نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

مهم نیست رویایی که برای ادامه‌ی زندگی‌ات انتخاب می‌کنی چی باشه، مهم اینه که کارکرد رویا اصولن نرسیدن است.

منتها باید آن قدری زرنگ و فرزانه باشی، که حداقل سه چهار سال به امید یک رویا خودت را توی راه‌های سنگلاخِ زندگی و زیر آوار مصیبت بکشی و شب‌ها قبلِ خوابیدن به رویات لبخند بزنی و به امیدِ رسیدن به آن رویا به خواب بروی.

اگر آن قدر ابله باشی که خیلی زود به این نتیجه برسی که رویات هرگز محقق نمی‌شود، خُب باید شب‌ها تلخ و غمگین و با چشمانی پر از اشک بخوابی و هر چه این در آن در بزنی و پستوهای ذهنت را زیر و رو کنی چیزی برای تسکین خودت پیدا نکنی.

آخر آدمیزاد به رویاهاش زنده است، مگر غیر از این است؟

 

خلاصه این که بودن یا نبودن، مسئله اصلا و ابدا این نیست.

چگونه بودن، یا چگونه نبودن، تمام مسئله این است.

برای مثال ببینید که «نبودنِ» صادق هدایت چه شگرف  و تاثیر گذار است! هنوز که هنوز «نیست» ‌و هنوز که هنوز «نبودن»‌اش تاثیر گذار است. آن‌وقتِ «بودنِ» من را ببینید که از تصویر خودم توی آینه متنفرم.

 

دو سال طول کشید. رهاشدنِ از رویای یک عشقِ محال. دو سالِ تمام طول کشید. حالا دلم می‌خواد دوباره عاشق باشم!

من سهم خودم در عشق ورزیدن به «نامردها» و «نالایق‌ها» را ادا کرده‌ام. می‌دانم اندازه‌ی ناصری بالای صلیبش درد نکشیدم، ولی به هرحال سهم خودم را در عشق ورزیدن به آدم‌هایی که «کور‌عشقی» دارند، را ادا کرده‌ام.

حالا دلم می‌خواد عاشق «مردی» باشم که «مرد» باشد.

در آوار خونینِ گرگ و میش، دیگر گونه مردی آنک...

 

پ.ن.1 دوست دارم بنویسم، نه مقاله و نوشته‌ی خشک و خالی، دوست دارم یک مطلب خوب بنویسم که خودم بعد از خواندنش کیف کنم.

پ.ن.2. فیلکر فیل.تره، پیکاسا فیل.تره، وب‌شاتس فیل.تره...باید رید توی این مملکت.

شرمنده‌ی روی رفقا!

 

پ.ن.3 الان سی و پنج دقیقه است که دارم تلاش می‌کنم یک عکس رو توی یکی از این گوه دونی ها آپلود کنم، اما نمی‌شه که نمی‌شه! وب‌شاتس که یک ربع روش فکر می‌کنه، آخر سر ارور می‌ده، گیگاایمیج که اصلن باز نمی‌شه، اون دو تای دیگه هم که به کل مرخص هستند، این که می‌گن قسمت نیست، دقیقن همینو می‌گن، من الان شیرفهم شدم.  اصولن خدا و بر و بچ فقط تو کار انگولک کردنِ همین جور چیزان انگار. خلاصه که نخواستیم آقا! نخواستیم!

سگ برینه تو این مملکت، اگه هم چیزی زیاد آورد برینه تو وب شاتس.

 

 

 


بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

من همراه برادرم نبوده‌ام در کوچه‌های شب.

من همراه خواهرم نبودم بر مسلخ سنگ‌فرش.

من اما درد کشیدم با خواهرم و برادرم.

کاش می‌شد که من، ما باشیم.

ما تنها هستیم.

تنهاترین‌های دنیا.

کاش به جز داسِ بر‌افراشته‌ی مرگ، چیزِ دیگری هم آخر کوچه منتظرمان بود.

*  *  * 

می‌گویند یک جایی هست در انتهای شب، که خورشید طلوع نمی‌کند.

در زمانی تلخ، در مکانی سخت چشم بازکردیم. این‌جا سرزمین دیوان و اژدهایان است. فانتزی‌ها را باور نکنید، این‌ها حقیقت هستند. ما توی همین برزخِ پردود و متعفن از گوگرد متولد شدیم، پشتِ هر کوچه، پسِ هر گذر، دیوی پنهان شده، نفسش بوی گندِ تعفن می‌دهد. سال‌هاست توی کوچه پس‌کوچه‌ها گردن‌مان را می‌زنند.

همان‌جا که خورشید طلوع نمی‌کند. همان‌جا سال‌هاست که صحنه‌ی نبردی خونین است.

*  *  *

خشم، آن سلاح دیرینه. و زمانی می‌رسد که چشم‌ها فقط خشم را می‌بینند.

آه میوز، خشمِ مردم من را بسرا که خشمِ آکیلس در مقابلش پست خواهد بود...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
 

عجیب نیست که توی این دنیای بایت‌ها و کیلوبایت‌ها چقده به هم نزدیک هستیم؟
صفر و یک هامون از کنار هم عبور می‌کنند، از توی روترهای یک‌سان، از توی سرورهای یک‌سان و چه بسا که اون‌جاها وقتی از کنار هم عبور می‌کنند، به هم لبخند هم بزنند.
لبخندی که تو از من دریغش کردی.
این‌جا، دنیای خلوصه انگار. قهر معنا نداره، فاصله هم همین‌طور.
این صفر و یک‌ها در چشم به هم زدنی از این‌ور کره‌ی خاک به اون‌ورش می‌رن.
هر جا می‌رم لینکی هست که اسم تو روشه و من با یک حرکت روش کلیک می‌کنم...هر چند که لینک‌هات هم پشتشون رو به من می‌کنن، اما نمی‌شه منکر نزدیکی شد.
نمی‌شه جلوی نزدیکیِ صفر و یک‌ها رو گرفت.
این‌جا دنیای مجازیه، واقعیتِ بی‌مرز و بی‌فاصله.
و چقدر این نزدیکی و بی‌فاصله‌گی وسوسه کننده است.
بارها وسوسه شدم، دکمه‌ی Add رو فشار بدم...بارها وسوسه شدم پیغامی بفرستم...می‌بینی؟ کار نزدیکیِ بایت‌ها و کیلوبایت‌هاست. آن قدر به هم نزدیکن که اگر یکی دستشو دراز کنه، می‌رسه به‌ات. آرزویی که توی واقعیت محاله.
برای همینه که وسوسه می‌شن...وسوسه می‌شم که فراموش کنم ignore شدم.
به این صفر و یک‌ها حسودیم می‌شه. کاش می‌شد حتا برای زمانی کوتاه توی شاه‌راه‌های این packetهای کوچیک شناور بشم و از کنارت رد بشم.
کاش می‌شد توی ماتریکس گیربیافتم(البته به شرط حضور کیانوریوز...)


نظرات ()
 
 
 
 

امروز به مراسم هشتمین تولد پرشین بلاگ رفتم.

مراسم خیلی خوب و پرباری بود.

خدمتتان عرض می‌کنم.

در ابتدای برنامه یک حاج‌آقایی که اسم‌شان یادم نیست رفتند آن بالا و درباره‌ی زشت بودنِ «copy paste» صحبت کردند و بعد مقادیری جایزه به مقادیری افراد داده شد که هفتاد درصدشان آشنا بودند. یعنی طی این چندین و چند برنامه‌ی پرشین بلاگی که رفتم هی دیده بودمشان یا اسم‌شان را شنیده بودم.

بعد یک آقایی که توهمِ «اِبی» بودن داشتن، خلیج را خواند و حضار محترم این حقیقت را که ایشان فقط عربده می‌کشیدند ندیده گرفتند و در حالی که احساسات ناسیونالیستی‌شان به شدت بالا زده بود، به همراه ایشان خلیج خواندند. آقا هم که خیلی تمرین کرده بودند تا به خصوص عبارتِ «مرسی» را خیلی شبیه به «اِبی» بگویند کلی خر کیف شدند.

بعد عمو پولنگ(پورنگ؟) رفتند آن بالا و به یک عالم خردسال جایزه دادند. البته من نفهمیدم این خردسالان چرا در جشن وبلاگستان جایزه گرفتند ولی لابد مامان‌هاشان هر روز یک عکس از دلبندان‌شان توی یک وبلاگی آپ می‌کنند و لابد این کار خیلی خیلی فرهنگی و روشن‌فکرانه و مفید است و به هر حال باید یک جوری از آن تقدیر کرد دیگر.

بعد دوباره یک عالمه آدم آشنا که همیشه و در همه حال جایزه می‌گیرند، باز جایزه گرفتند.

بعد آقای «اِبی» یک کلیپ دیگر خواندند و این بار از پشت ارگ بیرون آمده و در حالی که یک بلندگو در دست داشتند هی خم و راست می‌شدند که هر چه بیشتر مردم را به یاد «اِبی» بیاندازند.

بعد آقای رضا یزدانی رفتند آن بالا و دو خط دکلمه فریاد کردند.

بعد نتایج نظرسنجی درباره‌ی سه وبلاگ برتر که داخل خود مراسم انجام شده بود، اعلان شد و دوباره یک سری وبلاگ‌های آشنا برنده شدند.

 

در این گیر و دار هم یک عده با دستبند و شال و شلوار و (چه بسا لباس زیر) سبز تبلیغ یک کاندیدایی را می‌کردند.

خداوندا به این ملت مقادیری عقل بده و به من هم مقادیری پول.

آمین.

 

داشتم فکر می‌کردم دائم صحبت از این است که ما بیش از پانصد هزار وبلاگ داریم، اما هر مسابقه‌ای که برگزار می‌شود و در هر مراسمی که من شرکت می‌کنم، یک تعداد اسم هستند که هی تکرار می‌شوند. یک چیزی حدود ده پانزده تا وبلاگ هستند که همه می شناسند و این‌ها هی جایزه می‌گیرند. بنابراین فکر کردم در راستای اصلاح الگوی مصرف، آن پانصد هزار تا وبلاگ حذف شوند و فقط همین ده پانزده تا بمانند و هی جایزه بگیرند و جایزه بگیرند.

اصلن حالا که فکر می‌کنم، می‌بینمده پانزده تا هم اضافه است. همان یک وبلاگِ بنفش باقی بماند کافیست. مطالبش که تمام طیف‌های دانش بشری و انسانی را فرا می‌گیرد و به لحاظ نثر و ادبیات و غیره هم که چیزی کم ندارد.

 

 

در کل مراسم خوبی بود، وقتِ «اِبی»اش را بیشتر کنید.

 

پ.ن. کامنتینگ هم بازه، کامنت شما نشانه‌ی شعور شماست. اگر کسی شعور ندارد و دلش می‌خواد این را فریاد کند، من چرا باید جلویش را بگیرم؟؟؟؟


بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
 

این مطلب از روزنوشته‌های من توی یاهوه که مدتی هست، فقط کسایی که توی لیستم باشند می‌تونن ببنید. ولی خب این نوشته رو بعد از این که نوشتم، دیدم هیچ چیز خصوصی نداره و می‌شه این‌جا هم گذاشت.

 

امروز صبح به این دلیل که مجوزِ ورودم حاضر نبود، نمی‌تونستم برم سر کار و قرار بود ظهر برم دفتر شرکت. بنابر این از کلاسِ ایروبیک که اومدم بیرون تصمیم گرفتم عجله نکنم. رفتم یک شیرقهوه(پاک) و یک عدد تی‌تاپ خریدم و بعد دنبالِ یک جای مناسب برای نشستن گشتم.
محوطه‌ی اکباتان اگه خلوت باشه، که صبح‌ها خلوته، می‌تونه جای فوق‌العاده فرح‌بخش و خوبی باشه و حتا نوستالژیک‌تر از پارک لاله.
و امروز صبح هم یک صبحِ بهاریِ خوشگل بود. باغچه‌ها سرسبز و تر و تمیز بودن و به جز صدای گنجیشک‌ها وبلبل‌ها تقریبا هیچ صدای دیگه‌ای توی محوطه نبود. نمی‌دونم توی تهران چند تا شهرکِ دیگه داریم که فضای سبزشون این‌قدر صلح‌آمیز و ساکت باشه، ولی اکباتان از این نظر یکی از بهشت‌های روی زمینه. البته همون‌طور که گفتم در مواقع خلوتی.
(گمونم قبلن هم از حسِ نوستالژیکم نسبت به اکباتان گفته باشم، مطمئن نیستم)
خلاصه رفتم روی یک نیمکت کنار یکی از باغچه‌ها نشستم و شروع کردم به خوردنِ صبحونه‌ام. دو تا نیمکت اون‌طرف‌تر یک پیرمرد نشسته بود. ساکت و بی‌سر و صدا. نگاهش کردم و فکر کردم مردها توی این سن چقده می‌تونن دوست داشتنی باشن. اگه به جای اون یک پسر جوون نشسته بود عمرن اگه می‌ذاشت یک قلپِ شیرکاکائوهه از گلوم بره پایین.

محوطه رو گنجشک‌ها گذاشته بودن روی سرشون، ولی اون وسط‌ها صدای بلبل هم می‌اومد. بعد که بلند شدم قدم بزنم، روی یک درخت، یک منظره‌ی فوق‌العاده زیبا و بدیع دیدم. یک جوجه بلبل و یک جفت بلبل بالغ که مشخص بود، پدر مادر جوجه هستند. جوجه بلبل‌ها رو می‌شه این‌طوری شناخت که جثه‌شون کوچیک‌تره و رنگ و رو ندارن و به خصوص ماتحتِ زردشون، هنوز خیلی کم‌رنگه. و بعد هی جیک جیک می‌کنن و پرپر می‌زنن و غذا می‌خوان.
خوشگلیِ منظره این‌طوری کامل می‌شه که یکی از والدینش توی نوکش غذا داشت. اگه گفتین غذاهه چی بود؟
یک دونه پروانه‌ی گنده با بال‌های سفیدِ راه راه. از این پروانه‌ها تو اکباتان زیاده. یک بار هم از یکی‌شون عکس گرفتم و به گمونم همین‌جا هم گذاشتم. این مدل پروانه‌ها خیلی تنبلن. همین که من تونستم از یکی‌شون عکسِ ماکرو بگیرم، نشون می‌ده چقده تنبل هستن.
از اینا:

از دیدنِ پروانه به اون خوشگلی توی نوکِ بلبل قدری بهت‌زده شدم. انتظار نداشتم ببینم یک پرنده‌ی معصوم و خوشگل مثل بلبل داره یک موجودِ خوشگل و معصوم دیگه رو می‌ده که بچه‌اش بخوره. ولی خب زندگی همین است دیگر!
شیر آهو شکار می‌کنه و بلبل پروانه.
خیلی از این منظره در کُلیتش لذت بردم و حیف که بالا بودند و دوربینم به درد فیلم گرفتن از این منظره نمی‌خورد. از طرفی مبهوت تماشا بودم و فرصتِ این کارها نبود.

بعد از این که گشت و گذارم توی اکباتان تموم شد، به سمتِ ونک به راه افتادم. توی راه، توی یک قسمت از اتوبان حکیم، روی محوطه‌های گل و بلبل‌کاری شده‌ی بزرگراه، یک عالمه پرستو در ارتفاع خیلی خیلی پایین داشتند پرواز می‌کردند. پرستوها معمولن خیلی بالا هستند و همیشه این سوال برام پیش اومده بود که آیا اصلن فرود میان یا نه؟ یا مثلن توی هوا تخم می‌ذارن؟ بعد جوجه‌هاشون کجا بزرگ می‌شن؟ یا چی می‌خورن وقتی ننه باباشون همیشه در پروازن؟
اما اون‌جا، توی اون قسمت پرستوها رو پایینِ پایین دیدم که روی بوته‌ها پر می‌زدن و قشنگ می‌شد طرحِ بدنشون رو دید و کلی از این بابت هم مشعوف شدم.

و بالاخره ظهر رسیدم شرکت و داشتم فکر می‌کردم انگار حق با جنابِ آقای نیک‌نفسه که «زندگی زیباست» و بعد همزمان داشتم خطاب به خودم فکر می‌کردم:
not all the treasures and beauties of the world are going to fill in the big hole you have in your chest...
poor girl!

پ.ن. امشب بالاخره ناخن‌هامو گرفتم. داشتم خفه می‌شدم. انگار یکی با همون ناخن‌ها گردنمو گرفته بود و فشار می‌داد. تازه ناخن‌هام چیزی در حد یک میلی‌متر از سر انگشتام بلندتر شده بودند و فاجعه بود! امروز توی اتوبوس دختری جلوم نشسته بود که ناخن‌هاش به شدت بلند بودند. دختر،‌یک کارت شارژِ مال خط‌های اعتباری موبایل داشت و می‌خواست بازش کنه. کاملا بی‌اختیار داشتم نگاهش می‌کردم ودیدم که نمی‌تونه از دستاش برای بازکردنِ نایلونِ دور کارت استفاده کنه، چون ناخن‌هاش بدجوری بلند بودند و به همین منظور از دندون‌هاش کمک گرفت. در همون حال پرسشی مضحک توی ذهنم شکل‌گرفت و چیزی نمونده بود بزنم زیر خنده.
سوالم اینه:
«خانم ببخشید، ببخشید، روم به دیوار، گلاب به روتون، شما بعد از قضای حاجت، با این ناخن‌ها چطوری ماتحتِ محترمه رو نظافت می‌کنید؟»


حالا اگه کسی جوابش رو می‌دونه، من رو هم توی این رازِ بزرگ شریک کنه.
مسلمن نمی‌شه از دندون به این منظور کمک گرفت:دیی




بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢
 
*توی گوگل‌ریدر من در بهترین حالت چیزی نزدیک به دو هزار تا فیدِ نخونده وجود داره. و من همیشه در حال برنامه‌ریزی برای خوندن اون فیدها هستم. فیدها رو طبقه‌بندی کردم به این شکل:
news
scifi
computer
space
science
weblogs
و بعد این‌ها رو به ترتیب اولویت سعی می‌کنم همیشه بخونم.
*توی کتاب‌خونه‌ی من چندین و چند کتاب هست که باید بخونم و یک عالم کتاب هم اون بیرون روی پیشخوانِ کتاب‌فروشی‌هاست که باید بخونم.
*توی کمدِ دی وی دی‌ها یک عالم فیلمِ ندیده هست که باید ببینم و یک عالم فیلم هم هست که هنوز نخریدم یا دانلود نکردم.
* توی یکی دو هفته‌ی گذشته چندین جا رفتم مصاحبه برای کار، تا ببینم اگر بخوام شغلم رو عوض کنم شرایط چه طوریه. این وسط فهمیدم که من علی‌رغم داشتنِ اطلاعاتِ خیلی خوب در زمینه‌ی برنامه‌نویسیِ .net framework و ادعای خدایی در زمینه‌ی SQL همچنان کلی چیز هست که باید یاد بگیرم و قصد دارم شروع کنم به یاد‌گیری‌شون. اون چیزها، این‌ها هستند:
UML
Oracle
Query optimization
J2EE
*یک عالم عنوان هست که دوست دارم درباره‌شون تحقیق کنم و بیشتر بدونم، و این عناوین رو روی یک برچسب یادداشت(مال گوگل‌دسک‌تاپ) نوشتم و گذاشتم روی دسک‌تاپم، عناوینی چون: اکسپرسیونیسم، فراماسونری و...
* یک عالم داستان کوتاه و مطلب و مقاله هست که باید بخونم تا برای سایت از توشون مطلب دربیارم.
خب حالا با این جریانِ سنگینِ اطلاعات که درگیرش هستیم(میلیون‌ها فید) و این همه فیلم و کتابِ نخونده و این همه چیز که باید درباره‌ش بدونیم و غیره، پس کی زندگی کنیم؟
انگار که این زندگی تبدیل شده به ماراتنی برای عقب نموندن از گیگابایت‌ها اطلاعات که به اشکال مختلف به زندگی‌مون(من و خیلی‌های دیگه مثل من) سرازیر شده.
حالا در این میون من فکر می‌کنم که کی کلاس ایروبیک اسم بنویسم، کی به کارهای دیگه‌ی سایت به جز داستان پیدا کردن برسم، کی به کارهای عام‌المنفعه که پذیرفتم بخشی ازش باشم برسم و کلن کی زندگی کنم؟؟؟
هوم؟؟؟
پ.ن. وبلاگ یاهو 360 رو بستم، چون احساسی داشتم از این که یک کسی اون‌جا رو می‌خونه که دیگه  نباید بخونه، و حالا فقط کسانی که توی لیست یاهو 360 من باشن، می‌تونن وبلاگ رو بخونن، اگرچه اون بالاش نوشتم دیگه کسی رو ادد نمی‌کنم، اما خب شما ادد کنید، من تصمیم می‌گیرم.


پ.ن.2 به داش‌آکل: داش آکل جان فقط می‌شه من رو هم در جریان قرار بدی که چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که طرفِ صحبتِ من توی اون پستم توی یاهو 360 شما بودین؟؟؟ خیلی واسم جالبه بدونم که سیر تفکرتون به چه شکلی بود دقیقن. نه واقعن واسم جالبه، که وقتی من اسمی از کسی نبردم و اون‌جا رو روزی دویست سیصد نفر می‌خونن و من هم توی روابطم با یک عالم آدم طرفم که شما حتا از وجودشون خبر ندارین، چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که من با شما بودم؟؟؟
ای کاش ما آدم‌ها یاد می‌گرفتیم این طوری قضاوت نکنیم.
فقط خدا می‌دونه چقدر از این قضاوت‌ها رنجیده‌ام.
به هرحال، برادر گرامیِ من، من شما رو فقط از اشعارتون تو این صفحه می‌شناسم و هیچی دیگه درباره‌ی شما نمی‌دونم، من هرگز به خودم جرات نمی‌دادم درباره‌ی شما همچون چیزی بنویسم، شما یا هر کس دیگه‌ای که این قدر از من دور باشه و من حتا ندونم چه طور آدمیه.


بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()