نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

حالا خیلی وقت می‌شود که رفتی، دیگر نه درختِ توتمان حضورت را به یاد دارد، نه خطوطِ تلفن.

گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم از خاطر خودم هم رفتی، مطمئن نیستم.

اما از یک چیز مطمئنم،

اگر برگردی برایت یک دسته نرگس می‌خرم.

فصل نرگس نزدیک است...

 

پ.ن. برگرفته از آخرین پست وبلاگِ شاپرک

پ.ن.2 تارگت ندارد.

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
 

عجیب نیست که توی این دنیای بایت‌ها و کیلوبایت‌ها چقده به هم نزدیک هستیم؟
صفر و یک هامون از کنار هم عبور می‌کنند، از توی روترهای یک‌سان، از توی سرورهای یک‌سان و چه بسا که اون‌جاها وقتی از کنار هم عبور می‌کنند، به هم لبخند هم بزنند.
لبخندی که تو از من دریغش کردی.
این‌جا، دنیای خلوصه انگار. قهر معنا نداره، فاصله هم همین‌طور.
این صفر و یک‌ها در چشم به هم زدنی از این‌ور کره‌ی خاک به اون‌ورش می‌رن.
هر جا می‌رم لینکی هست که اسم تو روشه و من با یک حرکت روش کلیک می‌کنم...هر چند که لینک‌هات هم پشتشون رو به من می‌کنن، اما نمی‌شه منکر نزدیکی شد.
نمی‌شه جلوی نزدیکیِ صفر و یک‌ها رو گرفت.
این‌جا دنیای مجازیه، واقعیتِ بی‌مرز و بی‌فاصله.
و چقدر این نزدیکی و بی‌فاصله‌گی وسوسه کننده است.
بارها وسوسه شدم، دکمه‌ی Add رو فشار بدم...بارها وسوسه شدم پیغامی بفرستم...می‌بینی؟ کار نزدیکیِ بایت‌ها و کیلوبایت‌هاست. آن قدر به هم نزدیکن که اگر یکی دستشو دراز کنه، می‌رسه به‌ات. آرزویی که توی واقعیت محاله.
برای همینه که وسوسه می‌شن...وسوسه می‌شم که فراموش کنم ignore شدم.
به این صفر و یک‌ها حسودیم می‌شه. کاش می‌شد حتا برای زمانی کوتاه توی شاه‌راه‌های این packetهای کوچیک شناور بشم و از کنارت رد بشم.
کاش می‌شد توی ماتریکس گیربیافتم(البته به شرط حضور کیانوریوز...)


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
 

من مسافرِ تنهایِ کوچه‌های بارانم.

هر وقت دلت تنگ شد، زیرباران‌ها بخوانم.

من نمی‌شنوم، اما باران و آسمان می‌شنوند.

به نیتِ من، باران و آسمان را نگاه کن و دلت را خوش کن که خدایی هست که همین نزدیکی‌هاست.

من هم زمانی به باران اعتماد کرده بودم. به شانه‌های خیسش تکیه داده بودم و از ته دل نیایش کرده بودم.

آدم است و دلخوشی‌های کوچکش.

من هنوز بانوی خاموشِ بارانی‌ام.

 

عکس از اینترنت


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

می‌دانستی، پرنده‌ای که از آسمان افتاده، یک تکه از آسمان است که روی زمین افتاده، یک تکه از وجودِ آسمان است که به خاک افتاده. کاریش هم نمی‌شود کرد، افتاده دیگر.

می‌دانستی دلِ عاشق که خوار و ذلیل بشود، حال همان تکه از آسمان را دارد که روی زمین افتاده. حال همان پرنده‌ی اسیرِ بی‌بال را دارد. دستی که برایش دانه می‌ریزد را نه می‌شناسد و نه دوست دارد. شاید آن اعماقِ وجودش یک جایی شکرگزار باشد، شاید به نظر برسد حالش خوب است، اما باور نکنید.

چه طوری می‌شود آسمانی که خاک شده، حالش خوب باشد؟ چه طوری می‌شود آدمی که حتا رویایی برایش نمانده حالش خوب باشد؟

من می‌گویم خوبم و انگار که زندگی می‌گذرد، اما تو باور نکن، من این‌جا حالم خوب نیست.

دلتنگم.

پاییزم.

غمگینم و حالا دیگر حتا اشکی هم نمانده.

حالا هراس و وحشت واقعیست، درست مثل نبودنِ حتا یک خیالِ خوش. وحشتی که لحظه لحظه‌ی عمرم، تمام ثانیه‌های هستی‌ام را انباشته.

وحشتِ نبودنش، هیچ‌وقت نیامدنش. هیچ‌وقتی که البته نمانده دیگر. وحشتِ من حالا واقعیست، مثل هراس یک کسیست که توی سیاه‌چال با خودش شطرنج بازی کند، که عقلش زائل نشود. همه چیز این ترس من واقعیست، مثل آن سیاه‌چال و مثل آن محکوم.

من

بانوی خاموشِ این لحظاتِ سرد و پاییزی هستم.

با من حالا دیگر نه عاشقانه‌ای هست، نه خیالی، نه آرزویی. نه لبخند کسی یادم مانده، نه یک کلامِ محبت‌آمیز از کسی.

من حالا فقط سعی می‌کنم،

سعی می‌کنم دلم را خانه تکانی کنم، سعی می‌کنم تمیز نگهش دارم، سعی می‌کنم بگذارم آن‌ها را که بخشیدم، بخشیده باقی بمانند.

من تلاش می‌کنم، در این انزوایِ بی‌گریز و ناگزیرم، خیالِ کسی را مصلوب نکنم و اسم کسی را تازیانه نزنم.

من دارم با خودم شطرنج بازی می‌کنم که عاقل بمانم!

دارم تلاش می‌کنم تکه‌ی آسمانم را تمیز نگاه دارم، که تا وقتی هستم، حداقل روی خاک هم که شده بدرخشد.

گلدانِ خشکیده‌ی توی راه پله‌مان بلاخره سبز شد.

 دست‌های من برایش بودند، که به‌اش برسند و ازش مراقبت کنند تا دوباره سبز شود.

کبوترم اما پرواز نمی‌کند، زنده است و چسبیده به پشت پنجره و نمی‌داند که دیگر قرار نیست برگردد آن بالا. هر روز صبح با شتاب پشت پنجره می‌رود، بلکه راهی پیدا کند و پیدا نمی‌کند. هر روز صبح یادش می‌رود، آسمان دیگر از او دریغ شده.

من هم گاهی اوقات یادم می‌رود که فروافتادم و دیگر قرار نیست در این دلتنگ‌کده اتفاق خوبی بیافتد. گاهی اوقات گریه می‌کنم و بعدش خیال می‌کنم، باز هم امیدوار شدم.

بگذار آرام بگیرم.

بگذار بروم، هر چه زودتر بهتر...

من این لعنتی را که تو به‌اش می‌گویی زندگی نمی‌خواهم.

تو را به عظمتِ نداشته‌ات، بگذار آرام بگیرم. تو را به رحمتِ دروغینت قسم، بگذار بخوابم برای همیشه...

تو تمام صفاتِ خوبت را از یاد بردی.

حکیم؟

هر کس فکر می‌کند تو حکیمی، می‌تواند بیاید و معنای حکمت تو را از کبوتر من بپرسد و از دلِ من...

 

پ.ن. داش‌آکل کجایی؟؟ زود باش حاضریتو بزن.


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
 
اشکِ ستاره...
اشکِ ستاره که دیدن نداره.
ستاره به خودش می‌گه، نه ربطی به تو نداشته، نداشته، نداشته...
تو می‌دونستی که ربطی به تو نداره، نداره، نداره...
حالا مشکل کار کجاست؟
مشکل این‌جاست که یک چیزی توی اون اعماق وجودم تیر می‌کشه، یک‌جور سوزشِ گنگ و عمیقه. یک جور حسِ از دست رفتنِ تمام چیزهای خوب، از دست دادن آخرین پناه‌گاه مقابلِ دیوار کابوس.
مثلِ رفتن و گم شدن نوره، مثل غروب کردن ستاره. ستاره‌ی خوشبختی، ستاره‌ی اقبال، ستاره‌ی شازده کوچولو.
مثل پژمردن گلِ سرخ شازده کوچولوئه.
مثل این که بدونی دیگه توی بارون، بال‌های هیچ فرشته‌ای پیدا نیست و دیگه هیچ‌وقت، از کوچه‌های بارون پیداش نمی‌شه.
مثل این که مطمئن بشی هیچ معجزه‌ای اتفاق نمیافته و هیچ خدای مهربونی و نامهربونی در کار نیست.
مثل این که برات جای هیچ شک و تردیدی نمونه که خالیِ آسمونا، راست راستی خالیه.
* * *
می‌شه برگردی و من بشم خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین؟
می‌شه برگردی و بریم کنار اون حوضِ پارک لاله بشینیم و من برات از روی دیوانِ اشعار شاملو، رُکسانا رو بخونم؟
چرا رُکسانا؟ نمی‌دونم، اما همیشه فکر کردم باید رُکسانا باشه.
بیا برگرد دیگه، من خسته شدم از این همه عاشقانه‌ی غمگین و تلخ، از این همه اشک و غصه که توی این صفحه پیداست. خسته شدم. به خدا خسته شدم.
دلم می‌خواد عاشقانه‌ی خوشحال بنویسم.
از تو و بارون و رُکسانا...
بسه دیگه، بسمه دیگه.
بیا برگرد و بشین کنار من، من می‌شم دلداده‌ی تو و تو هم دلیلی برای ترسیدن نخواهی داشت. بیا دیگه!* * *
مهم نیست که تام کروز فارسی بلد نیست، اصلن مهم نیست.
* * *
به خدا اگه کسی بدونه من از کی و چی نوشتم! ولی حسه دیگه. به گمونم حس‌های توش به اندازه‌ی کافی منتقل می‌شه.
پ.ن. داشتم پست‌های قبلیمو نگاه می‌کردم، دیدم 40 تا کامنت هم واسم می‌ذاشتن، ولی حالا نهایتن پنج شش نفر واسم کامنت می‌ذارن! چقده محبوب شدم! چقده پیشرفت کردم! ایول!

بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

حالا،

از تمامِ دار دنیا دلم فقط دلم یک حوض می‌خواهد. یک حوض که کسی دور و برش نباشد و تویش پرِ آب باشد.

دلم می‌خواهد باران ببارد، نم نم نه، شُر شُر ببارد. من نشسته باشم کنار حوض و یک مهربانی کنار من نشسته باشد. یک غریبه‌ی مهربان، یک آشنای مهربان، یک مرد مهربان.

من چهارزانو بشینم لب و حوض و باران را که می‌بارد داخل آب نگاه کنم. شب باشد و سکوت و باران و مهربانی و اشک‌های من که داخل آب می‌چکند.

دلم می‌خواهد بشینم آن‌جا و تا وقتی دلم می‌خواهد گریه کنم. یک دل سیر گریه کنم توی باران و از هیچ خدایی، هیچ درخواستی نداشته باشم.

بعد دلم می‌خواهد صبح آن مرد بلند شود و برود و از من چیزی نمانده باشد. آب شده باشم همراه باران‌ و اشک‌هایم و رفته باشم...

حالا از تمام دنیا فقط دلم همان حوض پارک لاله را می‌خواهد، خلوت باشد و باران ببارد و من کنارش نشسته باشم...

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢
 
چند روزه دارم به یک کسی فکر می‌کنم که عشق را با فلاکت اشتباه گرفته. نمی‌دانم این طور آدم‌ها زیادن یا کم، اما به هرحال عشق، مترادف فلاکت نیست. آدم برای این که عاشق بودنش را ثابت کند، لازم نیست مفلوک و رقت‌انگیز باشد. عشق البته اندوه و حرمان و دلتنگی و چشم‌انتظاری و هزار و یک کوفت دیگر دارد، اما باز هم این‌ها به معنای فلاکت نیستند. به این معنا نیستند که یک نفر یک گوشه بنشیند که همین‌طوری عمرش بگذرد. به معنای این نیستند که آدم باید همه چیزش را ترک کند و نابود و فنا شود.
و بعد همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم، یاد این‌جا افتادم. این وبلاگ را خیلی وقت است که می‌شناسم. تقریبن از همان وقتی که خودم توی پرشین بلاگ نوشتم. نویسنده‌ی این وبلاگ هم به درد عاشقی و نرسیدن مبتلاست. آن‌هم از همان مدل عاشقی‌ها که فلاسفه و اساتید روشن‌فکر و هورمونیست‌ها و غیره منکرش می‌شوند. عشق ماندگار و عمیق و....
شاید بگویید برای جلب توجه می‌نویسد، دروغ می‌نویسد، خب این طوری هم می‌شود دنیا را نگاه کرد، منتها من به قدر کافی دور و بر خودم آدم عاشق و وفادار دیدم که باور کنم این‌جور قصه‌ها دروغ محض نیستند. آدمیزاد احساسات دارد، حتا اگر تمام ماتریالیست‌ها و مارکسیست‌ها و کوفتیست‌های دنیا بخواهند منکرش شوند.
و نکته‌ای که می‌خواستم درباره‌ی نویسنده‌ی این وبلاگ بگویم این است که همیشه توی وبلاگش چیزهای شاد و شنگول می‌نویسد و اگر هم غصه‌دار است، وبلاگش بیان فلاکتش نیست. برای کسی می‌نویسد که اصلن نمی‌خواند و با این حال مفلوک و رقت‌انگیز نیست.
Do not mistake misery for LOVE
اما، بعضی وقت‌ها، بعضی‌ها دلشان می‌خواهد غرق شوند و چنان از هر کسی که بخواهد دستشان را بگیرد متنفر می‌شوند، که راهی برای آدم نمی‌گذارند جز این که غرق شدنشان و تباه‌شدنشان را نگاه کند و هیچ نگوید.
عشق اگرچه اندوه و رنج به همراه دارد، خودش اندوه و رنج نیست.
پس اگر هیچ‌گاه در زندگی‌تان عاشق بوده‌اید، رنج کشیده‌اید، تنها مانده‌اید و شکسته‌اید، اما مفلوک و درمانده نبوده‌اید و به راهتان ادامه داده‌اید، به خودتان افتخار کنید.
افتخار از آن کسانی نیست که در راه عشق مفلوک و درمانده یک گوشه‌ای کز کرده‌اند و با وجودی سرشار از نفرت و حرمان غرق شده‌اند. افتخار مال کسانی است که به راهشان ادامه دادند و قوی بوده‌اند.
...و برای همین‌هاست که به خودم تعظیم می‌کنم...برای تمام رنج‌هایی که کشیده‌ام و برای این که هنوز گوشه‌ای کز نکردم و راه می‌روم.
پ.ن. عکس را خودم گرفتم و برای دیدن اندازه‌ی نسبتن واقعی‌، رویش کلیک بفرمایید.

بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 
دقت کردین آسمان شهرمان پر از پرستو شده؟
این روزها در خیلی از شهرهای کشور می‌شود پرستو دید. البته فکر نمی‌کنم زیاد باشند کسانی که آسمان را نگاه می‌کنند!
اما من نگاه می‌کنم و هر بار از یک جایی رد می‌شوم که تجمع پرستوها در آسمان زیاد است، می‌ایستم و پرستوها را نگاه می‌کنم و منتظر می‌شوم یکی‌شان کمی پایین‌تر پرواز کند.
دقت کردید پرستو هیچوقت فرود نمی‌آید؟ حداقل من که ندیدم. انگار از پرواز خسته نمی‌شود. انگار که جایش همان بالاست.
در یک وبلاگی خواندم، که پرواز برای پرستو مثل هواست. همان‌جا که خواندم که پرستو در قفس می‌میرد.
راست می‌گوید، تا به حال در قفس هیچ‌ پرنده فروشی پرستو ندیدم.
هیچ به شکل پرستو دقت کردید؟ من هر بار پرستوها را نگاه می‌کنم یاد نقاشی‌های دوران دبستانم می‌افتم حیرت می‌کنم. به گمانم آن موقع همه‌ی ما پرستو و ستاره نقاشی کردیم. لابد چون شکلشان راحت است. فرم بدن پرست و فرم‌ بال‌هایش یک‌جوری حیر‌ت‌انگیز و در عین حال ساده است. هندسی تر از آن است که واقعی باشد، بیشتر شبیه به نقاشی است و با این‌حال حقیقت دارد و دارد آن بالاها روی جریان‌های هوا برای خودش صفا می‌کند.
این عکس که خیلی هم معروف شده و توی روزنامه‌ی اطلاعات هم ازش استفاده شده، نمونه‌ی پرستوی تهرانیست. آن بالایی هم که خیلی خوشگل است، توی کوه پیدا می‌شود. دیدم.
آن قدر دلم می‌خواست یکی از این‌ها روی دستم می‌نشست و من پرهاش و تن کوچولوش را روی دستم حس می‌کردم.
*‌ *  *
حالا فصل خاموشی من...فصل سکوت و مردن من.
من این‌همه عاشق بوده‌ام. این‌همه عشق ورزیدم. این همه با تمام وجودم خوبی کسی را خواسته‌ام.
چطور می‌شود این قدر بی‌عشق مانده باشم؟
خدایا تو را قسم به عدالتت و مهربانیت،‌ من که جز بی‌انصافی و نامهربانی چیزی از تو ندیدم، ولی بگو چطور می‌شود؟؟؟
دلم نمی‌خواهد بی‌عشق بمیرم و اما دلم دیگر نمی‌خواهد کس دیگری را راه بدهد. دلم در خواب برگشت و انتظار است. دیدن این‌که روزی از خم کوچه بیایی..دلم می‌خواهد همه رویاهای محال بر‌آورده شوند.
دلم بازگشت می‌خواد. پایان انتظار...
اما خسته شدم. کاش دو هزار سال قبل بود و کاش می‌شد رفت و زد به دریا و گم شد، ولی بعد فکر می‌کنم دو هزار سال قبل، لابد هیچ زنی نمی‌توانسته قایق به آب بیاندازد و برود گم شود.
من شرمم می‌آید از واژه‌های تکرار. از تکرار خسته‌ام. از نالیدن. از فریاد کردن اسمت.
من دلم چیزی تازه می‌خواهد. شروعی تازه.
من می‌ترسم.
از سال‌های عمرم که رفتند می‌ترسم....خیلی می‌ترسم...
پ.ن لینک‌های این بغل( سمت راست) به روز رسانی شدند. یک داستان جدید توی سایتمون گذاشتین که همون اولین لینک باشه.
پ.ن.2 عکس‌های این پست همگی از گوگل تهیه شده‌اند

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها، عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

این مطلب رو به یاد تمام خاطرات خوبی که از این آهنگ دارم می‌نویسم. خاطرات روزای بچگی و نوجونی. خاطرات دوستایی که حالا دیگه نیستند.

اگرچه کلیت نوشته همون متن ترانه‌ی معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هستش، ولی من به سبک خودم نوشتمش و چیزی رو ترجمه نکردم. اگه جایی شبیه متن ترانه است ولی فکر می‌کنید ترجمه‌اش اشتباهه بدونید که ترجمه نیست. حس من هستش.

خب این هم گل برای همه‌ی دوستانم:

خب این هم آخرین پست من در سال ۱۳۸۶:

 

جاده چشم‌اندازی بود سراسر مه گرفته. مه بود و باد بود و طوفان. به امتدادِ بی‌نهایت رویایی مغشوش می‌مانست. سرم سنگین شده بود. تمام آسمان‌خراش‌های جهنمی دنیا را کاشته بودند توی سرم. 

پچ پچ‌ها وزمزمه‌هایی محو و گنگ به گوش می‌رسیدند. از درون خودم و از میان هیاهوی باد و طوفان. ارواح مرغان دریایی میان طوفان پراکنده بودند و هر وقت یکی‌شان ازمقابل ماه پرواز می‌کرد، روشنایی ماه برای لحظه‌ای محو می‌شد.

خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. گاهی آدم خواب می‌بیند که بیدار است و گاهی هم بیدار است و خواب می‌بیند.

یک جایی در دوردست‌های جاده، میان هنگامه‌ی باد و طوفان نوری سوسو می‌زد. شاید فانوس دریایی خدایان بود‌ که میان صحرا برپا شده، شاید هم سراب ناشی از باد و طوفان بود. ولی وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی، باید  به هر امید اندکی،‌ چنگ بیاندازی.

به طرف نور رفتم.

و بعد،او آنجا ایستاده بود میان درگاه. محو و رنگ‌‌پریده و روشن، به روحی سرگردان می‌مانست. شاید یکی از ارواح سرگردان مرغ‌های دریایی بود. ارواح مرغ‌های دریایی در خواب ابدی، گاهی اوقات آواره‌ی بیابان‌ها می‌شوند.

بالای راه پله ایستاده بود، شمعی در دست داشت و لبخندی غریب بر لب. موهایش میان باد در اهتزاز بود.

گم شده بودم.

می‌دانستم.

می‌دانم.

سرم سنگین بود و تمام ناقوس‌های جهان توی سرم صدا می‌کردند. بهشت یا جهنم؟ کسی هم هست بتواند بین‌شان فرقی بگذارد. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم، کجا می‌روم؟ آیا اینجا سرپناهیست تا در آن کابوس طوفان را به سر آورم، یا پناهگاه دوزخیِ هزاران روح گم‌شده میان بیابان است.

معلوم نبود.

معلوم نبود بهشت است آنجا یا جهنم.

او بی‌آنکه حرفی بزند، در را بست و جلوی من به راه افتاد. نور شمع، راهروی تاریک و مرموز را روشن می‌کرد. تاریک بود، به ظلمات قبر.

گم شده بودم.

نور شمع در ظلمت می‌درخشید و هنوز هم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. حالا صداها را واضح‌تر می‌شنیدم.

از همه‌جای آن ظلمت‌آباد شگفت‌انگیز صدا می‌آمد. زمزمه‌ی گنگ و مبهمی بود که می‌خواند:

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

اتاق‌های هتل کالیفرنیا همیشه خالی هستند.

هر موقع از سال که بخواهید.

هتل کالیفرنیا همیشه اینجاست...

 

و ناگهان وارد محوطه‌ی باز پشتی هتل شدیم. حیاط هتل، گویی دنیای دیگری بود. تابستان بود و ستارگان بر سقف آسمان آویخته بودند. نه بادی بود و نه طوفانی. جهان به یکباره زیر و رو شده بود. هتل کالیفرنیا انگار که دیگر بخشی از این دنیا نبود. گویی خودش، جهانی بود مستقل.

توی حیاط، یک‌جور مجلس رقص برپا بود. زنان و مردان جوان داشتند می‌رقصیدند. انگار که از اول عمرشان همینطور رقصیده بودند و تا آخر عمر هم می‌رقصیدند.

می‌رقصیدند که فراموش کنند، شاید هم در رقص بودند که به خاطر بیاورند. خاطرات نداشته را به خاطر بیاورند.

پشت میزی نشستم و غرق تماشای رقص شدم. رقص جاودانه زیر آسمان شبانگاه تابستان. لابد آن‌هم جادوانه.

هتل کالیفرنیا همیشه شب بود.

همیشه تابستان بود.

مسئول بار را صدا کردم و گفتم، لطفن برای من شراب بیاور. مرد آمد کنار من و در گوشم گفت، از سال 1969 دیگر شراب نداشته‌ایم. پرسیدم آخر چرا؟ و جوابی نداشت جز لبخندی غریب.

چرا 1969؟

برخاستم و میان جمعیت گشتم تا دختری که در را باز کرده بود پیدا کنم. اما آنجا نبود. کسی چه می‌دانست کجای این مکان عجیب غریب ممکن است رفته باشد. از پیشخدمت دیگری خواستم مرا به اتاقم راهنمایی کند.

دوباره میان راهروهای تاریک و مرموز هتل بودیم. پیشخدمت با شمعی در دستش جلوی من حرکت می‌کرد.

حالا باز آن صداها را می‌شنیدم. از همه جای هتل، از همه‌جای همه جا می‌آمدند.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

ما اینجا زندگی می‌کنیم. درهتل کالیفرنیا.

اوه عجب شگفتی بزرگی است، اگر اعتراضی دارید بیان کنید.

 

از پیشخدمت پرسیدم آیا او هم این صداها را می‌شنود؟ و در پاسخ فقط همان لبخند مرموز را دریافت کردم. اهالی اینجا انگار مسخ شده بودند. انگار به جز آن لبخند غریب هیچ چیز دیگر نداشتند. کالبدهایی خالی بودند، که در میانه‌ی کابوس و واقعیت اسیر شده بودند.

 

پیشخدمت در اتاق را باز کرد و شمع را روی میز گذاشت. بعد شب به خیر گفت و رفت. روی میز روزنامه‌ای قرار داشت. تاریخ روزنامه را نگاه کردم: 1969

هتل کالیفرنیا در گوشه‌ای از هزارتوی زمان گیر افتاده بود. حبس شده بود. محو شده بود.

 

نیمه شب از آن صدای مرموز از خواب برخاستم.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

 

سقف اتاق آیینه کاری شده بود. من در سقف بودم. میان آینه‌ها. همه جا آینه بود و آینه بازتاب من بود و من بخشی از آینه. دختر شبح‌وار و رنگ‌پریده در آغوشم بود. لیوان شامپیان دستش بود و میان آینه‌ها گم شده بودیم. شامپاین و یخ.

او گفت: همه‌ی مابه نوعی زندانی هستیم. زندانی خودمان.

در سقف افتاده بودم. در آینه‌های سقف و دیوانه‌وار می‌کوشیدم نجات پیدا کنم. تصویر آینه در من سقوط می‌کرد و مرا در خود می‌بلعید. سرم به دوران افتاده بود. کاش راهی برای فرار از افسون آینه می‌یافتم.

او ادامه داد.

آنجا، آن پشت، پشت آینه، توی تالارهای پنهان. تلاش می‌کنند با دیو بجنگند. سالهاست چنین می‌کنند. با خنجرهای پولادین به آن ضربه می‌زنند، ولی فایده ندارد.

ما زندانی هستیم. زندانی خودمان.

 لبخند می‌زد و شامپاین می‌خورد و در آینه لمیده بود.

 

و بعد چیزی به خاطر نمی‌آورم. داشتم می‌گریختم. میان راهروهای تاریک و افسون‌شده‌ی هتل کالیفرنیا می دویدم و دنبال در می‌گشتم. باید فرار می‌کردم. باید به امنیت طوفان باز می‌گشتم. باید به جایی که از آن آمده بودم باز می‌گشتم.

و بعد وقتی وحشت‌زده میان راهروها می‌دویدم، پیشخدمت شب از راه رسید.

او گفت: آرام باشید آقا. اتفاقی نیافتاده. ما مسئول آرامش و امنیت شما هستیم. اینطوری برنامه‌ریزی شدیم. شما هر موقع که مایل باشید می‌تونید، اتاقتون رو تحویل بدین ولی بدونین که دیگه هرگز نمی‌تونید اینجا رو ترک کنید.

 

هرگز...

 

پ.ن. تو را به جای تمام خاطرات نداشته‌ام دوست داشته‌ام. پشیمان نیستم که ندیدی و باور نکردی. پشیمان نیستم که دوستم نداشتی، نه حتا پشیمان نیستم که تحقیرم کردی. از دید من همه لایق دوست داشتن هستند.  دوست داشتن من واقعی بود، متاسفم که ندیدی و حس نکردی و باور نکردی و پشیمان نیستم که آنقدر بی‌پروا و از ته دل دوستت داشتم. متاسفم که نشد به باورت برسانم. متاسفم که نشد دستت را بگیرم  و لااقل یک چند سانتی‌متری از آن غرقاب نفرت و سیاهی بیرونت بکشم،‌که لااقل چشمانت از آن تو خارج شوند و آسمان را ببینی و ماه راکه بالای سر تنهایی ماست. نشد آسمان را نشانت بدهم تا باور کنی جز نفرت و گنداب هم چیزی توی این دنیای بزرگ هست. با اینحال من دلت را که غرق آن گنداب بود، دوست می‌داشتم.

عیدت مبارک

 

پ.ن۲ عید همه‌ی دوستام مبارک

بازم گل برای شما:

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
 

 

 

 از لابه‌لای رویاها و خاطرات خیس از اشکم می‌گریزی. رویاهام سیاه هستند، سیاه هستند و صدای قهقهه‌ی شیطان از یک گوشه کناریش می‌آید. و بعد تو که همینطور از لابه‌لای رویاهام می‌گریزی . 

 

مثل آب از لابه‌لای انگشتان دستم. از دست‌های خالی‌ام. دست‌های بدون رویام. توی دستهام نه چشم هست و نه رویا. دست‌هایم نه خواب دست‌های تو را می‌بیند نه برگ‌ریز پاییز و نه باران. 

 

جای پاهات مانده. جا به جای خالی رویاهام جای پاهای تو هست. جای پای رفتن و برنگشتنت. 

 

 زیر همان درخت توت که شیطان همیشه از همان‌جا صدایم می‌کند. تو که از زیر درخت توت ما رد نشدی، شدی؟ 

 

رضا صادقی می‌گه: تو رو جون لحظه برگرد. 

 

درخت توت، توی باد تکان می‌خورد و من فکر می کنم یک فوج فرشته بالایش پرواز می‌کنند. برای دیدن فرشته‌ها کافیست به هوا تمرکز کنی. فرشته‌ها را می‌بینم و قمری‌هایی را که شب در درخت توت می‌خوابند. 

 

فکر می‌کنم، اگر اینهمه فرشته بالای درخت هست، پس چرا شیطان همیشه مرا از همان‌جا صدا می‌زند و بعد فکر می‌کنم جای پای رفتن تو، زیر درخت توت ما چه کار می کند؟ 

 

درخت توت، خیلی وقت است که توت دادن یادش رفته. فقط اسمش مانده روی درخت! چیز دیگرکه نمی‌شود بهش گفت. درخت توت! و قمری‌ها هنوز دوستش دارند. یادشان نیست درخت یک زمانی هم توت می داده. اصلن چه فرقی می‌کند؟ 

 

فرق می‌کند! 

 

یک زمانی بود که  بچه بودم و زیر همان درخت توت بازی می کردم و شیطانی هم گوشه کنار رویاهام کمین نکرده بود. روحم هم دست نخورده مال خودم بود. همه کس و همه چیز را دوست داشتم. از مرغ قهوه‌ای پرخور و تنبلمان بگیر، تا خانم معلم‌های بداخلاق و بچه‌هایی که هیچوقت من را بازی نمی‌دادند. دوست داشتم و خیالم راحت بود و دستهایم پر بود از رویا... 

 

دعا کن نره امشب، دل عاشق تره امشب... 

 

تلخ شدم. تلخی به جانم نشسته. مثل زهر هلاهل.

 

تلخ شدم.

 

تلخ و ناکام

 

دست‌هایم خالی هستند. مرغ قهوه‌ای پرخورمان مرده و زیر یکی از کاج‌های خشکیده و بی نا‌ و رمقمان دفن شده. درخت توتمان هم دیگر توت نمی دهد. تازه جای پای تو هم که زیرش مانده...

 

راستی تو هیچوقت از زیر درخت توت ما رد نشدی؟

 

از کوچه باغ رویا و خاطره چی؟

 

از زیر آسمان‌های ابری و بارانی چی؟

 

بالاخره که باید از یک جای این تقدیر دلتنگ رد شده باشی...

 

تو یادت هست درختمان توت می‌داد؟

* * *

 

  

 

 

 

 پ.ن. آدم ها همیشه اول به خودشان فکر می کنند، بعد دیگران. اگر می‌شد گاهی اول به دیگران فکر کنند بعد خوشان، آنوقت گاهی ، بعضی‌ آدم های دلتنگ هم لبخند می‌زدند..


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦
 

به پرواز شک کرده بودم،

به زمانی که شانه‌هایم از وبال بال خمیده بود

و در پاک‌بازی معصومانه‌ی گرگ و میش

شبکور گرسنه چشم حریص

بال می‌زد

به پراوز شک کرده بودم من.

سحرگاهان سحر شیری‌رنگی نام بزرگ

در تجلی بود

با مریمی که می‌شکفت گفتم:شوق دیدار خدایت هست؟

بی‌که به پاسخ آوایی برآرد

خسته‌گی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد

هم‌چنان

که تجلی‌ ساحرانه‌ی نام بزرگ

و شک

 بر شانه‌های خمیده‌ام

جای‌نشین سنگینی توانمند بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

احساس نیازی

نبود.

شاملو

*  * *

بی‌گمان یک جای قصه‌ها، میان کوچه‌باغ‌های دلهره و عاشقی، راه را اشتباه رفته‌ام.

بی‌گمان یک جای ترانه‌ها، سرود بغض را به جای زندگی اشتباه‌ گرفته‌ام.

من و غم همیشه همراه و همزاد بوده‌ایم. تمام کوچه‌ پس‌کوچه‌های جوانی و عاشقی و اضطراب را غم همراهم بوده.

به پرواز شک کرده‌ام، اما به عشق هرگز.

سوختم و ساختم و مصایب عشق را زندگی کرده‌ام. حتا وسوسه شده‌ام. بین بودن و نبودن.

بودن یا نبودن، مسئله این نیست، وسوسه این است.

انکار نمی‌کنم که وسوسه شده‌ام، اما هرگز به عشق شک نکردم.

من خود عشق بوده‌ام. از دورترین خاطرات کودکی خوب به خاطرم هست، چقدر لبریز عشق بودم، چقدر در جستجوی نگاهی مهربان یا دستی محبت‌آمیز بوده‌ام. دستی که مرا از ژرفنای تاریک تنهایی بیرون کشد.

من زجر کشیده‌ام، صیلب تنهایی‌هایم را به دوش کشیدم و شک نکردم.

عاشق بودم بی‌آنکه حتا یکبار دوستت دارم بگویم، بی‌آنکه حتا یکبار دوستت دارم شنیده باشم.

با عشق و برای عشق و به نام عشق، سوختم و ساختم.

ویران شدم، شکستم، تنهای تنها گریستم و از هم پاشیدم و خدای عشق هم همراهم نبود. شاید هم بود و من حسش نکردم.

اما شک نکردم. عشق را محض خاطر خود عشق گرامی داشتم. به عشق وفادار ماندم نه به آن کسی که نبود و همیشه جای خالیش اول قصه‌ها بود. به خود عشق وفادار بودم و ترکش نکردم مگر برای عشق.

باز هم عشق می‌سوزاندم، خاکسترم می‌کند.

باز هم من خراب عشقم.

باز هم ورطه و تنهایی و اشک و هجران، باز هم مصیبت و تنهایی اساطیری و عشق.

اما شک نمی‌کنم.

ای تو مرا خریده از اسارت عشق بی‌فرجامم،

آمدنت را اجر نهادم،آمدنت را به فال نیک گرفتم

حتا اگر سهم من از بودن تو، نبودن تو باشد.

من شک نمی‌کنم. 

من باورت کردم، انگار تمام این سالها منتظر تو بودم. انگار تو بودی همان معجزه‌ای که منتظرش بودم. انگار که خدا منتظر است، شکر بگویم.

 شکر گفتم بودنت را.

 به عشق قسم که شک نمی‌کنم.

*‌ *‌ *

دنیا یه روز شبیه تو، شبیه خواب تو میشه

اینهمه آبادی بد، یه روز خراب تو میشه..

حریق دریا می‌گذره

حریر شبنم می‌رسه

به زخم کوچه‌های شب

نسیم مرهم می‌رسه.

بذار از این دنیای بد،

دنیای کور نابلد

سفر کنم تا خواب تو

به اعتماد شونه‌هات

تکیه کنم، تکیه کنم

بذار بشم خراب تو

بذار بشم خراب تو...

(لابد یکی تو مایه‌های قمیشی! شاعرشو می‌گم!)

*‌ *‌ *

یکی بیاد منو از پای ام بی سی اکشن جمع کنه! روزی چند ساعت ترکیدن مغز و پرتاب روده تماشا می‌کنم!

از فواید ام بی سی اکشن:

فاک به عربی:تباْ


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

بالا..بالا..بالاتر...

خیلی بالا، خیلی دور، یه نوری هست. زیر آوار موندم. سقف رو سرم خراب شده، هوا نیست..

هوا نبود، نفس نبود قصه به آخر نرسید..

قصه‌های مادربزرگ آیینه‌ی خود منه

طلسم جادوگر باید

با دستای تو بشکنه

حالا وقتشه صدا کنم؟

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه..

از مرگ جادوگر بد که از کتابا می‌اومد..

تو غار زندگی، داشتم می‌کندم و جلو می‌رفتم. از وقتی پا به دنیا گذاشتم همینطور بوده. انگار داخل همین غار متولد شدم. اینکه تا کی و چطور باید جلو خزید را هم نمی‌دانم. فقط انگار آن بالاها، خیلی خیلی دورتر از دسترس من، یک نوری هست. خیلی ضعیف.

کسی چه می‌داند می‌رسم به نور یا همین زیر می‌میرم.

تا شعر گیس‌گلابتون

یه شعر پر امید باشه

آینه‌های تو به تو

هر کدومش خورشید باشه

آهای آهای یکی بیاد...

خدایا بس است دیگر! تا کی می‌خوابی! بیدار شو. من اینجا سرد و دلتنگم.

دلم خیلی تنگ است. خیلی.

نه نمی‌توانم بگویم به من هیچ ندادی. ولی حالا چرا اینقدر سخت و اینقدر دور و دیر؟

استاد می‌گوید: راهتان هر چقدر سخت‌تر و دورتر، بدانید که نزدیک‌تر هستید و مقرب‌تر. می‌گوید اگر سختی و بلا در هر قدم افزون می‌شود، خدا دوستتان دارد و هدایتتان می‌کند.

نون و پنیر و هق هق، سفره‌ی سرد عاشق.

....

حریق سبز جنگلا

 به دست کبریت جنون

از کاشی‌های آبیمون

سر زده فواره‌ی خون

نون و پنیر و بادوم

یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می‌ارزی......

تو بیش از این می‌ارزی. من بیش از این می‌ارزم. حتا آن دیگری هم بیش از این می‌ارزد.

پونه می‌ریخت تو دامنش

تا مادرش چادر کنه

می رفت که از بوی علف تمام شهرو پر کنه...

غافل از اینکه راهشو

جادوگره دزدیده بود

رو صورت خورشید خانوم

خط سیاه کشیده بود

چشمای گیس گلابتون چیزی به جز شب نمی‌دید...

هوا نبود نفس نبود

قصه به آخر نرسید...

با دستای رفاقتت

تاریکی وحشت نداره

نوری که حرف آخره

به قصمون پا می‌ذاره

حیفه که شهر آینه

سیاه بشه حروم بشه

قصه‌ی تو، قصه‌ی من

اینجوری ناتموم بشه..

آهای آهای..

نه نباید اینطوری تمام بشوم. حق من نیست. حق من نیست که در این دنج سقوط آخرم، نفس آخر را بکشم.

من ترسو هستم!

من ضعیف هستم!

من وابسته هستم!

من همیشه عاشق و همیشه بی‌نصیب هستم.

خدایا معجزتی کن...

آهای آهای...

پ.ن. این نوشته تارگت ندارد! گیس گلابتون خود من هستم!

پ.ن.۲. این ترانه به عمد به صورت درهم‌ریخته اینجا نوشته شده. چرا؟ چون من  اینجوری حال کردم!

 

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳۱
 

من باد در موهایت هستم..

همان نسیم که گه گاه موهایت را پریشان می کند...

همان که گاهی خاکی به مژگانت می نشاند..باور کن تعمدی نیست  ابر نیز گاهی چشمان ماه را تیره می کند..

من ستاره هستم در شبهایت..

همان ستاره ها که تمام روز چشم به راه دیدنت هستند..

من خاک هستم زیر پایت..

برای رسیدن به تو باید خاک بشم نه؟؟؟

برای شنیدت من باید خاک بشم من باید خاک بشم من باید خاک بشم

من باد در موهایت هستم....

همان نسیم که گونه هایت را نوازش می کند..

من باد در موهایت هستم...

پ.ن.دوستای عزیزم مطالب قبلی من رو بایگانی شده فرض کنید..من قطعن داشتم راه اشتباهی می رفتم..صحبت از کج فهمی و نفهمی نیست!اونها که می نویسم وبلاگ قشنگی داری به من سر بزن اصلن واسه من وجود ندارن..کمی دچار احساس یاس شدم اونهم تقصیر کسی نبود جز خودم.....


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
 
شبهای گریه را پشت سر گذاشته ام. فقط گه گاهی بغض بی اراده ایست که به یاد همه خاطرات نداشته گلویم را می فشارد،ولی آنهم مهم نیست. من قوی شده ام.!دیگر با شنیدن آهنگهای غمگین نمی شکنم.یکبار برای همیشه شکسته ام.اصلا برای همین بود که اینقدر ریز ریز شدم.مثل لیوان نشکن.لیوان نشکن خیلی دیر می شکند،ولی وقتی شکست به یک میلیون تکه ریز تبدیل می شود.من هم همانطور شکستم.حتی کسی هم نبود تکه های مرا جمع کند،ولی اعتراضی هم ندارم.در تکه تکه بودن مزایایی هست که در سالم بودن نیست.وقتی تکه تکه باشی،انعکاس نور در تکه هایت،رقصی دیدنی در چشمان عابران می سازد.یکی از این عابران هم شاید تو باشی! چشمانت که همینطوری هم ستاره باران است،بگذار انعکاس نور در شکسته های وجود من هم به آنها اضافه شود.تو که در دلبری استادی اینطوری جذاب تر هم می شوی.  از هق هق گریه گذشته ام.از شور عاشقی هم گذشته ام. نه که تو را همچون کتابهای فرسوده کتابخانه زیر تلی از خاک از خاطر برده باشم،نه عشق که فراموش نمی شود.تو مثل بلندی های بادگیر و جین ایر نیستی که یکبار آنهم به زور خوانده باشم و بعد کنار گذاشته باشم برای پز دادن به تماشاچیان ابله!تو مثل ادیسه و راما هستی!هر وقت ببینم دارم فراموشت می کنم،از نو می خوانمت.ولی بی قراری و انتظار را نیز سفر کرده ام.نیک می دانم که در انتظار کشیدن حاصلی نیست. شازده کوچولوی قصه من گویا راهش را گم کرده.کجای این همه کهکشان و ستاره گم شده،این را دیگر نمی دانم.حتی نمی دانم گلش را در کدام سیاره جا گذاشته. 

نمی دانم آن کسی که به من یاد داد عاشق ستاره ها و شازده کوچولو ها باشم،عاشق شازده کوچولو بود،یا عاشق سیاره اش. ولی من عاشق هیچ کدام اینها نیستم.من عاشق آن گل تنهای مغرورم که شازده کوچولو تنها رهایش کرد.حالا چرا عاشق آن گل؟برای اینکه هیچوقت نمی فهمم آن گل در کدام سیاره است،به همین خاطر است که وقتی به آسمان نگاه می کنم می توانم عاشق همه ستاره ها باشم،به خاطر گلی که در یکی از آنهاست.اینجوری می شود که همه ستاره ها مرا یاد چشمان تو می اندازند.آن گل هم که هیچوقت پای رفتن از آن سیاره را ندارد،بنابراین لازم نیست تا ابد منتظر بنشینم.شازده کوچولو هم ارزانی همان ها که سر راهش تور پهن کرده اند!

  

 

 

 

ای در نگاهت همه درخشش همه ستاره ،اگر خواستمت،اگر خواندمت،اگر گریه کردم و اگر نوشتمت،برای این نبود که به یک اسطوره زمینی نیاز داشتم.برای این بود که معنای زندگی ما در عشق ورزیدن است.همه ما پیر می شویم،همه از خاطر می رویم.از خاطر یکدیگر می رویم.از خاطر روزگار می رویم.از خاطر خود خدا هم می رویم.تنها چیزی که به ما ارزش می بخشد،دوست داشتن است.همه ما نیاز داریم که دوست بداریم.حتی اگر کسی که دوست می داریم،در زمانی و مکانی دیگر زندگی کند.زمان و مکان فیزیکی را نمی گویم.وقتی کسی با ما نیست در مکان ما نیست.وقتی کسی به یاد ما نیست در زمان ما نیست.!

مهم نیست کسی که به او عشق می ورزیم،چقدر ناقص و ناکامل است.مهم این است که وقتی نور عشقی دردل داریم،آسمان را رنگ دیگری است!.

  در اینکه همیشه یک یاغی سرکش بوده ام شکی نیست.یاغی ساکت!وقتی بچه بودم سکوتم طغیانی بود علیه هیاهوی بچه های خیابان.من فکر می کردم!ساعت ها فکر می کردم.همیشه فکر می کردم.حالا که سنی از من گذشته نیز با اندیشه هایم طغیان می کنم.مهم نیست که کسی مرا نمی خواند و نمی شناسد!همین که بی نوا بندگکی سر به راه نیستم مرا خوشحال می کند.همین که شازده کوچولو برایم مهم نیست و به جایش  از آن گل مغرور و خودخواه خوشم می آید برای ابراز سرکشی ام کافیست!همین که خدا را دائم وسط محکمه میگذارم و ملامتش می کنم برایم کافی است!خدا کفر مرا از ایمان بی فکران بیشتر دوست دارد!اینهم یک دلیل دیگر بر اثبات سر کشیم. پ.ن.روزی دوستی به من گفت تو همیشه از همه چیزبیشترین و عظیم ترینش را طلب کرده ای،(منظورش در امور مادی نبود!) برای همین است که سهمت از عشق نیز این چنین عظیم و سوزناک شده.منتها قصد دارم همه این عشق سوزناک را یکجا بریزمش دور!اینهم میشه یک مدل پست مدرن باحال!وقتی ریختمش دور چی میشه؟خوب معلومه می رم سراغ پروژه جدید.!(مهشید چشمک!) پ.ن.2.من به جای اینکه با یک مشت آدم سطحی و بی احساس که همه اش ادای دوستی رو در میارن برم کافی شاپ،ترجیح می دم با دو تا بچه شونزده ساله بشینم و حرف بزنم ،که فکر می کنند،عمیق هستند و روی شونه هاشون کله ای دارن که توش مغزه!!!!بله باور کنید .مغز!چیزی که میدونم خیلی نایابه! پ.ن.3از رفیق نماها حالم به هم می خوره!کاش می فهمیدین که چقدر حضور نامبارکتون تو حریم شخصی من غیر قابل تحمله و کاش می فهمیدین چقدر بزرگوارم که وقت عزیزم رو به بحث کردن درباره خزعبلات بیهوده مورد علاقه شما،  هدر میدم! پ.ن.4.هر کس دوست داره خودش رو جای تارگت این نوشته فرض کنه،از نظر من هیچ اشکالی نداره.فقط اگه احیانا کسی خودشو جای تارگت این نوشته فرض کرد به منم بگه!  قطعا کسی نمی تونه بگه این نوشته مرگبار و سیاهه!یک عاشقانه نه چندان آرامه قبول!ولی بالاخره عاشقانه است.در مورد عنوان نوشته هم زیاد سوال نکنید!

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
 
مکتب من عشق است و گل و نان.مکتب من پرورش دلیست که در آن عشق باشد .عشق برای آدمیزادگان،برای پرندگان برای زمینی که پشتش از جنایات ما خونین است،برای روح جهان... مکتب من یک بغل گل رازقی است، برای دستهای همه کسانی که دم غروب و زیر آسمان ابری دلداری ندارند.. مکتب من می گوید لعنت به مال دنیا.مال دنیا تا آن هنگام خوبست که وابسته به نااهل نباشی و بتوانی دردی از دردمندی دوا کنی..مابقیش را لعنت.. نان و گل و عشق برای زندگی کافیست.. در مکتب من هر روز و هر لحظه می باید عشق را گسترش داد.خدای من عشق است و تنها آن هنگام خشنود است که میبیند عشقی واقعی و انسانی در قلبی می درخشد. آی شما که فکر میکنید خدایتان را با روزه و نمازهایتان فریفته اید..آی شما که دم از کتاب آسمانی میزنید و هر روز با دستها و زبانتان کتاب آسمانیتان را به گریه می اندازید...مکتب من عشق است و گل و نان.. بدانید که فراست خدایتان ورای تصورات شماست .دست از فریفتن او بردارید ! خدای من عشق است وانتظار هیچ معجزه ای از آسمان ندارم جز عشق. زمانی دلم را برای عشق باز نهاده بودم و می پنداشتم تمامی خلق خدا لایق عشق هستند واین وظیفه ما نیست که قضاوت کنیم.اکنون نیک میدانم که دل آدمی گذرگاه هر بی سر و پایی نیست.محبت کردن به برخی ستم است به عشق و خدای عشق را گریان می سازد.عیسی بن مریم  کوشید تا تمام خلق خدا را دوست بدارد اما پاداشش تاجی از خار بود بر سرش و میخهای آهنین کوبیده بر دستانش تا او را بر صلیبش استوار کنند. همین شما بودید که عیسی را به صلیب کشیدید.همین شما که دم از کتاب آسمانی می زنید.پسر مریم اگر میدانست در دل سنگتان هیچ محبتی اثر نمی کند... مکتب من عشق است و گل و نان..مکتب من دوری کردن  است از هر کس وهر چیز که عشق را لکه دار میکند . پ.ن..1فقط کامنتهای دوستان و عزیزانی که همیشه همراه و همدل بودند و عزیزانی که منت میگذارند نوشته های بنده را میخوانند و نظر میدهند برایم مهم هستند و لا غیر. پ.ن.2. با تشکر از احسان خازنی که  با نوشتن جمله نان و گل وعشق برای زندگی کافیست به یادم آورد مکتب من مکتب عشق است.    

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۸
 

 

خطاب به آنان که آسمان را از یاد برده اند و تقدیم به  آنان که  روحشان آبی آسمانی است... آسمان را نگاه میکنم.آسمان ابری و باران را...رنگین کمان!بعد باران رنگین کمان را نگاه میکنم و در آسمان شب ستاره ها را نگاه می کنم.به یاد همه آنها که بی ستاره اند دعا میکنم  به جای همه آنها که گلی را در ستاره ای تنها رها کرده اند دلتنگ می شوم.می دانم.می دانم چه دلتنگی عظیمی است..وقتی که سر بر آسمان بلند میکنید دیدنیها بسیارند. آسمان ، ابر ،ستاره ،رنگین کمان و پرواز پرنده ..  و من بالهای فرشته نگهبانم را میبینم که همچنان صبورانه می گوید دل قوی دار سحر نزدیک است. اما دریغا که شما سر بلند نمی کنید ..باران و رنگین کمان و پرواز پرستو برایتان قدر و منزلتی ندارد.شما زمین را نگاه میکنید و در پی نگاهی زیبا هستیدزیبارویان را می جوئید.به دنبال نگاهی نیستید که از نم باران غروب تر شده باشد.به دنبال روحی نیستید که عاشق و دلتنگ باشد.به دنبال چشمی نیستید که غزلهای حافظ را به امید دیدن فال نکو از بر شده باشد.شما چشمی زیبا می طلبید و لاجرم آنها که تنها زیبایی چشمشان انعکاس آسمان است تنها می مانند....تنها...این مرام است مرام روزگار...با شما هستم!!!با همه شما که آسمان را از یاد برده اید....فرشته ام در گوشم نجوا میکند بی دریغ دوست بدار..سحر نزدیک است..نزدیک اما به مقیاس فرشتگان می تواند هزاره ای باشد!!!   شترا زنگوله دار//بارشون گندم و جو//توی جاده های سبز ساربون جلو جلو//گل گندم گل یاس//به موهای دخترون//تو خلوص لحظه ها نمی آد اسم خزون//نم نم بارون و بوی یونجه زار// عاشقای مهربون دهکده گل و گلدون می برن خونه یار//بره ها رو علفای بی قرارچه غروبا چه غروبا که تو یونجه زار خیس..هوس عاشقی و مستی و می کرده دلمچه شبا تو مهتابا تو گندم ها تو سبزه ها ..از غمت دل ای دل دل ای دل کرده دلم..از غمت دل ای دل کرده دلم..دل ای دل کرده دلم..دل  ای دل کرده دلم...هنوزم زنگوله ها زنگوله ها توی جاده های دور صدا میدنهنوز اون سقفای گرم کا هگلی بوی مهربونی و وفا میدن.. کاش می شد رفت در آن جاده های دور گم شد..  

 

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()