نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
 

«دن براون» در ایران با رمان «راز داوینچی»  می‌شناسند و چندان بیراه نگفته‌ام، اگر بگویم شهرت جهانی‌اش را هم مدیون «راز داوینچی» است.

فکر کنم به خاطر  جنجال‌ها و سرو صدایی که این اثر در تمام دنیا به پا کرد، همه‌ی کتاب‌خوان‌ها و حتا نه چندان اهلِ کتاب‌های ایرانی هم خوانده باشندش.

قصد ندارم از «راز داوینچی» بنویسم، درباره‌ش به قدر کافی گفته شده و نوشته شده و خوانده شده. و البته «فعلن» قصد ندارم چیزی از داستانِ «نماد گمشده» بنویسم. آن‌چه در ادامه می‌آید پیرامونِ محتوای کتاب و اشاره‌های تاریخی و هنری و علمیِ آن است.

 

آخرین اثر دن براون با نام «نماد گمشده»(The Lost Symbole) حدود یک ماه پیش منتشر شد و عنوانِ پرفروش‌ترین کتابِ بزرگسالِ سال را از آن خود کرد. می‌شود گفت، دن براون رگِ خوابِ خواننده‌ها دستش آمده و یاد گرفته از چه چیزی بنویسد.

«نماد گمشده» هم مثل «راز داوینچی» یک معمای کلی دارد که باید حل شود و کنارش یک عالم نماد و رمز و راز هست که همه باید رازگشایی شوند و مثل دو سه رمان دیگر، رابرت لنگدان، استاد نماد‌شناسیِ دانشگاه هاروارد برای همین در داستان حضور دارد.

برای این که معماهای سربه مهر تاریخی را یکی بعد از دیگری برای خواننده‌گان رمزگشایی کند.

دن براون را منتقدان از نظر سطح نگارش و ادبیات خیلی قبول ندارند و این طور گفته می‌شود که داستان‌هایش سرشار از غلط‌های نگارشی و املایی هستند. اما براون در کار خودش استاد است.

از مشخصه‌های کلیدیِ سه اثر «راز داوینچی»، «فرشتگان و شیاطین» و «نماد گمشده» این است که نویسنده در کتاب، خواننده را با تعداد زیادی از ابنیه و آثار تاریخی و هنری و پیشنه‌ی آن‌ها و پدید آورندگانِ آن‌ها آشنا می‌سازد.

در «راز داوینچی» از پاریس و لوور و لئوناردو داوینچی و بسیاری دیگراز هنرمندانِ فرانسه نوشت.

در «فرشتگان و شیاطین» همراه با کاراکترها به واتیکان سفر کردیم و با ده‌ها نقاشی، مجسمه، بنای تاریخی و هنرمندان پدیدآورنده‌ی این آثار، در آن شهر آشنا شدیم. حداقل برای من یک نفر، خواندنِ این دو کتاب مانند یک تور مجازی لذت بخش بود.

به خصوص که با در دسترس بودنِ اینترنت، می‌شود خیلی راحت تک به تک آثار را در اینترنت جستجو کرد و تصاویرشان را دید و تاریخچه‌شان را بیشتر مطالعه کرد.

در «نماد گمشده» دن براون قدری حس ناسیونالیستی‌اش گُل کرده و سراغ میهنِ خودش، یعنی آمریکا رفته. بخش اعظمی از ماجرای داستان در ساختمانِ کپیتول(ساختمان کنگره) اتفاق میافتد و حینِ داستان، با پیشینه‌ی این بنا و آثار هنری و تاریخیِ داخل آن آشنا می‌شویم.

یک جایی از کتاب رابرت لنگدان به دانشجوهایش تصویری از ساختمان کپیتول نشان می‌دهد و می‌پرسد: «می‌دونید این کجاست؟»

و خب همه می‌دانند که کجاست.

بعد او می‌پرسد:«چند نفرتون تا حالا به واشینگتن رفته؟»

و فقط چند تایی دست بالا می‌رود.

بعد می‌پرسد: «چند نفر به رم و پاریس و..رفته‌اند؟»

و همه‌ی دست‌ها بالا می‌رود.

و بعد لنگدان ناامیدانه از این که چقدر ساختمون کپیتول ارزش تاریخی دارد و چرا دانشجوها از ارزش‌های تاریخیِ کشور خودشان غافل هستند صحبت می‌کنند.

حقیقت این است که من هم به عنوانِ یک خواننده اصلن خیال نمی‌کردم، ساختمان‌هایی در آمریکا باشند که ارزش تاریخی و هنری داشته باشند(نه تا این حد) که با این کتاب با آن‌ها آشنا شدم.

اگرچه شاید به نظر کار عبث و کسالت باری بیاید، ولی قصد دارم طی چندین پست، چند تایی از چیزهای مهمی که در این کتاب معرفی شدند را این‌جا معرفی کنم.

محضِ به اشتراک گذاشتنِ چیزهایی که خودم ازشان لذت بردم.

1-Noetic Science

اولین‌شان علمی به نام Noetic Science که اصلن نمی‌دانستم وجود خارجی دارد.

نوتیک ساینس به بررسیِ علمیِ ذهنِ انسان و تاثیر ذهن روی ماده می‌پردازد. همان چیزی که یوگی‌ها و پیروانِ مکاتب راز‌آلود هزاران سال است که ادعا می‌کنند از آن باخبر هستند، اما هرگز اثبات علمی برایش وجود نداشته.

هنوز هم اثباتِ صد در صد وجود ندارد، اما Noetic ساینس یک قدمِ ابتدایی است و کارهایی که تا به حال انجام شده حداقل این قدری را ثابت کرده‌اند که «توانایی‌های ذهنِ آدمی بسیار فراتر از چیزی است که خود گمان می‌کند.»

عبارت Noetic از کلمه‌ی یونانیِ Nous به معنای «بصیرت درون» یا «ادراک شهودی» مشتق شده و اگر عبارت «علوم ذهنی» این قدر بارمنفی نداشت، شاید ترجمه‌ی مناسبی می‌بود.

در جایی ا زکتاب کاترین سالمون یکی از شخصیت‌های کتاب که دانشمند پیشرو در زمینه‌ی علوم نوتیک است، سعی می‌کند مفاهیمِ این دانش را به طور اختصار برای رابرت لنگدان شرح داد. لنگدان پس از شنیدنِ توضیح او می‌گوید:

«به نظر مثل جادوست.»

و می‌رسیم به همان قانون معروف آرتور سی کلارک که: «هر فن‌آوری که به حد قابل قبولی  از پیشرفت رسیده باشد، از جادو غیر قابل تشخیص است»

به این دو وب سایت سر بزنید:

The Intention Experience

و

Noetic Science

آدم‌های درگیر این پروژه همه‌گی دانشمندانِ معتبر و معروف در زمینه‌ی کاریِ خودشان هستند و هیچ دروغ دلنگی توی کار این پروژه نیست. در سایت اول می توانید تعدادی از آزمایشات و تجاربِ انجام شده را که همگی در محیط آزمایشگاه و با استفاده از ابزارهای علمی بوده‌اند، مطالعه کنید.

 

و این هم یک معرفیِ official از این کتاب.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمه‌ی مقدمه‌ای از داستانی به همین نام و نوشته‌ی «هارلن  الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)

حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه‌ی داستان از خودم است:

 

اشک‌ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک‌ میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی‌اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال‌التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ‌کدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.


چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی‌زمان / بی‌مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می‌راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه‌ی ابدی‌ تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی‌تعقل‌ترین واکنش‌های تک‌سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده‌ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار‌گی را در بسته‌بندی‌هایی چنان پیچیده تقسیم می‌کرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت‌های روح‌خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه‌ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می‌ساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه‌ای درنگ به کارش مشغول بود.


ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده‌اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته‌های اندازه‌گیری و تنظیم‌شده‌ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی‌شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می‌داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می‌کرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده‌ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک‌یاخته از آمیب فراوان‌تر می‌شد. نگرانی طی قرن‌ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه‌های بی‌پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.


با وجود درد عجیب در شبکه‌ی عصبی‌اش، در شبکه‌ی عصبی مرکزی‌اش، با وجود تیره‌شدن رو به فزونی کره‌ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه‌واری که در قسمت پیشین سه‌گانه‌ی مغزش غلیان می‌کردند، افکاری که می‌دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این‌ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان‌طوری که از او انتظار می‌رفت، انجام می‌داد.


عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره‌ای رده سوم در خوشه‌ی حلزون بخشید، رنجی تاب‌آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق‌‌العاده برای بچه‌عنکبوت‌های بی‌والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه‌ای بی‌پایان برای نژاد بی‌گناهی از بومیان لال سیاره‌ی بایر بی‌نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می‌چرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.


چیزی که امکان‌پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی‌توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی‌روح، بی‌احساس و تنظیم‌شده‌ای که ایتاث خدای درد می‌نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت می‌داد. پس از قرن‌های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی‌شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی‌توانست کارهایی که می‌کرد را تحمل کند.


تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی‌اش نیز فراوان بود. سر کشیده‌اش از درد می‌تپید و کره‌ی چشمانش تیره‌تر می‌شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف‌های درونی‌ به هم پیوسته‌ی عثنی‌عشری‌اش که برای ادامه‌ی کار طبیعی‌ سیستم غدد ترشحی درون‌ریزش ضروری بودند، شروع کرده‌ بود به بد کار کردن، به پت‌پت‌های موتور یک ماشین قدیمی می‌مانست. ضربات دم مارمولک‌سانش ضعیف‌شده بودند که نشان از ضعف واکنش‌هایش داشت. ترنته —که همیشه نمونه‌ای خوش‌قیافه از نژادش محسوب می‌شد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت‌انگیز می‌شد.


و او پریشانی را بر موجودی زره‌پوش و پرنده با مغزی به اندازه‌ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره‌ی تاریکی در لبه‌ی کول‌سک [۱۲] زندگی می‌کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی‌مانده‌ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن‌ها قبل فراگرفته بودند از بدن‌هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره‌گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله‌گر و فاحشه‌خانه‌ای پر از فاحشه‌های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره‌ی رده‌ پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.


آن‌جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می‌رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می‌دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی‌رحم چیست که به من چنگ می‌اندازد، اشکم را درمی‌آورد، افکارم را ویران می‌کند، و هر خواسته‌ام را رنگ سیاه می‌زند. آیا دارم دیوانه می‌شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته‌ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده‌ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده‌ام؟ اگر خدایی قوی‌تر از این که من هستم، یا خدایی قوی‌تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می‌کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این‌جا هستم و کاری را که باید می‌کنم، تمام تلاشم می‌کنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...

 

ادامه دارد


کل داستان را بخوانید


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

قصد داشتم این پستم درباره‌ی اثر جدیدِ دن براون «نماد گمشده» (the lost symbole) باشد.

دن براون فکر کنم در ایران هم به همان اندازه‌ی آن طرف‌ها معروف شده باشد، نویسنده‌ی اثر معروف «راز داوینچی» که برگردان فارسی‌اش در سایتِ بعد هفتم(که حالا دیگر وجود ندارد!)، تا مدت‌ها در اختیار علاقه‌مندان بود و همین حالا هم توی اینترنت به وفور ریخته.

اما خب الان که فکرش را می‌کنم، حوصله‌ی نوشتنش را ندارم، باشد برای وقتی دیگر، فعلن دو قسمت دیگر از هایپریون بخوانید.(این قسمت بندی‌ها مطابق با فصول کتاب نیستند، من برای تسریع در پیشرفتِ کار هر چند صفحه که ترجمه می‌کنم، توی سایت می‌گذارم، بلکه تشویقی باشد برای خودم که زودتر کار کنم.)

این هم فایل پی دی اف:

قسمت دوم

قسمت سوم

 

 

این هم بد نیست:

نقد و بررسی فیلم آگاهی(knowing) ساخته‌ی آلکس پرویاس


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

این هم هایپریون در قالب پی دی اف، دیگه چه بهانه دارید؟

روی عکس کلیک بفرمایید:

 

 

 

 

هر چند که کامنتینگ هم بازه، ولی برای بحث و گفتگو درباره‌ی هایپریون، این‌جا هم هست.

توضیح  واضحات این که: مترجم این اثر بنده‌ی حقیر یعنی سمیه کرمی هستم، و اثر متعلق به وبگاهِ آکادمیِ فانتزی هستش و انتشارِ اون با ذکر منبع بلامانعه.

 

رفتم برای سرویس جدید گوگل که همانا wave باشه درخواست invitation بدم، با این پیغامِ زیبا مواجه شدم:

 

Your client does not have permission to get URL /fb/forms/wavesignup/ from this server. (Client IP address: 78.39.179.33)

You are accessing this page from a forbidden country

 

چقده آدم لذت می‌بره!


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

هایپریون(hyperion) نوشته‌ی دن سیمونز(dan simmons) یکی از آثار بسیار مطرح در زمینه‌ی ادبیات علمی است. این اثر جوایزِ مهمِ ادبیاتِ علمی از جمله هوگو(hugo) و نبیولا(Nebula) را به خود اختصاص داده و نویسندگان و منتقدانِ برجسته‌ای چون هارلن الیسون، ستوده‌اندش.

ترجمه‌ی کامل هایپریون بنا به مشکلاتِ فرهنگی سانسوری، امکان‌پذیر نیست، ولی داستان به سبک framestory نوشته شده(چند داستان مستقل که به پلات داستان ربط دارند ولی به یکدیگر نه)، می‌شود یکی دو تا از داستان‌هایش را ترجمه کرد. داستانِ اولش به نظر من زیباترین داستانِ کل رمان است، برای همین تصمیم به ترجمه‌ی آن در وبگاه آکادمی فانتزی گرفتم، هر چند روز یک بار چند صفحه‌ای از آن را در سایت قرار می‌دهم و هر از گاهی یک فایل پی دی اف(که راحت‌خوان‌تر باشد)

این شما و این هم پیش‌درآمدِ داستان:

 


کنسولِ اتحادیه[1] ، روی بالکنِ سفینه‌ی سیاهِ آبنوسی‌اش نشست و با یک پیانوی کوچکِ باستانی، مدل استین‌وی [2] که علی‌رغم سالیان به خوبی نگاه‌داری شده‌ بود، مشغول نواختنِ «پیش‌درآمد Rachmaninoff's Prelude »[3] شد، در همان حال سوسمارسانانِ عظیم‌الجثه‌ی سبزرنگ در گرداب‌های پایین پایش در جنب و جوش بودند. طوفانی از سمت شمال در راه بود. ابرهای سیاهِ کبود، بالای سر جنگلی از بازدانه‌های غول‌پیکر سایه افکنده بودند و استراتوکومولوس‌ها نه کیلومتر بالاتر در آسمانِ بنفش‌رنگ گنبد زده بودند. رعد و برق در افق غرید. کمی نزدیک‌تر به سفینه‌اش، هر از گاهی پیکر محوِ یک خزنده‌سان به میدانِ بازدارنده‌ی[4] اطراف سفینه برخورد می‌کرد، ناله‌ای می‌کرد و بعد داخلِ مهِ نیلی‌رنگ از نظر ناپدید می‌شد. کنسول روی قطعه‌ی سختی از پیش‌درآمد تمرکز کرد و فرارسیدنِ طوفان و شبانگاه را نادیده گرفت.
گیرنده‌ی فَت‌لاین[5] بوق زد.

کنسول دست از نواختن کشید، انگشتانش بالای کلیدهای پیانو متوقف شدند و سپس گوش داد. رعد در هوای سنگین غرید. از سمتِ جنگلِ بازدانه‌ها، صدای زوزه‌ی دردمندانه‌ی موجودی کلاغ‌سان به گوش رسید. یک جایی در تاریکی‌های پایین، جانوری با مغز کوچک، در پاسخ فریاد کشید و سپس ساکت شد.
در سکوتِ ناگهانیِ ایجاد شده، پس زمینه‌ی صدای میدانِ نیروی بازدارنده به گوش رسید. گیرنده‌ی فَت‌لاین بار دیگر بوق زد.
کنسول گفت:«لعنت» و بلند شد که برود تا آن را پاسخ دهد.

در مدتِ چند لحظه‌ای که طول می‌کشید تا کامپیوتر جریانِ در حالِ محوِ شدنِ تاکیون‌ها[6] را تبدیل و رمزگشایی کند، کنسول برای خودش یک لیوان ویسکی ریخت. درست در زمانی که صفحه به رنگ سبز درآمد، روی مبلِ اتاق دریافتِ خبر نشست. گفت: «پیغام را اجرا کن.»
صدای زنانه‌ی قدرتمندی گفت: «تو برگزیده شدی تا دوباره به اتحادیه بازگردی.» هنوز تصویر به طور کامل شکل نگرفته بود، هنوز هوا خالی بود و فقط مختصاتِ ارتباطی دیده می‌شد که کنسول از آن‌ها متوجه شد این فَت‌لاین در دنیایِ مدیریتیِ تائوستی سنتر[7] تهیه شده. کنسول برای دانستن این موضوع، نیازی به مختصاتِ ارتباطی نداشت. صدایِ سالخورده و در عین حال زیبای مِی‌نا گلداستون[8] را نمی‌شد با کس دیگری اشتباه گرفت.

صدا ادامه داد: «تو برگزیده شدی تا به عنوان عضوی از سفرِ زیارتیِ شرایک[9] به هایپریون بازگردی.»
کنسول با خودش فکر، آره، حتما، و بلند شد تا اتاقِ دریافت خبر را ترک کند.
می‌نا گلداستون گفت: «تو و شش نفر دیگر توسط کلیسای شرایک برگزیده شده‌اید و از سوی «همه چیز»[10] تایید شده‌اید. اتحادیه مایل است که این دعوت را بپذیری.»
کنسول بی‌حرکت در آن اتاق ایستاد، پشتش به کدهای چشمک‌زنِ ارتباطی بود. بدون این که برگردد، لیوانش را بلند کرد و آخرین قطرات ویسکی را نوشید.

می‌نا گلداستون گفت: «موقعیت خیلی پیچیده است.» صدایش می‌لرزید. «کنسول‌گری و شورای سیاست‌گذاریِ محلی سه هفته قبل از طریق فَت‌لاین برای ما اطلاعاتی ارسال کردند که طبق آن‌ها مقبره‌های زمان[11] علائمی از باز شدن، از خود نشان می‌دهند. میدان‌های ضدِ آنتروپیِ[12] اطرف‌شان به سرعت در حال گسترش است و شرایک شروع به گشت و گذار در اطرافِ نواحیِ جنوبیِ برایدل[13] کرده است.»

 

ادامه‌ی داستان را بخوانید.

 

پ.ن. پاورقی‌ها در ادامه‌ی داستان روی وبگاه آکادمی فانتزی، شرح داده شده‌اند.

هر چند روز یکبار به جای پست‌های داخل فروم یک فایل پی دی اف قرار می‌گیرد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

چندی پیش یک مسابقه‌ی داستانک نویسی در کارگاهِ داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی برگزار شد، داستانی که در ادامه می‌آید، نوشته‌ی امیرسپهرام، مدیر همین کارگاه است.

برای درکِ حال و هوای خاصِ داستان، توضیحاتِ بنده در انتهای پست را بخوانید، اگر هم دوست داشتید اول توضیحاتش را بخوانید، خلاصه که بخوانید.

(بقیه‌ی داستان‌ها را هم اگر دوست داشتید این‌جا بخوانید.)

این شما و این هم داستان:

 

تنها نیمکت است که می‌ماند

دورتادور نیمکت همهمه‌ای به پا است. هر کس از چیزی می‌گوید. پنج یا شش رشته حرف هم‌زمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی می‌کند. در این جریان‌های متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجه‌اش سردرگمی حاضرین می‌شود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتان‌ها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتان‌ها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمه‌ای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفته‌اند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.

یکی‌شان، همین طور که داس و چکشی در دستانش می‌چرخاند، می‌گوید: «باز هم از اشراف‌زاده‌ها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشم‌آلود نگاهش می‌کند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمی‌گزد. از سر شوخی با چکش می‌زند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتان‌های حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راه‌راه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده می‌گوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمی‌شند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»

بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل می‌گیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خرده‌های چوب یا برگ را درون صفحه‌ای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، می‌ریزد و می‌پیچید. کمی طول می‌کشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا می‌آورد و سلام می‌کند. همهمه کمی آرام می‌گیرد. همه بی‌صبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهره‌اش را روشن می‌کند، به آرامی و نیمه‌جدی می‌گوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبی‌خاکستری پف می‌کند و بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانه‌ای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجم است و تله‌پورتش ارزان تمام می‌شود. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب می‌خورد ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچ‌کدام‌شان به توافق نهایی نرسیدیم!»

آه به طور کاملا هم‌زمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بین‌کهکشانی پخش می‌شود. موج بعضی از این آه‌ها روی هم می‌افتد و انرژی مضاعفی ایجاد می‌کند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن می‌دهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارک‌های مجاور در جریان است اخلال ایجاد می‌کند. رییس بزرگ چشمانش را گرد می‌کند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در می‌آید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر می‌آوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه‌ تله‌پورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آورده‌ایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع می‌کند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژی‌ای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمی‌رود، ولی بی‌خودی به شکل انرژی اعصاب‌خردکن دیگری تبدیل می‌شود. یکی‌شان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پروژه کرده، خنده‌کنان می‌گوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»

ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی می‌افتد که کم‌کم در نقطه‌ای دورتر از دور نیمکت شکل می‌گیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتاده‌اند. تصویر تازه‌وارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع می‌اندازد که همه بی‌اختیار زیر بارش زانو خم می‌کنند. زمزمه بلند می‌شود که «استاد‍‍! استاد!...»

استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و به‌شدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در می‌آورد و انبوهی دود بیرون می‌فرستد. چشمانش را تنگ می‌کند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک می‌کند: «خداییش نمی‌دونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع می‌شید؟ مگه از سیاره‌هاتون نمی‌تونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقه‌ای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمی‌خواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسی‌ساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستان‌های این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو می‌کند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده می‌گوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم می‌گیرد.

جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نم‌نمک متفرق می‌شوند. می‌روند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع می‌شوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو می‌شود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمه‌ای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر می‌ماند تا تصاویر افرادی در جلسه‌های دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسه‌هایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.

 

*  *  *

 

روزی روزگاری در گذشته، یک نیمکت توی پارک لاله بود، که مکانی بسیار نوستالژیک و فرهنگی بود. محلِ جلساتِ هفتگیِ آکادمی فانتزی بود.

نسل‌های مختلفی از اعضای آکادمی فانتزی پشتِ این نیمکت نشستند، آش رشته خوردند، نقد فیلم کردند، داستانِ پسامدرن خواندند، مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ یک ربعی برگزار کردند، خط‌مشی و استراتژی تعیین کردند، غیبت کردند و تا پاسی از شب گذشته همان‌جا ماندند...

کمی آن‌طرف‌تر، حوض پارک لاله است، همان که آب‌نماهم دارد. کنار آن حوض هم خاطراتی دارم. خاطرات من از نیمکت و پارک یک بازه‌ی چهار پنج ساله می‌شود. روزهای خوب گذشته...

 

به گمانم بازنده‌های اصلی این انتخابات ما بودیم که نیمکت‌مان هم از دست دادیم.

حالا دیگر «به اندیشیدن به نیمکت خطر مکن! روزگار غریبی است نازنین...»

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
 

با تشکر از «پویان نیک‌نفس» عزیز برای این که هر از چندی به یادم می‌آره که همه جای این کره‌ی سبز و آبی خاکستری و دلتنگ نیست و همه‌ی آدم‌ها سخت و بی‌رحم نیستن. این پست رو از یکی از پست‌های پویان به همین عنوان الهام گرفتم که می‌تونید، این‌جا بخونیدش.

این کلیپ را اگر باز شد همین پایین ببینید و اگر نشد،‌این‌جا ببیندش.

به نقل از پویان: «کلیپی است از مردمانی خوشبخت در سرزمینی دیگر.»

 

 

وقتی داشتم برای پستِ پویان کامنت می‌ذاشتم، ناخودآگاه به یادِ داستانی افتادم از «اورسولا کی لاژوان» به نام «کسانی که از خیر املاس گذشتند» (The ones who walk away from omelas). اصل داستان توی آکادمی فانتزی هست که به دلیل تغییر و تحولاتِ سرور یکی دو روز داونه، بنابراین، اصل داستان رو توی «ادامه‌ی مطلب» می‌ذارم.

 

خلاصه‌اش (برای اونا که حال ندارن بخونن) اینه که یک آرمان‌شهر رو توصیف کرده به اسم «املاس» همه‌جاش نور و رقص و موسیقی و شادیه. همه خوشحال و خوشبت هستند. نیمه‌ی اول داستان به طور کامل به توصیف آن آرمان‌شهر زیبا پرداخته شده. بعد در نیمه‌ی دوم داستان، یک زیرزمین کثیف و بی‌نور در یکی از خانه‌های املاس را به ما نشان می‌دهد که در آن یک کودک، کثیف و گرسنه و ترسیده و عقب‌افتاده و غرق در کثافتِ خودش زندگی می‌کند. آن کودک بهای خوشبختیِ املاس است. هیچ آرمان‌شهری بدون پرداختِ یک بهای مشخص، نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا به عبارتی، یک آرمان‌شهر به معنای واقعی کلمه هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد و همیشه یک جای کار می‌لنگد. آن کودکِ تیره روز بهای آرمان‌شهر املاس است.

وقتی کلیپ بالا را دیدم، به این فکر افتادم که جاهای خاکستری و دلتنگِ دنیا، بهایِ خوشبختی بقیه‌ی جاهای دنیا هستند. بچه‌های گرسنه‌ی آفریقا، مردمانِ محرومِ افغانستان، مردمانِ دلتنگِ کشورم....همه و همه بهای آرمان‌شهری هستند که آن دیگران دارند...

البته این چیزی که به ذهنم رسید، صرفن یک قیاس و یک ایده‌ی خیالی بود، ولی به ذهنم رسید و نوشتمش. با این حال از دیدنِ آن کلیپ هم چشم‌هایم پرِ اشک شد. از شادی؟ از اندوه؟

نمی‌دانم.

فقط این را می‌دانم که یک جایی توی این کره‌ی آبی هست که مردمان خوشحال هستند و هر زمان دلشان بخواهد با آوای موسیقی می‌رقصند و می‌خوانند.

و حالا متنِ

«کسانی که از خیر املاس گذشتند.» را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ترجمه‌ی داستان از خودمه.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

به نوشته‌ایی که در ادامه می‌خونید، می‌گن «فن‌فیکشن» یعنی ادبیات هوادارانه. یعنی داستانی که بر اساسِ یک داستانِ دیگه یا توی موقیت و حال و هوای اون داستان و یا با استفاده از شخصیت‌های اون داستان نوشته شده باشه.
این داستان، فن‌فیکشنی بر اساس مجموعه‌ی «دریا‌زمین» نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان، ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان هستش که پارسال از نشر قدیانی منتشر شد.

گِد شخصیتِ اول پنج تا از کتاب‌های این مجموعه است و جادوگر اعظمِ دریا زمینه. شخصیتِ راوی ساختگیه، یعنی من ساختمش!



«دریازمین»

این روزها بدجوری دلم هوس دریازمین را کرده است. هوسِ بوی باران و بوی شور دریا که توی کوچه‌های شهر می‌پیچید.

دریازمین همه‌جایش همین بو را می‌داد. اگر هنوز همان‌طوری باشد که من یادم می‌آید-یا اصلا هنوز سر جایش باشد- مشتی جزیره بود، میان آب‌های لایتناهی. اگر بخواهید تصوری داشته باشید، یک رودخانه‌ی عریض را تصور کنید که توی بسترش این‌جا و آن‌جا سنگ‌هایی قرارگرفته. از آن سنگ‌ها که می‌شود پا گذاشت رویش و پرید رفت آن طرفِ رودخانه.

دریازمین ما همین شکلی بود. همه‌اش جزیره. بعضی جزیره‌ها، مثل جزیره‌ی ما که اسمش «گونت» بود، فقط یک مخروط آتش‌نشانیِ بزرگ بودند. یک مخروطِ بزرگ و پوشیده از مخملِ سبز رنگِ جنگل. یک کمی که از کوه بالا می‌رفتی، آب را می‌دیدی که تا بیکران ادامه داشت و مخروطِ جزیره‌مان را احاطه کرده بود.

یادم هست، آن‌وقت‌ها یک کسانی بودند می‌گفتند، آخر دنیا دریا تمام می‌شود و خشکی شروع می‌شود.

برای من هم آن‌وقت‌ها مثل یک قصه بود این ماجرا.

یک کافه‌ای بود، درست نزدیک‌های ساحل به اسم کافه‌ی «هفت دریا». یادش به خیر گِد هم یک وقت‌هایی می‌آمد و آن‌جا می‌نشست رو به دریا. روی یک نیمکتِ چوبیِ زهوار دررفته می‌نشست و در حالی که چپق مخصوصِ اهالیِ دریازمین را دود می‌کرد، زُل می‌زد به آبیِ بیکرانِ دریا. توتونی که مصرف می‌کرد یک جور جلبک به خصوص بود که تنها زادگانِ دریای آزاد جمع‌آوری می‌کردندش. این هم از آن قصه‌های گِد بود.

مردمانی که روی بلم‌های چوبی زندگی می‌کردند و هیچ‌وقت پا به هیچ‌ خشکی نمی‌گذاشتند.

آخر او همه‌ش در سفر بود.

آن‌وقت‌ها هنوز جادوگرِ اعظمِ دریازمین نشده بود. هنوز اسپاروهاوک بود که سوار قایقش می‌شد و بادبان می‌کشید و می‌رفت به اکتشافِ دریاها. گاهی وقت‌ها هفت هشت ماهی بیرون بود تا این که برمی‌گشت. تازه وقتی هم که برمی‌گشت، دائم آن بالاها توی کلبه‌اش بود. توی ارتفاعاتِ کوه. عاشقِ ارتفاعات بود.

من هم عاشقِ او.

هر وقت که بادبان می‌کشید و به دریا می‌رفت، فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردد. من هر روز که بلند می‌شدم، تا جایی که نفسم یاری می‌کرد، بالا می‌رفتم، یک جایی بتوانم خوب بندر را ببینم. بعد آن بالاها منتظر گِد می‌نشستم تا برگردد.

اسمش را هم نمی‌دانستم. یعنی آن وقت‌ها نمی‌دانستم.

عصرها هم می‌رفتم تا کافه‌ی هفت دریا و روی همان نیمکتِ چوبیِ زهوار درفته که گِد دوست داشت می‌نشستم و به دریا زُل می‌زدم.

لابد شما مردمان خشکی خیال می‌کنید، ما از بس که دریا می‌دیدیم، برایمان عادی شده بوده و این رمانتیک‌بازی‌ها درباره‌ی دریا به من نمی‌آید.

اما باور کنید این طوری نیست. باران و دریا و بویِ شورِ دریا، عینِ زندگی بودند برای ما. هیچ‌وقت از تماشا کردنِ غروب خورشید در دریا خسته نمی‌شدیم.

مثل شما عاشق‌ها که ادعاتان می‌شود هیچ‌وقت از نگاه کردن به چهره‌ی یار خسته نمی‌شوید.

دریا و باران عشقِ ما بودند.

 

گِد برمی‌گشت. همیشه برمی‌گشت و وقت‌هایی که او برگشته بود، من توی کافه‌ی «هفت‌دریا» یک نیمکت عقب‌تر از او می‌نشستم. من که هیچ‌وقت به او ابراز عشق نکردم، اما گِد جادوگر اعظم دریازمین بود، پس حتما باید دانسته باشد.

 

خیلی‌جاها رفت و برگشت. او آدم کم حرفی بود، اما بالاخره پرحرف‌ها هر طور که بود شرح سفرهایش را از زیرزبانش بیرون می‌کشیدند.

دریازمین خیلی بزرگ بود، خیلی خیلی بزرگ‌تر از این‌جا. یک بار به سرزمینِ وحشی‌ها سفر کرد و برگشت. آن‌جا توی گورهای آتوان رفته بود. وقتی داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و من هم دزدکی گوش می‌کردم، می‌توانستم سرمای زیر گورها را حس کنم.

بعضی‌ها می‌گفتند گِد آن‌جا عاشق شده بوده. عاشق یک دختر وحشی!

...

تا این که بالاخره یک روزی گِد رفت و برنگشت.

هر قدر منتظر شدیم برنگشت که برنگشت. برخی می‌گفتند مرده و دیگر بازنمی‌گردد. برخی می‌گفتند به دورترین ساحل رفته، به همان‌جا که دریا به پایان می‌رسد و خشکیِ بی‌انتها آغاز می‌شود.

می‌گفتند آن‌جا برعکسِ این‌جاست. یک خشکیِ بی‌انتهاست که در آن آب‌گیرهایی کوچک پیدا می‌شود. سرزمینِ تفتیده و نفرین شده‌ایی بود.

می‌دانستم گِد نمرده.

پس بادبان کشیدم.

سفر آغاز کردم.

به مشرقِ شرق سفر آغاز کردم. می‌گفتند انتهای دنیا همان‌جاست که خورشید از آن برمی‌آید. قصدِ انتهای دنیا را کرده بودم.

توی دریاها آواره شدم. به جزیره‌هایی رسیدم که ساکنانش از صد نفر تجاوز نمی‌کردند، جزیرهای متروک و جن‌زده را گذر کردم.

هیچ‌کجا کسی از گِد خبر نداشت.

توی یکی از جزیره‌ها اژدهایی را دیدم. اژدها آن‌طور نبود که مردمان خیال می‌کردند، به هیاتِ یک زنِ زیبا درآمد و با من سخن گفت.

ازگِد از او پرسیدم و گفت که پا در راه‌ِ بی‌بازگشت گذاشته. گفت به گِل نشسته. به جایی به آن سوی زمان و مکانِ ما رفته.

گفتم راه را نشانم بده. دنبالش خواهم رفت، تا آخرِ دنیا.

پس اژدها به من عمری ورای گذرِ زمانه داد و من آواره‌ی دریاها شدم.

دریازمین از هرآنچه در خاطرِ مردمانش می‌گذشت عظیم‌تر بود.

چقدر در دریاها آواره بودم؟ هزار سال؟ دو هزار سال؟

گِد را پیدا نکردم. نه حتا ساحلی را که در آن به گل نشسته بود.

یکی از روزهای آوارگی‌ام، فکر کردم که بالاخره از دور ساحلی را می‌بینم. ساحلی که بزرگ و وسیع و مسطح می‌نمود.

قصدِ ساحل کردم، اما میانه‌ی راه به گردابی دچار شدم. گردابی سخت و سهمگین.

در این هزار سال آواره‌گی‌ام، بس طوفان‌ها و گرداب‌ها را پشتِ سرگذاشته بودم. من خودِ طوفان و دریا و گرداب شده بودم. اما این گرداب از جنسی متفاوت بود.

چیزی در مورد آن فرق می‌کرد.

هر چه کردم نشدم از آن فرار کنم، به کانون گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شدم و آخر سر در قیفِ آن سقوط کردم.

مدت‌های طولانی سقوط کردم، انگار چاهی بود که به آخر دنیا باز شده بود. پایین و پایین و پایین‌تر سقوط کردم.

تا این که بالاخره به زمین سخت برخورد کردم.

وقتی توانستم اطرافم را تماشا کنم، دیدم که در انتهای قیفی سنگی هستم. زمین و زمان وارونه شده بود.

آن بالاها آسمان را می‌دیدم. اگرچه آسمان خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. و دیگر خبری از گرداب نبود.

انتهای یک چاه بودم. به راستی در انتهای یک چاه بودم.

مدتی بعد، من را از چاه بیرون کشیدند. کسی نمی‌دانست چطور به آن چاه سقوط کردم. زبانِ آن مردمان را نمی‌دانستم  و نمی‌شناختم‌شان. زمینی بود خشک و سرسخت. اوائل به دنبالِ ساحلِ دریا گشتم. خیلی گشتم. از همه سو می‌دویدم و دریا را نمی‌دیدم.

یعنی جزیره‌ای به این بزرگی در دنیای ما بود و خبر نداشتم؟

تا این که بالاخره زبانِ آن مردمان را یاد گرفتم. فهمیدم که آن نزدیکی‌ها دریایی نیست. دریا دور بود، خیلی خیلی دور بود و آن‌جا هم جزیره نبود.

من به دنیایِ دیگر افتاده بودم.

به دنیای خشکی‌ها. به دنیای بی‌گانگی‌ها.

آن‌همه سال آواره بودم و حالا دیگر هرگز گِد را نمی‌دیدم.

پس دوباره آواره شدم. آواره‌ی خشکی‌ها. بعضی‌جاها افسانه‌هایی داشتند که می‌گفتند یک چاهی هست در این دنیای پهناور که به دنیایی دیگر باز می‌شود. به دنیایی تماما آب.

آن چاهی که من از آن آمده بودم، فقط راه خروج بود. باید راه ورودم به دریازمین را پیدا می‌کردم.

راه ورودم به دریای زمین را. به دنیای خودم را.

و حالا مدت‌های طولانی است که آواره‌ی این جا هستم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم شاید گِد هم به دنبال من بادبان کشیده باشد. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌بینمش که توی جمعیت گم می‌شود و می‌رود.

اما نیست که نیست.

چاه‌های بسیاری را گشته‌ام، اما توی این دنیای بزرگ، آن قدر چاه هست که شاید هرگز پیدایش نکنم. تازه شاید هنوز حفر نشده باشد، یا حفر شده و خشکیده و به جایش یک آسمان‌خراش ساخته باشند.

مردمانِ این‌جا، جادوی خاصِ خودشان را دارند.

حالا این‌جا در این شهر ساحلی ساکن هستم. دست از جستجو برداشته‌ام. من دیگر گِد را پیدا نمی‌کنم. این‌جا عصرها روی یک نیمکتِ چوبی زهوار در رفته می‌نشینم و سیگارمی‌کشم به یادِ کافه‌ی هفت دریا.

دریاهای این‌جا بوی دریاهای ما را نمی‌دهند. اصلا بوی دریا نمی‌دهند.

بوی غربت می‌دهند و دلتنگی.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

و حالا یک پست مفید.

 برای برخی این سوال پیش آمده که چرا اسم این وبلاگ هست«وب‌نوشته‌های یک برنامه‌نویس» ولی خبری از پست‌های مرتبط با برنامه‌نویسی در این‌جا نیست. خب مشخص است، چون هیچ برنامه‌نویسی توی وبلاگ‌های این مدلی دنبالِ راه‌کارِ برنامه‌نویسی نمی‌گردد. اما حالا برای این که ثابت کنم من یک Geek هستم، این پست، نیمچه مرتبط با مسائل کامپیوتری خواهد بود.

یک ماهی هست که یک گوشیِ جدید خریدم. سونی‌اریکسون مدل w350. از آن‌جا که گوشیِ قبلیِ من یک سونی‌اریکسونِ قدیمی بود و حافظه‌ی خارجی نداشت، من تا حالا موفق نشده بودم وارد دنیای هیجان‌انگیزِ برنامه‌های موبایل بشم.

از یک هفته پیش شروع به گشت و گذار در سایت‌های داخلی و خارجیِ ارائه‌دهنده‌ی نرم‌افزارهای مجانی برای موبایل کردم، و کلی چیزهای به درد بخور و چیزهای مزخرف پیدا کردم.

پیدا کردنِ این سایت‌ها که کاری ندارد، بنابراین هدفِ من تبلیغِ این مدل برنامه‌ها نیست.

همین بس که شما می‌توانید انواع و ا قسامِ این مدل برنامه‌ها را در این سایت‌ها پیدا کنید.

برنامه‌های کاربردی مثل: تقویم شمسی، ماشین‌حساب مهندسی، دفتر یادداشت‌های روزانه، انواع و اقسام دیکشنری‌ها.

برنامه‌های مبتنی بر وب که نیاز به اتصال به اینترنت دارند(از طریق GPRS این امکان فراهم می‌شود): مثل انواع مسنجرهای مخصوص موبایل، widgetهایی مثل آب و هوا، کلاینت‌های ایمیل‌های معروف برای موبایل، دریافتِ اطلاعات هتل‌ها، رستوران‌ها، برنامه‌ی سینماها و...

برنامه‌هایی که جنبه‌ی اطلاع رسانی دارند: مثل انکارتا، دائره‌المعارف داروها

انواع و اقسام برنامه‌های مذهبی

و...

اما چیزی که من قصدِ معرفی و تبلیغش را دارم، کتاب‌های الکترونیک برای موبایل هستند.

کتاب خواندن در موبایل، کار بسیار مفید و فرح‌بخشی است. به این فکر کنید که چقدر از وقتتان را در ایستگاه‌های اتوبوس و مترو و اتاق‌های انتظار می‌گذارنید، و بعد فکر کنید که در تمام این اوقات می‌توانید مطالعه کنید. شاید همیشه یک کتاب به همراه داشتن، کار سختی باشد، اما اگر بتوانید تعدادی از کتاب‌های مورد علاقه‌تان در موبایلتان داشته باشید، آن وقت هر زمان که دلتان بخواهد می‌توانید چند خطی بخوانید. و باور کنید اصلن کار سختی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم، هر روز چند خط اس ام اسِ حاویِ حال و احوال و جک‌های بی‌مزه و مستهجن می‌خوانیم؟ باور کنید اگر جمعشان کنید چندین و چند صفحه می‌شود.

اگر موبایل‌تان پیشرفته باشد و مجهز به ویندوز موبایل یا سیستم‌عامل‌هایی مثل Simbian باشد، برای خواندنِ کتاب‌ها در فرمتِ پی دی اف مشکلی نخواهید داشت. اما اگر مثلِ من موبایل‌تان فقط قادر به اجرای برنامه‌هی جاوا( با پسوندِ فایلیِ .jar) باشد، برای باز کردنِ فایل‌های پی دی اف به مشکل برمی‌خورید. این هم غیرممکن نیست، سخت است و نظر به سایز صفحه‌ی این نوع موبایلها که معمولن کوچک است، اصولن خیلی مفید هم نخواهد بود.

اما از آن‌جا که برنامه‌های جاوا را بدون مشکل می‌توانید اجرا کنید، بهترین گزینه برای شما، کتاب‌هایی هستند که به فرمتِ جاوا تبدیل شده‌اند. این کتاب‌ها وقتی داخلِ گوشی اجرا می‌شوند، ظاهری مثل اس ام اس خواهند داشت، اما امکاناتِ زیادی دارند که خواندنِ آن‌ها را راحت می‌کند. امکاناتی نظیر جستجوی یک کلمه(search و find next) علامت گذاشتن(book mark) تنظیم فونت و اندازه‌ی متن و...

حالا این کتاب‌ها را از کجا گیر بیاوریم ؟

دو تا راه هست

1- اگر اهل کتابِ الکترونیک و کامپیوتر باشید، حتما یک عالم کتابِ الکترونیک در انواع و اقسامِ فرمت‌ها داخلِ کامپیوتران دارید. البهت اگر هم نداشته باشید خیلی راحت می‌توانید کتاب‌های مورد نظرتان را در دنیای اینترنت پیدا کنید. حالا با استفاده از برنامه‌ی TCBR(TequilaCat Book Reader) می‌توانید کتاب‌های الکترونیکتان را به فرمتِ جاوا تبدیل کنید.

TCBR یک برنامه‌ی مجانی است و کار کردن با آن هم خیلی خیلی راحت است. ورودی‌ای که به TCBR می‌دهید باید حتما .txt باشد. بنابراین کتاب‌هایی را که با فرمت PDF یا doc هستند، باید ابتدا در کامپیوترِ خود به فایل .txt تبدیل کنید و بعد فایل .txt را با استفاده از برنامه‌ی TCBR به فایل .jar تبدیل کنید.

با استفاده از همین برنامه‌ی TCBR می‌توانید shortcut keyهای کتابِ جاوا را مشخص کنید. برنامه یک سری Shortcut به صورت پیش‌فرض دارد، ولی شما می‌توانید آن‌ها را تغییر دهید و یا به آن‌ها اضافه کنید. برای مثال داخل برنامه دکمه‌ی هفت(عدد هفت روی کیپد گوشی) برای جستجو است و دکمه‌ی نه (عدد نه کیپد گوشی) برای findnext شما می‌توانید این میان‌برها را به سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید. از جمله‌ی دیگر مواردی که داخلِ محیط TCBR می‌توانید تغییر دهید، رنگ و نوع فونت، فرمت پاراگراف‌ها در متن، حاشیه‌ی متن و تنظیماتِ دیگر مربوط به خود متن است.

برنامه‌ی TCBR را از این آدرس دانلود کنید.

 

و اگرچه کار کردن با این برنامه فوق‌العاده راحته، ولی یک Screenshot براتون می‌ذارم: روش کلیک کنید تا سایز اصلی توی صفحه‌ی جدید باز بشه.

 

همان‌طور که می‌بینید این برنامه یک سایدبار دارد که کلیه تنظیمات از طریق همان انجام می‌شود.  برای اضافه کردنِ فایل .txt جدید زیر منوی configure books روی گزینه‌ی add book کلیک می‌کنید و فایل .txt را وارد می‌کنید. بعد تنظیمات را انجام می‌دهید و در نهایت دکمه‌ی f9  و یا دکمه‌ی build را که گوشه‌ی پایین سمتِ چپِ نرم افزار هست می‌زنید. مسیری که فایل .jar داخلش ذخیره می‌شه رو از طریق گزینه‌ی set path and properties که توی همون ساید‌بار هست، مشخص می‌کنید و نام فایل .jar رو از طریق باکس‌های پایین صفحه.

کلن کار کردن با این برنامه خیلی راحت هست، ولی محض اطمینان این توضیحاتِ از نوعِ for dummies را هم اضافه کردم.

 

2- تمام این‌ها که گفتم بیشتر برای کتاب‌های به زبانِ انگلیسی(یا زبان‌های دیگر) مفید هستند،‌چون ایبوک فارسی به همانِ راحتیِ کتاب‌های انگلیسی پیدا نمی‌شود و اگر هم بشود معمولا فایل PDF آن قفل است و امکان استخراج txt وجود ندارد.  اما سایت‌های زیادی هستند که کتاب‌های فارسی برای موبایل درست می‌کنند. یکی از این سایت‌ها که داستان‌های خوبی هم دارد، این‌جا است:

 

http://www.ebook4mobile.com/

این وب‌سایت کتاب‌های فارسیِ خود را با نرم‌افزاری به نام fbook می‌سازد که یک شرکت ایرانی آن را نوشته و  از این آدرس قابل دانلود است. از مزایای این برنامه نسبت به TCBR این است که با آن می‌توان برای کتابی که ساخته می‌شود، منو درست کرد.(شاید با TCBR هم بشه، هنوز واقعن توش گشت و گذار نکردم، اما از ظاهرش که این طور برنمیاد!!!)

چند تایی از داستان‌های آکادمی فانتزی را هم در این سایت گذاشتیم و بعد هم داستان‌های بیشتری را از طریقِ این وب‌سایت به صورت جاوا ارائه خواهیم کرد. پس اگر در وب حوصله‌ی خواندنِ کتاب‌های ما را ندارید آن‌ها را روی موبایل خود ریخته تا همه جا در دسترس داشته باشید.

اصلن کلِ هدفِ این پست، تبلیغِ آکادمی فانتزی بود. گول نخورید.

 

پ.ن.چند وقتی(خیلی وقتی) هست حوصله‌ی نوشتن ندارم، آدم وقتی می‌بیند که کلی می‌گردد تا یک چیزی بنویسد و بعد پنج نفر فقط می‌خوانند، با این سوالِ فلسفی رو به رو می‌شود که اصولن چرا باید وبلاگ نوشت؟

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» اسم آخرین کتابِ جی کی رولینگ، خالق هری‌پاتر است. درباره‌ی هری‌پاتر تا جایی که من فهمیدم دو دسته نظر وجود دارد، یک عده عاشقِ آن هستند و فکر می‌کنند بهترین چیزیست که خوانده‌اند و یک عده هم اصلن کتاب را نخوانده‌اند، ولی چون اسمش هری‌پاتر است و چون خیلی فروش کرده و چون خانم رولینگ هیچ سابقه‌ی نویسندگی نداشته و از همه بدتر چون فانتزی است، خیلی چیز خز و مزخرفی است و بهتر است اگر آدم دارد وقتش را تلف می‌کند کتاب بخواند، یک چیزی از سالینجر یا مارکز یا بورخس یا کافکا بخواند که بعدن جلوی در و همسایه یک چیزی برای پز دادن داشته باشد.

من هری‌پاتر را خوانده‌ام و خیلی دوستش داشتم و حسابی هم ازخواندنش لذت بردم. هری‌پاتر به لحاظِ ادبی یک شاهکار محسوب نمی‌شود و به لحاظ فنی ایراداتِ بسیاری دارد که بحث درباره‌ی آن‌ها از حوصله‌ی این پست( و خوانندگانِ احتمالیِ این وبلاگ) خارج است. اما اگر آدم شروع کند به خواندنش و از قدرتِ تخیل هم بی‌بهره نباشد، می‌تواند خیلی لذت‌بخش باشد.

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» یک داستانِ جن و پری است که در دنیای هری‌پاتر بچه‌ها دوستش دارند، ایده‌‌ی این کتاب در جلدِ هفتمِ(آخر) هری‌پاتر مطرح شد. یک جلد از این داستان را پروفسوردامبلدور، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتز برای هرماینی(هرمیون) گرنجر به ارث گذاشته بود. بعد از اتمامِ کتاب خواننده‌ها هی از رولینگ درخواست کردند حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و جینی هر شب جوراب‌های هری‌پاتر را می‌شورد و هرماینی هم هر روز صبح برای رون تخم‌مرغ نیمرو درست می‌کند، این بیدلِ خنیاگر را بنویس ما یک چیزی داشته باشیم بخوانیم و خانم رولینگ هم روی طرفداران را زمین نیانداختند.

و این جوری شد که افسانه‌های بیدلِ خنیاگر نوشته شد و در ایران هم بلافاصله روی چندین و چند وب‌سایت ترجمه شد و دو سه تا نشر هم نسخه‌ی کاغذیِ آن را چاپ کردند.

گروهِ ادبی آکادمی فانتزی، از همان ابتدای انتشارِ کتاب قصد داشت این کتاب را ترجمه کند. اولین نسخه‌ی کتاب که خودِ رولینگ آن را نوشته و طراحی کرده بود، در یک  مزایده به مبلغ سنگینی فروخته شد و سود حاصل از آن به یک بنیادِ خیریه‌ی مخصوص کودکان اهدا شد.

همین باعث شد که گروه ادبی آکادمی فانتزی به سرش بزن که این کتاب را ترجمه کند و ترجمه‌ی آن را به مَحَک(موسسه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) اهدا کند. یعنی که سودِ حاصل از نشرِ کتاب به محک اهدا شود. مشکل این بود که وبگاه آکادمی فانتزی، یک انجمنِ ادبیِ غیرانتفاعی( و تا حدی بدبخت بیچاره) محسوب می‌شود و هزینه‌ی چاپِ کتاب را نمی‌توانست هیچ رقمه تهیه کند. این وسط کلی مذاکره با محک صورت گرفت و همه بی‌نتیجه ماند.

در نهایت ترجمه‌ی کتاب روی سایت آپلود شد که کسانی که حال و حوصله‌ی خریدنش از کتاب‌فروشی‌ها را ندارند و احیانن ترجمه‌های دیگری که در اینترنت موجود هستند را نخوانده‌اند، دانلود بفرمایند.

نه به عنوانِ عضوی از آکادمی فانتزی، بلکه به عنوانِ آدمی که حالا چهار پنج سالی می‌شود توی این زمینه‌ها فعالیت می‌کند، به شما اطمینان می‌دهم ترجمه‌ی آکادمی فانتزی، بهترین ترجمه‌ی الکترونیکِ این کتاب است، چون اعضای ما آدم‌های باسوادی هستند و برای این که هر چه سریع‌تر کتاب منتشر شود، دست به دامن نرم‌افزارهای ترجمه و کارهای گروهیِ بی‌کیفیت نشده‌اند.

پس اگر دوست داشتید، دانلود بفرمایید.

 

*  *  *

مایکل‌ سوان‌ویک از نویسنده‌های معروفِ علمی‌تخیلی است که اگرچه از اعضای دورانِ طلاییِ آن نیست، ولی داستان‌های کوتاه و بلند قشنگ و باارزشی دارد.

داستانِ « عصا گفت سلام» باترجمه‌ی شیرین‌سادات صفوی، هفته‌ی گذشته روی سایت قرار گرفته، بخوانید.

 

سگ گفت واق واق داستانِ دیگری از سوان‌ویک است، که آن هم را هم می‌توانید در سایت بخوانید.

 

*  *  *

لینک‌های این کنار هم به روز شد،  این لینک‌ها اگر تا حالا روشون کلیک نکردین، داستان‌های کوتاهی هستند که روی آکادمی فانتزی ترجمه شده‌اند. سعی کردم کارهای خیلی خاص رو جدا کنم و این‌جا لینک بدم که راحت دمِ دست باشند. اگر تا حالا کلیک نکردین، حالا دیگه وقتشه، مطمئن باشید دکمه‌ی سمتِ چپِ ماوستون خراب نمی‌شه و مطمئن باشید بیست دقیقه وقت بذارید یک داستان بخونید چیزی رو از دست نمی دین.

 

پ.ن. دارم فکر می‌کنم من باید مسئول تشویق و ترغیبِ ملت در زمینه‌های مختلف می‌شدم، خداییش خیلی این کاره هستما!:دیی

 

 


نظرات ()