکی دیگه؟ خب چرا اون‌وقت؟ الان چیه این مزخرفه دقیقن؟ یک عالم فضا می‌ده، با فیس‌بوک و دلیشِس و هفت هشت جای دیگه در ارتباطه و به قدر کافی محبوب و شناخته شده هست. چرا من باید دنبالِ یک سرویسِ دیگه بگردم؟

بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
 
فعلن همین‌ها را ببینید، تا فردا که من یک چیزِ طولانی بنویسم.
البته باید این رو بگم که بعد از مدت‌های مدید امشب خوبم! نه چون اتفاقِ خوبی افتاده، چون امروز کوه و برف و مه آن‌قدر حال داد، که الان اصلن نمی‌تونم به چیزِ بدی فکر کنم.
همون آبشار از یک کمی دورتر
عکس‌ها از خودم. برای دیدنِ سایزِ بزرگ، روی عکس‌ها کلیک کنید.

بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

دو هزار شعر پاییزی در من، در تمنای سروده شدن هستند. فایده ندارد...

تو که نیستی تا ببینی یا بخوانی، چه حاصل از سرودن.

طبیعت اما شعرهایش را سروده. نگاه کن پاییزِ هزاررنگ را.

نگاه کن...

*  *  *

برای دیدنِ سایزِ بزرگِ هر کدام از عکس‌ها، روی آن کلیک کنید. این عکس‌ها اگرچه زیاد هستند، ولی حجمِ کمی دارند و قاعدتن نباید زیاد مشکلی برای لود شدن داشته باشند. اما سایزِ اصلی آن‌ها هر کدوم حدود دو سه مگابایت حجم دارد.

 

 

 

 

 این گرفتگی که بالای تصویر مشاهده می‌کنید، ابر و مه است که داشت از بالای کوه به طرفِ پایین کوه جلو می‌آمد.

 

این یکی را ببینید، ابر را می‌شود آن دوردست‌ها بالای کوه دید، ولی هنوز آفتاب پشت ابر نرفته و برقِ آفتاب را می‌توانید روی دره‌ی هزار رنگِ پاییز بببینید:

 

و حالا این یکی عکس را ببینید که به فاصله‌ی کمی از قبلی گرفته شده، حالا آفتاب پشت ابر رفته و می‌شود سنگینی مه و ابر روی دره را حس کرد:


بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
 
بازم پاییز
بازم بارون
بازم دربند
بازم پاییزِ دربند.
اگه این قده خالی از عاطفه و عشق نبودم، اگه این قده بود و نبود زندگی برام مهم نبود، الان می‌نوشتم چقده کوچه پس‌کوچه‌های دربندو دوست دارم. ولی در حال حاضر کلن هیچ اهمیتی نداره...

 

این یکی رو خیلیa خیلی دوستش دارم، که همون گل بالاییه از زیر.
اگر خواستید عکس‌ها رو با سایزِ اصلی ببینید، این‌جا رو کلیک کنید. البته از اون‌جا که تنظیماتِ دوربین رو دفعه‌ی قبل عوض کرده بودم و مطابقِ همیشه یادم رفته بودم، برگردونم به حالتِ همیشگی، عکس‌ها با سایزِ کوچیک و کیفیتِ متوسط هستند! شرمنده.
امتیاز دادنِ شما نشانه‌‌ی شخصیت‌ِ شماست.

بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

Taken by me!


بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 
دقت کردین آسمان شهرمان پر از پرستو شده؟
این روزها در خیلی از شهرهای کشور می‌شود پرستو دید. البته فکر نمی‌کنم زیاد باشند کسانی که آسمان را نگاه می‌کنند!
اما من نگاه می‌کنم و هر بار از یک جایی رد می‌شوم که تجمع پرستوها در آسمان زیاد است، می‌ایستم و پرستوها را نگاه می‌کنم و منتظر می‌شوم یکی‌شان کمی پایین‌تر پرواز کند.
دقت کردید پرستو هیچوقت فرود نمی‌آید؟ حداقل من که ندیدم. انگار از پرواز خسته نمی‌شود. انگار که جایش همان بالاست.
در یک وبلاگی خواندم، که پرواز برای پرستو مثل هواست. همان‌جا که خواندم که پرستو در قفس می‌میرد.
راست می‌گوید، تا به حال در قفس هیچ‌ پرنده فروشی پرستو ندیدم.
هیچ به شکل پرستو دقت کردید؟ من هر بار پرستوها را نگاه می‌کنم یاد نقاشی‌های دوران دبستانم می‌افتم حیرت می‌کنم. به گمانم آن موقع همه‌ی ما پرستو و ستاره نقاشی کردیم. لابد چون شکلشان راحت است. فرم بدن پرست و فرم‌ بال‌هایش یک‌جوری حیر‌ت‌انگیز و در عین حال ساده است. هندسی تر از آن است که واقعی باشد، بیشتر شبیه به نقاشی است و با این‌حال حقیقت دارد و دارد آن بالاها روی جریان‌های هوا برای خودش صفا می‌کند.
این عکس که خیلی هم معروف شده و توی روزنامه‌ی اطلاعات هم ازش استفاده شده، نمونه‌ی پرستوی تهرانیست. آن بالایی هم که خیلی خوشگل است، توی کوه پیدا می‌شود. دیدم.
آن قدر دلم می‌خواست یکی از این‌ها روی دستم می‌نشست و من پرهاش و تن کوچولوش را روی دستم حس می‌کردم.
*‌ *  *
حالا فصل خاموشی من...فصل سکوت و مردن من.
من این‌همه عاشق بوده‌ام. این‌همه عشق ورزیدم. این همه با تمام وجودم خوبی کسی را خواسته‌ام.
چطور می‌شود این قدر بی‌عشق مانده باشم؟
خدایا تو را قسم به عدالتت و مهربانیت،‌ من که جز بی‌انصافی و نامهربانی چیزی از تو ندیدم، ولی بگو چطور می‌شود؟؟؟
دلم نمی‌خواهد بی‌عشق بمیرم و اما دلم دیگر نمی‌خواهد کس دیگری را راه بدهد. دلم در خواب برگشت و انتظار است. دیدن این‌که روزی از خم کوچه بیایی..دلم می‌خواهد همه رویاهای محال بر‌آورده شوند.
دلم بازگشت می‌خواد. پایان انتظار...
اما خسته شدم. کاش دو هزار سال قبل بود و کاش می‌شد رفت و زد به دریا و گم شد، ولی بعد فکر می‌کنم دو هزار سال قبل، لابد هیچ زنی نمی‌توانسته قایق به آب بیاندازد و برود گم شود.
من شرمم می‌آید از واژه‌های تکرار. از تکرار خسته‌ام. از نالیدن. از فریاد کردن اسمت.
من دلم چیزی تازه می‌خواهد. شروعی تازه.
من می‌ترسم.
از سال‌های عمرم که رفتند می‌ترسم....خیلی می‌ترسم...
پ.ن لینک‌های این بغل( سمت راست) به روز رسانی شدند. یک داستان جدید توی سایتمون گذاشتین که همون اولین لینک باشه.
پ.ن.2 عکس‌های این پست همگی از گوگل تهیه شده‌اند

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها، عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
 

 

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی،

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیـّار و دیاری-باری،

برو آنجا که تو را منتظرند،

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم میگوید

که دروغی، تو دروغ

که فریبی،‌ تو فریب

مهدی اخوان ثالث

 

پ.ن. برای دیدن عکس به طور کامل وبقیه‌ی عکس‌های این آلبوم، روی عکس کلیک کنید.


بر چسب ها: عکس
نظرات ()