نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

من همراه برادرم نبوده‌ام در کوچه‌های شب.

من همراه خواهرم نبودم بر مسلخ سنگ‌فرش.

من اما درد کشیدم با خواهرم و برادرم.

کاش می‌شد که من، ما باشیم.

ما تنها هستیم.

تنهاترین‌های دنیا.

کاش به جز داسِ بر‌افراشته‌ی مرگ، چیزِ دیگری هم آخر کوچه منتظرمان بود.

*  *  * 

می‌گویند یک جایی هست در انتهای شب، که خورشید طلوع نمی‌کند.

در زمانی تلخ، در مکانی سخت چشم بازکردیم. این‌جا سرزمین دیوان و اژدهایان است. فانتزی‌ها را باور نکنید، این‌ها حقیقت هستند. ما توی همین برزخِ پردود و متعفن از گوگرد متولد شدیم، پشتِ هر کوچه، پسِ هر گذر، دیوی پنهان شده، نفسش بوی گندِ تعفن می‌دهد. سال‌هاست توی کوچه پس‌کوچه‌ها گردن‌مان را می‌زنند.

همان‌جا که خورشید طلوع نمی‌کند. همان‌جا سال‌هاست که صحنه‌ی نبردی خونین است.

*  *  *

خشم، آن سلاح دیرینه. و زمانی می‌رسد که چشم‌ها فقط خشم را می‌بینند.

آه میوز، خشمِ مردم من را بسرا که خشمِ آکیلس در مقابلش پست خواهد بود...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
 

عجیب نیست که توی این دنیای بایت‌ها و کیلوبایت‌ها چقده به هم نزدیک هستیم؟
صفر و یک هامون از کنار هم عبور می‌کنند، از توی روترهای یک‌سان، از توی سرورهای یک‌سان و چه بسا که اون‌جاها وقتی از کنار هم عبور می‌کنند، به هم لبخند هم بزنند.
لبخندی که تو از من دریغش کردی.
این‌جا، دنیای خلوصه انگار. قهر معنا نداره، فاصله هم همین‌طور.
این صفر و یک‌ها در چشم به هم زدنی از این‌ور کره‌ی خاک به اون‌ورش می‌رن.
هر جا می‌رم لینکی هست که اسم تو روشه و من با یک حرکت روش کلیک می‌کنم...هر چند که لینک‌هات هم پشتشون رو به من می‌کنن، اما نمی‌شه منکر نزدیکی شد.
نمی‌شه جلوی نزدیکیِ صفر و یک‌ها رو گرفت.
این‌جا دنیای مجازیه، واقعیتِ بی‌مرز و بی‌فاصله.
و چقدر این نزدیکی و بی‌فاصله‌گی وسوسه کننده است.
بارها وسوسه شدم، دکمه‌ی Add رو فشار بدم...بارها وسوسه شدم پیغامی بفرستم...می‌بینی؟ کار نزدیکیِ بایت‌ها و کیلوبایت‌هاست. آن قدر به هم نزدیکن که اگر یکی دستشو دراز کنه، می‌رسه به‌ات. آرزویی که توی واقعیت محاله.
برای همینه که وسوسه می‌شن...وسوسه می‌شم که فراموش کنم ignore شدم.
به این صفر و یک‌ها حسودیم می‌شه. کاش می‌شد حتا برای زمانی کوتاه توی شاه‌راه‌های این packetهای کوچیک شناور بشم و از کنارت رد بشم.
کاش می‌شد توی ماتریکس گیربیافتم(البته به شرط حضور کیانوریوز...)


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
 

کاش باد همه چیزوبا خودش نبره.
غبار، غبارِ خاطرات ما. غباری که بر سر و روی ما می‌شینه.
خاطراتمون. گریه‌هامون، اندک خنده‌هامون. معدود لحظاتی که احساس شادی کردیم.
عشق‌هایی که ورزیدیم و توی دست بی‌رحم زمان فراموشِ باد شدن.
کاش باد همه چیزو با خودش نبره.
کاش باد تو رو نبرده بود.
کاش حداقل خیالت رو نبرده بود.
کاش می‌شد من هم بنویسم
تا باد همه چیزو با خودش نبره


بر چسب ها: دلتنگی‌ها
نظرات ()