نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمه‌ی مقدمه‌ای از داستانی به همین نام و نوشته‌ی «هارلن  الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)

حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه‌ی داستان از خودم است:

 

اشک‌ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک‌ میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی‌اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال‌التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ‌کدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.


چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی‌زمان / بی‌مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می‌راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه‌ی ابدی‌ تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی‌تعقل‌ترین واکنش‌های تک‌سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده‌ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار‌گی را در بسته‌بندی‌هایی چنان پیچیده تقسیم می‌کرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت‌های روح‌خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه‌ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می‌ساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه‌ای درنگ به کارش مشغول بود.


ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده‌اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته‌های اندازه‌گیری و تنظیم‌شده‌ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی‌شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می‌داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می‌کرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده‌ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک‌یاخته از آمیب فراوان‌تر می‌شد. نگرانی طی قرن‌ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه‌های بی‌پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.


با وجود درد عجیب در شبکه‌ی عصبی‌اش، در شبکه‌ی عصبی مرکزی‌اش، با وجود تیره‌شدن رو به فزونی کره‌ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه‌واری که در قسمت پیشین سه‌گانه‌ی مغزش غلیان می‌کردند، افکاری که می‌دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این‌ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان‌طوری که از او انتظار می‌رفت، انجام می‌داد.


عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره‌ای رده سوم در خوشه‌ی حلزون بخشید، رنجی تاب‌آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق‌‌العاده برای بچه‌عنکبوت‌های بی‌والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه‌ای بی‌پایان برای نژاد بی‌گناهی از بومیان لال سیاره‌ی بایر بی‌نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می‌چرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.


چیزی که امکان‌پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی‌توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی‌روح، بی‌احساس و تنظیم‌شده‌ای که ایتاث خدای درد می‌نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت می‌داد. پس از قرن‌های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی‌شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی‌توانست کارهایی که می‌کرد را تحمل کند.


تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی‌اش نیز فراوان بود. سر کشیده‌اش از درد می‌تپید و کره‌ی چشمانش تیره‌تر می‌شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف‌های درونی‌ به هم پیوسته‌ی عثنی‌عشری‌اش که برای ادامه‌ی کار طبیعی‌ سیستم غدد ترشحی درون‌ریزش ضروری بودند، شروع کرده‌ بود به بد کار کردن، به پت‌پت‌های موتور یک ماشین قدیمی می‌مانست. ضربات دم مارمولک‌سانش ضعیف‌شده بودند که نشان از ضعف واکنش‌هایش داشت. ترنته —که همیشه نمونه‌ای خوش‌قیافه از نژادش محسوب می‌شد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت‌انگیز می‌شد.


و او پریشانی را بر موجودی زره‌پوش و پرنده با مغزی به اندازه‌ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره‌ی تاریکی در لبه‌ی کول‌سک [۱۲] زندگی می‌کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی‌مانده‌ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن‌ها قبل فراگرفته بودند از بدن‌هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره‌گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله‌گر و فاحشه‌خانه‌ای پر از فاحشه‌های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره‌ی رده‌ پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.


آن‌جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می‌رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می‌دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی‌رحم چیست که به من چنگ می‌اندازد، اشکم را درمی‌آورد، افکارم را ویران می‌کند، و هر خواسته‌ام را رنگ سیاه می‌زند. آیا دارم دیوانه می‌شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته‌ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده‌ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده‌ام؟ اگر خدایی قوی‌تر از این که من هستم، یا خدایی قوی‌تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می‌کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این‌جا هستم و کاری را که باید می‌کنم، تمام تلاشم می‌کنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...

 

ادامه دارد


کل داستان را بخوانید


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

قصد داشتم این پستم درباره‌ی اثر جدیدِ دن براون «نماد گمشده» (the lost symbole) باشد.

دن براون فکر کنم در ایران هم به همان اندازه‌ی آن طرف‌ها معروف شده باشد، نویسنده‌ی اثر معروف «راز داوینچی» که برگردان فارسی‌اش در سایتِ بعد هفتم(که حالا دیگر وجود ندارد!)، تا مدت‌ها در اختیار علاقه‌مندان بود و همین حالا هم توی اینترنت به وفور ریخته.

اما خب الان که فکرش را می‌کنم، حوصله‌ی نوشتنش را ندارم، باشد برای وقتی دیگر، فعلن دو قسمت دیگر از هایپریون بخوانید.(این قسمت بندی‌ها مطابق با فصول کتاب نیستند، من برای تسریع در پیشرفتِ کار هر چند صفحه که ترجمه می‌کنم، توی سایت می‌گذارم، بلکه تشویقی باشد برای خودم که زودتر کار کنم.)

این هم فایل پی دی اف:

قسمت دوم

قسمت سوم

 

 

این هم بد نیست:

نقد و بررسی فیلم آگاهی(knowing) ساخته‌ی آلکس پرویاس


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

این هم هایپریون در قالب پی دی اف، دیگه چه بهانه دارید؟

روی عکس کلیک بفرمایید:

 

 

 

 

هر چند که کامنتینگ هم بازه، ولی برای بحث و گفتگو درباره‌ی هایپریون، این‌جا هم هست.

توضیح  واضحات این که: مترجم این اثر بنده‌ی حقیر یعنی سمیه کرمی هستم، و اثر متعلق به وبگاهِ آکادمیِ فانتزی هستش و انتشارِ اون با ذکر منبع بلامانعه.

 

رفتم برای سرویس جدید گوگل که همانا wave باشه درخواست invitation بدم، با این پیغامِ زیبا مواجه شدم:

 

Your client does not have permission to get URL /fb/forms/wavesignup/ from this server. (Client IP address: 78.39.179.33)

You are accessing this page from a forbidden country

 

چقده آدم لذت می‌بره!


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

هایپریون(hyperion) نوشته‌ی دن سیمونز(dan simmons) یکی از آثار بسیار مطرح در زمینه‌ی ادبیات علمی است. این اثر جوایزِ مهمِ ادبیاتِ علمی از جمله هوگو(hugo) و نبیولا(Nebula) را به خود اختصاص داده و نویسندگان و منتقدانِ برجسته‌ای چون هارلن الیسون، ستوده‌اندش.

ترجمه‌ی کامل هایپریون بنا به مشکلاتِ فرهنگی سانسوری، امکان‌پذیر نیست، ولی داستان به سبک framestory نوشته شده(چند داستان مستقل که به پلات داستان ربط دارند ولی به یکدیگر نه)، می‌شود یکی دو تا از داستان‌هایش را ترجمه کرد. داستانِ اولش به نظر من زیباترین داستانِ کل رمان است، برای همین تصمیم به ترجمه‌ی آن در وبگاه آکادمی فانتزی گرفتم، هر چند روز یک بار چند صفحه‌ای از آن را در سایت قرار می‌دهم و هر از گاهی یک فایل پی دی اف(که راحت‌خوان‌تر باشد)

این شما و این هم پیش‌درآمدِ داستان:

 


کنسولِ اتحادیه[1] ، روی بالکنِ سفینه‌ی سیاهِ آبنوسی‌اش نشست و با یک پیانوی کوچکِ باستانی، مدل استین‌وی [2] که علی‌رغم سالیان به خوبی نگاه‌داری شده‌ بود، مشغول نواختنِ «پیش‌درآمد Rachmaninoff's Prelude »[3] شد، در همان حال سوسمارسانانِ عظیم‌الجثه‌ی سبزرنگ در گرداب‌های پایین پایش در جنب و جوش بودند. طوفانی از سمت شمال در راه بود. ابرهای سیاهِ کبود، بالای سر جنگلی از بازدانه‌های غول‌پیکر سایه افکنده بودند و استراتوکومولوس‌ها نه کیلومتر بالاتر در آسمانِ بنفش‌رنگ گنبد زده بودند. رعد و برق در افق غرید. کمی نزدیک‌تر به سفینه‌اش، هر از گاهی پیکر محوِ یک خزنده‌سان به میدانِ بازدارنده‌ی[4] اطراف سفینه برخورد می‌کرد، ناله‌ای می‌کرد و بعد داخلِ مهِ نیلی‌رنگ از نظر ناپدید می‌شد. کنسول روی قطعه‌ی سختی از پیش‌درآمد تمرکز کرد و فرارسیدنِ طوفان و شبانگاه را نادیده گرفت.
گیرنده‌ی فَت‌لاین[5] بوق زد.

کنسول دست از نواختن کشید، انگشتانش بالای کلیدهای پیانو متوقف شدند و سپس گوش داد. رعد در هوای سنگین غرید. از سمتِ جنگلِ بازدانه‌ها، صدای زوزه‌ی دردمندانه‌ی موجودی کلاغ‌سان به گوش رسید. یک جایی در تاریکی‌های پایین، جانوری با مغز کوچک، در پاسخ فریاد کشید و سپس ساکت شد.
در سکوتِ ناگهانیِ ایجاد شده، پس زمینه‌ی صدای میدانِ نیروی بازدارنده به گوش رسید. گیرنده‌ی فَت‌لاین بار دیگر بوق زد.
کنسول گفت:«لعنت» و بلند شد که برود تا آن را پاسخ دهد.

در مدتِ چند لحظه‌ای که طول می‌کشید تا کامپیوتر جریانِ در حالِ محوِ شدنِ تاکیون‌ها[6] را تبدیل و رمزگشایی کند، کنسول برای خودش یک لیوان ویسکی ریخت. درست در زمانی که صفحه به رنگ سبز درآمد، روی مبلِ اتاق دریافتِ خبر نشست. گفت: «پیغام را اجرا کن.»
صدای زنانه‌ی قدرتمندی گفت: «تو برگزیده شدی تا دوباره به اتحادیه بازگردی.» هنوز تصویر به طور کامل شکل نگرفته بود، هنوز هوا خالی بود و فقط مختصاتِ ارتباطی دیده می‌شد که کنسول از آن‌ها متوجه شد این فَت‌لاین در دنیایِ مدیریتیِ تائوستی سنتر[7] تهیه شده. کنسول برای دانستن این موضوع، نیازی به مختصاتِ ارتباطی نداشت. صدایِ سالخورده و در عین حال زیبای مِی‌نا گلداستون[8] را نمی‌شد با کس دیگری اشتباه گرفت.

صدا ادامه داد: «تو برگزیده شدی تا به عنوان عضوی از سفرِ زیارتیِ شرایک[9] به هایپریون بازگردی.»
کنسول با خودش فکر، آره، حتما، و بلند شد تا اتاقِ دریافت خبر را ترک کند.
می‌نا گلداستون گفت: «تو و شش نفر دیگر توسط کلیسای شرایک برگزیده شده‌اید و از سوی «همه چیز»[10] تایید شده‌اید. اتحادیه مایل است که این دعوت را بپذیری.»
کنسول بی‌حرکت در آن اتاق ایستاد، پشتش به کدهای چشمک‌زنِ ارتباطی بود. بدون این که برگردد، لیوانش را بلند کرد و آخرین قطرات ویسکی را نوشید.

می‌نا گلداستون گفت: «موقعیت خیلی پیچیده است.» صدایش می‌لرزید. «کنسول‌گری و شورای سیاست‌گذاریِ محلی سه هفته قبل از طریق فَت‌لاین برای ما اطلاعاتی ارسال کردند که طبق آن‌ها مقبره‌های زمان[11] علائمی از باز شدن، از خود نشان می‌دهند. میدان‌های ضدِ آنتروپیِ[12] اطرف‌شان به سرعت در حال گسترش است و شرایک شروع به گشت و گذار در اطرافِ نواحیِ جنوبیِ برایدل[13] کرده است.»

 

ادامه‌ی داستان را بخوانید.

 

پ.ن. پاورقی‌ها در ادامه‌ی داستان روی وبگاه آکادمی فانتزی، شرح داده شده‌اند.

هر چند روز یکبار به جای پست‌های داخل فروم یک فایل پی دی اف قرار می‌گیرد.


نظرات ()
 
 
 
 

برای اطلاعِ بیشتر از جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی به این آدرس مراجعه کنید.

داستانِ برنده‌ی امسال را بخوانید.

 

جشن پنجمین سالگرد تأسیس گروه ادبی آکادمی فانتزی و مراسم اهدای جوایز برگزیدگان ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷، عصر چهارشنبه، ۲۸ مرداد ماه ۱۳۸۸، در سالن همایش‌های سرای اهل قلم برگزار شد. در این برنامه مهدی بنواری، سردبیر آکادمی فانتزی، گزارشی از عملکرد سال گذشته این گروه ارائه داد و گفت: «از سال گذشته تا به حال حدود ۵۰ عنوان به بخش محتوای وبگاه اضافه شده که بیشتر آن‌ها داستان‌های نگارش شده به زبان فارسی بوده‌است.»

وی یکی از اهداف آکادمی را تولید مطلب علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان فارسی دانست و گفت: «رشد مدخل‌های موجود در دانش‌نامه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی که تا صبح امروز تعداد مطالب به ۱۸۸۷ رسیده‌است و پروژه‌ی هر هفته ۱۰۰ مدخل از دیگر دستاوردهای آکادمی فانتزی در تولید محتوا بوده‌است.»

بنواری افزود: «در سال گذشته و پس از برگزاری هفته‌های آسیموف و بردبری، سومین دوره‌ی هفته‌های نویسندگان علمی‌تخیلی و فانتزی در بزرگ‌داشت رابرت آنسون هاین‌لاین اجرا و مراسم اختتامیه‌ی دوره که به نقد کتاب «ستاره‌ی خاموش» اختصاص داشت، در سرای اهل قلم برگزار شد. همچنین تولید اولین جلد داستان مصور تمام فارسی توسط اعضای آکادمی فانتزی، از دیگر فعالیت‌های انجام گرفته در سال گذشته بود.»

پس از سخنان سردبیر آکادمی فانتزی، خانم «سیما وداد تقوی»، به نمایندگی از گروه داستان مصور به روی سن آمدند و جوایز گروه را از سردبیر آکادمی فانتزی دریافت کرد.

در ادامه نشست محمد حاج زمان، جانشین دبیر جایزه، به روند برگزاری جایزه به سنت هر سال اشاره داشت و گفت: «مطابق هر سال، اعلام مسابقه در پاییز انجام شد و از روز ۲۰ آذر ماه تا آخرین روز اسفند ماه سال ۱۳۸۷ شرکت کنندگان آثار خود را به دبیرخانه فرستادند و بنا به درخواست علاقمندان، مهلت ارسال آثار به مدت یک ماه و تا پایان فروردین ۱۳۸۸ تمدید شد.»

وی افزود: «در نهایت ۱۰۱ داستان از ۵۳ نویسنده به دبیرخانه‌ی مسابقه ارسال شد و پس از فرم‌بندی در قالب یکسان و استاندارد دبیرخانه، بدون نام نویسنده در اختیار کمیته‌ی بررسی و انتخاب داستان‌ها قرار گرفت و در نهایت ۱۳ داستان برگزیده برای داوری نهایی انتخاب شد.»

حاج زمان در ادامه تصریح کرد: «هر چند تعداد داستان‌ها نسبت به سال گذشته کمتر بود، ولی بر اساس نظری که داوران محترم ارائه دادند، سطح داستان‌ها رشد قابل قبولی داشته‌است.»

بنا بر گفته جانشین دبیر جایزه، مدیا کاشیگر، امید روحانی، مهدی یزدانی خرم، میترا الیاتی، مهدی بنواری، امیر سپهرام، آرمان سلاح‌ورزی هیأت داوران انتخاب داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷ را تشکیل داده بودند.

وی با اشاره به بخش‌هایی که در سال‌های اخیر به مسابقه افزوده شده‌اند، به تغییر عنوان مراسم از «مسابقه‌ی بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی و فانتزی سال» به «جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال» اشاره کرد و در پایان خبر از افزودن بخش جدیدی با عنوان انتخاب «وبگاه هواداری برتر» در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی داد.

پس از سخنان جانشین دبیر مسابقه، آقای فرهاد آذرنوا، مؤسس آکادمی فانتزی لوح یادبود «وبگاه هواداری برتر در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای آرش خلج نماینده‌ی مدیر وبگاه «نوقلم» اهدا کرد.

در ادامه نشست، حمیدرضا صدر منتقد صدا و سیما در رابطه با «انگاره‌های منفی در سینمای علمی‌تخیلی» صحبت کرد.

پس از صحبت‌های آقای صدر، لوح یادبود «ناشر علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷»، توسط آقای رضا علیزاده، مترجم نام آشنای فانتزی، به دلیل نشر و معرفی کتاب‌های تراز اول کلاسیک ژانر فانتزی و چاپ دو کتاب نفیس فانتزی به «انتشارات روزنه» اهدا شد.

سخنران بعدی مراسم شروین وکیلی بود که سخنان خود را با عنوان «تثبیت تمدن‌ها: از بنیادهای آسیموف تا هیچ هایکرز آدامز» ارائه داد.

در این قسمت، مدیا کاشیگر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم، لوح یادبود «یک عمر فعالیت در زمینه‌ی ترجمه آثار تراز اول علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای «علی اصغر بهرامی» اهدا کرد. آکادمی فانتزی برای ترجمه‌ی عالی آثار مهمی همون «برج» اثر جی. جی. بالارد و «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج»، «گهواره‌ی گربه»، «شب مادر» و «مجمع الجزایر گالاپاگوس» اثر کورت‌ونه‌گوت، آقای بهرامی را شایسته‌ی تقدیر فراوان دانست و «جایزه مترجم علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷» را به خاطر مجموعه تلاش‌هایشان به ایشان اهدا کرد.

آخرین سخنران برنامه آقای محمد قصاع، مترجم آثار علمی‌تخیلی بود که در رابطه با «تأثیرات اجتماعی اندیشه‌های علمی‌تخیلی» سخنرانی کردند. توضیح آن‌که آقای محسن‌ آزرم، منتقد سینما، که برای سخنرانی درباره‌ی «دو نمونه از سینمای پیش‌روی علمی‌تخیلی» دعوت شده بود در جلسه حضور نداشتند.

پس از پایان سخنرانی‌ها، نوبت به اهدای سایر جوایز رسید. آکادمی فانتزی هیچ فرد یا گروهی را به عنوان «مروج علمی‌تخیلی برگزیده در سال ۱۳۸۷» معرفی نکرد، اما به آقای «ایرج فاضل بخششی» به عنوان فردی که به گزارش اقلیت، در آینده به عنوان مروج برتر شناخته خواهد شد، لوح تقدیر اهدا کرد. همچنین لوح یادبود فرد مؤثر ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در سال ۱۳۸۷، برای تلاش در زمینه‌ی ترجمه‌ی آثار درجه اول علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان انگلیسی و شناساندن توانمندی‌های فارسی‌زبانان در این حوزه به غیرفارسی‌زبانان، به آقای امیر سپهرام اهدا شد. لوح‌های یادبود این بخش را آقای مهرداد تویسرکانی و پیمان اسماعیلیان، مترجم آثار علمی‌تخیلی و فانتزی به برندگان اهدا کردند.

در نهایت نوبت به اهدای تندیس نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال رسید. در این قسمت محمد حاج زمان، به روی سن آمد و بیانیه دبیرخانه‌ی جایزه را قرائت کرد. طی این بیانیه اعلام شد با توجه به جمع امتیازات هیأت محترم داوران، آقای «علیرضا فتوحی سیاه پیرانی» به خاطر خلق داستان «بدون عنوان» به عنوان «نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷» معرفی شد. تندیس نویسنده‌ی برتر را خانم «میترا الیاتی»، نویسنده و منتقد ادبی به آقای فتوحی اهدا کرد.

در پایان برنامه آکادمی فانتزی از آقای «احمد افقهی» به عنوان حامی مالی، سرکار خانم «هاله دارابی» حامی هنری و طراح تندیس، آقای «احسان عباسلو»، مدیر سرای اهل قلم به عنوان حامی فرهنگی تقدیر و تشکر به عمل آورد.

گفتنی است، در فواصل برنامه، اجرای صوتی قسمت‌هایی از داستان‌های نامزد داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده سال ۱۳۸۷پخش و همچنین انیمیشن‌هایی برای حاضران به نمایش گذاشته می‌شد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

دیروز کاملن تصادفی یکی از داستان‌های «هارلن الیسون» به اسم «خدای درد» رو برای ترجمه انتخاب کردم و ببینید توی مقدمه‌اش چی نوشته:


اواخر مارس 1965، به اجبار به بیست و پنج هزار نفرِ دیگر ملحق شدم که از تمام گوشه و کنار ایالات متحده برای رژه آمده بودند، رژه در جایی که زمانی استحکاماتِ تعصب بود، در جایی که پارلمانِ ویرانی بود، مونتگومری، آلاباما(اگرچه  حالا دیگر بوستون جنوبی این عناوین را بی چون و چرا از آن خود ساخته، با این حال هنوز هم مونتگومری فضای گُل و بلبلیِ عقلانیتِ نژادی نیست.)


من بخشی از یک سیل انسانی بودم که «رژه‌ی آزادی» نامیده می‌شد و داشت تلاش می‌کرد به فرماندار جرج والاس بگوید که آلاباما یک جزیره نیست، که بخشی از دنیای متمدن است، که اگرچه ما از نیویورک و کالیفرنیا و ایلینویز و داکوتای جنوبی می‌آیم، اما «آشوب‌گران خارجی» نیستیم و همه‌ی ما یک چیز مشترک داریم و آن «آمریکایی» بودن است و به دنبال احترام و حقوق مدنی برای مردمی هستیم که طی دو قرن گذشته به طرز شرم‌آوری سرکوب شده‌اند و مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند. یک راه‌پیمایی در کشور کورها بود. درباره‌ی آن جایی دیگر به تفصیل نوشته‌ام.

اما آن ماجرا مال ده سال پیش بود و دیروز مادر شصت و پنج ساله‌ی یکی از دوستانم را دو دختر سیاه‌پوست توی روز روشن کتک زدند و جیبش را زدند. حالا ده سال گذشته و دختری که زمانی خیلی دوستش داشتم توی صندلیِ عقب ماشین خودش، در یک محوطه‌ی خالی پشتِ یک محوطه‌ی بازی بولینگ،در حالی که با چاقو تهدید شده بود به طور مکرر مورد تجاوز قرار گرفت، توسط یک سیاه‌پوست که هفت ساعت او را به آن حال نگاه‌داشته بود. حالا ده سال گذشته و مارتین لوتر کینگ مرده و سوپرفلای زنده است و من چه چیزی دارم تا به دوریس پیتکین باک  بگویم که ریچارد عزیزش را در خیابان‌های واشینگتن دی سی از دست داد؟ یک مشت سیاه‌پوستِ قاتل تصمیم گرفتند مردی هشتاد ساله را به خاطر پول نقدی که ممکن بود به همراه داشته باشد، به قصد مرگ کتک بزنند.

آیا می‌توانم به آن دوستم بگویم که : «وقتی لجن‌های می‌سی‌سی‌پی را برای پیدا کردنِ جسدهای کارگران حقوق مدنی، چینی ، شورنر  و گودمن  زیر و رو می‌کردند، جسد شانزده مرد سیاه‌پوست را بیرون کشیدند که بی سر و صدا به قتل رسیده بودند و توی لجن روی هم انباشه شده بودند و هیچ‌کس کوچک‌ترین اهمیتی نداد و روزنامه‌ها حتا یک یادداشت درست و حسابی هم ننوشتند، بگویم در جنوب این راه و روشِ منطقیِ برخورد با یک «سیاه‌پوست مغرور» است؟ این را بگویم و بعد خیالم راحت باشد که یک چیزِ منطقی گفتم؟»

به آن دختری که دوستش داشتم بگویم: «هر وقت یک پیش‌خدمت یا مستخدمه‌ی سیاه‌پوست می‌بینی، باید بدانی که مادرِ مادربزرگش برای یک ارباب مزرعه، یک برده‌ی جنسی بوده، که تجاوز و سرویس‌های داخلِ رختخواب به مدت دویست سال برای‌شان یک چیز بدیهی بوده و اگر سرپیچی می‌کردند همیشه یک ترکه‌ی چوبی کلفت وجود داشته که عقیده‌ی آن دختر را عوض کند.»؟ این را بگویم و خیال کنم یک توجیه منطقی پیدا کرده‌ام؟
به دوریس باکِ شجاع و بااستعداد که هرگز در زندگی‌اش به کسی آسیب نرسانده بگویم که ما داریم تغاص کارهای اجدادمان را پس می‌دهیم؟ که ما داریم محصول درد و شرارت و جنایاتی را که به اسم برتریِ سفیدها انجام شده درو می‌کنیم؟ که مردان سفید هم درست مثل سیاه‌پوست‌ها جیب‌بری و دزدی و تجاوز می‌کنند اما سیاه‌ها فقیرتر، درمانده‌تر، به ستوه‌آمده‌تر و عصبانی‌تر هستند؟ این را بگویم و  امیدوار باشم که این منطق جلوی فروریختنِ اشک‌هایش را می‌گیرد؟


به خاطر خدا برای چه از سیاه‌پوست‌ها انتظار مردانگی‌ای را داریم که سفید‌ها هرگز نداشتند؟
البته که من آن یک مشت چرندیاتِ ساده‌لوحانه را نمی‌گویم. دردِ شخصی که همراه با فقدان باشد، یک‌مرتبه ساکت نمی‌شود. من چیزی به آن‌ها نمی‌گویم.
اما روزهایی که یک  سفید‌ آزادی‌خواهِ گناه‌کار بودم، به سر آمده. روزهایی که سنگ تمام  گروه‌ها و جنس‌ها و رنگ‌ها را به سینه می‌زدم به سرآمده. دهه‌ی شصت تمام شده و حالا ما در زمانِ حالِ وحشتناک زندگی مییکنیم، جایی که مرگ و گناه با یکدیگر مخلوط نمی‌شوند. حالا بعد از تمام این سال‌ها به تنها موقعیتی که موثر است آمده‌ام: هر انسانی با اعمال خودش تنهاست، سیاه، سفید، زرد، قهوه‌ای. تمام یهودها پول‌پرست‌ نیستند، اما برخی‌هایشان چرا. تمام سیاه‌ها متجاوز نیستند، اما برخی‌هاشان چرا.

و دوباره و دوباره برمی‌گردیم سر همانِ سوال قدیمی که آخر چطور خدایی است که این همه بیچاره‌گی را برمیتابد...



کل داستان رو هر موقع تموم شد توی آکادمی فانتزی بخونید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
 

این که چرا یک وقت‌هایی این‌جا رو به روز می‌کنم و چرا یک وقت‌هایی نمی‌کنم رو خودم هم نمی دونم! احتمالن دلیلش اینه که هیچ اهمیتی نداره. این وبلاگ هیچ‌وقت یک رسانه نبوده که یک عده به طور جدی پیگرش باشن و یک جورایی مثل دفتر خاطراتِ شخصیِ من بوده. به هرحال الان این ویدئو رو توی اینترنت دیدم و دیدم که دوست دارم بذارمش این‌جا.

بدون شرح و توضیح

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

شبکه‌ی بی‌تربیت و بی‌شعور و نفهمِ بـــــــــــی بــــــــــــــــــــــــــی س***ی پرشیا، امروز توی برنامه‌ی کلیکش آکادمی فانتزی را معرفی کرد و قسمت‌های مختلف سایت را توضیح داد.

بسیار هم عالی! خشنود شدیم.

شماره‌ی این هفته‌ی مجله‌ی سینما و ادبیات، یک پرونده دارد مختصِ ادبیات علمی، و داخل این شماره مدیاکاشیگر که از داورانِ‌ جایزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزیِ آکادمی فانتزی است، مصاحبه‌ای انجام داده‌اند و در مصاحبه، در پاسخ به مصاحبه‌گر که پرسیده‌اند «وضعیت علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران چگونه است؟» پاسخ دادند که یک کارهایی شده و یک جایزه‌ی ادبی هم هست که هر سال به بهترین آثار این گونه جایزه می‌دن و من هم داورش هستم. که البته من از ایشون گله‌مند هستم که چرا اسم نبردن؟ کار ما کم نیست!

آقای شهرابی هم که از اعضای هیات تحریریه‌ی آکادمی فانتزی هستند، یک مقاله توی همین پرونده دارند.

داخل همین پرونده به نامِ این ژانر که science fiction هست پرداخته شده و آقای علی‌اضغر بهرامی، مترجم با تجربه‌ی کشورمان فرموده‌اند: «نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای کلمه‌ی تخیلی را هم به آن اضافه کرده و شده علمی‌تخیلی»

موضوع این است که fiction به طور کلی به ادبیاتِ داستانی گفته می‌شود. اگر به کتاب‌فروشی‌های درست و حسابی بروید دو بخش دارند Fiction و nonfiction که دومی می‌شود آثار مستند و تاریخی و سیاسی و.....

بنابراین sceince fiction همان ادبیات داستانی است که علم به آن وارد شده باشد و اسم درستش می‌شود، ادبیات علمی.

من به شخصه گمان می‌کنم همین اسم اشتباهِ «علمی‌تخیلی» از ارزشِ این ادبیات نزد ایرانیان کاسته، چون گمان می‌کنند باید چیزی هجو و بی‌معنا باشد.

در جای دیگری از این پرونده کورت فونه‌گوت، نویسنده‌ی آمریکایی(که دو سال پیش درگذشت) درباره‌ی اثر «غریبه‌ای در سرزمین غربت» نوشته‌ی هاین‌لاین می‌گوید:

«متاسفانه برای او هیچ ارزشی قائل نشده‌اند که اسمش را در فهرست بزرگ مشاهیر سالیانه درج کنند، یقین داشته باشید برای نام رییس انجمن حمایت از مرغ و خروس‌های آمریکا در کتاب فهرست بزرگ مشاهیر جایی در نظر گرفته شده است. نام شخصیت اول این رمان، ولنتاین مایکل اسمیت است، نوجوانی که مریخی‌ها در کره‌ی مریخ تربیتش کرده‌اند، بی آن که هرگز یک انسان دیگر را دیده باشند، من به جرات می‌گویم نادیده گرفتن ولنتاین مایکل اسمیت و نیز خالق او، کاری است که بر اساس تعصبی اجتماعی صورت گرفته نه بر اساس معیارهای عقلانی و زیباشناختی.»

این اثر، «غریبه‌ای در سرزمین غربت» به نظر من یک شاهکار به معنای واقعی کلمه است، دارم درباره‌ی آن یک نقد و بررسیِ عریض و طویل می‌نویسم(در هواپیما شروعش کردم! هنوز کامل نشده) در آن راجع به این اثر نوشتم:

«غریبه‌ای در سرزمین غربت، درباره‌ی مریخی‌ها نیست، درباره‌ی انسان‌هاست و تراژدی‌های غم‌بار انسانی، درباره‌ی عشق، محبت، کینه، نفرت، حماقت،...»

به محض تمام شدنِ این نقد و بررسی همین جا بخوانیدش.

پ.ن. هر موقع این مطالب در سایت مجله قرار گرفتند، لینک می‌دم.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

به یادِ آرتور سی کلارک

برای خواندنِ زندگی‌نامه و باقیِ مخلفات، لینکِ بالا را کلیک کنید.

و به مناسبِ سالروزِ درگذشتِ کلارک، داستانِ ستاره از کلارک، با ترجمه‌ی حسین شهرابی را بخوانید.

* * *

کلارک، مردِ بزرگی بود. خیلی بزرگ. به قولِ یکی از دوستان، کلارک از آن دسته آدم‌هایی بود که اگر هزار سال هم عمر می‌کرد، باز هم بعد از درگذشتش همه دلگیر می‌شدند.

آرتور سی کلارک، چیزی فراتر از یک نویسنده‌ی موفقِ داستان‌های علمی‌تخیلی بود. او مردی بود با ایده‌های درخشان، چنان درخشان که ناسا و مایکروسافت و مهندسانِ بسیاری از ایده‌های او الهام گرفته‌اند و او را ستوده‌اند.

و بزرگیِ او در ایده‌های درخشان و فوق‌العاده‌اش خلاصه نمی‌شدند، او نویسنده‌ی خوش‌بینی بود که به سرانجامِ بشریت اعتقاد داشت، او معتقد بود انسان‌ها در ذاتِ خویش خوب هستند و اگر ما به جای تصور کردنِ آینده‌های شوم و تلخ و تاریک، به تصویر کردنِ آینده‌های روشن و خوب بپردازیم، یک روزی به آن‌ها می‌رسیم.

زمانی که از او خواسته شد تاسه آرزو بکند، اولین آرزویش صلحِ پایدار در سریلانکا(جایی که آن را خانه می‌نامید) و در جهان بود.

او به بشریت عشق می‌ورزید و به اخلاقیات معتقد بود.

او در انگلستان به دنیا آمد، در یک روستای کوچک، پدر و مادر و خاله‌اش در اداره‌ی پست کار می‌کردند و کلارک می‌گوید این مسائل مربوط به پست انگار در خونش بوده‌اند که بعدها منجر به ارائه‌ی ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی شدند.

این یکی ازدرخشان‌ترین ایده‌های کلارک است. ماهوراه‌های مخابراتی. او مبدعِ این ایده‌ی شگفت‌انگیز بود و شاید به جرات بتوان گفت، تلفن‌های همراه و ماهوراه‌های هواشناسی و(خدای نکرده) ماهواره‌های تلویزیونی، همه را مدیون ذهنِ درخشانِ کلارک هستیم.

او در مقاله‌ای کوتاه که در سال !945منتشر شد، ایده‌ی ماهواره‌هایی را مطرح کرد که در مداری ثابت،‌ به گرد زمین می‌چرخند و محاسباتی هم درباره‌ی این مدار که امروزه به افتخار او مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک نامیده می‌شود، انجام داد.

توضیحاتِ کامل درباره‌ی مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک و محاسباتِ مربوط به آن.

اصلِ مقاله‌ی کلارک درباره‌ی ماهواره‌های مخابراتی

 

کلارک بسیار فراتر از زمانِ خویش را می‌دید، هنگامی که او در ادیسه‌ی 2001، از هوش‌مصنوعی نوشت، کوچکترین کامپیوترها به اندازه‌ی یک ساختمان حجم داشتند و بزرگ‌ترین کارهایی که از عهده‌ی انجامش برمی‌آمدند در حدِ اعمال محاسباتی بود.

 

از دیگر ایده‌های درخشانِ او که این روزها بحثش داغ است، ایده‌ی آسانسور فضایی است، آسانسوری که تا مدار زمین بالا رفته باشد و برای انتقال اشخاص به مدار زمین دیگر نیازی به شاتل نباشد، تا چندی پیش حتا فکر کردن به این آسانسور جزو محالات بود، چون هر ماده‌ای که برای ساختنِ کابل‌ها به کار می‌رفت، در فاصله‌ای مشخصس نسبت وزنش به تحملش طوری می‌شد که باعث فرو ریختنش می‌شد، اما کشف یک کریستالِ خاص از کربن(که جایزه‌ی نوبل برای کاشفش، آدام فروچی به ارمغان آورد) فکر کردن به ایده‌ی آسانسور فضایی را امکان‌پذیر ساخت.

درباره‌ی آسانسور فضایی

کلارک ایده‌ی آسانسور فضایی را اولین بار در کتابِ «فواره‌های بهشت» معرفی کرد.

و «گارد فضا» که اولین بار در مقالات با راما از آن صحبت کرد، حالا در ناسا مراحل اولیه‌ی عملی‌شدن را می‌گذارند. در واقع حالا ناسا پروژه‌ای به عنوان گارد فضا دارد که کارش شناسایی شهاب‌ها و اجرامی است که به زمین نزدیک می‌شوند.

* * *

او درباره‌ی علمی تخیلی می‌گوید:

« علمی‌تخیلی به ما این امکان را می‌دهد که را پیشاپیش ببینیم که هنوز وجود ندارد، و ما را برای آینده آماده می‌کند، برای آینده‌های احتمالی.»

آلوین تافلر در لابه‌لای صحبت‌هایش درباره‌ی کلارک می‌گوید: «علمی تخیلی راهیست که ذهن را به خصوص اذهان جوانان را برای مقابله با آینده آماده می‌کند. آینده چیزی اجتناب‌ناپذیر نیست که بتوان آن را دید، اما الگوهایی وجود دارند که برخی آن الگوها را می‌بینند، برخی چون آرتور سی کلارک.»

کلارک در آثارش به مفاهیم فلسفی و عرفانی می‌پرداخت و اغلب کاراکترهای داستانش را پیشِ رو چالش‌های بزرگِ فلسفی قرار می‌داد.( از این بغل از بخش معرفیِ کتاب می‌تونید دو سه تا معرفی از کتاب‌های کلارک را که نوشتم بخوانید.)

*  * *

وقتی هشت سال داشتم ادیسه‌ی 2001 را خواندم و با این که تقریبن هیچی از آن نفهمیدم، جادوی کلارک تسخیرم کرد. پیرمرد را عاشقانه دوست داشتم، او را لا به لای کلماتش می‌شناختم و یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که روزی از نزدیک با او گفتگو کنم. سال پیش، بیست و نه اسفند ماه بود که کلارک درگذشت، ساعتِ سه نصفه‌شب(فرداش عید بود) یکی از دوستان لطف کرد و خبر فوتش را اس ام اس کرد و یکی از معدود شب‌هایی بود که فراموش کرده بودم تلفنم را خاموش کنم و این بود که در جا از فوتش با خبر شدم و واقعن نمی‌تونم بگم چقدر غمگین شدم. مهم نیست که نود سال داشت، حتا اگر هزار ساله بود، باز هم همین‌قدر غمگین می‌شدم.

این مطلب را پارسال دو سه روز بعد از فوتِ کلارک نوشتم:

 

 

یک صبح زیبای بهاری من نشستم این‌جا و دارم اخبار مراسم تشییع جنازه‌ی کلارک و حرف‌هایی که آشناها و طرفداراش زدند رو می‌خونم. انگار که کار بهتری توی دنیا وجودنداشته باشه.!

خب این وسط‌ها به چیزای جالبی هم برخوردم. باور بفرمایید.

1- همون روزی که کلارک درگذشت، ماهواره‌ی Swift ناسا، یک انفجار ستاره‌ای بسیار بسیار درخشان رو که رکورد اجرام قابل دیدن با چشم غیرمسلح رو شکسته، مشاهده کرد. به این انفجار gama ray burst می‌گن.

دیوید بارو یکی از دانشمندای قضیه گفت: «از سه سال پیش که swift شروع به مشاهده‌ی آسمان کرد، در انتظار همچون چیزی بودیم، و حالا یکی اتفاق افتاده که حتا با چشم غیر مسلح هم می‌شد دیدش و در عین حال اون‌طرف جهان واقع شده.»

این گاما ری برست‌ها، بعد از خود بیگ‌بنگ، نورانی‌ترین اجرام آسمان هستند و وقتی اتفاق می‌افتند که سوخت اتمی یک ستاره تموم می‌شه. یعنی دیگه هیدروژن نداره که با هم ترکیب بشن و هلیوم بسازند. این مواقع هسته‌ی ستاره تو خودش فرو می‌ریزه و یک سیاه‌چاله یا ستاره‌ی نوترونی بوجود می‌آد. موقع فروپاشی هسته پرتوهای بسیار پرانرژی گاما و ذرات پرانرژی دیگه از خودش ساطع می‌کنه که همون نوری باشه که می‌بینیم.

یکی از دانشمندای دیگه‌ی پروژه گفت:«به نظر می‌رسه درگذشت آرتور سی کلارک تصادفاً باعث شده، جهان با انوار گاما ری بدرخشه.»

اینم لینک خبر توی سایت اسپیس دات کام.

2-توی یکی از اخباری که در این باره نوشته شده جملات جالبی از خود کلارک و سایرین نقل قول شده:

یک معلم توی سریلانکا گفت:« فکر نکنم تا یک میلیون سال دیگه، کسی مثل کلارک پیدا بشه.»

کلارک درخواست کرده بود مراسم به خاک‌سپاریش شبیه به مراسم هیچ مذهبی نباشه و روی سنگ قبرش نوشته باشه:

« این‌جا آرتور کلارک آرمیده. او هرگز بزرگ نشد ولی هیچ‌گاه دست از بزرگ شدن نکشید.»

سال قبل از او سوال شده بود که آیا بنای یادبودی خواهد داشت و او پاسخ داد:

« به یک کتابخانه بروید و آن‌جا میراث مرا خواهید دید

او معتقد بود که «برنامه باید ادامه پیدا کند.» همچنین او خواسته بود در رسایش سوگواری نکنند، بلکه جشن بگیرند.

لینک مطلب کامل

3- یک نفر به نام جان سی شروود که مدیر گروه کلارک توی یاهو هستش، مطلبی درباره‌ی آشنایی خودش و کلارک نوشته. جان سی شروود وقتی دبیرستانی بوده، باید مقاله‌ای درباره‌ی یک نویسنده‌ی بریتانیایی می‌نوشته و اون تصمیم می‌گیره به جای نوشتن از مرده‌هایی مثل شکسپیر، از کلارک بنویسه. چون دسترسی به کلارک براش سخت بوده، دست به دامن آسیموف می شه و آسیموف آدرس ایجنت کلارک توی نیویورک رو بهش می‌ده. آقای شروود یه نامه برای کلارک می‌نویسه که توش یک سری سوال پرسیده بوده و یک مدت بعد کلارک نامه رو با خط خودش جواب می‌ده، در حالیکه تمام سوالاتش رو به دقت جواب داده بوده. بعدش به کار آقای شروود علاقه‌مند میشه و رابطه‌شون نامه‌ای و تلفنی حفظ می‌شه.

شروود هیچوقت کلارک رو ندیده از نزدیک، ولی توی اینترنت یک جورایی ایجنت رسمی‌اش محسوب می‌شدو اخبار مربوط به کلارک و متن نامه‌ها و حرف‌هاشو توی گروپش می‌ذاشت.

متن کامل نوشته‌ی جان سی شروود

( که البته بنا به دلایل نامشخصی فیلتر شده و باید با زحمت بازش کنید)

اینم عکسایی از خود کلارک و مراسم به خاک‌سپاری که برادرش فرد هم توی اونا حضور داره.

 

 

پ.ن. اگر این متن را به دقت خواندید، اگر هیچی از کلارک نخوانده‌اید و اگر هنوز فکر می‌کنید با خواندن کافکا و سارتر و بورخس و...تمام آدم‌های بزرگِ دنیا را شناخته‌اید، shame on you!

 

 

 


نظرات ()