نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

به نوشته‌ایی که در ادامه می‌خونید، می‌گن «فن‌فیکشن» یعنی ادبیات هوادارانه. یعنی داستانی که بر اساسِ یک داستانِ دیگه یا توی موقیت و حال و هوای اون داستان و یا با استفاده از شخصیت‌های اون داستان نوشته شده باشه.
این داستان، فن‌فیکشنی بر اساس مجموعه‌ی «دریا‌زمین» نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان، ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان هستش که پارسال از نشر قدیانی منتشر شد.

گِد شخصیتِ اول پنج تا از کتاب‌های این مجموعه است و جادوگر اعظمِ دریا زمینه. شخصیتِ راوی ساختگیه، یعنی من ساختمش!



«دریازمین»

این روزها بدجوری دلم هوس دریازمین را کرده است. هوسِ بوی باران و بوی شور دریا که توی کوچه‌های شهر می‌پیچید.

دریازمین همه‌جایش همین بو را می‌داد. اگر هنوز همان‌طوری باشد که من یادم می‌آید-یا اصلا هنوز سر جایش باشد- مشتی جزیره بود، میان آب‌های لایتناهی. اگر بخواهید تصوری داشته باشید، یک رودخانه‌ی عریض را تصور کنید که توی بسترش این‌جا و آن‌جا سنگ‌هایی قرارگرفته. از آن سنگ‌ها که می‌شود پا گذاشت رویش و پرید رفت آن طرفِ رودخانه.

دریازمین ما همین شکلی بود. همه‌اش جزیره. بعضی جزیره‌ها، مثل جزیره‌ی ما که اسمش «گونت» بود، فقط یک مخروط آتش‌نشانیِ بزرگ بودند. یک مخروطِ بزرگ و پوشیده از مخملِ سبز رنگِ جنگل. یک کمی که از کوه بالا می‌رفتی، آب را می‌دیدی که تا بیکران ادامه داشت و مخروطِ جزیره‌مان را احاطه کرده بود.

یادم هست، آن‌وقت‌ها یک کسانی بودند می‌گفتند، آخر دنیا دریا تمام می‌شود و خشکی شروع می‌شود.

برای من هم آن‌وقت‌ها مثل یک قصه بود این ماجرا.

یک کافه‌ای بود، درست نزدیک‌های ساحل به اسم کافه‌ی «هفت دریا». یادش به خیر گِد هم یک وقت‌هایی می‌آمد و آن‌جا می‌نشست رو به دریا. روی یک نیمکتِ چوبیِ زهوار دررفته می‌نشست و در حالی که چپق مخصوصِ اهالیِ دریازمین را دود می‌کرد، زُل می‌زد به آبیِ بیکرانِ دریا. توتونی که مصرف می‌کرد یک جور جلبک به خصوص بود که تنها زادگانِ دریای آزاد جمع‌آوری می‌کردندش. این هم از آن قصه‌های گِد بود.

مردمانی که روی بلم‌های چوبی زندگی می‌کردند و هیچ‌وقت پا به هیچ‌ خشکی نمی‌گذاشتند.

آخر او همه‌ش در سفر بود.

آن‌وقت‌ها هنوز جادوگرِ اعظمِ دریازمین نشده بود. هنوز اسپاروهاوک بود که سوار قایقش می‌شد و بادبان می‌کشید و می‌رفت به اکتشافِ دریاها. گاهی وقت‌ها هفت هشت ماهی بیرون بود تا این که برمی‌گشت. تازه وقتی هم که برمی‌گشت، دائم آن بالاها توی کلبه‌اش بود. توی ارتفاعاتِ کوه. عاشقِ ارتفاعات بود.

من هم عاشقِ او.

هر وقت که بادبان می‌کشید و به دریا می‌رفت، فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردد. من هر روز که بلند می‌شدم، تا جایی که نفسم یاری می‌کرد، بالا می‌رفتم، یک جایی بتوانم خوب بندر را ببینم. بعد آن بالاها منتظر گِد می‌نشستم تا برگردد.

اسمش را هم نمی‌دانستم. یعنی آن وقت‌ها نمی‌دانستم.

عصرها هم می‌رفتم تا کافه‌ی هفت دریا و روی همان نیمکتِ چوبیِ زهوار درفته که گِد دوست داشت می‌نشستم و به دریا زُل می‌زدم.

لابد شما مردمان خشکی خیال می‌کنید، ما از بس که دریا می‌دیدیم، برایمان عادی شده بوده و این رمانتیک‌بازی‌ها درباره‌ی دریا به من نمی‌آید.

اما باور کنید این طوری نیست. باران و دریا و بویِ شورِ دریا، عینِ زندگی بودند برای ما. هیچ‌وقت از تماشا کردنِ غروب خورشید در دریا خسته نمی‌شدیم.

مثل شما عاشق‌ها که ادعاتان می‌شود هیچ‌وقت از نگاه کردن به چهره‌ی یار خسته نمی‌شوید.

دریا و باران عشقِ ما بودند.

 

گِد برمی‌گشت. همیشه برمی‌گشت و وقت‌هایی که او برگشته بود، من توی کافه‌ی «هفت‌دریا» یک نیمکت عقب‌تر از او می‌نشستم. من که هیچ‌وقت به او ابراز عشق نکردم، اما گِد جادوگر اعظم دریازمین بود، پس حتما باید دانسته باشد.

 

خیلی‌جاها رفت و برگشت. او آدم کم حرفی بود، اما بالاخره پرحرف‌ها هر طور که بود شرح سفرهایش را از زیرزبانش بیرون می‌کشیدند.

دریازمین خیلی بزرگ بود، خیلی خیلی بزرگ‌تر از این‌جا. یک بار به سرزمینِ وحشی‌ها سفر کرد و برگشت. آن‌جا توی گورهای آتوان رفته بود. وقتی داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و من هم دزدکی گوش می‌کردم، می‌توانستم سرمای زیر گورها را حس کنم.

بعضی‌ها می‌گفتند گِد آن‌جا عاشق شده بوده. عاشق یک دختر وحشی!

...

تا این که بالاخره یک روزی گِد رفت و برنگشت.

هر قدر منتظر شدیم برنگشت که برنگشت. برخی می‌گفتند مرده و دیگر بازنمی‌گردد. برخی می‌گفتند به دورترین ساحل رفته، به همان‌جا که دریا به پایان می‌رسد و خشکیِ بی‌انتها آغاز می‌شود.

می‌گفتند آن‌جا برعکسِ این‌جاست. یک خشکیِ بی‌انتهاست که در آن آب‌گیرهایی کوچک پیدا می‌شود. سرزمینِ تفتیده و نفرین شده‌ایی بود.

می‌دانستم گِد نمرده.

پس بادبان کشیدم.

سفر آغاز کردم.

به مشرقِ شرق سفر آغاز کردم. می‌گفتند انتهای دنیا همان‌جاست که خورشید از آن برمی‌آید. قصدِ انتهای دنیا را کرده بودم.

توی دریاها آواره شدم. به جزیره‌هایی رسیدم که ساکنانش از صد نفر تجاوز نمی‌کردند، جزیرهای متروک و جن‌زده را گذر کردم.

هیچ‌کجا کسی از گِد خبر نداشت.

توی یکی از جزیره‌ها اژدهایی را دیدم. اژدها آن‌طور نبود که مردمان خیال می‌کردند، به هیاتِ یک زنِ زیبا درآمد و با من سخن گفت.

ازگِد از او پرسیدم و گفت که پا در راه‌ِ بی‌بازگشت گذاشته. گفت به گِل نشسته. به جایی به آن سوی زمان و مکانِ ما رفته.

گفتم راه را نشانم بده. دنبالش خواهم رفت، تا آخرِ دنیا.

پس اژدها به من عمری ورای گذرِ زمانه داد و من آواره‌ی دریاها شدم.

دریازمین از هرآنچه در خاطرِ مردمانش می‌گذشت عظیم‌تر بود.

چقدر در دریاها آواره بودم؟ هزار سال؟ دو هزار سال؟

گِد را پیدا نکردم. نه حتا ساحلی را که در آن به گل نشسته بود.

یکی از روزهای آوارگی‌ام، فکر کردم که بالاخره از دور ساحلی را می‌بینم. ساحلی که بزرگ و وسیع و مسطح می‌نمود.

قصدِ ساحل کردم، اما میانه‌ی راه به گردابی دچار شدم. گردابی سخت و سهمگین.

در این هزار سال آواره‌گی‌ام، بس طوفان‌ها و گرداب‌ها را پشتِ سرگذاشته بودم. من خودِ طوفان و دریا و گرداب شده بودم. اما این گرداب از جنسی متفاوت بود.

چیزی در مورد آن فرق می‌کرد.

هر چه کردم نشدم از آن فرار کنم، به کانون گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شدم و آخر سر در قیفِ آن سقوط کردم.

مدت‌های طولانی سقوط کردم، انگار چاهی بود که به آخر دنیا باز شده بود. پایین و پایین و پایین‌تر سقوط کردم.

تا این که بالاخره به زمین سخت برخورد کردم.

وقتی توانستم اطرافم را تماشا کنم، دیدم که در انتهای قیفی سنگی هستم. زمین و زمان وارونه شده بود.

آن بالاها آسمان را می‌دیدم. اگرچه آسمان خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. و دیگر خبری از گرداب نبود.

انتهای یک چاه بودم. به راستی در انتهای یک چاه بودم.

مدتی بعد، من را از چاه بیرون کشیدند. کسی نمی‌دانست چطور به آن چاه سقوط کردم. زبانِ آن مردمان را نمی‌دانستم  و نمی‌شناختم‌شان. زمینی بود خشک و سرسخت. اوائل به دنبالِ ساحلِ دریا گشتم. خیلی گشتم. از همه سو می‌دویدم و دریا را نمی‌دیدم.

یعنی جزیره‌ای به این بزرگی در دنیای ما بود و خبر نداشتم؟

تا این که بالاخره زبانِ آن مردمان را یاد گرفتم. فهمیدم که آن نزدیکی‌ها دریایی نیست. دریا دور بود، خیلی خیلی دور بود و آن‌جا هم جزیره نبود.

من به دنیایِ دیگر افتاده بودم.

به دنیای خشکی‌ها. به دنیای بی‌گانگی‌ها.

آن‌همه سال آواره بودم و حالا دیگر هرگز گِد را نمی‌دیدم.

پس دوباره آواره شدم. آواره‌ی خشکی‌ها. بعضی‌جاها افسانه‌هایی داشتند که می‌گفتند یک چاهی هست در این دنیای پهناور که به دنیایی دیگر باز می‌شود. به دنیایی تماما آب.

آن چاهی که من از آن آمده بودم، فقط راه خروج بود. باید راه ورودم به دریازمین را پیدا می‌کردم.

راه ورودم به دریای زمین را. به دنیای خودم را.

و حالا مدت‌های طولانی است که آواره‌ی این جا هستم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم شاید گِد هم به دنبال من بادبان کشیده باشد. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌بینمش که توی جمعیت گم می‌شود و می‌رود.

اما نیست که نیست.

چاه‌های بسیاری را گشته‌ام، اما توی این دنیای بزرگ، آن قدر چاه هست که شاید هرگز پیدایش نکنم. تازه شاید هنوز حفر نشده باشد، یا حفر شده و خشکیده و به جایش یک آسمان‌خراش ساخته باشند.

مردمانِ این‌جا، جادوی خاصِ خودشان را دارند.

حالا این‌جا در این شهر ساحلی ساکن هستم. دست از جستجو برداشته‌ام. من دیگر گِد را پیدا نمی‌کنم. این‌جا عصرها روی یک نیمکتِ چوبی زهوار در رفته می‌نشینم و سیگارمی‌کشم به یادِ کافه‌ی هفت دریا.

دریاهای این‌جا بوی دریاهای ما را نمی‌دهند. اصلا بوی دریا نمی‌دهند.

بوی غربت می‌دهند و دلتنگی.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

این مطلب رو به یاد تمام خاطرات خوبی که از این آهنگ دارم می‌نویسم. خاطرات روزای بچگی و نوجونی. خاطرات دوستایی که حالا دیگه نیستند.

اگرچه کلیت نوشته همون متن ترانه‌ی معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هستش، ولی من به سبک خودم نوشتمش و چیزی رو ترجمه نکردم. اگه جایی شبیه متن ترانه است ولی فکر می‌کنید ترجمه‌اش اشتباهه بدونید که ترجمه نیست. حس من هستش.

خب این هم گل برای همه‌ی دوستانم:

خب این هم آخرین پست من در سال ۱۳۸۶:

 

جاده چشم‌اندازی بود سراسر مه گرفته. مه بود و باد بود و طوفان. به امتدادِ بی‌نهایت رویایی مغشوش می‌مانست. سرم سنگین شده بود. تمام آسمان‌خراش‌های جهنمی دنیا را کاشته بودند توی سرم. 

پچ پچ‌ها وزمزمه‌هایی محو و گنگ به گوش می‌رسیدند. از درون خودم و از میان هیاهوی باد و طوفان. ارواح مرغان دریایی میان طوفان پراکنده بودند و هر وقت یکی‌شان ازمقابل ماه پرواز می‌کرد، روشنایی ماه برای لحظه‌ای محو می‌شد.

خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. گاهی آدم خواب می‌بیند که بیدار است و گاهی هم بیدار است و خواب می‌بیند.

یک جایی در دوردست‌های جاده، میان هنگامه‌ی باد و طوفان نوری سوسو می‌زد. شاید فانوس دریایی خدایان بود‌ که میان صحرا برپا شده، شاید هم سراب ناشی از باد و طوفان بود. ولی وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی، باید  به هر امید اندکی،‌ چنگ بیاندازی.

به طرف نور رفتم.

و بعد،او آنجا ایستاده بود میان درگاه. محو و رنگ‌‌پریده و روشن، به روحی سرگردان می‌مانست. شاید یکی از ارواح سرگردان مرغ‌های دریایی بود. ارواح مرغ‌های دریایی در خواب ابدی، گاهی اوقات آواره‌ی بیابان‌ها می‌شوند.

بالای راه پله ایستاده بود، شمعی در دست داشت و لبخندی غریب بر لب. موهایش میان باد در اهتزاز بود.

گم شده بودم.

می‌دانستم.

می‌دانم.

سرم سنگین بود و تمام ناقوس‌های جهان توی سرم صدا می‌کردند. بهشت یا جهنم؟ کسی هم هست بتواند بین‌شان فرقی بگذارد. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم، کجا می‌روم؟ آیا اینجا سرپناهیست تا در آن کابوس طوفان را به سر آورم، یا پناهگاه دوزخیِ هزاران روح گم‌شده میان بیابان است.

معلوم نبود.

معلوم نبود بهشت است آنجا یا جهنم.

او بی‌آنکه حرفی بزند، در را بست و جلوی من به راه افتاد. نور شمع، راهروی تاریک و مرموز را روشن می‌کرد. تاریک بود، به ظلمات قبر.

گم شده بودم.

نور شمع در ظلمت می‌درخشید و هنوز هم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. حالا صداها را واضح‌تر می‌شنیدم.

از همه‌جای آن ظلمت‌آباد شگفت‌انگیز صدا می‌آمد. زمزمه‌ی گنگ و مبهمی بود که می‌خواند:

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

اتاق‌های هتل کالیفرنیا همیشه خالی هستند.

هر موقع از سال که بخواهید.

هتل کالیفرنیا همیشه اینجاست...

 

و ناگهان وارد محوطه‌ی باز پشتی هتل شدیم. حیاط هتل، گویی دنیای دیگری بود. تابستان بود و ستارگان بر سقف آسمان آویخته بودند. نه بادی بود و نه طوفانی. جهان به یکباره زیر و رو شده بود. هتل کالیفرنیا انگار که دیگر بخشی از این دنیا نبود. گویی خودش، جهانی بود مستقل.

توی حیاط، یک‌جور مجلس رقص برپا بود. زنان و مردان جوان داشتند می‌رقصیدند. انگار که از اول عمرشان همینطور رقصیده بودند و تا آخر عمر هم می‌رقصیدند.

می‌رقصیدند که فراموش کنند، شاید هم در رقص بودند که به خاطر بیاورند. خاطرات نداشته را به خاطر بیاورند.

پشت میزی نشستم و غرق تماشای رقص شدم. رقص جاودانه زیر آسمان شبانگاه تابستان. لابد آن‌هم جادوانه.

هتل کالیفرنیا همیشه شب بود.

همیشه تابستان بود.

مسئول بار را صدا کردم و گفتم، لطفن برای من شراب بیاور. مرد آمد کنار من و در گوشم گفت، از سال 1969 دیگر شراب نداشته‌ایم. پرسیدم آخر چرا؟ و جوابی نداشت جز لبخندی غریب.

چرا 1969؟

برخاستم و میان جمعیت گشتم تا دختری که در را باز کرده بود پیدا کنم. اما آنجا نبود. کسی چه می‌دانست کجای این مکان عجیب غریب ممکن است رفته باشد. از پیشخدمت دیگری خواستم مرا به اتاقم راهنمایی کند.

دوباره میان راهروهای تاریک و مرموز هتل بودیم. پیشخدمت با شمعی در دستش جلوی من حرکت می‌کرد.

حالا باز آن صداها را می‌شنیدم. از همه جای هتل، از همه‌جای همه جا می‌آمدند.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

ما اینجا زندگی می‌کنیم. درهتل کالیفرنیا.

اوه عجب شگفتی بزرگی است، اگر اعتراضی دارید بیان کنید.

 

از پیشخدمت پرسیدم آیا او هم این صداها را می‌شنود؟ و در پاسخ فقط همان لبخند مرموز را دریافت کردم. اهالی اینجا انگار مسخ شده بودند. انگار به جز آن لبخند غریب هیچ چیز دیگر نداشتند. کالبدهایی خالی بودند، که در میانه‌ی کابوس و واقعیت اسیر شده بودند.

 

پیشخدمت در اتاق را باز کرد و شمع را روی میز گذاشت. بعد شب به خیر گفت و رفت. روی میز روزنامه‌ای قرار داشت. تاریخ روزنامه را نگاه کردم: 1969

هتل کالیفرنیا در گوشه‌ای از هزارتوی زمان گیر افتاده بود. حبس شده بود. محو شده بود.

 

نیمه شب از آن صدای مرموز از خواب برخاستم.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

 

سقف اتاق آیینه کاری شده بود. من در سقف بودم. میان آینه‌ها. همه جا آینه بود و آینه بازتاب من بود و من بخشی از آینه. دختر شبح‌وار و رنگ‌پریده در آغوشم بود. لیوان شامپیان دستش بود و میان آینه‌ها گم شده بودیم. شامپاین و یخ.

او گفت: همه‌ی مابه نوعی زندانی هستیم. زندانی خودمان.

در سقف افتاده بودم. در آینه‌های سقف و دیوانه‌وار می‌کوشیدم نجات پیدا کنم. تصویر آینه در من سقوط می‌کرد و مرا در خود می‌بلعید. سرم به دوران افتاده بود. کاش راهی برای فرار از افسون آینه می‌یافتم.

او ادامه داد.

آنجا، آن پشت، پشت آینه، توی تالارهای پنهان. تلاش می‌کنند با دیو بجنگند. سالهاست چنین می‌کنند. با خنجرهای پولادین به آن ضربه می‌زنند، ولی فایده ندارد.

ما زندانی هستیم. زندانی خودمان.

 لبخند می‌زد و شامپاین می‌خورد و در آینه لمیده بود.

 

و بعد چیزی به خاطر نمی‌آورم. داشتم می‌گریختم. میان راهروهای تاریک و افسون‌شده‌ی هتل کالیفرنیا می دویدم و دنبال در می‌گشتم. باید فرار می‌کردم. باید به امنیت طوفان باز می‌گشتم. باید به جایی که از آن آمده بودم باز می‌گشتم.

و بعد وقتی وحشت‌زده میان راهروها می‌دویدم، پیشخدمت شب از راه رسید.

او گفت: آرام باشید آقا. اتفاقی نیافتاده. ما مسئول آرامش و امنیت شما هستیم. اینطوری برنامه‌ریزی شدیم. شما هر موقع که مایل باشید می‌تونید، اتاقتون رو تحویل بدین ولی بدونین که دیگه هرگز نمی‌تونید اینجا رو ترک کنید.

 

هرگز...

 

پ.ن. تو را به جای تمام خاطرات نداشته‌ام دوست داشته‌ام. پشیمان نیستم که ندیدی و باور نکردی. پشیمان نیستم که دوستم نداشتی، نه حتا پشیمان نیستم که تحقیرم کردی. از دید من همه لایق دوست داشتن هستند.  دوست داشتن من واقعی بود، متاسفم که ندیدی و حس نکردی و باور نکردی و پشیمان نیستم که آنقدر بی‌پروا و از ته دل دوستت داشتم. متاسفم که نشد به باورت برسانم. متاسفم که نشد دستت را بگیرم  و لااقل یک چند سانتی‌متری از آن غرقاب نفرت و سیاهی بیرونت بکشم،‌که لااقل چشمانت از آن تو خارج شوند و آسمان را ببینی و ماه راکه بالای سر تنهایی ماست. نشد آسمان را نشانت بدهم تا باور کنی جز نفرت و گنداب هم چیزی توی این دنیای بزرگ هست. با اینحال من دلت را که غرق آن گنداب بود، دوست می‌داشتم.

عیدت مبارک

 

پ.ن۲ عید همه‌ی دوستام مبارک

بازم گل برای شما:

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳
 

داشتم فکر می‌کردم، برگردان مناسب این فعل به فارسی چه می‌شود؟ ایثار؟ قربانی؟ بیشتر دیده‌ام که ایثار را به جایش به کار می‌برند، اما ایثار آن ابهت و عظمت sacrifice را ندارد. در حقیقت خیلی خیلی کم‌تر از آن است. نمی‌دانم به این دلیل است که این کلمه‌ی ایثار از بس که که هرکجا استفاده شده، مبتذل شده، یا اینکه کلن کمبود زبان فارسی است که قادر به برگردان sacrifice  نیست.

 

به نظر من در روابط و تعاملات انسانی این sacrifice عظیم‌ترین و با ابهت‌ترین فعلی‌است که کسی می‌تواند در حق دیگری انجام دهد. و بعد فکر می کنم بر خلاف خیلی افعال دیگر، وقتی کسی sacrifice انجام می دهد، هیچ منتی بر گردن دیگری نیست. مثل مواقعی نیست که برای کسی یک کار خوب انجام می دهیم و بعد حقی به گردنش داریم. مثل گذشت نیست. مثل هیچ چیز دیگر نیست. خودش عظیم و بزرگ و بخشنده است و رها.

 

 یکی از شخصیت‌های فیلم Sacrifice ساخته‌ی تارکوفسکی یک جایی می‌گوید:

every gift is a sacrifice, if not, then what kind of gift would it be?

 

 

شاید اینجا آن ابهامی که بر عظمت این فعل افتاده کمی رفع شود. وقتی به کسی چیزی هدیه می‌دهیم، وقتی از ته دل اینکار را انجام می‌دهیم، نه که از روی اجبار و رودربایستی و هزار چیز دیگر مجبور شده باشیم برای کسی چیزی بخریم، وقتی دلمان می خواهد و با نهایت ذوق و شوق و شادمانی اینکار را انجام می‌دهیم، برای آن دیگری هم شادمانی به ارمغان می‌بریم و می‌شود معنای نهفته‌ی Sacrifice  را حس کرد.

 

چیزی که الان برای شرح دادن Sacrifice در ذهن دارم، فیلم هزارتوی فاون است. از آنجا که از تلویزیون صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده، احتمالن دیده باشید.

 

ماجرا در زمان جنگ های داخلی اسپانیا اتفاق می‌افتد و داستان دختر نوجوانی است که با مادر باردارش به یک کمپ نظامی نقل مکان کرده. مادرش به تازگی با فرمانده‌ی وحشی! و زورگوی کمپ ازدواج کرده. افیلیا غرق افسانه‌های جن و پریان است. شاید که برای دور شدن از دنیای وحشی و بی‌رحم.

 

در هزارتوی مجاور خانه‌ی فرمانده، او یک فاون را می‌بیند( خدای نیمه انسان-نیمه بز اساطیری) فاون به او می‌گوید، او شاهزاده‌ای نامیرا از دنیای دیگر است که روحش میان انسان‌ها آوارده شده است. فاون به او می گوید برای بازگشت به سرزمین و زندگی جاودانی اش باید سه کار انجام دهد که به او گفته می‌شود.

 

آخرین کاری که باید انجام دهد این است که برادر تازه متولد شده‌اش را داخل هزارتو ببرد. او این کار را می‌کند و وقتی بالای دریچه‌ای می‌رسند که به دنیای او باز می‌شود، فاون به او می گوید دریچه با یک قطره خون یک بی‌گناه گشوده می‌شود و او باید یک قطره از خون برادرش را بدهد.

 

افیلیا حاضر نمی‌شود برادرش را زخمی کند که یک قطره خون او را بدهد.

 

فاون به او می گوید اگر حالا اینکار را نکنی دیگر هرگز نمی‌توانی به سرزمین باز گردی و تا ابد روحت میان انسان ها سرگردان خواهد بود و زجر خواهد کشید.

 

اما افیلیا حاضر نمی‌شود.

 

فاون به او می‌گوید،‌یعنی تو زندگی جاودانه و سرزمین و پادشاهی ات را به خاطر این بچه قربانی می‌کنی؟

 

و افیلیا می‌گوید:

 

sí, sacrifico 

 

....

 

عمر جاودان و دیدن دوباره‌ی پدر و مادرش و مقام شاهزادگی، همه را می‌دهد و یک عمر سرگردانی و آوارگی را به جان می خرد ، فقط به خاطر یک قطره خون..

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
 

هراس...

هیولایی است به همان هیبت اندوه، همانقدر ترسناک و بی‌رحم و قوی.

هراس از دست دادن. مهم نیست از دست دادن چه چیز باشد، مال و منال و مادیات دنیا، یا هراس از دست دادن آنکه دوست می‌داریم، هراس از دست دادن هر چیز باشد که دیو همانقدر عظیم و بی‌رحم و قوی است.

دیو هراس باعث می‌شود به پستوهای تاریک و نمور پناه ببری. یک گوشه‌ی یک اتاق تاریک و ترسناک و متعفن، زیر یک طاقچه کز کنی و بلرزی و اشک بریزی، و می‌دانی دیو آن بیرون ایستاده و قهقهه می‌زند...بی‌اعتنا به گریه‌های تو قهقه می‌‌زند، ونه خدا، نه شیطان و نه بتی که دیگرانش می‌پرسیدند، هیچ‌کدام نمی‌توانند برای رهایت از دام این دیو کاری بکنند.

ترسِ از دادن، به تاریکی هدایتت می‌کند!

در نهایت، آنچه باید بشود، می‌شود. چه ترسیده باشی و چه نترسیده باشی. اینطوری می‌شود که از اسارت یک دیو، به اسارت دیو دیگر در می‌آیی. هر دم غل و زنجیرهای گران‌تر بر دست و پای روحت می‌زنند.

در پستوهای متعفن ناشناخته شلاقت می‌زنند. نه! این تو نیستی که روحت را شلاق می‌زنی. دیوهایی هستند که آن بیرون وجود دارند و کلید رهایی از آنها ، این است که راز رهایی را فراگرفته باشی.

بدانی که چطور ترس از دست دادن نداشته باشی. ولی مگر می‌شود که دلبسته باشی و هراسناک نباشی؟

* *‌ *

ترس! ترس از دست دادن، این دیو آشناترین کسان من است. تمام زندگیم را با او زیستم. همینطور همه‌ی عمر تازیانه‌اش پاره پاره‌ام کرده و هنوز دست بردار من نیست.

* *‌ *

تو استاروارز، وقتی آناکین خواب می‌بینه که پادمه داره می‌میره، می‌ره پیش یودا و باهاش حرف می‌زنه و یودا بهش می گه ترس از دست دادن، چیزیه که به سمت تاریک نیرو هدایتت می‌کنه.

وقتی می‌ترسیم چیزی رو از دست بدیم، برای اینکه از دست ندیمش هر کاری می‌کنیم. هر متنی شیطون جلو رومون بذاره؛ بدون اینکه بخونیشم زیرشو امضامی‌کنیم.

* *‌ *

we dream of hope, and one day our dreams will come ture..

I dream of u, and one day you will come...

i keep dreaming of hope...

واسه عوض شدن جو دیوناک اینجا! یه عکس می‌ذارم که خیلی دوستش دارم! البته این عکسو توی یاهو هم گذاشتم ولی گفتم شاید یه وقت یاهو رو نبینید، اونوقت حس خودپرستی من ارضا نمی‌شه..


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸
 

دیو اندوه، بلند بالا و خشمگین و توانمند،

ایستاده بالای سرم و من از اندوه فلج شدم...

 

فلج شدم..

از اندوه... 

 

و این وسط نفرین من این است که نفرت‌ها و کدورت‌ها و دلتنگی‌ها از خاطرم می‌روند اما دوست داشتن‌ها و دوست‌داشته شده‌ها هرگز...

 

نفرین من این است که دوست بدارم بی‌انتها و در این دنیای خاکستری دلسرد،‌ که آدمها سرگشته و حیران سر در پی هیچ دارند، من ایستاده‌ام دوست می‌دارم و زخم دوست داشتن‌ها هرگز کهنه نمی‌شود و روحم همچنان خونریزی دارد و تمام نمی‌شود...

 

 

* * * 

 

 

بام تهران، امروز بالای تهران بودم، زیر باد وباران و در میانه‌ی طوفانی وحشی و خشن و کوه را نگاه می‌کردم که با صلابت و مظلوم به آسمان قدبرافراشته و به تفریح جدیدم فکر می‌کردم. کوه‌نوردی...

 

و ناگهان فکر کردم اگر شانس رهایی از این زندگی باشد، همینجاست...تنها خوشی و لذت من این چند وقت اخیر، پیمودن راه‌های سخت و بالا رفتن از کوه بوده. فکر می‌کنم شاید یک لحظه آنقدر خوشبخت باشم که بلغزم و بیافتم و همه چی‌تمام شود.

 

با طعنه فکر می‌کنم، اگر اینطور شود با یک تیر دو نشان زده‌ام، هم آرزوی دیرینه‌ام که تجربه کردن سقوط آزاد بوده جامه‌ی عمل پوشیده و هم رها شده‌ام...

 

داشتم فکر می‌کردم نه از افتادن هراسی دارم و نه از یخ‌بستن. اما از دیو و ددهای انسان‌واره چرا. برای همین نمی‌توانم تک و تنها سر به کوه بگذارم...

 

به همین زودی قصد دارم به توچال بزنم! راه‌های فرعی‌اش واقعن وسوسه کننده هستند.

 

باشد که بیافتم و تمام شوم و رها شوم...

 

 

* * * 

 

من فراموش نمی‌کنم. این دل من است و این‌ها دل‌نوشته‌های من. اگر گفتم دوستت دارم هرگز فراموش نمی کنم...

 

 

اقاقیا و ماگنولیا به گل نشسته‌اند..

 

اندوه من نیز!

 

بچینش که به گل نشسته...

 

 

* * * 

 

 

* * * 

 

پ.ن. بگذار امید داشته باشیم، که روزی هم خواهد آمد اینقدر دلتنگ نباشد. امید! امید! این مخرب‌ترین سلاح بشری! بگذار امید داشته باشیم..

 

The only thing we need to survive is to have somebody who truly loves us

You have her!

Always…

 

 

 

 

 

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
 

خشک و در هم‌تنیده و پیچان...

اینگونه بود شاخه‌های درخت پیر، ایستاده بود بر بلندای زمان . و قامتش پیچیده در تن پیچان پیچک..

اینگونه بودم من بر بلندای هجرتی به قدمت چندین هزاره..به قدمت انسان؛

خدا هنوز مست بود و واپسین آغاز را جشن گرفته بود..

ابلیس هم که لابد سور عزای ما را به سفره نشسته بود..

من بودم و چشم‌انداز هجرتی به بلندای زمان..

آن اوائل صحبت از پایان بود؛ قرار بود قبل از آنکه تمام تنم تسخیر بیگانه شود؛ کابوس پریشان خدا پایان گیرد.

کابوسی که در آغاز رویا می‌نمود..

هیچ‌کس که نداند؛ من می‌دانم خدا آنجا بود وقتی شیطان حوا را می‌فریفت..

از آن بالا پایان نزدیک می‌نمود؛ از اینجا دور است و ناممکن...

شاید هم واپسین آغاز خدا را پایانی نیست و مجبوریم تا ابد همینطور جسد به دوش برویم...

من مدتهاست جسدم را به دوش می‌کشم؛ روحم را پای همان درخت؛ بالای همان تپه جای گذاشتم و جسدم را به دوش انداختم و می‌روم...

تو آنقدر در من ریشه دواندی و آنقدر بند به بند؛ سلول به سلول مرا تسخیر کردی؛ که خود من شدی...

منم آن درخت خشکیده بر بلندای زمان و آن تنهای بی‌سایه من است که جسد مرا به دوش می‌کشد...تا آخر زمان..

تا وقتی که خدا از این کابوس پریشان بیدار شود..

کاش زودتر بیدار شود..

--------------

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته(اگه درست نوشته باشم) از شاملوئه توی اون شعر معروف دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 

در ابتدا باران بود؛ آرام و نم نم؛

و من به راه افتادم..

باران می‌بارید و من زیر باران می‌رفتم؛ مثل همیشه من و فرشته ام پا به پای هم..البته پا به پا هم که نه؛ فرشته بالای سرم بود و من پایین؛ بعد فرشته ام چکه می‌کرد روی سرم..

من می‌رفتم و باران کم کم تندتر می‌شد؛ اینبار حرفی نداشتم به فرشته‌ام بزنم؛ انگار او بود می‌خواست حرف بزند..گذاشتم حرفش را بزند..

باران تندتر بارید؛ فرشته ام سنگین‌تر به فرق سرم می‌خورد؛ می‌چکید روی سرم؛ روی فرق سرم و از آنجا جاری می‌شد روی بینی‌ام و از نوک بینی‌ام می‌چکید پایین..بعد من تغییر مسیر دادم و در مسیری درست مقابل باران به راه افتادم. من و فرشته ام رو در رو شدیم..

حالا باران تندتر می‌بارید؛ خیلی تندتر و سردم شده بود. فرشته ام بی‌رحم شده بود. انگار عصبانی بود. تند و محکم می‌کوبید به فرق سرم؛ دنگ دنگ دنگ..صدایش اینطوری می‌پیچید توی سرم..عصبانی بود؛ می‌گفت:

عمرت را تباه کردی؛ لعنت به تو..

دنگ دنگ دنگ

لعنت به عشق مرده و همه اشکهای ریخته و نریخته ات

دنگ دنگ دنگ

من همچنان می‌رفتم(با شما و برای شما که اینگونه دوستدارتان هستم!!!) و باران همچنان می‌کوبید به فرق سرم. دستهام بی حس شده بودند؛ صورتم یخ زده بود. فرشته دیگر مهربان نبود. می‌چکید روی سرم؛ روی صورتم؛ روی مژه هام می‌چکید؛ با ریمل قاطی می‌شد و رد سیاهش می‌چکید روی گونه هام. بالهای فرشته سیاه شده بود. رد سیاه بالهاش روی صورتم می‌ماند و انگار داشت ملاتم می‌کرد؛ یا شاید هم می‌گفت: روم سیاه که فرشته دست و پا بسته ای بودم و نگاه کردم که به تاراج بری و هیچ نگفتم..

در ابتدا باران بود و بعد هی باران جامدتر می‌شد..

هزار سالی بود داشتم راه می‌‌رفتم. با یک دی وی دی رایتر توی دست راستم..انگار هزار سال بود باران می‌چکید روی فرق سرم. درست مثل همان باران طولانی بردبری بود. فکر کردم الان است که سرم سبز شود. تا مغز استخوان خیس شده بودم و فرشته ام داشت یخ می‌بست.

خیابان‌ها خالی شده بودند و فکر کردم الان دیگر وقتش است که بخوابم تا از کابوس بیدار شوم. دیگر دستی نداشتم؛ چهره هم نداشتم. یخ بسته بودم. تا استخوان یخ بسته بودم و می‌رفتم که به فرشته ام ثابت کنم؛ چترها را باید بست؛ زیر باران باید رفت..آی آقای سپهری کجا بودی؟ من زیر باران بودم بدون چتر..

هزار سالی می‌شد زیر باران می‌‌‌رفتم بدون چتر و توگله از خیسی جاده‌های غربت می‌کردی...

در ابتدا باران بود و بعد شد برف..همینطوری انقدر رفتم تا عصر یخبندان رسید؛ همه جا سفید شد و یخ بست. فرشته‌ام دیگر نکوبید به فرق سرم. برف بود که می‌بارید و می‌نشست روی سرم..و فکر کردم راست می‌گفتی آقای شاملو که یادت به خیر

نه دیگر این برف سر ایستادن ندارد.

برفی که به سر و روی ما می‌نشیند

راست می‌گفت فرشته ام. دیر زمانی بود فرشته ام رفته بود و زیر آسمان یخ‌ زده من بودم و دانه‌های برف..

من از پا نیافتادم. رفتم تا آخر باران و تا آغاز برف..حتا خود برف را هم سفر کردم. همه اش یکشبه ولی هزار سالی می‌شد می‌رفتم و همیشه صدای بارون صدای پای غم تو بوده....

* * *

پ.ن.دقیقن همینطور اتفاق افتاد! از بارون شروع کردم به راه رفتن و آخرش برف شد. تا مغز استخون خیس و دلتنگ شده بودم و همینطور که راه میرفتم این متن رو توی ذهنم نوشتم

اونجاهاکه ایتالیک هستن از من نیستن.(اون ایتالیک بلُده البته از خودمه)

پ.ن.۲ خواهشن اگه حرفی واسه گفتن ندارید یا منو درست و حسابی نمی‌شناسید از نظر دادن بپرهیزید وگرنه به نفرینی سخت دچار خواهید شد

پ.ن.۳. پ.ن.۲ خطاب به جناب گردو نمی‌باشد


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳۱
 

من باد در موهایت هستم..

همان نسیم که گه گاه موهایت را پریشان می کند...

همان که گاهی خاکی به مژگانت می نشاند..باور کن تعمدی نیست  ابر نیز گاهی چشمان ماه را تیره می کند..

من ستاره هستم در شبهایت..

همان ستاره ها که تمام روز چشم به راه دیدنت هستند..

من خاک هستم زیر پایت..

برای رسیدن به تو باید خاک بشم نه؟؟؟

برای شنیدت من باید خاک بشم من باید خاک بشم من باید خاک بشم

من باد در موهایت هستم....

همان نسیم که گونه هایت را نوازش می کند..

من باد در موهایت هستم...

پ.ن.دوستای عزیزم مطالب قبلی من رو بایگانی شده فرض کنید..من قطعن داشتم راه اشتباهی می رفتم..صحبت از کج فهمی و نفهمی نیست!اونها که می نویسم وبلاگ قشنگی داری به من سر بزن اصلن واسه من وجود ندارن..کمی دچار احساس یاس شدم اونهم تقصیر کسی نبود جز خودم.....


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥
 

 

من مرده همه زنده ها بوده ام...

 

 

 

زنجیر تفتیده بدنش را سنگ داغ میفشرد کلاغها برای بردن چشمانش با یکدیگر مسابقه می دادند،آفتاب بند بند بدنش را می سوزاند و گویی قصد داشت خون را از درون رگهایش بخار کند،عذابی بود ورای تحمل هر انسانی...اما او انسان بود..انسان بود؟؟

 

فریاد کشید:خدایا چرا؟مگر چه گناهی کرده ام؟

 

پاسخ آمد:تو گناهکاری..گناهکار..نمی بینی اینهمه هق هق تاریک را؟؟تو گناهکاری..

 

 

مرد روی چهارپایه ایستاده بود،طناب دار بر گردنش بود و لحظاتی چند از عمرش باقی نمانده بود فریاد زد انالحق و هنوز شک داشت که آیا او حق هست یا نه...چند لحظه دیگر زندگی اش با زجر به پایان می رسید،به پایان می رسید؟نه!هنوز تاوان گناهش را نپرداخته بود..آویزان شد..خرد شدن مهره گردنش را حس کرد..نمی توانست نفس بکشد..صدایی در گوشش پیچید..

 

تو گناهکاری...گناهکار..نمی بینی اینهمه ظلم و اینهمه فلاکت را؟تو گناهکاری..

 

 

عیسا بر صلیبش آرام گرفته بود..خورشید غروب می کرد.دست و پایش خونین بود،آسمان هم خونین بود..عیسا وسوسه نشده بود..عیسا سعی کرده بود گناهان انسان را بخرد..سعی کرده بود درس عشق و محبت به آدمیان بدهد..برای خاطر آدمیان بود؟شاید هم برای خاطر خودش بود..فکر کرد بس است دیگر!بس است چند هزار سال دیگر باید با زنجیر به کوه های المپ دوخته شود؟چند هزار سال دیگر به دار آویخته شود؟چند هزار سال دیگر سوزانده شود؟چند هزار سال دیگر مصلوب شود؟؟تا کی تاکی؟؟

 

این کابوس کی تمام می شود؟؟آیا اصلن پایانی بر این قصه متصور بود یا او محکوم بود تا ابد مجازات شود؟؟

 

 

..او تلاش کرده بود تاوان گناهش را بپردازد.هزاران سال است که سعی می کند تاوان گناهش را بپردازد.گاهی یک انقلابی می شود، گاهی پیام آور عشق،گاهی پیام آور صلح..ولی انگار فایده ندارد..

 

همیشه صدای خشمگین پروردگار را می شنود که می گوید تو گناهکاری..گناهکار...انسان اگر در جهل باقی مانده بود شاید که هرگز دست به خون برادرش نمی شست..

 

 

 

 

* * *

 

زندگی سراسر توهمی آکنده از درد است..شاید این من بودم هزاران سال پیش بر کوه های المپ به زنجیر کشیده شدم...شاید تو بودی بر چوبه دار..شاید ما بودیم بر صلیب..کسی چه می داند ..بیداری در این توهم کجاست.آیا کسی می تواند دروغ را  از حقیقت باز شناسد؟پرومته بود که گناه جاودان را مرتکب شد یا حوا؟

 

 

یا من؟

* * *

 

 

من مرده ی تمام زنده ها بوده ام.

 

 

 

 

 

 

 * * * 

در افسانه ها این جگر پرومته است که عقاب می خورد و بعد از نو می روید..منتها نمی دانم چرا در ذهنم اینطور مانده بود که چشمهایش بوده..به هر حال ببخشید..

 

 

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
 
شبهای گریه را پشت سر گذاشته ام. فقط گه گاهی بغض بی اراده ایست که به یاد همه خاطرات نداشته گلویم را می فشارد،ولی آنهم مهم نیست. من قوی شده ام.!دیگر با شنیدن آهنگهای غمگین نمی شکنم.یکبار برای همیشه شکسته ام.اصلا برای همین بود که اینقدر ریز ریز شدم.مثل لیوان نشکن.لیوان نشکن خیلی دیر می شکند،ولی وقتی شکست به یک میلیون تکه ریز تبدیل می شود.من هم همانطور شکستم.حتی کسی هم نبود تکه های مرا جمع کند،ولی اعتراضی هم ندارم.در تکه تکه بودن مزایایی هست که در سالم بودن نیست.وقتی تکه تکه باشی،انعکاس نور در تکه هایت،رقصی دیدنی در چشمان عابران می سازد.یکی از این عابران هم شاید تو باشی! چشمانت که همینطوری هم ستاره باران است،بگذار انعکاس نور در شکسته های وجود من هم به آنها اضافه شود.تو که در دلبری استادی اینطوری جذاب تر هم می شوی.  از هق هق گریه گذشته ام.از شور عاشقی هم گذشته ام. نه که تو را همچون کتابهای فرسوده کتابخانه زیر تلی از خاک از خاطر برده باشم،نه عشق که فراموش نمی شود.تو مثل بلندی های بادگیر و جین ایر نیستی که یکبار آنهم به زور خوانده باشم و بعد کنار گذاشته باشم برای پز دادن به تماشاچیان ابله!تو مثل ادیسه و راما هستی!هر وقت ببینم دارم فراموشت می کنم،از نو می خوانمت.ولی بی قراری و انتظار را نیز سفر کرده ام.نیک می دانم که در انتظار کشیدن حاصلی نیست. شازده کوچولوی قصه من گویا راهش را گم کرده.کجای این همه کهکشان و ستاره گم شده،این را دیگر نمی دانم.حتی نمی دانم گلش را در کدام سیاره جا گذاشته. 

نمی دانم آن کسی که به من یاد داد عاشق ستاره ها و شازده کوچولو ها باشم،عاشق شازده کوچولو بود،یا عاشق سیاره اش. ولی من عاشق هیچ کدام اینها نیستم.من عاشق آن گل تنهای مغرورم که شازده کوچولو تنها رهایش کرد.حالا چرا عاشق آن گل؟برای اینکه هیچوقت نمی فهمم آن گل در کدام سیاره است،به همین خاطر است که وقتی به آسمان نگاه می کنم می توانم عاشق همه ستاره ها باشم،به خاطر گلی که در یکی از آنهاست.اینجوری می شود که همه ستاره ها مرا یاد چشمان تو می اندازند.آن گل هم که هیچوقت پای رفتن از آن سیاره را ندارد،بنابراین لازم نیست تا ابد منتظر بنشینم.شازده کوچولو هم ارزانی همان ها که سر راهش تور پهن کرده اند!

  

 

 

 

ای در نگاهت همه درخشش همه ستاره ،اگر خواستمت،اگر خواندمت،اگر گریه کردم و اگر نوشتمت،برای این نبود که به یک اسطوره زمینی نیاز داشتم.برای این بود که معنای زندگی ما در عشق ورزیدن است.همه ما پیر می شویم،همه از خاطر می رویم.از خاطر یکدیگر می رویم.از خاطر روزگار می رویم.از خاطر خود خدا هم می رویم.تنها چیزی که به ما ارزش می بخشد،دوست داشتن است.همه ما نیاز داریم که دوست بداریم.حتی اگر کسی که دوست می داریم،در زمانی و مکانی دیگر زندگی کند.زمان و مکان فیزیکی را نمی گویم.وقتی کسی با ما نیست در مکان ما نیست.وقتی کسی به یاد ما نیست در زمان ما نیست.!

مهم نیست کسی که به او عشق می ورزیم،چقدر ناقص و ناکامل است.مهم این است که وقتی نور عشقی دردل داریم،آسمان را رنگ دیگری است!.

  در اینکه همیشه یک یاغی سرکش بوده ام شکی نیست.یاغی ساکت!وقتی بچه بودم سکوتم طغیانی بود علیه هیاهوی بچه های خیابان.من فکر می کردم!ساعت ها فکر می کردم.همیشه فکر می کردم.حالا که سنی از من گذشته نیز با اندیشه هایم طغیان می کنم.مهم نیست که کسی مرا نمی خواند و نمی شناسد!همین که بی نوا بندگکی سر به راه نیستم مرا خوشحال می کند.همین که شازده کوچولو برایم مهم نیست و به جایش  از آن گل مغرور و خودخواه خوشم می آید برای ابراز سرکشی ام کافیست!همین که خدا را دائم وسط محکمه میگذارم و ملامتش می کنم برایم کافی است!خدا کفر مرا از ایمان بی فکران بیشتر دوست دارد!اینهم یک دلیل دیگر بر اثبات سر کشیم. پ.ن.روزی دوستی به من گفت تو همیشه از همه چیزبیشترین و عظیم ترینش را طلب کرده ای،(منظورش در امور مادی نبود!) برای همین است که سهمت از عشق نیز این چنین عظیم و سوزناک شده.منتها قصد دارم همه این عشق سوزناک را یکجا بریزمش دور!اینهم میشه یک مدل پست مدرن باحال!وقتی ریختمش دور چی میشه؟خوب معلومه می رم سراغ پروژه جدید.!(مهشید چشمک!) پ.ن.2.من به جای اینکه با یک مشت آدم سطحی و بی احساس که همه اش ادای دوستی رو در میارن برم کافی شاپ،ترجیح می دم با دو تا بچه شونزده ساله بشینم و حرف بزنم ،که فکر می کنند،عمیق هستند و روی شونه هاشون کله ای دارن که توش مغزه!!!!بله باور کنید .مغز!چیزی که میدونم خیلی نایابه! پ.ن.3از رفیق نماها حالم به هم می خوره!کاش می فهمیدین که چقدر حضور نامبارکتون تو حریم شخصی من غیر قابل تحمله و کاش می فهمیدین چقدر بزرگوارم که وقت عزیزم رو به بحث کردن درباره خزعبلات بیهوده مورد علاقه شما،  هدر میدم! پ.ن.4.هر کس دوست داره خودش رو جای تارگت این نوشته فرض کنه،از نظر من هیچ اشکالی نداره.فقط اگه احیانا کسی خودشو جای تارگت این نوشته فرض کرد به منم بگه!  قطعا کسی نمی تونه بگه این نوشته مرگبار و سیاهه!یک عاشقانه نه چندان آرامه قبول!ولی بالاخره عاشقانه است.در مورد عنوان نوشته هم زیاد سوال نکنید!

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳
 

سولاریس....

روبه روشدن باتمام آنچه که درخود مدفون کرده ایم چه حسی خواهد داشت؟

یک لحظه ؛یک نگاه؛دلی که برای او می تپد..و بعد فراموشی و گذشتن از آن دل...

و اینک پس از سالها آن چشمها دوباره به او  خیره شده اند نه در واقعیت که در توهمی رویا گونه زایده اندیشه ای بیگانه..شاید نیمه خدایی که قدرتهای نهانش را می آزماید..

و عشق همان است که سالها پیش در وطنی فراموش شده در اعماق وجودش دفن کرده بود.

اما مرز توهم و واقعیت در کجاست؟

چه کسی توان این رادارد که ثابت کند همه اینها که میبینیم حقیقت است؟؟

اگر توهمی آنچنان به واقعیت نزدیک باشد که نتوان آن را از حقیقت تشخیص داد..آیا میتوان با آن توهم زندگی کرد؟؟

 یک عمر زندگی  در هوایی که توهم او نفس کشیده ؛به امید آنکه دوباره آن توهم ظاهر شود...

و موجودی که شاهد تمام اینهاست .

شاید حتی فارغ از اندیشه درد؛ تنها نظاره گر است.در ذات او  رنج وعشق جایی ندارد.

سولاریس احساس ندارد.تنها نگاه میکند.

نقل از کتاب سولاریس:

...و سپس سالها در میان دستگاهها و اشیایی که با هم لمس کرده بودیم ،در هوای که هنوز خاطره نفسش را حفظ کرده بود؟به خاطر چه چیز؟به امید بازگشت او؟من امیدی نداشتم.در درون من تنها یک چیز زنده مانده بود:انتظار.چه اجابتی،چه ریشخندی و چه رنج هایی را هنوز انتظار می کشیدم؟هیچ نمی دانستم و از همین رو بر این باور تزلزل ناپذیر همچنان پای می فشردم که زمان شگفتی های سهمناک به سر نرسیده است..

پیوست :فصل دوم وسوم هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل هم تو سایت زیرآبیوس برای دانلود در دسترسه..

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٦
 

سلام .پست این دفعه من یک مقدار طولانیه از عزیزانی که وقت میذارن و میخونن و با نظراتشون خوشحالم میکنن متشکرم و اگه هم حوصله خوندن ندارین اشکالی نداره. من احتمالا تا آخر امتحاناتم نمیتونم به روز کنم بنابراین وقت کافی دارین که همشو بخونید!در ابتدا جملاتی از کتاب جوناتان را نوشتم که اگه بخونید معنی داستان و هدف نویسنده براتون روشن میشه و بعد از اون هم برداشتهای شخصی خودم از داستان را نوشتم .با تشکر از همه . پس بهشت این است!جوناتان لیوینگستون وقتی که پریدن در ارتفاع های بالا و با سرعتهای بالا را فرا میگیرد به جهانی دیگر وارد میشود جایی که بهشت میپنداردش.ابرها از هم گشوده شدند و همراهانش صدا زدند،خوش آمدی جوناتان!دیدگاه های نو ،افکار تازه و پرسش های نو،"چرا تعداد مرغان کم است؟بهشت باید پر از فوج های مرغان باشد!چرا یکباره اینقدر خسته شده ام؟مرغان نباید در بهشت اینگونه خسته و خواب آلود باشند"خاطره های زندگی اش در زمین داشت محو میشد.برای مدتی طولانی جوناتان دنیایی را که از آن آمده بو فراموش کرد.مکانی که در آن فوج مرغان با چشمانی کاملا بسته و محروم از شادی پرواز زیست میکردند، و از بال هایشان به منظور یافتن غذا و جنگیدن به خاطر آن  استفاده میکردند.در یک سحر گاه هنگامی که با مربی خود تنها بود گذشته را به خاطر آورد.سالیوان آن ها کجا هستند؟چرا تعداد بیشتری از ما اینجا نیست؟سالیوان سری تکان داد و ادامه داد:تنها پاسخی که می شناسم جوناتان،این است که در میان یک میلیون پرنده یکی مثل تو پیدا میشود.بیشتر ماها به کندی راه را پیموده ایم.ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه به آن سفر کرده ایم.فراموش کرده ایم از کجا آمده ایم.اهمیتی ندادیم که به کجاخواهیم رفت.فکر میکنی پیش از اینکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ،خوردن و جنگیدن یا قدرت یافتن هدف والاتری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟یک هزار زندگی؟ده هزار زندگی؟ و آنگاه یکصد هزار زندگی دیگر تا اینکه فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به آن کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم.البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب میکنیم.اگر چیزی نیاموزیم جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود.همان محدودیت های مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد.جان،اما تو یکباره آنقدر آموخته ای که نیازی نداری هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی...خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟به کجا می رویم؟آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟خیر جوناتان ،چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست.بهشت یعنی کامل شدن. در وقت دیگری جوناتان میگفت:همه ی بدن شما از نوک پر یک بال تا نوک بال دیگر چیزی بیش ازتصور شما درباره ی شکلی که قادر به دیدنش هستید نیست.قید و بند اندشه تان و نیز قید و بند بدن تان رابشکنید.                                 *************************************گمان میکنم با مطالعه بخش فوق تصویری از آنچه که نظریه آیده الیسم ارائه میدهد درذهن تان تشکیل شده باشد.در ابتدا بگویم که کلمه آیده الیسم آنگونه که در فارسی معنی میشود از ریشه ایده آل به معنی خواستن هر چیز در نهایت کمالش نیست..آیده الیسم از کلمه idea به معنی ایده و اندیشه می آید.اصل کلی در این نظریه بر این است که تمامی آنچه که ما از جهان پیرامونمان میشناسیم ،تمامی آنچه که حس میکنیم و بر ما نمود پیدا میکند ،ساخته و پرداخته ذهن ماست.آیده الیست ها عقیده دارند با غلبه بر قید و بند های ذهن هر کاری امکان پذیر است.آنها عقیده دارند چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد وهر آنچه در زندگی برایمان اتفاق میافتد در ذهن ما اتفاق میافتد.تا مسیر تکامل را بپیماییم .تا به معنی کمال برسیم.و در این میان هزارن هزار زندگی خواهیم کرد.تناسخ؟!نه گمان نکنم این عقیده با عقیده کلاسیک تناسخ یکی باشد.(تمام آنچه که اینجا مینویسم برداشت های شخصی من است که ممکن است یکسره بر خطا باشد .اگر عزیزان اطلاعات بیشتری دارند و یا اشتباهی در تصورات من هست خوشحال میشوم آگاهم کنید).در تناسخ عقیده بر این است که روح در طی زندگی های مختلف مرارت تحمل میکند تا پاک شود و به مرحله پیوند با خالق برسد.و در طی تمام زندگی هایی که دارد هدف رنج کشیدن است .اما آیده الیسم میگوید که فراگیری وابسته به شخص است ما می آییم تا یاد بگیریم و از طرفی در این نظریه عقیده بر این است که ما همگی جلوه های یک ذهن واحد هستیم پاره های حقیقتی واحد.که شاید این همان روایت سی مرغ و سیمرغ باشد که احتمالا همگی شنیده اید.ریچاردباخ نویسنده معروف داستان جوناتان از طرفداران پر و پا قرص این عقیده به شمار می آید.آیده الیست ها ادعا میکنند که دارای قدرتهای فوق طبیعی هستند و این قدرتها را از آنجا ناشی مشود که میتوانند بر درکشان بر این جهان غلبه کنند و دنیای ذهن را نوعی دیگر بسازند.و اما دنیای ذهن دنیای رهایی از ماده است.رهایی از تعلقات مادی .پرواز.پریدن در هوایی آزاد و دیدن افق های دوردست و عشق ورزیدن....مربی جوناتان در جایی به او میگوید جوناتان تنها بر اساس عشق عمل کن!و معنی عشق چقدر عظیم تر و فراتر از باورهای بچه گانه ماست.ای کاش که در پایان هر روز فقط ده دقیقه به آنچه که هستیم فکر کنیم.به انچه که انجام داده ایم.آیا تنهابرای به دست آوردن لقمه ای نان جنگیده ایم یا به پرواز هم فکر میکنیم؟؟


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
 

جوناتان مظهر دگراندیشی و تکامل معنوی است.جوناتان اگرچه نام یک مرغ است و داستان شرح زندگی یک مرغ دریایی که میخواست چون دیگر مرغان نباشد،اما حقیقت این است که جوناتان استعاره ایست برای آنچه که یک انسان رها و اندیشمند باید باشد.هدف جوناتان بلند پریدن است.پرواز در اوج و دیدن فراسوی افق ها و این یعنی چیزی که در مرام مرغان دریایی بی معنی و ناپسند است.جوناتان به دنبال بدست آوردن غذا  نیست او فکر نمیکند به این دنیا آمده که تمام روز را برای نان و ماهی با دیگران مرغان بجنگد و حول اسکله و کرجی های صید ماهی در ارتفاع پایین پرواز کند او می اندیشد که فقط پرواز مهم است و باید تا می تواند اوج بگیرد و بالاتر بپرد تا دورتر را ببیند.جوناتان سنت شکن است و همچون تمامی سنت شکنان ترد میشود و تنها و دلتنگ در جزیره تبعیدش به خود درس پرواز میدهد تا بتواند افق های نادیدنی را ببیند و موفق میشود.و همینگونه است در دنیای ما.بسیاری از انسانها زندگی را از یاد برده اند و تنها به تن آسایی و جدال برای سپری کردن یک روز دیگر می اندیشند بی آنکه حتی به معنی زندگی لحظه ای فکر کنند.بی آنکه حتی بخواهند که دورتر را ببینند.و اینجا نیز چنین است که هر آنکه بیاندیشد و در فکر پرواز باشد سنت شکنیست که محکوم به تبعید است.شاید که برخی سنت شکنان شانس این را داشته باشند که در تبعیدشان کسانی همچون خود را ببینند.برخی نیز باید تنهای تنها بار سنگین مجازاتشان به دوش کشند .*******************لب دریا ،نسیم و آب و آهنگ شکسته ناله های موج بر سنگمگر دریا دلی داند که مارا چه توفان هاست در این سینه تنگ*********************پ.ن.اتفاقاتی را که برای جوناتان بعد از موفقیتش میافته بعدا میگم که این پست طولانی نشه...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٦
 
افسانه ها!اسیر افسانه ها  و اسطوره ها  است این ملت!!!حرمت و اعتبار یک افسانه تا بدانجاست که به آن به چشم افسانه نگاه کنیم و باورش نکنیم.وقتی که دست می اندازیم یک اسطوره را از قاب رویا بیرون میاوریم تا با آن زندگی کنیم افسانه محو میشود،میمیرد..رنگ می بازد و همراه آن روح اسیر ما نیز نیمه جان میشود.تلاش میکند که افسانه را زنده نگاه دارد.تلاش میکند هر چه در توان دارد انجام دهد تا به آن اسطوره لباس واقعیت بپوشاند.اما نمیداند آنچه که تلاش میکند تا به آن واقعیت بخشد دیگر یک افسانه نیست بلکه حقیقتی تلخ است که به هیچ رو نشانه ای از افسانه محبوب ما ندارد.افسانه لازم نیست که حتما پری مهربان یا سفید برفی و هفت کوتوله باشد.هر یک از ما در اعماق ذهنش به افسانه هایی باوردارد.افسانه تمام چیزهایی است که خوانده ایم و شنیده ایم اما ندیده ایم.ممکن است برای کسی چیز پش پا افتاده ای باشد برای دیگری چیزی عظیم و با ابهت.اما کمیت یک افسانه مهم نیست مهم این است که در نهان  میدانیم چیزی است که در دنیا یافت نمی شود اما ما سرسختانه به آن اعتقاد داریم و هر روز و هر لحظه میکوشیم آن را بیابیم.به خودمیگوییم که من افسانه ام راخواهم یافت .و زمانی میرسد که افسانه را میابیم در شخصی یا چیزی یا موقعیتی..دست می انذازیم وافسانه را زنده میکنیم اما ناگاه میبینیم که افسانه دیگر هیچ جایش به افسانه نمیماند.ما میمانیم و باورهای شکسته مان و تجسم تلخ حقیقتی که هرگز آمادگی رویارویی با آن را نداشتیم زیرا که افسانه ها چیز دیگر میگفتند. اما ..اما میتوان طوری زیست که واقعیتهامان به افسانه ها بپیوندند.اگرکه در هر چیزی صورت افسانه مان را جستجونکینم..اگر که روزه ها و لحظه ها را برای خاطر یک اسطوره به خون حقیقتها رنگین نکنیم.                                                *******************                           اینهمه موج بلا در همه جا می بینیم،                         "آی آدمها" را می شنویم نیک می دانیم که دستی از غیب نخواهد آمدهیچ یک حتی یک بار نمی گوئیمبا ستمکاری نادانی ،اینگونه مدارا نکنیمآسین ها را بالا بزنیمدست در دست هماز پهنه آفاق برانیمشمهربانی رادانائی رابر بلندای جهان بنشانمیش********************لبخند او ،بر آمدن آفتاب را در پهنه طلائی دریا از مهر، می ستوددر چشم من ،و لیکنلبخند او بر آمدن آفتاب بود! شعرها از زنده یاد مشیری     

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱
 

 

امروز روزی است مثل همه روزها..آسمان شاید که ابری شاید که آفتابی..شاید هم هیچکدام!!!

من در فضای سرد و بیروحی محبوسم که حتی به مذاق قطبیان نیز خوش نمیاد ؛چرا که آنها  اگر در سرمایی ا بدی زندگی میکنند دلشان به دیدن دریا و شفق و پنگوئن خوش است!اینجا اما خبری از زندگی نیست تنهای صدایی که سکوت این قبرستان یخ بسته را در هم میشکند صدای دستگاه تهویه بی رحمی است که خون را در رگان من منجمد میکند و صدای کامپیوترها که خستگی ناپذیر به انجام وظایفشان مشغولند.(باخود می اندیشم آیا روزی میرسد که آنها هم متفکر شوند و فکر کنند که علت وجودشان چیست؟؟یا شاید به وجود یک نقطه حرارت  متحرک در حریم یخیشان معترض شوند!!کسی چه میداند!!اما انچه به قطع و یقین میدانم این است که ماشین نیز چون انسان تکامل پیدا میکند و دوست ندارم که آن روز اینجا باشم)اینجا تنهای تنها هستم..حجم تنهاییم افزون شده است آسمان را نمیبینم حتی نمیدانم که ابری است یا آفتابی......گریز!!!

گریزی میزنم به بیرون .صدای آه همیشگی دستگاه ها قطع میشود..آسمان گرفته..مثل دل من.هوا گرم است باید راه بروم تا خونم دوباره به جریان بیافتد.آسمان ابری و هوای کمی شرجی..صدای پرنده ها.به باغچه نزدیک میشوم پرنده هایی میبینم که از دود و شلوغی تهران به اینجا پناه آورده اند..نزدیکشان میروم .کمتر فرار میکنند..یاشاید هم میدانند که دوستشان دارم...فکر میکنم..فکر میکنم..من اهل دلم...روحم همیشه بی تاب ناشناخته ها بوده..دلم همیشه بیتاب و بی قرار عشق بوده چه شد که سر از محیط مکانیکی و بی روحی در آوردم؟؟...

آسمان ابری را نگاه میکنم..بالهای با سخاوت فرشته ام که میگوید باز آ تا چند غریبه ای میان تشویش ها و سوداها..روح سرکشم که میگوید نامرد بعد آنهمه سال در به دری و غریبه گی من حقم این نبود..چگونه ..چگونه باز آیم؟؟؟آسمان را میکاوم..آیا سر باریدن دارد؟؟؟فکر میکنم.آیا دلدار روزی از راه وفا خواهد آمد؟؟؟

باید باز گردم برنامه ای مشتاقانه انتظارم را میکشد تا  debugشود!!!!یعنی می شود که روزی چیزی جز برنامه ها و کامپیوترها انتظارم را بکشند؟؟؟

میدانم..مرگ..!!!!فراموشش نمیکنم....

به فرشته ام پشت میکنم..باش در آسمان حتی اگر بباری هم صدایت را نمیشنوم...تو فرشته نگهبانم شدی..باید که کاری بکنی!!

پ.ن.فکر کنم دارم عهدمو میشکنم!!!اصلا قصد نداشتم تا هفته دیگه آپ کنم اما سرور روم شاعرم کرده!!!!به هر حال هنوز دلگیرم..هنوز اتفاق شادی نیافتاده که دلگیر نباشم

پ.ن یه مطلب خوندم در مورد ماهیت فرشته ها واینکه ممکنه اونا.....نمیگم..تو پست بعدی شاید نوشتم!!!راستی اون عکس که اون بالا میبینید تقریبا شبیه زندان منه!!!


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

 

با سلام..این بار برای ضد حال زدن به همه اونهایی که خوندن داستانهای علمی را بچه گانه میدونن میخوام کلی از آسیموف بگم!!(شوخی کردم ولی جدا از همه عزیزان خواهشمندم اگه به نظرشون مطلب بی ارزش یا بچه گانه یا احمقانه است وقت خودشون و من را با کامنت گذاشتن هدر ندن).و در ضمن باز هم از عزیزانی که میخونن و برام ارزش قائل هستن متشکرم. در مورد زندگی آسیموف و سوابقش چیزی نمیگم چون توی نت مطلب در موردش زیاد هست.من میخوام در مورد دیدگاه ها و عقایدش که نظر منو توی داستناهاش جلب کرده صحبت کنم. آسیموف کتابها ،مقالات،و داستانهای زیادی نوشته است.ولی معروفترین و محبوبترین آثار آسیموف مجوعه داستانهای بلندی هستند که در مورد امپراطوری عظیم کهکشانی نوشته و بهترین های  این داستانها چندگانه بنیاد است.خود داستانها موضوعات مختلفی دارند اما به طور خلاصه می توان گفت که آسیموف در این داستانها آینده ای دوردست را تصویر کرده ،زمانی که بشر کل کهکشان را مسکونی کرده و امپراطوری کهکشانی عظیمی را بینان گذاری کرده ولی هیچ امپراطوری در تاریخ بشر عمر ابدی نداشته و امپراطوری کهکشانی نیز سرانجام رو به فنا و نابودی میرود و سرانجام کاتریلیونها انسان که روی تمام کرات کهکشان زندگی میکنند به جنگ و خونریزی ابدی و نابودی میراث علمی فرهنگی انسانها ختم میشود.اما چاره چیست؟آیا نژاد بشر محکوم است که تا ابد با هم نوعانش بجنگد و هرگز هیچ آرامشی دوام نخواهد داشت؟خوب به عقیده بسیاری از فلاسفه واقعا همین طور است،اما هستند کسانی نیز که به مدینه فاضله و آرمان شهر معتقد هستند.آسیموف نیز به نوعی به آرمان شهر وسرانجام نیک برای بشریت اعتقاد داشته اما به نوعی غیر عرفانی، چون از آثارش اینطور بر می آید که به خدا و زندگی جاودانه پس از مرگ اعتقاد نداشته است.(یک برداشت شخصی اما احتمالا صحیح چون شخصیت هایم معروف کتابهاش همگی بی  اعتقاد هستند.) آسیموف در سری داستانهای بنیاد به دنبال راهکاری است تا بشریت را از جنگ و هرج مرج ابدی نجات دهد.زمین به عنوان سر منشا بشریت در تمام این داستانها افسانه ای فراموش شده است که باور به آن نیز خرافات تلقی می شود.ظاهر آسیموف به نوعی از زمین بیزار بوده شاید نه از خود سیاره زمین بلکه از تمام بی عدالتی ها و سیاهی های موجود بر آن وبه همین دلیل است که اعتقادراسخی در فراموش کردن زمین دارد.انسانهای داستانهای آسیموف هرگز افسانه جهان مبدا را باور ندارند!شاید که ننگشان میاد اجدادشان روزی روی زمین به وجود آمده اند. معروفترین شخصیتی که آسیموف خلق کرده روبوتی است به نام دانیل.روبوتهای داستانهای آسیموف از نظر قدرت تصمیم گیری و منطق بسیار قوی تر از انسان ها هستند و در عین حال موجوداتی خیر خواه هستند که قدرت تمرد و سرکشی ندارند زیرا برنامه نویسی مغر آنها به گونه ای است که این قدرت را از آنها میگیرد.آسیموف آینده کهکشان را به دانیل می سپارد تا او بار کهکشان را به دوش بکشد و آنرا به سرمنزل مقصود هدایت کند!زیرا ظاهرا انسان هرگز موفق نخواهد شد.انسانها در برهه ای کوتاه از زمان از روبوتها استفاده میکنند و سپس آنها نیز به افسانه هامی پیوندند.اما دانیل همچنان رسالتش را به دوش میکشد تا بشریت را نجات دهد.و سرانجام با تحقق گایا این امر ممکن میشود.گایا نیز به طور ذاتی مانند روبوتها ملزم به رعایت قوانینی است که تخطی ازآن برایش ممکن نیست و مهم ترین این قوانین این است که گایا نباید به زندگی آسیب برساند.!ساده ترین و مهم ترین قانون. به عقیده من دانیل در داستانهای آسیموف آن چیزی  است که جای خالیش را همه آنها که فکر می کنند حس کرده اند.ناجی!خود آسیموف جایی در داستان سرآغاز بنیاد کهکشانی به این مسئله اشاره میکند و اعتقاد به روبوت فناناپذیر را همان اعتقاد دیرینه به ناجی مینامد.با این تفاوت که در این داستانها ناجی حقیقتا وجود دارد.ناجی ساخته شده به دست خود بشر که کلید رهایی اوست.به هر حال گایا آینده روشنی است .کهکشان –شهر گایا نمیتواند به زندگی آسیب برساند.همان طور که دست چپ ما نمیتواند دست راست را پاره پاره کند گایا نیز نمی تواند اجزای خود را بدرد.و این گایا در داستانهای آسیموف اگرچه اساسش همان باور عرفانی قدیمی است اما چندان رنگ و بوی عرفانی ندارد.ظاهر آگاهی از دید آسیموف همان روح بشری بوده است.در گایای آسیموف تمام موجودات در آگاهی گایا سهمی هستند و پس از مرگ نیز باز جزیی از گایا هستند که سطح آگاهی اش پایین آمده و بین اجزای دیگر تقسیم شده اما هرگز نابود نشده است. پ.ن .این مطلب را نقد در نظر نگیرید نوعی برداشت شخصی است.

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٤
 
 خدا؟؟گایا؟؟روح جهان؟؟هیچ کدام؟؟هر یک به نوعی؟؟؟به عقیده من حقیقتی در این باب اگر باشد مطلق است.من به دنبال حقیقت هستم.همانطور که در مطلب قبلی گفتم گایا به معنی روح مشترک است.این توعی معنوی است اما افزون بر این شخصی به نام جیمز لاولاک تئوری ارائه کرده است که درآن وجود گایا را با دلایل علمی بیان کرده است.به  عقیده این شخص گایا حقیقتا وجود دارد.او عقیده دارد که جو سیارات زنده با سیارات مرده که در آنهاحیاتی نیست متفاوت است و این تفاوت ازفضا قابل مشاهده میباشد.جزییات تئوری را نمیدانم اگر مایل باشید میتوانید اینجا را مطالعه کنید.عقیده من چیست؟عقیده دارم که زمین جسمی مرده نیست.نگاه کن که سبزه و گل از همه رنگ چگونه از دل خاک تیره سر بر آورده اند!نگاه کن به خروش موجهای دریا به همه شگفتیهای این خاک.نه زمین مرده نیست و حقیقتا زنده است.و من فکرمیکنم که گایا نیز میتواند وجود داشته باشد.انسان فقط جسم نیست بلکه دارای روح است و روح آدمی توانایی های بیشماری دارد.اماهنوز زمان به هم پیوستگی نرسیده است.بشریت راه درازی تارسیدن به معنی واقعی انسانیت پیش رو دارد .شاید هم که هرگز این راه را نپیماید.اما اگر این راه را پیمود قطعا به راه بری عقلش نمی پیماید .در این راه رهنما همانطور که دانته در کمدی الهی میگوید عشق است وقتی که کل بشریت عشق به معنای واقعی آن را حس کند شاید هنگام تحقق گایا نیز باشد. پی نویس1:یکی از دوستان از سریالی به نام لبه تاریکی  اسم برد که در اون یک گروه مخالف عملیات هسته ای اسمشون را گایا گذاشته بودن این اسم توی اون سریال هم به همین معنی بوده دقیقا و آخرین عبارات فیلم اینه که زمین میتو نه از خودش حمایت کنه و این به نظر من هم حقیقت داره. پی نویس2:نوشته بودم که سر منشا گایا در مذهب پاگانیسم است اما دوست خوبم کرگدن توضیح دادن که پاگانیست ها طبیعت را گرامی میدارند اما مفهوم گایا در مذهب اونها وجود نداره .که این کاملا درسته .به خاطر این اشتباه منو ببخشید. 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠
 
 

 

و اما گایا:گایا در اساطیر اسم مادر زمین بوده.مظهر باروری و سمبل زنانگی.اما گایا از دیدگاه عرفان کهن به این معنی است که زمین فقط یک کره بی جان نیست بلکه یک موجودیت زنده و آگاه است و تمام آنچه که روی زمین وجود دارد بخشی از گایا است ،جزیی از کل. و هر جز در سطحی از آگاهی قرار دارد.تمام اجزا گایا اگر چه به ظاهر جدا هستند اما همگی با هم شکل دهنده گایا هستند و در احساسات ،دانش و آگاهی شریک هستند.گایا یک روح است در کالبدهای مجزا.و شاید حتی بتوان گفت که یک کالبد زیرا که با متلاشی شدن یک جسم آن جسم دوباره به زمین برگشته و در جزیی دیگر از گایا وجود خواهد داشت.شاید که اگر فقط بشر را در نظر بگیریم مفهوم گایا این شعر قدیمی فارسی را به خاطرمان بیاورد که میگوید:بنی آدم اعضای یکدیگرند                                          که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار                                         دگر عضوهارا نماند قرارو براستی که گایا چیزی جز این نمیگوید.اگر هر دردی در هر نقطه ای از جهان در جان همه جهانیان حس میشد شاید که نژاد بشر اینگونه کمر به قتل برادرانش نمی بست.گایا حتی از جامعه انسانیت فراتر میرود.یک گل ,یک پرنده ، یک درخت و حتی سنگها و دریاها بخشی از گایا هستند.آنها هم به همان اندازه موجودیت دارند که ما داریم.همه چیزدر خاطره گایا ثبت می شود.و همه دراین خاطره شریک هستند.اگر چنین به هم پیوستگی وعظمتی قابل درک بود زندگی راحت تر بود.اما آیا به راستی گایاوجود دارد یا صرفا تخیل و افسانه پردازی ذهن متفکرین است؟ریشه اعتقاد به گایا به گمانم که در مذهب پاگانیست ها باشد که مظاهر طبیعت را می پرستیدند.اما در عقاید چندین متفکر دیده ام که از روح جهان سخن میگویند.اینکه روح جهان از همه چیز آگاه است و اگر از آن چیزی بخواهیم پاسخ میگیریم . این مفهوم روح جهان به نظر من همان گایاست در بیانی دیگر.اما اگر گایا ورای تصورات ما وجود دارد پس چرا انسانها اینگونه کمر به نابودی خویشتن و زمین بسته اند؟؟(برای اینکه مطلب زیاد طولانی نشه چند قسمت مینویسم)                                              

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۳
 
 به بلندای کدام قله ..به کدامین تالار نور و آینه بود که عهد بستم؟ خواب آلوده از عدم سر بلند کردم.کدامین دست اعجاز بود که مرا از هیچ بوجود آورد؟؟چهره اش در خاطرم نمانده..مست از غرور زندگانی از بلندای قله های جاودانی خاک تیره را دیدم غرقه در مه بود...باد بود  و باران و پرواز پرنده...صدای ریزش آب بود از آبشارها .دریا بود و شکوه زندگانی..راستی شکوه زندگانی تنها زمانی معنا میابد که نیستی و عدم همراهش باشد..شکوه زندگی!!!خدایان از شکوه زندگی بی خبرند...آنان که همیشه بوده اند و همیشه هم خواهند بود....شاید به همین دلیل است که روح را جسمی فانی میبخشند و به زمین روانه اش میکنند تا که زندگی و مرگ را تجربه کند...فراموشی اش میبخشند تا که نداند که جاودانه است ..تا که درد جاودانگی را به دوش نکشد..به جای درد جاودانگی دردهای دیگر میبخشندش..تاکه تجربه کند...خدایان..؟؟(شاید هم که یک خدا باشد )...روح خود را در جسم فانی میدمند و به زمین روانه اش میکنند...شکوه روز ازل در خاطرمان نیست.... آن لحظه ای که مست غرور از بلندای قله ها جاودانی زمین را دیدیم و ماوایمان را برگزیدیم در خاطرمان نیست..آن سرای غرقه در جلال و شکوه ابدی در خاطرمان نیست  ...تقریبا همه آدمیان فراموش کرده اند که روحی جاودانه دارند..دست از کنجکاوی برداشته اند ..کسی به جستجوی ماوای روحش نیست..کسی سرای جاودانی خدایان را به خاطر ندارد همه خاطراتمان لابه لای اساطیر گم شده اند..آن هنگام که به زمین روانه میشدیم..حق داشتیم موهبتی همراه خودبه خاک آوریم..اما موهبت را بی بها نمیبخشیدند..هر موهبتی را نزد خدایان بهایی است..راستی جاودانگان نیز قوانین خاص خود را دارند..آنهمه رنج را که پرومته کشید به خاطرتان نیست؟؟من معامله را پذیرفتم..موهبتی به من اعطا شد و من عهدی بستم..همان جا در تالار آینه ها بود که یکسره تمام رنج و عذابم را دیدم و باز هم عهد را بستم و موهبت را پذیرفتم..راستی چه مست غرور بودم آن لحظه که فکر میکردم تا به آخر راه بارم را به دوش خواهم کشید...چه دلتنگ و ضعیف هستم ..مرا چه به زجر کشیدن !!!!!!!روحم را گم کردم.. آینه ها سیاه شدند..حتی چهره ام به خاطرم نیست...در سیاهی سقوط کردم .......آینده را به خاطرم نیست..فقط گذشته هاست..بار گذشته هاست که بر دوش میکشم...من..من خیره سر چه دیده بودم که عهد بستم...؟؟عهد بستم که روحم همیشه به زنجیر باشد، به زنجیر خونین تعلق ها..موهبت عشق بخشیدندم..عشق بی دریغ و بی پایان..اما روحم اسیر زنجیر است...عهد کردم که تا همیشه بکوشم که عشق را به قلب آنان که در مسیرم قرار میگیرند جاری سازم..اما حقیرم....دنیا روز به روز بدتر و تاریکتر از قبل میشود...من چگونه شادی و نور به قلب تمام انسانهایی که میشناسم ببخشم؟؟ اینهمه انسان تنها ..اینهمه انسان سزوار عشق، من روحم را به چند تکه تقسیم کنم؟؟من؟؟؟این چه بازیست که خدایان به آن مشغولند؟؟بازی جاودانه خدایان..آنان را مرگ نیست..نزد خدایان زمان نیست..هزاره ای برایشان به دقیقه ای میماند...بازی جاودانه آنان است که به تماشای روح زخم خورده عهد بستگان بنشینند..و بی خبران غرق در بیخبری ره میسپارند....پرومته را به زنجیر کشیدند چون آگاهی و دانش را به زمین آورد...پرومته هم بهایش را پرداخت...هر کس که موهبتی داشته باشد باید در بخشیدن آن به دیگران بکوشد و هر کس که بخواهد به دیگران چیزی ببخشد باید که زنجیر ها را تحمل کن..این است قانون خونین خدایان...عیسی مگر نبودکه به خاطر عشق به صلیبش کشیدند؟؟آری پرومته ها همیشه محکومند که به زنجیر کشیده شوند.... مطلبی را که در مورد پرومته نوشتم از وبلاگ یک از دوستان به اسم پرومته الهام گرفتم!!! و این جمله آخر هم عنوان وبلاگ است که لینکش را دادم بازدید کنید..در مورد پرومته هم اگر توضیح بیشتر لازم دارید به همون وبلاگ مراجعه کنید و مطلب ایندفعه را با آخرین شعری که فریدون مشیری گفته تموم میکنم..مشیری هم روحش در بند و زنجیر ابدی بود..این را میتونید در آخرین شعری که گفته به روشنی حس کنید  به روی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست..چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداستدر این ساحل که من افتاده ام خاموشدلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاخروش موج با من میکند نجوا که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت..مرا آن دل که بر دریا زنم نیستز پا این بند خونین برکنم نیستامید آنکه جان خسته ام رابه آن نادیده ساحل افکنم نیست.... 

من هم پای رفتن ندارم..میخواستم آپدیت نکنم تا وقتی که مطلب شادی برای نوشتن داشته باشم..اما افسوس که روحم به زنجیر است هنوز...از حاطر برده بودم که عهدی ابدی بسته ام..شاید که روزی موهبتم را پس دادم و عهد را شکستم و شاد به این زمین بازگشتم....شاید هم که نه!!!!

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٥
 

the little price left his small planet ..he had a rose and some trees ..but he wanted to find a friend..he felt lonely he was alone in his nice planet with his rose,but he thought somewhere else..he will find a friend he was alone in too many stars

he left his samll planet to find a friend..he traveleld a long way and all the stars were shining in his eyes..he was coming to earth..he tought this blue planet is somewhere he can find love,and his true friend..

.. but he is not arrived yet!!the little prince is lost between milions of stars he is lost..what will happen to his lonely rose? what will happen to the trees??

oh the little prince is lost and i don't know when will he come??maybe he is lost forever..

after this whenever i look at the stars i will love them all ..just because of a lonely rose wich is waiting in one of them

if you want to read the full and true story of little prince visit here

http://www.shamlou.org


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()