نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 
درست بالای گراند کانیون بودم. اولش فکر کردم دارم پرواز می‌کنم، ولی بعد دیدم توی ماشین نشستم. در واقع اول زاویه‌ی دوربین بالا بود، انگار که بالای گراند کانیون آویزان شده باشم، ولی بعدش دیدم که نشستم روی یک ماشین و ماشین دارد از روی پلی عبور می‌کند که درست به باریکیِ پل صراط است. شاید هم خودش بود. البته اگر خودش بود باید بگویم یک شاهکار مهندسی محسوب می‌شد.
حالا نمی‌دانم الان هم روی گراند کانیون پلی هست یا خیر، شاید به تازگی ساخته شده و شاید هم در آینده ساخته شود. خلاصه این که روی گراند کانیون بودم و چنان شور و شعفی سراپایم را گرفته بود که اصلن غیرقابل توصیف است.
گراند کانیون مثل میدانِ آزادی بود که سر و ته شده باشد. برج میدان را نمی‌گویم‌ها، چمن‌کاری‌های دور و برش را می‌گویم. شما گراند کانیون را تصور کنید، که چمن‌های میدان آزادی را کشیده باشند رویش، از بالا تا آن اعماقِ دره همه‌ش شده باشد چمن و آن هم با آرایش چهل تکه. مثل یک توپ چهل‌تکه‌ی بزرگ است که پهنش کرده باشی.
گراند کانیون چمن پوش شده و من بالاش آویزان هستم و خیلی حس و حال خوبی دارد. می‌توانم شعفِ گوریل انگوری را به خاطر بیاورم وقتی که در خواب از این رو عبور می‌کرد.
من هم توی خواب از روی گراند کانیون گذشتم!
بعد وسط‌های پلِ صراط که رسیدیم، انگار پل گشادتر شد، گمانم خدا با خودش فکر کرده بود هر کس تا این‌جا برسد دیگر حقش است که از این پل عبور کند و برسد آن طرف. دور پل بازار مکاره به پا کرده بودند. بیشترشان کولی بودند و یکی هم داشت تی‌شرت‌های سه تا هزار تومانی می‌فروخت.
رفتم توی بازارِ مکاره هم دوری زدم، ولی حس و حال پول خرج کردن نداشتم، آدم همیشه‌ی عمرش که این شانس را نمی‌آورد بالای گراند کانیون باشد، آن‌هم گراند‌کانیونِ چمن پوش!
به گمانم، این گراند کانیون که دیدم، مربوط به یک واقعیتِ مجازی‌ای چیزی بود، شاید توی یک دنیای دیگر خیال کرده بودند، صخره و سنگ خیلی جذابیت ندارد و از طرفی هم چمن‌های میدانِ آزادی دلشان را برده بود و خلاصه گراندکانیون را کردند نسخه‌ی وارونه‌ی میدانِ آزادی.
حالا زمزمه‌هایی هست می‌گویند این کپی‌برداری از چمن‌های میدانِ آزادی تبدیل به یک جور مد شده و قرار است اقیانوسِ آرام را هم همین شکلی بکنند. اوه فکرش را بکنید! همه‌ی دنیا شبیه به میدانِ آزادی می‌شود و بعد هر کجای دنیا که باشید دیگر دلتان برایش تنگ نمی‌شود. تازه شاید حالتان هم به هم بخورد بس که میدان آزادی این طرف و آن طرفِ دنیا سبز شده.
یادم نیست چه زمانی تورِ گراند‌کانیون تمام شد و از آن واقعیتِ مجازی برگشتم به دنیای خودمان. صد البته که این دنیای خودمان برای صاحبانِ گراند‌کانیونِ چمن‌فرش شده یک واقعیتِ مجازیست و اگر آن‌ها چشمشان به گراند‌کانیونِ ما بیافتد کلی تعجب می‌کنند. چون استفاده از صخره و سنگ، در میادینِ شهرهای آن‌ها یک جور مد است. درستش از نظرِ آن‌ها این طوریست: میادینِ شهرها باید صخره‌ای باشد و گراند کانیون، چمن پوش! هر ابلهی این را می‌فهمد!
:دی

بر چسب ها: سوررئال، ادبیات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

اوایلِ هزاره‌ی دوم بعد از مصلوب شدنِ خداوندگارمان بود که آسمان باریدن آغاز کرد.

ابرها تمام پهنه‌ی آسمان را پوشاندند و باریدند و باریدند و باریدند...

و  این گونه بود که دو هزاره آسمان‌ها باریدند. دیگر آن زمینِ شوم نور و روشنایی به خود ندید. دیگر بلبلی روی شاخساری نخواند، نه پاییزی آمد و نه بهار، فقط ابر بود و باران.

دوهزارسال آسمان‌ها گریستند. بارانِ ابدی بر آن خاکِ نفرین شده بارید و بارید. تمام سازه‌های دستِ بشر پوسیدند و آب شدند و به جویبارهای فراموشی سپرده شدند. تمامِ آلودگی‌های جو همراهِ قطراتِ باران فروریختند و تجزیه شدند. آسمان‌ها از پلیدی‌های نوعِ بشر پاکیزه شدند.

بارانِ ابدی همچنان می‌بارید...

*  *  *

در پانصدمین سال از هزاره‌ی دوم بعد از باران بود که دیدمش،  سه‌هزار و پانصد سال از زمانی که خداوندگارمان روی تپه‌ی جلجتا تک و تنها بالای صلیب رفت، می‌گذشت. چیزِ زیادی برای تعریف کردن از چهره‌اش وجود نداشت. سر و رویش را خزه گرفته بود. حالا همه‌مان همین شکلی هستیم. به جای مو و مژه و ریش و ...خزه داریم. زیرِ بارانِ ابدی اوضاع این طوریست دیگر.

کافیست پنج دقیقه زیر باران بایستی، تا شروع کنی به جوانه زدن و خزه و برگ از سر و رویت آویزان شود. ما هم که به هرحال همیشه زیرباران هستیم. نه که سرپناهی وجود داشته باشد و ما از آن احتراز کنیم، بلکه ما مجبوریم.

ما زائر هستیم. همیشه و همیشه در حال راه رفتن زیرِ بارانِ ابدی. حالا روی سیاره چیزی نمانده به جز گیاه و درخت و برگ و خزه. اوائل باران زجرمان می‌داد و دنبال سرپناه بودیم. زمین‌ را می‌کنیدم، آزمایشگاه‌های زیرزمینی و پناه‌گاه‌های پنهانی را می‌جستیم تا در آن‌ها پنهان شویم، ولی خیلی زود فهمیدیم فایده ندارد. گریزی از باران نیست.

پس چترها را بستیم و زیر باران به راه افتادیم. افسانه‌ها می‌گویند خداوندگارمان قرار است بار دیگر میانِ ما ظهور کند و روی صلیب برود تا باران بند بیاید. حالا هزار و پانصد سال است دوره افتایدم و خداوندگارمان را می‌جوییم.

باری، پانصدمین سال از هزاره‌ی دومِ باران بود که دیدمش. خیس از آوارِ باران و اندوهِ سالیان در چشمانش.

زائر نبود، اما زیرِ آوارِ باران کاری نداشت جز قدم زدن. شولای باران در برش گرفته بود و خزه‌های سبز از سرش تا زیر پایش در اهتزاز بودند. اندوهِ سالیانِ باران را به دوش می‌کشید.

از من پرسید: «آیا بالاخره دوباره روز خواهد شد؟»

پاسخ دادم: «پناه بر خدا، مگر همیشه دوباره از نو روشن نمی‌شود؟»

...

پ.ن. این مطلبِ در نهایتِ دلتنگی و اندوه نوشته شده.

پ.ن.2 قسمتِ ایتالیک برگرفته از وبلاگِ شاپرکه که تا حدی الهام بخشِ این نوشته بود.

پ.ن.3 ایده‌ی بارانِ ابدی مربوط می‌شه به داستانی با همین نام از ری بردبری که در مجموعه‌‌ی مردِ مصور منتشر شده.

 


بر چسب ها: ادبیات، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

این مطلب رو به یاد تمام خاطرات خوبی که از این آهنگ دارم می‌نویسم. خاطرات روزای بچگی و نوجونی. خاطرات دوستایی که حالا دیگه نیستند.

اگرچه کلیت نوشته همون متن ترانه‌ی معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هستش، ولی من به سبک خودم نوشتمش و چیزی رو ترجمه نکردم. اگه جایی شبیه متن ترانه است ولی فکر می‌کنید ترجمه‌اش اشتباهه بدونید که ترجمه نیست. حس من هستش.

خب این هم گل برای همه‌ی دوستانم:

خب این هم آخرین پست من در سال ۱۳۸۶:

 

جاده چشم‌اندازی بود سراسر مه گرفته. مه بود و باد بود و طوفان. به امتدادِ بی‌نهایت رویایی مغشوش می‌مانست. سرم سنگین شده بود. تمام آسمان‌خراش‌های جهنمی دنیا را کاشته بودند توی سرم. 

پچ پچ‌ها وزمزمه‌هایی محو و گنگ به گوش می‌رسیدند. از درون خودم و از میان هیاهوی باد و طوفان. ارواح مرغان دریایی میان طوفان پراکنده بودند و هر وقت یکی‌شان ازمقابل ماه پرواز می‌کرد، روشنایی ماه برای لحظه‌ای محو می‌شد.

خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. گاهی آدم خواب می‌بیند که بیدار است و گاهی هم بیدار است و خواب می‌بیند.

یک جایی در دوردست‌های جاده، میان هنگامه‌ی باد و طوفان نوری سوسو می‌زد. شاید فانوس دریایی خدایان بود‌ که میان صحرا برپا شده، شاید هم سراب ناشی از باد و طوفان بود. ولی وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی، باید  به هر امید اندکی،‌ چنگ بیاندازی.

به طرف نور رفتم.

و بعد،او آنجا ایستاده بود میان درگاه. محو و رنگ‌‌پریده و روشن، به روحی سرگردان می‌مانست. شاید یکی از ارواح سرگردان مرغ‌های دریایی بود. ارواح مرغ‌های دریایی در خواب ابدی، گاهی اوقات آواره‌ی بیابان‌ها می‌شوند.

بالای راه پله ایستاده بود، شمعی در دست داشت و لبخندی غریب بر لب. موهایش میان باد در اهتزاز بود.

گم شده بودم.

می‌دانستم.

می‌دانم.

سرم سنگین بود و تمام ناقوس‌های جهان توی سرم صدا می‌کردند. بهشت یا جهنم؟ کسی هم هست بتواند بین‌شان فرقی بگذارد. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم، کجا می‌روم؟ آیا اینجا سرپناهیست تا در آن کابوس طوفان را به سر آورم، یا پناهگاه دوزخیِ هزاران روح گم‌شده میان بیابان است.

معلوم نبود.

معلوم نبود بهشت است آنجا یا جهنم.

او بی‌آنکه حرفی بزند، در را بست و جلوی من به راه افتاد. نور شمع، راهروی تاریک و مرموز را روشن می‌کرد. تاریک بود، به ظلمات قبر.

گم شده بودم.

نور شمع در ظلمت می‌درخشید و هنوز هم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. حالا صداها را واضح‌تر می‌شنیدم.

از همه‌جای آن ظلمت‌آباد شگفت‌انگیز صدا می‌آمد. زمزمه‌ی گنگ و مبهمی بود که می‌خواند:

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

اتاق‌های هتل کالیفرنیا همیشه خالی هستند.

هر موقع از سال که بخواهید.

هتل کالیفرنیا همیشه اینجاست...

 

و ناگهان وارد محوطه‌ی باز پشتی هتل شدیم. حیاط هتل، گویی دنیای دیگری بود. تابستان بود و ستارگان بر سقف آسمان آویخته بودند. نه بادی بود و نه طوفانی. جهان به یکباره زیر و رو شده بود. هتل کالیفرنیا انگار که دیگر بخشی از این دنیا نبود. گویی خودش، جهانی بود مستقل.

توی حیاط، یک‌جور مجلس رقص برپا بود. زنان و مردان جوان داشتند می‌رقصیدند. انگار که از اول عمرشان همینطور رقصیده بودند و تا آخر عمر هم می‌رقصیدند.

می‌رقصیدند که فراموش کنند، شاید هم در رقص بودند که به خاطر بیاورند. خاطرات نداشته را به خاطر بیاورند.

پشت میزی نشستم و غرق تماشای رقص شدم. رقص جاودانه زیر آسمان شبانگاه تابستان. لابد آن‌هم جادوانه.

هتل کالیفرنیا همیشه شب بود.

همیشه تابستان بود.

مسئول بار را صدا کردم و گفتم، لطفن برای من شراب بیاور. مرد آمد کنار من و در گوشم گفت، از سال 1969 دیگر شراب نداشته‌ایم. پرسیدم آخر چرا؟ و جوابی نداشت جز لبخندی غریب.

چرا 1969؟

برخاستم و میان جمعیت گشتم تا دختری که در را باز کرده بود پیدا کنم. اما آنجا نبود. کسی چه می‌دانست کجای این مکان عجیب غریب ممکن است رفته باشد. از پیشخدمت دیگری خواستم مرا به اتاقم راهنمایی کند.

دوباره میان راهروهای تاریک و مرموز هتل بودیم. پیشخدمت با شمعی در دستش جلوی من حرکت می‌کرد.

حالا باز آن صداها را می‌شنیدم. از همه جای هتل، از همه‌جای همه جا می‌آمدند.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

ما اینجا زندگی می‌کنیم. درهتل کالیفرنیا.

اوه عجب شگفتی بزرگی است، اگر اعتراضی دارید بیان کنید.

 

از پیشخدمت پرسیدم آیا او هم این صداها را می‌شنود؟ و در پاسخ فقط همان لبخند مرموز را دریافت کردم. اهالی اینجا انگار مسخ شده بودند. انگار به جز آن لبخند غریب هیچ چیز دیگر نداشتند. کالبدهایی خالی بودند، که در میانه‌ی کابوس و واقعیت اسیر شده بودند.

 

پیشخدمت در اتاق را باز کرد و شمع را روی میز گذاشت. بعد شب به خیر گفت و رفت. روی میز روزنامه‌ای قرار داشت. تاریخ روزنامه را نگاه کردم: 1969

هتل کالیفرنیا در گوشه‌ای از هزارتوی زمان گیر افتاده بود. حبس شده بود. محو شده بود.

 

نیمه شب از آن صدای مرموز از خواب برخاستم.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

 

سقف اتاق آیینه کاری شده بود. من در سقف بودم. میان آینه‌ها. همه جا آینه بود و آینه بازتاب من بود و من بخشی از آینه. دختر شبح‌وار و رنگ‌پریده در آغوشم بود. لیوان شامپیان دستش بود و میان آینه‌ها گم شده بودیم. شامپاین و یخ.

او گفت: همه‌ی مابه نوعی زندانی هستیم. زندانی خودمان.

در سقف افتاده بودم. در آینه‌های سقف و دیوانه‌وار می‌کوشیدم نجات پیدا کنم. تصویر آینه در من سقوط می‌کرد و مرا در خود می‌بلعید. سرم به دوران افتاده بود. کاش راهی برای فرار از افسون آینه می‌یافتم.

او ادامه داد.

آنجا، آن پشت، پشت آینه، توی تالارهای پنهان. تلاش می‌کنند با دیو بجنگند. سالهاست چنین می‌کنند. با خنجرهای پولادین به آن ضربه می‌زنند، ولی فایده ندارد.

ما زندانی هستیم. زندانی خودمان.

 لبخند می‌زد و شامپاین می‌خورد و در آینه لمیده بود.

 

و بعد چیزی به خاطر نمی‌آورم. داشتم می‌گریختم. میان راهروهای تاریک و افسون‌شده‌ی هتل کالیفرنیا می دویدم و دنبال در می‌گشتم. باید فرار می‌کردم. باید به امنیت طوفان باز می‌گشتم. باید به جایی که از آن آمده بودم باز می‌گشتم.

و بعد وقتی وحشت‌زده میان راهروها می‌دویدم، پیشخدمت شب از راه رسید.

او گفت: آرام باشید آقا. اتفاقی نیافتاده. ما مسئول آرامش و امنیت شما هستیم. اینطوری برنامه‌ریزی شدیم. شما هر موقع که مایل باشید می‌تونید، اتاقتون رو تحویل بدین ولی بدونین که دیگه هرگز نمی‌تونید اینجا رو ترک کنید.

 

هرگز...

 

پ.ن. تو را به جای تمام خاطرات نداشته‌ام دوست داشته‌ام. پشیمان نیستم که ندیدی و باور نکردی. پشیمان نیستم که دوستم نداشتی، نه حتا پشیمان نیستم که تحقیرم کردی. از دید من همه لایق دوست داشتن هستند.  دوست داشتن من واقعی بود، متاسفم که ندیدی و حس نکردی و باور نکردی و پشیمان نیستم که آنقدر بی‌پروا و از ته دل دوستت داشتم. متاسفم که نشد به باورت برسانم. متاسفم که نشد دستت را بگیرم  و لااقل یک چند سانتی‌متری از آن غرقاب نفرت و سیاهی بیرونت بکشم،‌که لااقل چشمانت از آن تو خارج شوند و آسمان را ببینی و ماه راکه بالای سر تنهایی ماست. نشد آسمان را نشانت بدهم تا باور کنی جز نفرت و گنداب هم چیزی توی این دنیای بزرگ هست. با اینحال من دلت را که غرق آن گنداب بود، دوست می‌داشتم.

عیدت مبارک

 

پ.ن۲ عید همه‌ی دوستام مبارک

بازم گل برای شما:

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
 

هر بار چشمانم را می بندم، خودم را می‌بینم که دارم سقوط می‌کنم.

سقوط عجیب غریبی است. من خودم را می‌بینم که به پهلو روی زمین خوابیدم، محیط تاریک و یک جورایی ترسناک است. بعد کف آپارتمان زیر بدنم، خراب می‌شود و من سقوط می‌کنم به طبقه‌ی پایین. انگار در یکی از طبقات بلند یک ساختمان خوابیده باشم و بعد از یک طبقه سقوط می‌کنم به طبقه‌ی پایین‌تر. هر بار که می‌افتم، یک طبقه خراب می‌شود و من همراه آوار سقوط می‌‌کنم به طبقه‌ی پایین تر.

در تمام زمانی که سقوط می‌کنم، همینطور به پهلو خوابیدم و حتا چشمهایم را باز نمی‌کنم. انگار اصلن اتفاق مهمی نیافتاده باشد.

درد ندارد. همینطور، طبقه به طبقه سقوط می‌کنم و همراه سقوط من آپارتمان خراب می‌شود.

آپارتمان یک جای تاریک و نیم‌ساخته به نظر می‌رسد. شبیه به اسکلت‌های پیش‌ساخته‌ایست که وقتی بچه بودم، با هزار مصیبت و جان کندن از پله‌های نداشته‌اش بالا می‌رفتم که ببینم طبقه‌ی بالا چه خبر است.

توی یکی از اتاق‌های چیز بدی مخفی شده. می‌دانم. حس می‌کنم...

حالا دارم توی خود زمین فرو می‌روم. از یک سوراخی که برای کار گذاشتن کاسه‌ی توالت، کنده شده پایین افتادم. اینجا سرویس دستشویی طبقه‌ی اول است. چاله  یک کمی هم شبیه قبر است. تنگ و باریک است و لابد نکیر و منکر هم آن تو منتظر ایستاده‌اند.

نکیر و منکر توی چاه توالت، منتظر روح من ایستاده‌اند، که سقوطش را تمام کند.

بالاخره سقوط تمام می‌شود.

حالا توی دنیای زیرین، یعنی همان انتهای مسیر فاضلاب خوابیدم. هنوز به پهلو خوابیدم. انگار نه انگار که اینهمه توی زمین فرو رفتم، و حالا نکیر و منکر بالای سرم ایستادند...

فکر می‌کنم، پس چرا این خواب لعنتی تمام نمی‌شود؟ یک نفر چند طبقه بالاترتوی یکی از اتاق‌ها منتظرم ایستاده. پشت یک گلدان بزرگ کاج قایم شده و منتظر من است، فقط کافیست بلند شوم و برگردم بالا.

ولی نمی‌شود. اول باید جواب نکیر و منکر را بدهم.

*  *   * 

شاید بقیه‌شو نوشتم، شایدم نه!!!! فعلن همینه که هست!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 

تو کمی چرخیدی به سمت چپ و داری بالا را نگاه می‌کنی و با کسی که پشت سرت ایستاده خداحافظی می‌کنی. من همینطور نگاهت می‌کنم و چهره‌ی تو در این حالت که معصومانه بالا را نگاه می‌کنی، در خاطراتم قاب گرفته می‌شود. هر وقت یادت می‌افتم، همین چهره است که یادم می‌آید و لبخند محجوبانه‌ات.

باد می‌خورد به صورتم و یواش یواش رها می‌شوم در باد.

یک شکاف عمیق در باغچه‌ ایجاد شده. خیلی عمیق. انگار تا خود هسته‌ی زمین پایین می‌رود. یک چیزی شبیه درخت داخل شکاف روییده. شبیه درخت نارون است، ولی باریک‌تر و بلندتر. درخت به این بلندی تا به حال ندیدم.

باغچه‌مان گود شده، تا خود جهنم ادامه دارد.

شاید هم بهشت. چه کسی گفته جهنم آن پایین است و بهشت آن بالا؟

شاید هم بهشت آن پایین باشد.

لب پرتگاه می‌روم و پایین را نگاه می‌کنم. ترس برم می‌دارد، سردم می‌شود، یک جور سرمای موذی زیر پوستم می‌دود و می‌لرزم.

تصویر تو که چرخیدی و بالا را نگاه می‌کنی، همینطور توی ذهنم باقی مانده. باید پایین بروم. لابد یک خبرایی هست آن پایین.

دوباره رها می‌شوم. پایین، پایین و پایین‌تر.

 درخت نارون انگار پل ارتباطی بین دنیای پایین چاله و دنیای بالای چاله است.درخت نارون که نه، بوته‌ی نارون است در اصل.  فکر می‌کنم اگر بخواهم بروم بالا، بوته‌ی نارون تحمل وزنم را نخواهد داشت.تا ابد این پایین می‌مانم. و تا ابد باید به تصویر تو که چرخیدی و با لبخند داری بالا را نگاه می‌کنی فکر کنم.

فکر می‌کنم سقوط کردم و بعد ترس برم می‌دارد. خسته‌ام. باید بخوابم. می‌خوابم و بعد که چشمانم را باز می‌کنم، نه درخت هست و نه گودال. روی یک تخت چوبی دراز کشیدم. وقتی تکان می‌خورم تخت غژ غژ صدا می‌دهد. انگار که حسابی کهنه باشد. رو به روی تختم، یک آیینه کهنه و رنگ و رو رفته به دیوار کوبیده شده. یک قفسه‌ی چوبی و خاک خورده کمی آنطرف تر قرار دارد و توش پر است از خرت و پرت‌هایی که اصلن به یاد ندارم. پایین تختم، روی یک صندلی زهوار دررفته، یک دامن است. یک دامن بلند و رنگارنگ و چین و واچین. دامن طبقه طبقه است و هر طبقه‌اش یک رنگ. زیبا و خوشدوخت به نظر می‌رسد و با کهنگی اتاق در تضاد است.

یک گوشه‌ی ذهنم، تصویر مردیست که برگشته و بالا را نگاه می‌کند و لبخندی محجوبانه بر لب دارد. اولش تصویر گنگ و ناشناس است، هیچ یادم نیست تصویر چه کسی می‌تواند باشد. شاید خواب دیدم؟ اما چرا باید خواب کسی را ببینم که نمی‌شناسم. یک چیزی انگار اشکال دارد. حواسم سر جایش نیست. بعد فکر می‌کنم خودش است. همانی که آن روز دیدم.

کدام روز؟ مهم نیست، لابد یکی از همین روزها.

نور خورشید که از پنجره‌های قدیمی وارد می‌شود، بیدارم می‌کند. خوشحال بلند می‌شوم. نگاهی به دامن می‌اندازم. همه چیز رو به راه است. خودم را در آیینه برانداز می‌کنم. چشمکی به دختر توی آیینه می‌زنم و بیرون می‌روم. کف چوبی خانه زیر پایم غژ غژ صدا می‌دهد. صدای مرغ و خروس‌ها از بیرون می‌آید. یک روز عادی دیگر شروع شده. پشت میز آشپزخانه می‌نشینم. خواهرها و برادرهایم هم هستند. همه برای جشن آماده شده‌اند.

* * *‌

خورشید غروب کرده و وقت شادی و رقص است. من دامن رنگی چیندارم را پوشیدم، موهایم را در باد رها کردم و خوشحالم. مردی گوشه‌ی خاطراتم محجوبانه لبخند می‌زند. پیدایش می‌کنم.

خودش است. بعد می‌رقصیم و می‌رقصیم و می‌رقصیم....

دنیا دور سرم می‌چرخد. دوباره کنار گودال هستم و اینبار حسابی ترسیدم.

هنوز از گوشه‌ی خاطراتم لبخند می‌زنی و نقش چشمانت در خاطراتم قاب گرفته شده‌اند.

* *‌‌ *

من به این نوشته می‌گم سوررئال!!!!!!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٤
 

 

آنها بی چهرگان بودند...

بی چهره؛بی حافظه؛بی گذشته و بی آینده در خلا پوچ دنیایشان معلق بودند و حتا نمی دانستند که چهره هم ندارند..

پوچی و تهی بودن فضای پیرامونشان را درک نمی کردند چرا که بصیرت به ایشان عطا نشده بود؛

گم و گیج و تلخ و بی گذشته بودند و از کلمات تهی معنا می آفریدند به این امید که تهی بیکران اطرافشان را پر کنند؛خلایی که نمی توانستند ببیند اما لرزشی در دلهاشان پدید می آورد..

آنها عروسک های خیمه شب بازی؛شب نشینی خدایان بودند..

نمی دانستند حتا آینه ها به آنها دروغ می گویند؛هر چه در آینه می دیدند تصاویری از موجودات دنیای دیگری بود که گنگی و بی چهرگی شان را از ورای قاب آینه به سخره نشسته بودند..بی شک از میان بی شمار رویاهای دروغین که همچون تار و پود قالی در تارهای جهان بافته شده بودند؛آنها شرم آور ترینشان بودند..

هرچه می دیدند دروغ بود؛رنگها؛گلها ؛ پرندگان؛باران ؛بهار؛ حتا چهره های یکدیگر که می دیدند.همه و همه دروغ بود..آنها کور بودند و بی خاطره..چشمهاشان را بسته بودند و توهمی بس عظیم را در ذهن های کوچکشان جای داده بودند..

معلق در میان تهی و بی هیچ گذشته و هیچ آینده ای...

و در این تهی آباد بصیرت یافتن و روشنیدگی چه معنا می تواند داشت؟

از میان خیل عظیم بی چهرگان برخی دست و پا می زدند سیاهی تهوع آور پیرامونشان را در جستجوی خدایی مهربان کاوش کنند..برخی می کوشیدند به روشنیدگی دست یابند..آیا ورای اینهمه گنگی و پوچی روشنی ای در کار بود؟

 


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 
سلام گفته بودم که از سوررئالیسم خواهم نوشت.اینهم وفای به عهد.اما آنچه در اینجا می نویسم یک مقاله کامل و طولانی درباره سور رئالیسم نیست.نوشتاری است کوتاه درباره این سبک.  سوررئالیسم جنبشی هنری،فرهنگی وذهنی است ، در جهت آزاد ساختن ذهن با تاکید برقدرتهای تخیلی ضمیر ناخودآگاه و رسیدن به مرحله ای متفاوت،فراتر،یا صحیح تر از واقعیت روزمره.جنبش سور رئالیسم در حدود سال 1920 و تا حدی تحت تاثیر دادا،پدید آمد.آندره برتون[1] اول تئوریسین اصلی این جنبش است. (نقل از ویکی پدیا) جنبش دادا در طی جنگ اول جهانی (1914 -1918) و تحت تاثیر  ویرانی و مرگ و میر عظیم ناشی از جنگ، پدید آمد.جنبش دادایست ها در اصل سیاسی بوده است.هدف از این جنبش به سخره گرفتن فرهنگ،عقل،تکنولوژی و حتی هنر بوده است.دادایست ها معقتد بودند ایمان داشتن به توانایی بشر در بهبود بخشیدن وضعش از طریق هنر و فرهنگ،خصوصا بعد از ویرانی بی سابقه جنگ،ساده لوحانه و غیر واقعی است. نتیجه این شد که دادایست ها،آثاری از روی تصادف و شانس و هر چیز دیگری که غیر عقلانی بودن بشر را ثابت کند،خلق می کرند.برای مثال شعرهایی از طریق بریده روزنامه ها که به صورت تصادفی بریده شده بودند،درست می کردند.کلمات بی معنی را با صدای بلند ادا می کردند و اشیا معمولی را به عنوان آثار هنری نمایش می دادند.جنبش سور رئالیسم از دادایسم پا گرفت اما با نگرش مثبت  تری نسبت به  پیغام های منفی دادا.(نقل از انکارتا)* * *می توان گفت سور رئالیسم سبکی در نوشتار یا دیگر آثار هنری است،که در آن به افکار و تصورات ذهنی (خصوصا بخشی که از ناخودآگاه سرچمشه می گیرد) بهای بیشتری از واقعیت ملموسی که می شناسیم داده شده است. چطور می توان ناخودآگاه را رهاکرد و تصاویر و یا الهاماتش را به رشته تحریر در آورد؟ پاسخ من این است:این هم هنری است.هنر را هنرمند خلق می کند و اینجا قصد ندارم به این موضوع بپردازم که هنر اکتسابی است یا ذاتی،اما به هر حال چه سوررئال چه رئال چه هر سبک دیگر،یک اثر هنری توسط یک هنرمند خلق می شود.هنرمندی که سبک سوررئال را برگزیده می تواند به ذهن و تخیلش قدرت پرواز بدهد و بعد هرآنچه از ذهنش به او الهام می شود بی هیچ قید و بندی بنویسد. ذهن واقع بین ما همیشه در یک زندان حبس است. زندان شرایط و واقعیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ....

بسیاری مسائل وجود دارند که به قول خودمان حتی به خواب هم نمی بینیم.ولی تمام این مسائل در ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارند و آنجا رنگی و شکلی غیر از واقعیت  (REAL)   دارند.اگر می توانستیم اجازه بدهیم این اشکال و تصاویر از ذهن ما به واقعیت راهی پیدا کنند،قطعا شکل و ظاهر آنها با واقعیات متفاوت خواهند بود.و به همین دلیل است که نقاشی های سوررئال اینقدر متفاوت و عجیب به نظر می رسند.(بماند که من هرگز در نقاشی سور رئال و آبستره و کوبیسم را درک نکردم!)

 

  و اما درآثار ادبی سور رئالیسم خود را به صورت متن های خیال گونه نشان می دهد.بار معنایی اثر دیگر آنقدر مشخص و واضح نیست که در آثار رئال می توان مشاهده کرد؛اما به نظر من سور رئالیسم به هیچ عنوان مترادف با بی معنی شدن آثار هنری نیست.آنچه در ذهن و ضمیر ناخودآگاه ما حضور دارد،به هر حال از واقعیات به آنجا راه یافته است.برتون در کتاب خودش به نام Surrealist Manifesto سور رئالیسم را اینطور معنی می کند:لغت نامه:سور رئالیسم،تحرک خالص روانی است که شخص  از آن برای توضیح دادن عملکرد واقعی افکار به صورت کلامی یا در نوشتار یا به هر صورت دیگر استفاده می کند.بازگو کردن افکار در غیاب هر کنترلی که توسط منطق اعمال شده باشد ،خارج از مرزهای اخلاقیات و عقلانیت. * * *جنبش سور رئالیسم به شدت تحت تاثیر عقاید زیگموند فروید روانشناس اطریشی است.فروید معتقد بود،چون تمایلات واقعی ما ،در اکثر مواقع با هنجارهای جامعه تضاد دارند،ما تمایلاتمان را در بخش ناخودآگاه ذهن مان سرکوب می کنیم.زیگموند عقیده داشت،برای اینکه افراد از سلامت روانی برخوردار باشند،باید این تمایلات رابه هوشیاری و ذهن هوشیار بیاورند. فریود معتقد بود ،علی رغم اصرار به سرکوب کردن تمایلات،ذهن ناخودآگاه همچنان خودش را آشکار می کند،خصوصا هنگامیکه ذهن خودآگاه در استراحت است، در رویاها ،اسطوره ها،الگوهای رفتاری عجیب،لغزش زبان،تصادف ها و هنر.سور رئالیست ها برای دسترسی به ذهن ناخودآگاه اشکال و تکنیک های هنری جدیدی اختراع کرده اند. * * *هنر سور رئال،مرزهای واقعیت را در هم می شکند واجازه می دهد رویا ها در واقعیت نمود پیدا کنند. * * *Real:You'll never be mineSurreal:I love you   پ.ن.چرا اسم دو تا مطلب پایین تر رو سوررئال گذاشتم؟فقط یک نفر به این مطلب پی برد.حیران از وبلاگ محو و حیران(بله شما برنده جایزه شدین) چون مطلبی که نوشتم مستقیما از یک رویا سرچشمه گرفته بود.البته من مفاهیمی رو که دوست داشتم در قالب رویایی که دیده بودم جا دادم و اون به نظر من شد یک متن سور رئال.!(به نظر من) 

پ.ن.2. شاید بیشتر نوشتم!نظر بدین(ولی خواهشا نظر درست و حسابی..الکی نگین ایول باحال بود ما منتظر دومیش هستیم!واقعا میخوام بدونم چقدر مفیده وچقدر اینطور نوشتن از عشقولانه نوشتن بهتره..)

پ.ن.۳. جاهایی که ترجمه کردم؛ترجمه صد در صد نیست و اگه ضعفی داره ببخشید.



[1] André Breton

بر چسب ها: مقاله‌، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥
 

چرایی و چگونگی این متن بماند!شما نظر بدهید.

  سور رئال: کوره راه باریکی بود کنار دیوار جایی که به خاطر نمی آورم.گه گاهی آبی صاف و زلال در آن جریان داشت.حتما می پرسید چطور کوره راهی است که در آن آب جریان دارد.خوب باید بگویم وقتی آب در آن جریان داشت،دیگر کوره راه نبود بلکه رودخانه ای بود بدون سر و ته و ماهی های سبزرنگی در آن شنا می کردند.وقتهایی که خشک بود،کف آن خشک و بدون سبزی بود و به جای ماهی موجودات چهار پایی در آن حرکت می کردند که چیزی بین گربه و ماهی بودند.احتمالا همان ماهی ها تبدیل به گربه شده بودند.امروز یکی از آن روزهایی بود که کوره راه،واقعا کوره راه بود.خشک بود و حیوانات نیمی گربه و نیمی ماهی در آن راه می رفتند که البته بی آزار بودند.یادم نمی آمد هرگز از آن راه گذشته باشم.امروز بی دلیل می خواستم تا تهش بروم.هرچند حسی به من می گفت چیزی شیطانی در این راه کمین کرده، ولی مهم نبود باید تا تهش می رفتم.البته نه که فکر کنید واقعا اهمیتی می دادم که چه چیزی در یک کوره راه –که بعضی وقتها تبدیل به رودخانه می شود-ممکن است وجود داشته باشد،فکر کنم فقط از سر بیکاری می خواستم تا آخرش بروم.سرتان را درد نمی آورم به راه افتادم .رفتم و رفتم.انتهای راه تاریک تاریک بود.وسطهای راه بودم که دیدم از درخت سیبی که بیرون کوره راه قرار دارد و شاخه هایش از روی دیوار خم شده،سیبهای سرخی روی زمین ریخته اند.یکی از سیبها قرمز و بزرگ بود و حس خاصی در من بر می انگیخت.فکر کردم باید حتما برش داردم.شاید خود سیب سرخ حوا بود!!!شایدم هم برای عاشقی شانس می آورد.به هر حال فکر می کردم باید ببرمش. ولی انتهای راه هنوز نامعلوم بود.و البته تاریک تاریک.فکر کردم اول تا ته جاده می روم وبعد بر می گردم و سیب سرخ حوا را با خودم می برم.!به راه افتادم اما چیزی برای دیدن وجود نداشت.در سیاهی غرق شده بودم و قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید.در سیاهی شیطانی گم شده بودم.پس خود شیطان کجا بود؟فکر کردم همین الان است که شیطان ظاهر شود و مرا بکشد.البته کشتن که بهترین گزینه بود.چون معمولا شیاطین کارهایی بدتر از کشتن انجام می دهند.ولی هیچ اتفاقی نیافتاد.-این روزهای شیاطین هم بی بخار شده اند.-از سیاهی خارج شدم و به طرف سیبم برگشتم.حالا دیگر مطمئن بودم حسی که مرا واداشته بود این جاده اهریمنی را گز کنم،همین سیب بوده است.بالاخره به سیب رسیدم و از زمین برداشتمش.به راه افتادم که ناگهان دیدم دیوارهای دو طرف کوره راه از بین رفته اند و هر دو طرف نیزاری بی انتها به چشم می خورد.و بالاخره شیطان پیدایش شد.البته هیچ مدرکی دال بر شیطان بودن آن پیرمرد وجود ندارد،اما همین که با نیزه بلندش شروع کرد به زدن من و خواندن وردهایی به زبان ناشناخته ثابت می کند که موجود پلیدی بود.هرچند که مثل انسانهای قرن بیست و یکم لباس پوشیده بود و جز نیزه چوبی اش چیز غیر عادی در مورد او وجود نداشت.از ترس داشتم سکته می کردم که دیدم خودم هم در حال زمزمه کردن چیزی هستم.چه میدانم شاید دعایی بود،یا شاید هم یک ورد شیطانی دیگر!-راست است که همه ما شیطان هستیم!همین چند لحظه قبل می خواستم سیبی را که فکر می کردم سیب سرخ حوا است بردارم.!!خود این عمل حتما شیطانی به حساب می آید.-بالاخره از دست شیطان نجات پیدا کردم.سیب را هم گم کرده ام.دوباره ماهی ها در کوره راه که حالا رودخانه شده،شنا می کنند.از آب بیرون می جهند و زیر نور خورشید می درخشند.آب که روشنی است.ولی گویا اینبار شیطان این آب را طلسم کرده...... * * * 

پ.ن.همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام!!!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
 

 

اگه با آثار نسبتا سوررئالیستی و فلسفی کاری ندارین نخونین سوتفاهم نشه!!!البته اثر مورد بحث چندان هم سوررئال نیست..ولی خوب یه رنگ و بویی داره..از دید شخص خود من!!!

چند روزه دارم گرگ بیابان اثر هرمان هسه را میخونم....عجیب بین گرگ بیابان و خودم شباهت میبینم....گرگ همه را دوست داره..درونش نوع دوستی و عشق به دیگران وجود داره...برای همه ..همه کار میکنه..اما همه تنهاش گذاشتن..البته تقصیر خودشم بوده که گرگ شده..از بچگی نمیتونسته با ارزشهای آدما زندگی کنه...دروغ و خیانت و زشتیهای وجود آدما بدجور براش زننده بوده..اما سر آخر درونش یه انسان هم وجود داره که از تنهایی گریزان...دلش نمیخواد تنها بمونه..دلش میخواد وقتی که به اتاقش برمیگرده اونجا یه دوست منتظرش باشه...کسی که دوستش داشته باشه..اما دیگه دیر شده و گرگ درونش به آدمه اجازه نمیده..از طرفی هم همه گرگ درونش را دیدن..و اگر چه بعضی ها دوستش دارن و ادعای دوستی میکنند..اما اونا هم به حال خودش رهاش کردن....و یه چیز دیگه اینکه گرگ علیرغم میل خودش همیشه غمگین...بعضی وقتها خوشحال میشه اما تقریبا همیشه غمگین و نمیدونه که کجا باید به دنبال شادی بگرده...

واقعا دردناک..این گرگ خیلی طول کشیده تا فهمیده که گرگ بیابان..و درونش یه گرگ داره...ولی من فکر کنم که زود فهمیدم!!!!تازه ۲۵ سالمه...البته من فکر نمیکنم که اونی که در منه گرگ باشه...نمیدونم چرا هسه برای بیان گوهر درونی این آدم گرگ را انتخاب کرده...جالبه که میگه همه متفکر ها و هنرمندان و هر کسی که به نوعی متمایز از جامعه بوده به نوعی گرگ بیابان هم بوده!!!شاید اونچه که درون این انسانها وجود داره و نمیذاره که مثل مردم عادی فکر کنند و زندگی کنند ..باعث میشه که به انزوا کشیده بشن..و از این لحاظ باگرگ مقایسه شدن....به هر حال من که نه هنرمندم نه اندیشمند!!البته شب تا صبح از بس که فکر میکنم دیوونه میشم.ولی به این که نمیگن اندیشمندی...تنها هنرم هم که بگو مگو با کامپیتور!!!!....ای کاش میتونستم آواز بخونم یا یک اثر هنری خلق کنم..شاید اونجوری قدری از این غم تنهاییم کم میشد.....من هم نمیتونم با این شادیهای پوچ و مجازی که همه اطرافیانم باهاشون خوشن..خوش باشم..دلم چیز دیگه میخواد....

اما دلم نمیخواد گرگ باشم..آهای آدما من نمیخوام گرگ بیابان بشم..نمیخوام تو. انزوا پیر بشم....نمیخوام وقتی که شبابه اتاقم برمگردم فقط کامپیوتر و داستایوفسکی و پائولو کوئلو منتظرم باشن..نمیخوام...چیکار کنم ؟؟؟نکنه که گرگ بودن و نبودن دست خودآدم نباشه؟؟یعنی یکی که گرگ به دنیا اومده مجبوره تا ابد گرگ بمونه؟؟؟

شایدم اینجوری باشه؟؟؟کلارک هم داستانی داره به اسم شهرو ستاره ها که خیلی هم معروفه..قهرمان داستان اونم یه آدمیه که با محیط واطرافیانش نمیسازه....توی اون داستان به اون آدم میگن هر از چندی کسی مثل تو خلق میشه که یکنواختی اطراف را به هم بزنه..به هر حال دیدگاه کلارک و هسه اصلا ربطی به هم نداره(من که اینطور فکر نمیکنم..)اما این شباهت داستانی نشون دهنده اینه که به هر حال کسانی هستن که دست خودشون نیست که گرگن!!!!!!!!!!

گرگا بیشتر از بقیه دوست میدارن و عشق میورزن شاید همین به گرگ بودن بیارزه

ای آخرین بهانه درگریه شبانه غاطیده همچو شبنم در بستر ترانه.....

 


بر چسب ها: معرفی کتاب، سوررئال
نظرات ()