نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
 

می‌خواستم عنوان این نوشته را بگذارم:«بشریت خودش را درمان می‌کند.» ولی بعد که به محتوای چیزهایی که قصد داشتم بنویسم، فکر کردم، به نظرم رسید عنوان فعلی بهتر است.

حالا لابد فکر می‌کنید ربطِ این دو تا عنوان چیست.

ربطش این است:

چند سال قبل که خیلی هم دور نیست، اینترنت هنوز خودش بود، مجموعه‌ای عظیم از وب‌سایت‌ها و وب‌لاگ‌ها و انواع و اقسام وب‌اپلیکیشن‌ها. بعد یواش یواش، آدم‌ها شروع کردند به زندگی کردن در اینترنت. انواع و اقسام وب‌سایت‌هایِ زندگیِ مجازی باز شد و از آن‌ها استقبال هم شد. انواع و اقسام social profile ها به راه افتاد و هزاران نفر در آن‌ها ثبت نام کردند(سایت‌هایی مثل اورکات و فیس‌بوک و..)مینی‌وبلاگ‌ها به راه افتادند که آدم‌های مختلف داخلشان لحظه به لحظه‌ی زندگی و حال و هوایشان را می‌نویسند. سایت‌هایی مثل فرندفید به راه افتادند که ذاتشان وابسته به حضور همیشگیِ آدم‌های داخلشان است و اگر آن آدم‌های همیشه آنلاین نباشند، معنای خود را از دست می‌دهند. تلفن‌های همراه و شبکه‌های تلفن‌های همراه پیشرفت کردند تا آدم‌ها هر چه بیشتر در اینترنت باشند.

و حالا دیگر مثل پنج شش سال پیش، اینترنت فقط خودش نیست، چیزی که به آن وب2 می‌گویند، خودِ ما هستیم. حالا ما خودمان اینترنت هستیم، نه فقط کامپیوترهایمان و کارت‌های شبکه‌مان و نه فقط دیتاسنترهای عظیم که اطلاعات را روی خودشان ذخیره کرده‌اند.

ما، خودِ ما بخشی از این دنیا هستیم و این دنیا بخشی از ماست و ما خودِ اینترنت هستیم حالا.

هنوز ربطِ نوشته‌هایم به این که «بشریت خودش را درمان می‌کند» معلوم نشده. ربطش این است که حالا در دوره زمانه‌ای به سر می‌بریم که تک‌فرزندی و یا نهایتن داشتن دو تا فرزند دارد جا میافتد. حتا در جوامعی که از نظر وضع اقتصادی و اجتماعی مشکلی ندارند. خودِ من مال زمانی هستم که برخی خانواده‌های یک کم از نظر سطح فرهنگی بالاتر، داشتند یاد می‌گرفتند دو تا بچه داشته باشند. و من همیشه با خودم فکر می‌کردم چه حیف که بچه‌های ما سه چهار تا خاله و سه چهار تا دایی و سه چهار تا عمو و سه چهار تا عمه ندارند! چقدر دنیای آینده خالی از میهمانی‌های خانوادگی خواهد بود و چقدر بچه‌های ما و بچه‌هاشان تنها می‌شوند.

اما این طور نیست، آدم‌هایی که توی فرندفید و فیس‌بوک و جاهای امثال‌هم زندگی می‌کنند و روزشان را با هم شب می‌کنند، خواهر برادرهای مجازیِ هم هستند و به این ترتیب با پیشرفتِ هر چه بیشتر اینترنت، آدم‌ها بیشتر و بیشتر بخشی از آن می‌شوند و جای خالیِ عمه‌ها و عمو‌های نداشته پر می‌شود.

توی رمانِ ایلیوم(که قبلا معرفی‌اش کردم) اینترنت در نهایت به خودآگاهی رسیده و تبدیل به موجودی هوشمند شده که در تمامِ جهان جاریست. یک چیزی مثل همان گایا که می‌گویند!(درباره‌ی گایا هم همین تو نوشتم! باید بگردید و پیدا کنید)

 

 


بر چسب ها: تفکرات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
 

همه‌ی ما احساس تنهایی، ترک شده‌گی، دلشکستگی، یاس و ناامیدی و... را تجربه کردیم. برای همه‌مان لحظاتِ تلخ وجود داشته‌اند و این باعث می‌شود که این احساسات و این دردها، به تجربه‌ی مشترک تبدیل شوند.

اما مشترک بودن دردها باعث نمی‌شود، خیال کنیم می‌توانیم دیگران را در همان شرایط تمام و کمال درک کنیم. هر انسانی به واقع دنیایست برای خودش و واکنش‌ها و احساساتِ هر کس نسبت به شرایطِ مختلف خاصِ اوست. هر انسانی دنیاییست از خصوصیت‌ها که او را منحصر به فرد و یگانه می‌سازد.  و این طوریست که هیچ‌گاه نمی‌شود به طور کامل صحبت از درک دیگری زد.

وقتی به کسی می‌گوییم«من تو را درک می‌کنم.» منظورمان این است که من هم این شرایط را پشت سر گذاشتم، ولی هیچ قطعیتی در  این نیست که آیا به واقع میزان درد و رنج آن شخص را می‌دانیم یا خیر.

باطنیات و احساسات و واکنش‌های هر کس به شرایطِ مشابه، نتیجه‌ی چیزیست که آن شخص را از دیگران متمایز کرده و بنابراین از دیدگاهی منحصر به فردِ خود است.

و ما همیشه برای دیگران از راه‌حل‌هایی که برای خودمان جواب داده، تجویز می‌کنیم، همیشه می‌خواهیم عزیزانمان را به راهی هدایت کنیم که برای خودمان مناسب بوده، ولی خبر نداریم که اگرچه شکل درد و تجربه در ما یکسان است، شکل احساسات و شرایط و موقعیتی که هر کدام از ما تجربه می‌کند، خاصِ خود ماست و شاید راه حلی که برای ما مناسب بوده، برای دیگری هیچ مناسب نباشد.

*  *  *

در خودم دقیق می‌شوم و می‌بینم که من دوچهره‌ی کاملن بارز و متفاوت دارم. از درون غمگین و افسرده و مایوسم ولی از بیرون مغرور.

می‌بینم که همیشه توی زندگی آن یکی چهره‌ی مغرور و پر سر و صدا و گاه پرخاشگرم را به دیگران نشان دادم، برای این که از نالیدن هراس داشتم. با این حال، هر وقت که با یکی سلام علیک می‌کنم، هر وقت یکی برای یک ایمیل احوال پرسی می‌فرستد، هر وقت یکی توی یاهو به من PM می‌دهد، هر وقت یکی تلفن می‌زند، اشتیاقی درونم شلعه می‌کشد برای درد دل کردن و گفتن و گریستن. اما موضوع این‌جاست که این کار از من برنمی‌آید، چون دستانِ دیگران هم، مثلِ مال خودم تهی از امیدی راستین و واقعیست. بعضی‌ها امیدهای دروغین و خوش و آب‌رنگ توی چنته دارند که برای تسکین لحظه‌ای کفایت می‌کند، بعضی‌ها هم تلخ و رئالیست هستند، اما دریغ از امیدِ واقعی.

و بعد در تمام طول مکالمه می‌سوزم که چیزی جز ظاهر پرغرور و پرسرو صدایم را به طرف نشان بدهم، اما نمی‌شود که نمی‌شود. چون حتا اگر هم چنین کنم، فایده‌ایی ندارد. و بعد این اشتیاق به درک شدن، به تسکین پیدا کردن، به همدردی شنیدن، به شنیدن امیدهای واقعی و بشارت‌های راستین، همین طور درونم می‌سوزد و می‌سوزاند و آخرش هم آن طرف رفته و من همچنان انده‌گین با ظاهری پرصلابت به جا ایستادم.

دوردست امیدی نمی‌آموخت

دانستم که بشارتی نیست

این بی‌کرانه زندانی چندان عظیم بود

که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می‌شد.(شااملو)

کاش می‌شد، گذاشت و رفت. نه که منتظر بشینم تا مرگ خودش هر وقت عشقش کشید بیاید، کاش می‌شد یک وقتی که این وسوسه حسابی قویست، بگذارم و بروم و این دنیا را بذارم برای همان الکی خوش‌هایی که خود‌آگاهی‌شان جدن بیشتر از کفترِ بی‌نوای من نیست.

 


بر چسب ها: تفکرات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 
بعضی آدم‌ها یک قابلیت شگفت‌انگیزی دارند، آن‌هم این که می‌توانند به خودشان دروغ بگویند و بعد خودشان دروغ‌های خودشان را طوری باور کنند، انگار که اصلن دروغ نبوده و عین حقیقت بوده.
خیلی جالب است نه؟ آدم از بیرون که به قضیه نگاه می‌کند، فکر می‌کند با یک ابله درست و حسابی طرف است، منتها موضوع این است که آن ابله، راحت زندگی می‌کند. هر کار اشتباهی که می‌کند، هر بیراهه‌ای که می‌رود را به پای دیگران می‌گذارد، به دیگران دروغ می‌گوید و بعد خودش هم باور می‌کند و امر بهش مشتبه می‌شود و بعد خیلی خوش و خرم زندگی می‌کند، انگار که اصلن اتفاق نادرستی نیافتاده.
یا بعضی‌ها هستند که در مورد خودشان اغراق می‌کنند، قابلیتی را که ندارند، دانشی را که نیاموخته‌اند، مهارتی را که دارا نیستند، ادعا می‌کنند و بعد یواش یواش از دل خالی‌بندی به یقین هم می‌رسند. منتها یقین الکی که پشتش هیچی نیست.
 
*  *  * 
اگر آدم بفهمد یک کسی درباره‌ی یک چیز ناخوشایندی بهش دروغ گفته، باید بابت شنیدن دروغ ناراحت باشد، یا بابت راست نبودن آن چیز ناخوشایند خوشحال؟
اگر آدم(آن‌قدر ابله بوده باشد) که آن خری را که دروغ گفته، دوست داشته باشد چه؟ باید بابت دروغ عصبانی باشد، یا خوشحال که راست نبوده؟
 
این قسمت، به آن قسمت بالا هیچ ربطی نداشت.
*  *  *
 
من امروز بیست و شش، هفت طولِ پنجاه متری را شنا کردم. که تازه بعضی از طول‌ها را کرال سینه یا کرال پشت رفتم. وسطش هم یک چیزی حدود هفت هشت دقیقه استراحت کردم. من راضی هستم!ژ
 
*  *  *
گاهی وقت‌ها از همه‌ی کسایی که صاحبِ آرزوهای من هستند، متنفر می‌شوم.
گاهی وقت‌ها حجم اندوه خیلی بیشتر از گاهی وقت‌های دیگر است.
گاهی‌ وقت‌ها حسرت، مثل یک حجم عظیم و خاکستری، روی تمام وجودِ آدم سنگینی می‌کند.
گاهی وقت‌ها همه چیز تلخ و دردناک می‌شود.
 
بیشترِ وقت‌ها از خودم می‌پرسم اصلن چرا زنده‌ام؟
یک‌وقت‌هایی به زمین خیلی نزدیک هستم و حس می‌کنم، امروز قدرتش را دارم که توش فرو بروم و راحت بگیرم بخوابم، تا روزی روی برگِ قرمز رنگ افرایی، یا توی گل‌های سفیدِ یاسی دوباره سبز شود.
یک‌وقت‌هایی حس می‌کنم، خودش است، امروز دیگر، وقتِ خوبی است برای نبودن. برای مردن.ژ
گاهی وقت‌ها وسوسه خیلی عمیق می‌شود.
 
 

بر چسب ها: تفکرات
نظرات ()