نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
 

دوستان مثل این که دلِ خودشان بدجوری پر بود که مطلب نیمچه طنز ما را این قدر گل‌باران کردند!

کی گفته مراسم بد بود و کی گفته من دلم پُره؟

مراسم جشن تولد پرشین بلاگ اگرچه یک مراسم عالی نبود، اما بد هم نبود و به این جهت که دیداری میانِ دوستان تازه شد، خیلی هم خوب بود، بنده هم اصلا و ابدا دلم پُر نیست. برای من وبلاگ‌نویسی هیچ‌وقت میدانِ رقابت نبوده که بابت جایزه‌های گرفته شده و داده شده زیاد ذهنِ خودم را درگیر کنم.

من در ادبیات کاری را که دوست دارم و به آن عشق می‌ورزم، انجام می‌دهم(آکادمی فانتزی) و همین که در آن حیطه از ادبیات بتوانم کاری پیش ببرم برایم موفقیت محسوب می‌شود. این می‌شود فعالیتِ ادبی من و هیچ ربطی هم به وبلاگ‌نویسی ندارد.

این از این.

اما برویم سر انتقاد.

آن بحث جایزه و دیدنِ چهره‌های آشنا که صحتبش را کردم، کاملن جدی بود. موضوع این است که این جریان وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی هم در مملکت ما به شیوه‌ی باندبازی اجرا می‌شود. یک باند پنجاه شصت نفری تشکیل شده‌اند که همدیگر را مجازی یا واقعی می‌شناسند و با هم دوست هستند و در تمام نظرسنجی‌ها و مسابقات حضور فعال دارند و هی به هم رای می‌دهند و هی برنده می‌شوند.

این حالت اصلن خوب نیست.

ما یک تعداد وبلاگ محبوب  وخوب داریم که همه می‌شناسند، فرض بگیریم همان وبلاگ «یک پزشک» و «یک فتحی» این وبلاگ‌ها را دیگر همه‌ی وبلاگ‌نویسان می‌شناسند، حالا نظر شخصی من این است که وقتی این دو وبلاگ(و مشابه‌هایشان) به قدر کافی شناخته شده‌اند، دیگر چه نیاز به تبلیغ دارند و چرا باید دوباره و صدباره در نظرسنجی‌ها شرکت داده شوند؟ پس تکلیف آن پانصدهزار تا وبلاگِ دیگر چه می‌شود؟

من سه تا مثال برای شما می‌آورم:

«آبی آسمانی»

«لاهو»

«گردو»

این سه تا  از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی من هستند، هر سه به لحاظ نثر، ادبیاتِ مورد استفاده و موضوعاتِ مطرح شده، واقعن غنی هستند. هر سه نویسنده به نظرِ شخصیِ بنده،  قلم و قدرتِ نویسندگی دارند و بارها از دیدنِ صلابتِ متن‌شان، غبطه خوردم که ای کاش من هم می‌توانستم این گونه بنویسم.

نظیر این وبلاگ‌ها که کسی هم نمی‌شناسد کم نیست.

حالا احتمالن این شکوایه مطرح می‌شود که «خب ما چه کنیم؟ کسی به این‌ها رای نداده! ما نظرسنجیِ عادلانه برگزار کردیم.»

این حرف قبول، اما اگر یک وبلاگ‌نویسی که از قضا خیلی هم خوب می‌نویسند،علاقه‌ای به برقراریِ دوستی‌های مجازی، عضویت در باند‌های شبکه‌های اجتماعای(فرند فید و فیس‌بوک) و کامنت جمع کردن از راه سر زدن به این و آن نداشته باشد، آیا باید حقش ضایع شود؟‌آیا وبلاگستان متعلق به آن عده‌ای است که حالِ این کارها را دارند و لاغیر؟

یک بار آقای فتحی در وبلاگ‌شان مطرح کردند که قصد دارند به وبلاگ‌های ناشناخته کمک کنند که مطرح شوند و ایک راه‌کاری هم ارائه دادند که جزییاتش در ذهنم نمانده، حالا بماند که بنا به دلایل ناشناخته ایشان به طرح‌شان جامعه‌ی عمل نپوشاندند، ولی به نظرِ من یک چنین حرکتی، باید از وظایف یک سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ باشد.

به نظر من سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ باید راه‌کاری برای شناسایی وبلاگ‌های ارزشمند و ناشناخته، و معرفیِ آن‌ها به مخاطبان خود داشته باشد و به جای این که تشکیل باندها و باندبازی‌ها را هر چه بیشتر تشویق و ترغیب کند، تلاش کند تا نویسندگان ناشناخته را مطرح کند، تا وبلاگستان از غنای هر چه بیشتری برخوردار شود.

چرا باید خانم یا آقای ایکس که به قدر کافی شناخته شده هست، در هر مراسمی به یک عنوانی برود آن بالا و با همه چاق سلامتی بکند؟ چه اشکال دارد یک بخش برای معرفی وبلاگ‌های ناشناخته و تقدیر از آن‌ها وجود داشته باشد؟

می‌پرسید با چه راه‌کاری این‌ها را پیدا کنیم؟

پاسخ این است که این مشکل من نیست، مشکل شماست! من که سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ نشدم!

من می‌توانم در جایگاه خودم پیشنهاد بدهم، اما راه‌حل پیدا کردن و پیاده‌سازیِ آن به عهده‌ی دست‌اندرکاران است نه من.

یک چیزی هم در پرانتز بگویم و آن این که این به اصطلاح «باند‌ها» چیزهای بدی نیستند، یک عده آدم هستند که از سلایق و علایق مشابه برخوردارند و حرف هم را می‌فهمند و بین شان یک رفاقتی شکل گرفته، ولی وقتی تمام نظرسنجی‌ها و مسابقات به رای و نظر این «باندها» واگذار می‌شود، آیا مطمئن هستید که نتایج «عادلانه» هستند؟

 


بر چسب ها: روزمره، شکایت‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
 

موضوع  این‌جاست که شجاعت نداریم واقعیت را باور کنیم. ما که می‌گویم منظورم اکثر ماست، نه همه‌ی ما. جرات نداریم واقعیتِ‌ خشک و خالی را باور کنیم. شجاعت نداریم بلایا و مصایبی را که گریبان‌گیرمان می‌شود بپذیریم. تحملش را نداریم قبول کنیم که در این دنیا نه حکمتی هست ونه هدفی و نه اراده‌ای،‌ برتر از مال خودمان.

برای همین است که پناه می‌بریم به استعاره و شعر و والفاظ زیبا. برای همین است که پناه می‌بریم به انگاره‌ی خدایی که نیست و شاید هم هست و برایش مهم نیست. خودمان را قایم می‌کنیم پشت رنگ و لعاب شعر و شاعری و سعی می‌کنیم یک‌جوری از حقیقت بگریزیم. پشتمان را بکنیم بهش و تا جایی که توان داریم بدویم و ازش دور بشویم. منتها حقیقتی که بهش پشت کردیم همان‌جا سر جایش ایستاده. بلند و سترگ و قابل دیدن. و مایی که فرار کردیم می‌دانیم حقیقت آن پشت سرمان، ایستاده.

اما من جرات داشته‌ام. من باور کردم. من سر خم کردم. من! من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود. اما من جلوی حقیقت سر خم کردم.

نه این‌گونه نبوده که من بلند‌پرواز،‌ خواخواه و خودبین یا ناباور بوده باشم. این‌گونه نبوده که چیزی در چشمانم حقیر بوده باشد و از گوشه‌ی چشمانم دور مانده باشم. من حتا عشق دو بلبل نسبت به هم را حس می‌کنم. من حتا از تماشای بلبلی که خودش را در چاله‌ای آب شسته شعف‌زده شدم. من از تماشای گل‌های سفید و درشت ماگنولیا روی شاخه‌هایی که کمتر کسی می‌بیندشان شاد شدم، من با نگاه کردن پرواز پرستو آن بالاها، دلم پرپر زده. من کسی نیستم که ندیده باشم یا به خاطر خودخواهی گذشته باشم. چیزی که نبوده،‌ نبوده.

من از نبودنش ترسیدم، وحشت کردم، گریه کردم. اما در نهایت ترسیدگی و وحشت باورش کردم! چه حاصل از ناباوری؟ حالا چه حاصل از بهتان زدن به خودم که ندیدمش! که بوده و من حسش نکردم یا جانانه نفس نکشیدم؟ چه حاصل از این الفاظ؟ خدا را بری می‌کند از بی‌عدالتی؟؟ باشد شما بری‌اش کنید. شما که سر به درگاهش گذاشتید. من اما سر نگذاشتم بر آستانش. من بی‌نوا بندگی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود.

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند.

من گردن کج نکردم و نمی‌کنم. تمام آن‌ها را که می‌گویید نفس کشیدم و چه بسا بهتر از خیلی‌های دیگر نفس کشیده باشم، اما جای خالی آن که باید باشد و نیست، حس می‌شود...تلخ و تیز و دردناک، به سان دشنه‌ای که در پهلویی نشسته باشد.

عشق هست همه‌جا، در شستشوی بلبل کوچک، پرواز پرنده و شکوفه‌دادن ماگنولیا. قبول! من قبول دارم ولی عشق فقط این‌ها نیست. اگر عشق قرار بود فقط همین ها باشد، نسل آدمیان که به تماشای بلبل ها و پرستوها و ماگنولیا‌ها نشسته‌اند، باید همان اوائل خلقت منقرض می‌شد، لابد چون متعالی‌ترین شکل عشق همین‌هاست که شما می‌گویید.

نه عزیزان من! این‌ها هست و ولی فقط همین‌ها نیست. من جرات دارم باور کنم. باور کنم که در این دنیا عدالتی حاکم نیست و خدایش یا رفته و یا نگاه نمی‌کند و یا اصلن نبوده. من جرات دارم باور کنم حکمتی در کار نیست و عقل من برای فهمیدن حمکت زندگیِ من کفایت می‌کند! من جرات دارم! من سنت‌شکنم!

من هم پناه بردم به شعر و ترانه و باران و این حرف‌های قشنگ که می‌گویند بالاخره یک روزی همه چیز درست می‌شود. من هم گریستم در باران، من هم دعا کردم کنار ساحل دریا. من هم بالاخره یک روزی روزگاری سر بر آستانش گذاشته بودم. اما همان موقع هم می‌دانستم دنیا راه خودش را می‌رود.

به من نگویید تو شاید ندیدی، که بلکه این طوری آن خدایتان را تبرئه کرده باشید از بی‌عدالتی، یا مثلن من را تسکین داده باشید. من دیدم هر آن‌چه را که دیدنی بوده، حتا اگر اندازه‌ی یک بلبل کوچک، زیر بته‌های پرپشت بوده باشد.

به من نگویید نفس نکشیدم، یا به قدر کفایت عمیق نکشیدم. به من بهتان نزنید! من در سخت‌ترین آتش‌ها سوختم و تلخ‌ترین دقایق را تاب آوردم. من شکستم، ترک شدم، رها شدم، تحقیر شدم و باز آخرش عشق ورزیدم. من به هر دستاویزی هر قدر هم که کوچک بوده چنگ انداختم، من با کورسوی شمعی که معلوم نبوده توی دست شیطان است یا فرشته‌ی پینوکیو توی یک جنگل وهم‌ناک پیاده رفتم و آخرش چیزی بدتر از شیطان به انتظارم ایستاده بود.

به من نگویید تو ندیدی، شما هیچ نمی‌دانید من چه دیدم و چه ندیدم! قضاوتم نکنید، شما که دخترِ‌مهر، دختر باران را نمی‌شناسید و ندیدین او چطور برای مردی که تحقیرش کرده بود اشک ریخته و آخرش زیر تمام باران‌ها خودش را سربلند دیده. شکسته و مغروق اما سربلند.

پ.ن. باورجان هر کار کردم نشد برات کامنت بذارم. نمی‌دونم چرا دیگه نمی‌تونم توی بلاگفا کامنت بذارم. داش‌آکل جان ممنون از حضورت.

 


بر چسب ها: شکایت‌ها
نظرات ()