نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمه‌ی مقدمه‌ای از داستانی به همین نام و نوشته‌ی «هارلن  الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)

حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه‌ی داستان از خودم است:

 

اشک‌ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک‌ میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی‌اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال‌التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ‌کدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.


چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی‌زمان / بی‌مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می‌راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه‌ی ابدی‌ تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی‌تعقل‌ترین واکنش‌های تک‌سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده‌ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار‌گی را در بسته‌بندی‌هایی چنان پیچیده تقسیم می‌کرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت‌های روح‌خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه‌ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می‌ساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه‌ای درنگ به کارش مشغول بود.


ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده‌اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته‌های اندازه‌گیری و تنظیم‌شده‌ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی‌شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می‌داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می‌کرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده‌ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک‌یاخته از آمیب فراوان‌تر می‌شد. نگرانی طی قرن‌ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه‌های بی‌پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.


با وجود درد عجیب در شبکه‌ی عصبی‌اش، در شبکه‌ی عصبی مرکزی‌اش، با وجود تیره‌شدن رو به فزونی کره‌ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه‌واری که در قسمت پیشین سه‌گانه‌ی مغزش غلیان می‌کردند، افکاری که می‌دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این‌ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان‌طوری که از او انتظار می‌رفت، انجام می‌داد.


عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره‌ای رده سوم در خوشه‌ی حلزون بخشید، رنجی تاب‌آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق‌‌العاده برای بچه‌عنکبوت‌های بی‌والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه‌ای بی‌پایان برای نژاد بی‌گناهی از بومیان لال سیاره‌ی بایر بی‌نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می‌چرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.


چیزی که امکان‌پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی‌توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی‌روح، بی‌احساس و تنظیم‌شده‌ای که ایتاث خدای درد می‌نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت می‌داد. پس از قرن‌های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی‌شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی‌توانست کارهایی که می‌کرد را تحمل کند.


تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی‌اش نیز فراوان بود. سر کشیده‌اش از درد می‌تپید و کره‌ی چشمانش تیره‌تر می‌شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف‌های درونی‌ به هم پیوسته‌ی عثنی‌عشری‌اش که برای ادامه‌ی کار طبیعی‌ سیستم غدد ترشحی درون‌ریزش ضروری بودند، شروع کرده‌ بود به بد کار کردن، به پت‌پت‌های موتور یک ماشین قدیمی می‌مانست. ضربات دم مارمولک‌سانش ضعیف‌شده بودند که نشان از ضعف واکنش‌هایش داشت. ترنته —که همیشه نمونه‌ای خوش‌قیافه از نژادش محسوب می‌شد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت‌انگیز می‌شد.


و او پریشانی را بر موجودی زره‌پوش و پرنده با مغزی به اندازه‌ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره‌ی تاریکی در لبه‌ی کول‌سک [۱۲] زندگی می‌کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی‌مانده‌ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن‌ها قبل فراگرفته بودند از بدن‌هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره‌گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله‌گر و فاحشه‌خانه‌ای پر از فاحشه‌های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره‌ی رده‌ پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.


آن‌جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می‌رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می‌دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی‌رحم چیست که به من چنگ می‌اندازد، اشکم را درمی‌آورد، افکارم را ویران می‌کند، و هر خواسته‌ام را رنگ سیاه می‌زند. آیا دارم دیوانه می‌شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته‌ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده‌ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده‌ام؟ اگر خدایی قوی‌تر از این که من هستم، یا خدایی قوی‌تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می‌کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این‌جا هستم و کاری را که باید می‌کنم، تمام تلاشم می‌کنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...

 

ادامه دارد


کل داستان را بخوانید


نظرات ()
 
 
 
 

برای اطلاعِ بیشتر از جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی به این آدرس مراجعه کنید.

داستانِ برنده‌ی امسال را بخوانید.

 

جشن پنجمین سالگرد تأسیس گروه ادبی آکادمی فانتزی و مراسم اهدای جوایز برگزیدگان ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷، عصر چهارشنبه، ۲۸ مرداد ماه ۱۳۸۸، در سالن همایش‌های سرای اهل قلم برگزار شد. در این برنامه مهدی بنواری، سردبیر آکادمی فانتزی، گزارشی از عملکرد سال گذشته این گروه ارائه داد و گفت: «از سال گذشته تا به حال حدود ۵۰ عنوان به بخش محتوای وبگاه اضافه شده که بیشتر آن‌ها داستان‌های نگارش شده به زبان فارسی بوده‌است.»

وی یکی از اهداف آکادمی را تولید مطلب علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان فارسی دانست و گفت: «رشد مدخل‌های موجود در دانش‌نامه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی که تا صبح امروز تعداد مطالب به ۱۸۸۷ رسیده‌است و پروژه‌ی هر هفته ۱۰۰ مدخل از دیگر دستاوردهای آکادمی فانتزی در تولید محتوا بوده‌است.»

بنواری افزود: «در سال گذشته و پس از برگزاری هفته‌های آسیموف و بردبری، سومین دوره‌ی هفته‌های نویسندگان علمی‌تخیلی و فانتزی در بزرگ‌داشت رابرت آنسون هاین‌لاین اجرا و مراسم اختتامیه‌ی دوره که به نقد کتاب «ستاره‌ی خاموش» اختصاص داشت، در سرای اهل قلم برگزار شد. همچنین تولید اولین جلد داستان مصور تمام فارسی توسط اعضای آکادمی فانتزی، از دیگر فعالیت‌های انجام گرفته در سال گذشته بود.»

پس از سخنان سردبیر آکادمی فانتزی، خانم «سیما وداد تقوی»، به نمایندگی از گروه داستان مصور به روی سن آمدند و جوایز گروه را از سردبیر آکادمی فانتزی دریافت کرد.

در ادامه نشست محمد حاج زمان، جانشین دبیر جایزه، به روند برگزاری جایزه به سنت هر سال اشاره داشت و گفت: «مطابق هر سال، اعلام مسابقه در پاییز انجام شد و از روز ۲۰ آذر ماه تا آخرین روز اسفند ماه سال ۱۳۸۷ شرکت کنندگان آثار خود را به دبیرخانه فرستادند و بنا به درخواست علاقمندان، مهلت ارسال آثار به مدت یک ماه و تا پایان فروردین ۱۳۸۸ تمدید شد.»

وی افزود: «در نهایت ۱۰۱ داستان از ۵۳ نویسنده به دبیرخانه‌ی مسابقه ارسال شد و پس از فرم‌بندی در قالب یکسان و استاندارد دبیرخانه، بدون نام نویسنده در اختیار کمیته‌ی بررسی و انتخاب داستان‌ها قرار گرفت و در نهایت ۱۳ داستان برگزیده برای داوری نهایی انتخاب شد.»

حاج زمان در ادامه تصریح کرد: «هر چند تعداد داستان‌ها نسبت به سال گذشته کمتر بود، ولی بر اساس نظری که داوران محترم ارائه دادند، سطح داستان‌ها رشد قابل قبولی داشته‌است.»

بنا بر گفته جانشین دبیر جایزه، مدیا کاشیگر، امید روحانی، مهدی یزدانی خرم، میترا الیاتی، مهدی بنواری، امیر سپهرام، آرمان سلاح‌ورزی هیأت داوران انتخاب داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷ را تشکیل داده بودند.

وی با اشاره به بخش‌هایی که در سال‌های اخیر به مسابقه افزوده شده‌اند، به تغییر عنوان مراسم از «مسابقه‌ی بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی و فانتزی سال» به «جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال» اشاره کرد و در پایان خبر از افزودن بخش جدیدی با عنوان انتخاب «وبگاه هواداری برتر» در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی داد.

پس از سخنان جانشین دبیر مسابقه، آقای فرهاد آذرنوا، مؤسس آکادمی فانتزی لوح یادبود «وبگاه هواداری برتر در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای آرش خلج نماینده‌ی مدیر وبگاه «نوقلم» اهدا کرد.

در ادامه نشست، حمیدرضا صدر منتقد صدا و سیما در رابطه با «انگاره‌های منفی در سینمای علمی‌تخیلی» صحبت کرد.

پس از صحبت‌های آقای صدر، لوح یادبود «ناشر علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷»، توسط آقای رضا علیزاده، مترجم نام آشنای فانتزی، به دلیل نشر و معرفی کتاب‌های تراز اول کلاسیک ژانر فانتزی و چاپ دو کتاب نفیس فانتزی به «انتشارات روزنه» اهدا شد.

سخنران بعدی مراسم شروین وکیلی بود که سخنان خود را با عنوان «تثبیت تمدن‌ها: از بنیادهای آسیموف تا هیچ هایکرز آدامز» ارائه داد.

در این قسمت، مدیا کاشیگر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم، لوح یادبود «یک عمر فعالیت در زمینه‌ی ترجمه آثار تراز اول علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای «علی اصغر بهرامی» اهدا کرد. آکادمی فانتزی برای ترجمه‌ی عالی آثار مهمی همون «برج» اثر جی. جی. بالارد و «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج»، «گهواره‌ی گربه»، «شب مادر» و «مجمع الجزایر گالاپاگوس» اثر کورت‌ونه‌گوت، آقای بهرامی را شایسته‌ی تقدیر فراوان دانست و «جایزه مترجم علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷» را به خاطر مجموعه تلاش‌هایشان به ایشان اهدا کرد.

آخرین سخنران برنامه آقای محمد قصاع، مترجم آثار علمی‌تخیلی بود که در رابطه با «تأثیرات اجتماعی اندیشه‌های علمی‌تخیلی» سخنرانی کردند. توضیح آن‌که آقای محسن‌ آزرم، منتقد سینما، که برای سخنرانی درباره‌ی «دو نمونه از سینمای پیش‌روی علمی‌تخیلی» دعوت شده بود در جلسه حضور نداشتند.

پس از پایان سخنرانی‌ها، نوبت به اهدای سایر جوایز رسید. آکادمی فانتزی هیچ فرد یا گروهی را به عنوان «مروج علمی‌تخیلی برگزیده در سال ۱۳۸۷» معرفی نکرد، اما به آقای «ایرج فاضل بخششی» به عنوان فردی که به گزارش اقلیت، در آینده به عنوان مروج برتر شناخته خواهد شد، لوح تقدیر اهدا کرد. همچنین لوح یادبود فرد مؤثر ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در سال ۱۳۸۷، برای تلاش در زمینه‌ی ترجمه‌ی آثار درجه اول علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان انگلیسی و شناساندن توانمندی‌های فارسی‌زبانان در این حوزه به غیرفارسی‌زبانان، به آقای امیر سپهرام اهدا شد. لوح‌های یادبود این بخش را آقای مهرداد تویسرکانی و پیمان اسماعیلیان، مترجم آثار علمی‌تخیلی و فانتزی به برندگان اهدا کردند.

در نهایت نوبت به اهدای تندیس نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال رسید. در این قسمت محمد حاج زمان، به روی سن آمد و بیانیه دبیرخانه‌ی جایزه را قرائت کرد. طی این بیانیه اعلام شد با توجه به جمع امتیازات هیأت محترم داوران، آقای «علیرضا فتوحی سیاه پیرانی» به خاطر خلق داستان «بدون عنوان» به عنوان «نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷» معرفی شد. تندیس نویسنده‌ی برتر را خانم «میترا الیاتی»، نویسنده و منتقد ادبی به آقای فتوحی اهدا کرد.

در پایان برنامه آکادمی فانتزی از آقای «احمد افقهی» به عنوان حامی مالی، سرکار خانم «هاله دارابی» حامی هنری و طراح تندیس، آقای «احسان عباسلو»، مدیر سرای اهل قلم به عنوان حامی فرهنگی تقدیر و تشکر به عمل آورد.

گفتنی است، در فواصل برنامه، اجرای صوتی قسمت‌هایی از داستان‌های نامزد داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده سال ۱۳۸۷پخش و همچنین انیمیشن‌هایی برای حاضران به نمایش گذاشته می‌شد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

دیروز کاملن تصادفی یکی از داستان‌های «هارلن الیسون» به اسم «خدای درد» رو برای ترجمه انتخاب کردم و ببینید توی مقدمه‌اش چی نوشته:


اواخر مارس 1965، به اجبار به بیست و پنج هزار نفرِ دیگر ملحق شدم که از تمام گوشه و کنار ایالات متحده برای رژه آمده بودند، رژه در جایی که زمانی استحکاماتِ تعصب بود، در جایی که پارلمانِ ویرانی بود، مونتگومری، آلاباما(اگرچه  حالا دیگر بوستون جنوبی این عناوین را بی چون و چرا از آن خود ساخته، با این حال هنوز هم مونتگومری فضای گُل و بلبلیِ عقلانیتِ نژادی نیست.)


من بخشی از یک سیل انسانی بودم که «رژه‌ی آزادی» نامیده می‌شد و داشت تلاش می‌کرد به فرماندار جرج والاس بگوید که آلاباما یک جزیره نیست، که بخشی از دنیای متمدن است، که اگرچه ما از نیویورک و کالیفرنیا و ایلینویز و داکوتای جنوبی می‌آیم، اما «آشوب‌گران خارجی» نیستیم و همه‌ی ما یک چیز مشترک داریم و آن «آمریکایی» بودن است و به دنبال احترام و حقوق مدنی برای مردمی هستیم که طی دو قرن گذشته به طرز شرم‌آوری سرکوب شده‌اند و مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند. یک راه‌پیمایی در کشور کورها بود. درباره‌ی آن جایی دیگر به تفصیل نوشته‌ام.

اما آن ماجرا مال ده سال پیش بود و دیروز مادر شصت و پنج ساله‌ی یکی از دوستانم را دو دختر سیاه‌پوست توی روز روشن کتک زدند و جیبش را زدند. حالا ده سال گذشته و دختری که زمانی خیلی دوستش داشتم توی صندلیِ عقب ماشین خودش، در یک محوطه‌ی خالی پشتِ یک محوطه‌ی بازی بولینگ،در حالی که با چاقو تهدید شده بود به طور مکرر مورد تجاوز قرار گرفت، توسط یک سیاه‌پوست که هفت ساعت او را به آن حال نگاه‌داشته بود. حالا ده سال گذشته و مارتین لوتر کینگ مرده و سوپرفلای زنده است و من چه چیزی دارم تا به دوریس پیتکین باک  بگویم که ریچارد عزیزش را در خیابان‌های واشینگتن دی سی از دست داد؟ یک مشت سیاه‌پوستِ قاتل تصمیم گرفتند مردی هشتاد ساله را به خاطر پول نقدی که ممکن بود به همراه داشته باشد، به قصد مرگ کتک بزنند.

آیا می‌توانم به آن دوستم بگویم که : «وقتی لجن‌های می‌سی‌سی‌پی را برای پیدا کردنِ جسدهای کارگران حقوق مدنی، چینی ، شورنر  و گودمن  زیر و رو می‌کردند، جسد شانزده مرد سیاه‌پوست را بیرون کشیدند که بی سر و صدا به قتل رسیده بودند و توی لجن روی هم انباشه شده بودند و هیچ‌کس کوچک‌ترین اهمیتی نداد و روزنامه‌ها حتا یک یادداشت درست و حسابی هم ننوشتند، بگویم در جنوب این راه و روشِ منطقیِ برخورد با یک «سیاه‌پوست مغرور» است؟ این را بگویم و بعد خیالم راحت باشد که یک چیزِ منطقی گفتم؟»

به آن دختری که دوستش داشتم بگویم: «هر وقت یک پیش‌خدمت یا مستخدمه‌ی سیاه‌پوست می‌بینی، باید بدانی که مادرِ مادربزرگش برای یک ارباب مزرعه، یک برده‌ی جنسی بوده، که تجاوز و سرویس‌های داخلِ رختخواب به مدت دویست سال برای‌شان یک چیز بدیهی بوده و اگر سرپیچی می‌کردند همیشه یک ترکه‌ی چوبی کلفت وجود داشته که عقیده‌ی آن دختر را عوض کند.»؟ این را بگویم و خیال کنم یک توجیه منطقی پیدا کرده‌ام؟
به دوریس باکِ شجاع و بااستعداد که هرگز در زندگی‌اش به کسی آسیب نرسانده بگویم که ما داریم تغاص کارهای اجدادمان را پس می‌دهیم؟ که ما داریم محصول درد و شرارت و جنایاتی را که به اسم برتریِ سفیدها انجام شده درو می‌کنیم؟ که مردان سفید هم درست مثل سیاه‌پوست‌ها جیب‌بری و دزدی و تجاوز می‌کنند اما سیاه‌ها فقیرتر، درمانده‌تر، به ستوه‌آمده‌تر و عصبانی‌تر هستند؟ این را بگویم و  امیدوار باشم که این منطق جلوی فروریختنِ اشک‌هایش را می‌گیرد؟


به خاطر خدا برای چه از سیاه‌پوست‌ها انتظار مردانگی‌ای را داریم که سفید‌ها هرگز نداشتند؟
البته که من آن یک مشت چرندیاتِ ساده‌لوحانه را نمی‌گویم. دردِ شخصی که همراه با فقدان باشد، یک‌مرتبه ساکت نمی‌شود. من چیزی به آن‌ها نمی‌گویم.
اما روزهایی که یک  سفید‌ آزادی‌خواهِ گناه‌کار بودم، به سر آمده. روزهایی که سنگ تمام  گروه‌ها و جنس‌ها و رنگ‌ها را به سینه می‌زدم به سرآمده. دهه‌ی شصت تمام شده و حالا ما در زمانِ حالِ وحشتناک زندگی مییکنیم، جایی که مرگ و گناه با یکدیگر مخلوط نمی‌شوند. حالا بعد از تمام این سال‌ها به تنها موقعیتی که موثر است آمده‌ام: هر انسانی با اعمال خودش تنهاست، سیاه، سفید، زرد، قهوه‌ای. تمام یهودها پول‌پرست‌ نیستند، اما برخی‌هایشان چرا. تمام سیاه‌ها متجاوز نیستند، اما برخی‌هاشان چرا.

و دوباره و دوباره برمی‌گردیم سر همانِ سوال قدیمی که آخر چطور خدایی است که این همه بیچاره‌گی را برمیتابد...



کل داستان رو هر موقع تموم شد توی آکادمی فانتزی بخونید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

چندی پیش یک مسابقه‌ی داستانک نویسی در کارگاهِ داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی برگزار شد، داستانی که در ادامه می‌آید، نوشته‌ی امیرسپهرام، مدیر همین کارگاه است.

برای درکِ حال و هوای خاصِ داستان، توضیحاتِ بنده در انتهای پست را بخوانید، اگر هم دوست داشتید اول توضیحاتش را بخوانید، خلاصه که بخوانید.

(بقیه‌ی داستان‌ها را هم اگر دوست داشتید این‌جا بخوانید.)

این شما و این هم داستان:

 

تنها نیمکت است که می‌ماند

دورتادور نیمکت همهمه‌ای به پا است. هر کس از چیزی می‌گوید. پنج یا شش رشته حرف هم‌زمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی می‌کند. در این جریان‌های متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجه‌اش سردرگمی حاضرین می‌شود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتان‌ها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتان‌ها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمه‌ای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفته‌اند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.

یکی‌شان، همین طور که داس و چکشی در دستانش می‌چرخاند، می‌گوید: «باز هم از اشراف‌زاده‌ها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشم‌آلود نگاهش می‌کند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمی‌گزد. از سر شوخی با چکش می‌زند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتان‌های حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راه‌راه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده می‌گوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمی‌شند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»

بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل می‌گیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خرده‌های چوب یا برگ را درون صفحه‌ای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، می‌ریزد و می‌پیچید. کمی طول می‌کشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا می‌آورد و سلام می‌کند. همهمه کمی آرام می‌گیرد. همه بی‌صبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهره‌اش را روشن می‌کند، به آرامی و نیمه‌جدی می‌گوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبی‌خاکستری پف می‌کند و بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانه‌ای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجم است و تله‌پورتش ارزان تمام می‌شود. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب می‌خورد ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچ‌کدام‌شان به توافق نهایی نرسیدیم!»

آه به طور کاملا هم‌زمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بین‌کهکشانی پخش می‌شود. موج بعضی از این آه‌ها روی هم می‌افتد و انرژی مضاعفی ایجاد می‌کند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن می‌دهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارک‌های مجاور در جریان است اخلال ایجاد می‌کند. رییس بزرگ چشمانش را گرد می‌کند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در می‌آید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر می‌آوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه‌ تله‌پورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آورده‌ایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع می‌کند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژی‌ای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمی‌رود، ولی بی‌خودی به شکل انرژی اعصاب‌خردکن دیگری تبدیل می‌شود. یکی‌شان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پروژه کرده، خنده‌کنان می‌گوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»

ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی می‌افتد که کم‌کم در نقطه‌ای دورتر از دور نیمکت شکل می‌گیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتاده‌اند. تصویر تازه‌وارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع می‌اندازد که همه بی‌اختیار زیر بارش زانو خم می‌کنند. زمزمه بلند می‌شود که «استاد‍‍! استاد!...»

استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و به‌شدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در می‌آورد و انبوهی دود بیرون می‌فرستد. چشمانش را تنگ می‌کند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک می‌کند: «خداییش نمی‌دونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع می‌شید؟ مگه از سیاره‌هاتون نمی‌تونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقه‌ای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمی‌خواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسی‌ساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستان‌های این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو می‌کند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده می‌گوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم می‌گیرد.

جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نم‌نمک متفرق می‌شوند. می‌روند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع می‌شوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو می‌شود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمه‌ای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر می‌ماند تا تصاویر افرادی در جلسه‌های دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسه‌هایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.

 

*  *  *

 

روزی روزگاری در گذشته، یک نیمکت توی پارک لاله بود، که مکانی بسیار نوستالژیک و فرهنگی بود. محلِ جلساتِ هفتگیِ آکادمی فانتزی بود.

نسل‌های مختلفی از اعضای آکادمی فانتزی پشتِ این نیمکت نشستند، آش رشته خوردند، نقد فیلم کردند، داستانِ پسامدرن خواندند، مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ یک ربعی برگزار کردند، خط‌مشی و استراتژی تعیین کردند، غیبت کردند و تا پاسی از شب گذشته همان‌جا ماندند...

کمی آن‌طرف‌تر، حوض پارک لاله است، همان که آب‌نماهم دارد. کنار آن حوض هم خاطراتی دارم. خاطرات من از نیمکت و پارک یک بازه‌ی چهار پنج ساله می‌شود. روزهای خوب گذشته...

 

به گمانم بازنده‌های اصلی این انتخابات ما بودیم که نیمکت‌مان هم از دست دادیم.

حالا دیگر «به اندیشیدن به نیمکت خطر مکن! روزگار غریبی است نازنین...»

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

شبکه‌ی بی‌تربیت و بی‌شعور و نفهمِ بـــــــــــی بــــــــــــــــــــــــــی س***ی پرشیا، امروز توی برنامه‌ی کلیکش آکادمی فانتزی را معرفی کرد و قسمت‌های مختلف سایت را توضیح داد.

بسیار هم عالی! خشنود شدیم.

شماره‌ی این هفته‌ی مجله‌ی سینما و ادبیات، یک پرونده دارد مختصِ ادبیات علمی، و داخل این شماره مدیاکاشیگر که از داورانِ‌ جایزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزیِ آکادمی فانتزی است، مصاحبه‌ای انجام داده‌اند و در مصاحبه، در پاسخ به مصاحبه‌گر که پرسیده‌اند «وضعیت علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران چگونه است؟» پاسخ دادند که یک کارهایی شده و یک جایزه‌ی ادبی هم هست که هر سال به بهترین آثار این گونه جایزه می‌دن و من هم داورش هستم. که البته من از ایشون گله‌مند هستم که چرا اسم نبردن؟ کار ما کم نیست!

آقای شهرابی هم که از اعضای هیات تحریریه‌ی آکادمی فانتزی هستند، یک مقاله توی همین پرونده دارند.

داخل همین پرونده به نامِ این ژانر که science fiction هست پرداخته شده و آقای علی‌اضغر بهرامی، مترجم با تجربه‌ی کشورمان فرموده‌اند: «نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای کلمه‌ی تخیلی را هم به آن اضافه کرده و شده علمی‌تخیلی»

موضوع این است که fiction به طور کلی به ادبیاتِ داستانی گفته می‌شود. اگر به کتاب‌فروشی‌های درست و حسابی بروید دو بخش دارند Fiction و nonfiction که دومی می‌شود آثار مستند و تاریخی و سیاسی و.....

بنابراین sceince fiction همان ادبیات داستانی است که علم به آن وارد شده باشد و اسم درستش می‌شود، ادبیات علمی.

من به شخصه گمان می‌کنم همین اسم اشتباهِ «علمی‌تخیلی» از ارزشِ این ادبیات نزد ایرانیان کاسته، چون گمان می‌کنند باید چیزی هجو و بی‌معنا باشد.

در جای دیگری از این پرونده کورت فونه‌گوت، نویسنده‌ی آمریکایی(که دو سال پیش درگذشت) درباره‌ی اثر «غریبه‌ای در سرزمین غربت» نوشته‌ی هاین‌لاین می‌گوید:

«متاسفانه برای او هیچ ارزشی قائل نشده‌اند که اسمش را در فهرست بزرگ مشاهیر سالیانه درج کنند، یقین داشته باشید برای نام رییس انجمن حمایت از مرغ و خروس‌های آمریکا در کتاب فهرست بزرگ مشاهیر جایی در نظر گرفته شده است. نام شخصیت اول این رمان، ولنتاین مایکل اسمیت است، نوجوانی که مریخی‌ها در کره‌ی مریخ تربیتش کرده‌اند، بی آن که هرگز یک انسان دیگر را دیده باشند، من به جرات می‌گویم نادیده گرفتن ولنتاین مایکل اسمیت و نیز خالق او، کاری است که بر اساس تعصبی اجتماعی صورت گرفته نه بر اساس معیارهای عقلانی و زیباشناختی.»

این اثر، «غریبه‌ای در سرزمین غربت» به نظر من یک شاهکار به معنای واقعی کلمه است، دارم درباره‌ی آن یک نقد و بررسیِ عریض و طویل می‌نویسم(در هواپیما شروعش کردم! هنوز کامل نشده) در آن راجع به این اثر نوشتم:

«غریبه‌ای در سرزمین غربت، درباره‌ی مریخی‌ها نیست، درباره‌ی انسان‌هاست و تراژدی‌های غم‌بار انسانی، درباره‌ی عشق، محبت، کینه، نفرت، حماقت،...»

به محض تمام شدنِ این نقد و بررسی همین جا بخوانیدش.

پ.ن. هر موقع این مطالب در سایت مجله قرار گرفتند، لینک می‌دم.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
 

با تشکر از «پویان نیک‌نفس» عزیز برای این که هر از چندی به یادم می‌آره که همه جای این کره‌ی سبز و آبی خاکستری و دلتنگ نیست و همه‌ی آدم‌ها سخت و بی‌رحم نیستن. این پست رو از یکی از پست‌های پویان به همین عنوان الهام گرفتم که می‌تونید، این‌جا بخونیدش.

این کلیپ را اگر باز شد همین پایین ببینید و اگر نشد،‌این‌جا ببیندش.

به نقل از پویان: «کلیپی است از مردمانی خوشبخت در سرزمینی دیگر.»

 

 

وقتی داشتم برای پستِ پویان کامنت می‌ذاشتم، ناخودآگاه به یادِ داستانی افتادم از «اورسولا کی لاژوان» به نام «کسانی که از خیر املاس گذشتند» (The ones who walk away from omelas). اصل داستان توی آکادمی فانتزی هست که به دلیل تغییر و تحولاتِ سرور یکی دو روز داونه، بنابراین، اصل داستان رو توی «ادامه‌ی مطلب» می‌ذارم.

 

خلاصه‌اش (برای اونا که حال ندارن بخونن) اینه که یک آرمان‌شهر رو توصیف کرده به اسم «املاس» همه‌جاش نور و رقص و موسیقی و شادیه. همه خوشحال و خوشبت هستند. نیمه‌ی اول داستان به طور کامل به توصیف آن آرمان‌شهر زیبا پرداخته شده. بعد در نیمه‌ی دوم داستان، یک زیرزمین کثیف و بی‌نور در یکی از خانه‌های املاس را به ما نشان می‌دهد که در آن یک کودک، کثیف و گرسنه و ترسیده و عقب‌افتاده و غرق در کثافتِ خودش زندگی می‌کند. آن کودک بهای خوشبختیِ املاس است. هیچ آرمان‌شهری بدون پرداختِ یک بهای مشخص، نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا به عبارتی، یک آرمان‌شهر به معنای واقعی کلمه هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد و همیشه یک جای کار می‌لنگد. آن کودکِ تیره روز بهای آرمان‌شهر املاس است.

وقتی کلیپ بالا را دیدم، به این فکر افتادم که جاهای خاکستری و دلتنگِ دنیا، بهایِ خوشبختی بقیه‌ی جاهای دنیا هستند. بچه‌های گرسنه‌ی آفریقا، مردمانِ محرومِ افغانستان، مردمانِ دلتنگِ کشورم....همه و همه بهای آرمان‌شهری هستند که آن دیگران دارند...

البته این چیزی که به ذهنم رسید، صرفن یک قیاس و یک ایده‌ی خیالی بود، ولی به ذهنم رسید و نوشتمش. با این حال از دیدنِ آن کلیپ هم چشم‌هایم پرِ اشک شد. از شادی؟ از اندوه؟

نمی‌دانم.

فقط این را می‌دانم که یک جایی توی این کره‌ی آبی هست که مردمان خوشحال هستند و هر زمان دلشان بخواهد با آوای موسیقی می‌رقصند و می‌خوانند.

و حالا متنِ

«کسانی که از خیر املاس گذشتند.» را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ترجمه‌ی داستان از خودمه.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

به نوشته‌ایی که در ادامه می‌خونید، می‌گن «فن‌فیکشن» یعنی ادبیات هوادارانه. یعنی داستانی که بر اساسِ یک داستانِ دیگه یا توی موقیت و حال و هوای اون داستان و یا با استفاده از شخصیت‌های اون داستان نوشته شده باشه.
این داستان، فن‌فیکشنی بر اساس مجموعه‌ی «دریا‌زمین» نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان، ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان هستش که پارسال از نشر قدیانی منتشر شد.

گِد شخصیتِ اول پنج تا از کتاب‌های این مجموعه است و جادوگر اعظمِ دریا زمینه. شخصیتِ راوی ساختگیه، یعنی من ساختمش!



«دریازمین»

این روزها بدجوری دلم هوس دریازمین را کرده است. هوسِ بوی باران و بوی شور دریا که توی کوچه‌های شهر می‌پیچید.

دریازمین همه‌جایش همین بو را می‌داد. اگر هنوز همان‌طوری باشد که من یادم می‌آید-یا اصلا هنوز سر جایش باشد- مشتی جزیره بود، میان آب‌های لایتناهی. اگر بخواهید تصوری داشته باشید، یک رودخانه‌ی عریض را تصور کنید که توی بسترش این‌جا و آن‌جا سنگ‌هایی قرارگرفته. از آن سنگ‌ها که می‌شود پا گذاشت رویش و پرید رفت آن طرفِ رودخانه.

دریازمین ما همین شکلی بود. همه‌اش جزیره. بعضی جزیره‌ها، مثل جزیره‌ی ما که اسمش «گونت» بود، فقط یک مخروط آتش‌نشانیِ بزرگ بودند. یک مخروطِ بزرگ و پوشیده از مخملِ سبز رنگِ جنگل. یک کمی که از کوه بالا می‌رفتی، آب را می‌دیدی که تا بیکران ادامه داشت و مخروطِ جزیره‌مان را احاطه کرده بود.

یادم هست، آن‌وقت‌ها یک کسانی بودند می‌گفتند، آخر دنیا دریا تمام می‌شود و خشکی شروع می‌شود.

برای من هم آن‌وقت‌ها مثل یک قصه بود این ماجرا.

یک کافه‌ای بود، درست نزدیک‌های ساحل به اسم کافه‌ی «هفت دریا». یادش به خیر گِد هم یک وقت‌هایی می‌آمد و آن‌جا می‌نشست رو به دریا. روی یک نیمکتِ چوبیِ زهوار دررفته می‌نشست و در حالی که چپق مخصوصِ اهالیِ دریازمین را دود می‌کرد، زُل می‌زد به آبیِ بیکرانِ دریا. توتونی که مصرف می‌کرد یک جور جلبک به خصوص بود که تنها زادگانِ دریای آزاد جمع‌آوری می‌کردندش. این هم از آن قصه‌های گِد بود.

مردمانی که روی بلم‌های چوبی زندگی می‌کردند و هیچ‌وقت پا به هیچ‌ خشکی نمی‌گذاشتند.

آخر او همه‌ش در سفر بود.

آن‌وقت‌ها هنوز جادوگرِ اعظمِ دریازمین نشده بود. هنوز اسپاروهاوک بود که سوار قایقش می‌شد و بادبان می‌کشید و می‌رفت به اکتشافِ دریاها. گاهی وقت‌ها هفت هشت ماهی بیرون بود تا این که برمی‌گشت. تازه وقتی هم که برمی‌گشت، دائم آن بالاها توی کلبه‌اش بود. توی ارتفاعاتِ کوه. عاشقِ ارتفاعات بود.

من هم عاشقِ او.

هر وقت که بادبان می‌کشید و به دریا می‌رفت، فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردد. من هر روز که بلند می‌شدم، تا جایی که نفسم یاری می‌کرد، بالا می‌رفتم، یک جایی بتوانم خوب بندر را ببینم. بعد آن بالاها منتظر گِد می‌نشستم تا برگردد.

اسمش را هم نمی‌دانستم. یعنی آن وقت‌ها نمی‌دانستم.

عصرها هم می‌رفتم تا کافه‌ی هفت دریا و روی همان نیمکتِ چوبیِ زهوار درفته که گِد دوست داشت می‌نشستم و به دریا زُل می‌زدم.

لابد شما مردمان خشکی خیال می‌کنید، ما از بس که دریا می‌دیدیم، برایمان عادی شده بوده و این رمانتیک‌بازی‌ها درباره‌ی دریا به من نمی‌آید.

اما باور کنید این طوری نیست. باران و دریا و بویِ شورِ دریا، عینِ زندگی بودند برای ما. هیچ‌وقت از تماشا کردنِ غروب خورشید در دریا خسته نمی‌شدیم.

مثل شما عاشق‌ها که ادعاتان می‌شود هیچ‌وقت از نگاه کردن به چهره‌ی یار خسته نمی‌شوید.

دریا و باران عشقِ ما بودند.

 

گِد برمی‌گشت. همیشه برمی‌گشت و وقت‌هایی که او برگشته بود، من توی کافه‌ی «هفت‌دریا» یک نیمکت عقب‌تر از او می‌نشستم. من که هیچ‌وقت به او ابراز عشق نکردم، اما گِد جادوگر اعظم دریازمین بود، پس حتما باید دانسته باشد.

 

خیلی‌جاها رفت و برگشت. او آدم کم حرفی بود، اما بالاخره پرحرف‌ها هر طور که بود شرح سفرهایش را از زیرزبانش بیرون می‌کشیدند.

دریازمین خیلی بزرگ بود، خیلی خیلی بزرگ‌تر از این‌جا. یک بار به سرزمینِ وحشی‌ها سفر کرد و برگشت. آن‌جا توی گورهای آتوان رفته بود. وقتی داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و من هم دزدکی گوش می‌کردم، می‌توانستم سرمای زیر گورها را حس کنم.

بعضی‌ها می‌گفتند گِد آن‌جا عاشق شده بوده. عاشق یک دختر وحشی!

...

تا این که بالاخره یک روزی گِد رفت و برنگشت.

هر قدر منتظر شدیم برنگشت که برنگشت. برخی می‌گفتند مرده و دیگر بازنمی‌گردد. برخی می‌گفتند به دورترین ساحل رفته، به همان‌جا که دریا به پایان می‌رسد و خشکیِ بی‌انتها آغاز می‌شود.

می‌گفتند آن‌جا برعکسِ این‌جاست. یک خشکیِ بی‌انتهاست که در آن آب‌گیرهایی کوچک پیدا می‌شود. سرزمینِ تفتیده و نفرین شده‌ایی بود.

می‌دانستم گِد نمرده.

پس بادبان کشیدم.

سفر آغاز کردم.

به مشرقِ شرق سفر آغاز کردم. می‌گفتند انتهای دنیا همان‌جاست که خورشید از آن برمی‌آید. قصدِ انتهای دنیا را کرده بودم.

توی دریاها آواره شدم. به جزیره‌هایی رسیدم که ساکنانش از صد نفر تجاوز نمی‌کردند، جزیرهای متروک و جن‌زده را گذر کردم.

هیچ‌کجا کسی از گِد خبر نداشت.

توی یکی از جزیره‌ها اژدهایی را دیدم. اژدها آن‌طور نبود که مردمان خیال می‌کردند، به هیاتِ یک زنِ زیبا درآمد و با من سخن گفت.

ازگِد از او پرسیدم و گفت که پا در راه‌ِ بی‌بازگشت گذاشته. گفت به گِل نشسته. به جایی به آن سوی زمان و مکانِ ما رفته.

گفتم راه را نشانم بده. دنبالش خواهم رفت، تا آخرِ دنیا.

پس اژدها به من عمری ورای گذرِ زمانه داد و من آواره‌ی دریاها شدم.

دریازمین از هرآنچه در خاطرِ مردمانش می‌گذشت عظیم‌تر بود.

چقدر در دریاها آواره بودم؟ هزار سال؟ دو هزار سال؟

گِد را پیدا نکردم. نه حتا ساحلی را که در آن به گل نشسته بود.

یکی از روزهای آوارگی‌ام، فکر کردم که بالاخره از دور ساحلی را می‌بینم. ساحلی که بزرگ و وسیع و مسطح می‌نمود.

قصدِ ساحل کردم، اما میانه‌ی راه به گردابی دچار شدم. گردابی سخت و سهمگین.

در این هزار سال آواره‌گی‌ام، بس طوفان‌ها و گرداب‌ها را پشتِ سرگذاشته بودم. من خودِ طوفان و دریا و گرداب شده بودم. اما این گرداب از جنسی متفاوت بود.

چیزی در مورد آن فرق می‌کرد.

هر چه کردم نشدم از آن فرار کنم، به کانون گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شدم و آخر سر در قیفِ آن سقوط کردم.

مدت‌های طولانی سقوط کردم، انگار چاهی بود که به آخر دنیا باز شده بود. پایین و پایین و پایین‌تر سقوط کردم.

تا این که بالاخره به زمین سخت برخورد کردم.

وقتی توانستم اطرافم را تماشا کنم، دیدم که در انتهای قیفی سنگی هستم. زمین و زمان وارونه شده بود.

آن بالاها آسمان را می‌دیدم. اگرچه آسمان خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. و دیگر خبری از گرداب نبود.

انتهای یک چاه بودم. به راستی در انتهای یک چاه بودم.

مدتی بعد، من را از چاه بیرون کشیدند. کسی نمی‌دانست چطور به آن چاه سقوط کردم. زبانِ آن مردمان را نمی‌دانستم  و نمی‌شناختم‌شان. زمینی بود خشک و سرسخت. اوائل به دنبالِ ساحلِ دریا گشتم. خیلی گشتم. از همه سو می‌دویدم و دریا را نمی‌دیدم.

یعنی جزیره‌ای به این بزرگی در دنیای ما بود و خبر نداشتم؟

تا این که بالاخره زبانِ آن مردمان را یاد گرفتم. فهمیدم که آن نزدیکی‌ها دریایی نیست. دریا دور بود، خیلی خیلی دور بود و آن‌جا هم جزیره نبود.

من به دنیایِ دیگر افتاده بودم.

به دنیای خشکی‌ها. به دنیای بی‌گانگی‌ها.

آن‌همه سال آواره بودم و حالا دیگر هرگز گِد را نمی‌دیدم.

پس دوباره آواره شدم. آواره‌ی خشکی‌ها. بعضی‌جاها افسانه‌هایی داشتند که می‌گفتند یک چاهی هست در این دنیای پهناور که به دنیایی دیگر باز می‌شود. به دنیایی تماما آب.

آن چاهی که من از آن آمده بودم، فقط راه خروج بود. باید راه ورودم به دریازمین را پیدا می‌کردم.

راه ورودم به دریای زمین را. به دنیای خودم را.

و حالا مدت‌های طولانی است که آواره‌ی این جا هستم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم شاید گِد هم به دنبال من بادبان کشیده باشد. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌بینمش که توی جمعیت گم می‌شود و می‌رود.

اما نیست که نیست.

چاه‌های بسیاری را گشته‌ام، اما توی این دنیای بزرگ، آن قدر چاه هست که شاید هرگز پیدایش نکنم. تازه شاید هنوز حفر نشده باشد، یا حفر شده و خشکیده و به جایش یک آسمان‌خراش ساخته باشند.

مردمانِ این‌جا، جادوی خاصِ خودشان را دارند.

حالا این‌جا در این شهر ساحلی ساکن هستم. دست از جستجو برداشته‌ام. من دیگر گِد را پیدا نمی‌کنم. این‌جا عصرها روی یک نیمکتِ چوبی زهوار در رفته می‌نشینم و سیگارمی‌کشم به یادِ کافه‌ی هفت دریا.

دریاهای این‌جا بوی دریاهای ما را نمی‌دهند. اصلا بوی دریا نمی‌دهند.

بوی غربت می‌دهند و دلتنگی.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

به یادِ آرتور سی کلارک

برای خواندنِ زندگی‌نامه و باقیِ مخلفات، لینکِ بالا را کلیک کنید.

و به مناسبِ سالروزِ درگذشتِ کلارک، داستانِ ستاره از کلارک، با ترجمه‌ی حسین شهرابی را بخوانید.

* * *

کلارک، مردِ بزرگی بود. خیلی بزرگ. به قولِ یکی از دوستان، کلارک از آن دسته آدم‌هایی بود که اگر هزار سال هم عمر می‌کرد، باز هم بعد از درگذشتش همه دلگیر می‌شدند.

آرتور سی کلارک، چیزی فراتر از یک نویسنده‌ی موفقِ داستان‌های علمی‌تخیلی بود. او مردی بود با ایده‌های درخشان، چنان درخشان که ناسا و مایکروسافت و مهندسانِ بسیاری از ایده‌های او الهام گرفته‌اند و او را ستوده‌اند.

و بزرگیِ او در ایده‌های درخشان و فوق‌العاده‌اش خلاصه نمی‌شدند، او نویسنده‌ی خوش‌بینی بود که به سرانجامِ بشریت اعتقاد داشت، او معتقد بود انسان‌ها در ذاتِ خویش خوب هستند و اگر ما به جای تصور کردنِ آینده‌های شوم و تلخ و تاریک، به تصویر کردنِ آینده‌های روشن و خوب بپردازیم، یک روزی به آن‌ها می‌رسیم.

زمانی که از او خواسته شد تاسه آرزو بکند، اولین آرزویش صلحِ پایدار در سریلانکا(جایی که آن را خانه می‌نامید) و در جهان بود.

او به بشریت عشق می‌ورزید و به اخلاقیات معتقد بود.

او در انگلستان به دنیا آمد، در یک روستای کوچک، پدر و مادر و خاله‌اش در اداره‌ی پست کار می‌کردند و کلارک می‌گوید این مسائل مربوط به پست انگار در خونش بوده‌اند که بعدها منجر به ارائه‌ی ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی شدند.

این یکی ازدرخشان‌ترین ایده‌های کلارک است. ماهوراه‌های مخابراتی. او مبدعِ این ایده‌ی شگفت‌انگیز بود و شاید به جرات بتوان گفت، تلفن‌های همراه و ماهوراه‌های هواشناسی و(خدای نکرده) ماهواره‌های تلویزیونی، همه را مدیون ذهنِ درخشانِ کلارک هستیم.

او در مقاله‌ای کوتاه که در سال !945منتشر شد، ایده‌ی ماهواره‌هایی را مطرح کرد که در مداری ثابت،‌ به گرد زمین می‌چرخند و محاسباتی هم درباره‌ی این مدار که امروزه به افتخار او مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک نامیده می‌شود، انجام داد.

توضیحاتِ کامل درباره‌ی مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک و محاسباتِ مربوط به آن.

اصلِ مقاله‌ی کلارک درباره‌ی ماهواره‌های مخابراتی

 

کلارک بسیار فراتر از زمانِ خویش را می‌دید، هنگامی که او در ادیسه‌ی 2001، از هوش‌مصنوعی نوشت، کوچکترین کامپیوترها به اندازه‌ی یک ساختمان حجم داشتند و بزرگ‌ترین کارهایی که از عهده‌ی انجامش برمی‌آمدند در حدِ اعمال محاسباتی بود.

 

از دیگر ایده‌های درخشانِ او که این روزها بحثش داغ است، ایده‌ی آسانسور فضایی است، آسانسوری که تا مدار زمین بالا رفته باشد و برای انتقال اشخاص به مدار زمین دیگر نیازی به شاتل نباشد، تا چندی پیش حتا فکر کردن به این آسانسور جزو محالات بود، چون هر ماده‌ای که برای ساختنِ کابل‌ها به کار می‌رفت، در فاصله‌ای مشخصس نسبت وزنش به تحملش طوری می‌شد که باعث فرو ریختنش می‌شد، اما کشف یک کریستالِ خاص از کربن(که جایزه‌ی نوبل برای کاشفش، آدام فروچی به ارمغان آورد) فکر کردن به ایده‌ی آسانسور فضایی را امکان‌پذیر ساخت.

درباره‌ی آسانسور فضایی

کلارک ایده‌ی آسانسور فضایی را اولین بار در کتابِ «فواره‌های بهشت» معرفی کرد.

و «گارد فضا» که اولین بار در مقالات با راما از آن صحبت کرد، حالا در ناسا مراحل اولیه‌ی عملی‌شدن را می‌گذارند. در واقع حالا ناسا پروژه‌ای به عنوان گارد فضا دارد که کارش شناسایی شهاب‌ها و اجرامی است که به زمین نزدیک می‌شوند.

* * *

او درباره‌ی علمی تخیلی می‌گوید:

« علمی‌تخیلی به ما این امکان را می‌دهد که را پیشاپیش ببینیم که هنوز وجود ندارد، و ما را برای آینده آماده می‌کند، برای آینده‌های احتمالی.»

آلوین تافلر در لابه‌لای صحبت‌هایش درباره‌ی کلارک می‌گوید: «علمی تخیلی راهیست که ذهن را به خصوص اذهان جوانان را برای مقابله با آینده آماده می‌کند. آینده چیزی اجتناب‌ناپذیر نیست که بتوان آن را دید، اما الگوهایی وجود دارند که برخی آن الگوها را می‌بینند، برخی چون آرتور سی کلارک.»

کلارک در آثارش به مفاهیم فلسفی و عرفانی می‌پرداخت و اغلب کاراکترهای داستانش را پیشِ رو چالش‌های بزرگِ فلسفی قرار می‌داد.( از این بغل از بخش معرفیِ کتاب می‌تونید دو سه تا معرفی از کتاب‌های کلارک را که نوشتم بخوانید.)

*  * *

وقتی هشت سال داشتم ادیسه‌ی 2001 را خواندم و با این که تقریبن هیچی از آن نفهمیدم، جادوی کلارک تسخیرم کرد. پیرمرد را عاشقانه دوست داشتم، او را لا به لای کلماتش می‌شناختم و یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که روزی از نزدیک با او گفتگو کنم. سال پیش، بیست و نه اسفند ماه بود که کلارک درگذشت، ساعتِ سه نصفه‌شب(فرداش عید بود) یکی از دوستان لطف کرد و خبر فوتش را اس ام اس کرد و یکی از معدود شب‌هایی بود که فراموش کرده بودم تلفنم را خاموش کنم و این بود که در جا از فوتش با خبر شدم و واقعن نمی‌تونم بگم چقدر غمگین شدم. مهم نیست که نود سال داشت، حتا اگر هزار ساله بود، باز هم همین‌قدر غمگین می‌شدم.

این مطلب را پارسال دو سه روز بعد از فوتِ کلارک نوشتم:

 

 

یک صبح زیبای بهاری من نشستم این‌جا و دارم اخبار مراسم تشییع جنازه‌ی کلارک و حرف‌هایی که آشناها و طرفداراش زدند رو می‌خونم. انگار که کار بهتری توی دنیا وجودنداشته باشه.!

خب این وسط‌ها به چیزای جالبی هم برخوردم. باور بفرمایید.

1- همون روزی که کلارک درگذشت، ماهواره‌ی Swift ناسا، یک انفجار ستاره‌ای بسیار بسیار درخشان رو که رکورد اجرام قابل دیدن با چشم غیرمسلح رو شکسته، مشاهده کرد. به این انفجار gama ray burst می‌گن.

دیوید بارو یکی از دانشمندای قضیه گفت: «از سه سال پیش که swift شروع به مشاهده‌ی آسمان کرد، در انتظار همچون چیزی بودیم، و حالا یکی اتفاق افتاده که حتا با چشم غیر مسلح هم می‌شد دیدش و در عین حال اون‌طرف جهان واقع شده.»

این گاما ری برست‌ها، بعد از خود بیگ‌بنگ، نورانی‌ترین اجرام آسمان هستند و وقتی اتفاق می‌افتند که سوخت اتمی یک ستاره تموم می‌شه. یعنی دیگه هیدروژن نداره که با هم ترکیب بشن و هلیوم بسازند. این مواقع هسته‌ی ستاره تو خودش فرو می‌ریزه و یک سیاه‌چاله یا ستاره‌ی نوترونی بوجود می‌آد. موقع فروپاشی هسته پرتوهای بسیار پرانرژی گاما و ذرات پرانرژی دیگه از خودش ساطع می‌کنه که همون نوری باشه که می‌بینیم.

یکی از دانشمندای دیگه‌ی پروژه گفت:«به نظر می‌رسه درگذشت آرتور سی کلارک تصادفاً باعث شده، جهان با انوار گاما ری بدرخشه.»

اینم لینک خبر توی سایت اسپیس دات کام.

2-توی یکی از اخباری که در این باره نوشته شده جملات جالبی از خود کلارک و سایرین نقل قول شده:

یک معلم توی سریلانکا گفت:« فکر نکنم تا یک میلیون سال دیگه، کسی مثل کلارک پیدا بشه.»

کلارک درخواست کرده بود مراسم به خاک‌سپاریش شبیه به مراسم هیچ مذهبی نباشه و روی سنگ قبرش نوشته باشه:

« این‌جا آرتور کلارک آرمیده. او هرگز بزرگ نشد ولی هیچ‌گاه دست از بزرگ شدن نکشید.»

سال قبل از او سوال شده بود که آیا بنای یادبودی خواهد داشت و او پاسخ داد:

« به یک کتابخانه بروید و آن‌جا میراث مرا خواهید دید

او معتقد بود که «برنامه باید ادامه پیدا کند.» همچنین او خواسته بود در رسایش سوگواری نکنند، بلکه جشن بگیرند.

لینک مطلب کامل

3- یک نفر به نام جان سی شروود که مدیر گروه کلارک توی یاهو هستش، مطلبی درباره‌ی آشنایی خودش و کلارک نوشته. جان سی شروود وقتی دبیرستانی بوده، باید مقاله‌ای درباره‌ی یک نویسنده‌ی بریتانیایی می‌نوشته و اون تصمیم می‌گیره به جای نوشتن از مرده‌هایی مثل شکسپیر، از کلارک بنویسه. چون دسترسی به کلارک براش سخت بوده، دست به دامن آسیموف می شه و آسیموف آدرس ایجنت کلارک توی نیویورک رو بهش می‌ده. آقای شروود یه نامه برای کلارک می‌نویسه که توش یک سری سوال پرسیده بوده و یک مدت بعد کلارک نامه رو با خط خودش جواب می‌ده، در حالیکه تمام سوالاتش رو به دقت جواب داده بوده. بعدش به کار آقای شروود علاقه‌مند میشه و رابطه‌شون نامه‌ای و تلفنی حفظ می‌شه.

شروود هیچوقت کلارک رو ندیده از نزدیک، ولی توی اینترنت یک جورایی ایجنت رسمی‌اش محسوب می‌شدو اخبار مربوط به کلارک و متن نامه‌ها و حرف‌هاشو توی گروپش می‌ذاشت.

متن کامل نوشته‌ی جان سی شروود

( که البته بنا به دلایل نامشخصی فیلتر شده و باید با زحمت بازش کنید)

اینم عکسایی از خود کلارک و مراسم به خاک‌سپاری که برادرش فرد هم توی اونا حضور داره.

 

 

پ.ن. اگر این متن را به دقت خواندید، اگر هیچی از کلارک نخوانده‌اید و اگر هنوز فکر می‌کنید با خواندن کافکا و سارتر و بورخس و...تمام آدم‌های بزرگِ دنیا را شناخته‌اید، shame on you!

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» اسم آخرین کتابِ جی کی رولینگ، خالق هری‌پاتر است. درباره‌ی هری‌پاتر تا جایی که من فهمیدم دو دسته نظر وجود دارد، یک عده عاشقِ آن هستند و فکر می‌کنند بهترین چیزیست که خوانده‌اند و یک عده هم اصلن کتاب را نخوانده‌اند، ولی چون اسمش هری‌پاتر است و چون خیلی فروش کرده و چون خانم رولینگ هیچ سابقه‌ی نویسندگی نداشته و از همه بدتر چون فانتزی است، خیلی چیز خز و مزخرفی است و بهتر است اگر آدم دارد وقتش را تلف می‌کند کتاب بخواند، یک چیزی از سالینجر یا مارکز یا بورخس یا کافکا بخواند که بعدن جلوی در و همسایه یک چیزی برای پز دادن داشته باشد.

من هری‌پاتر را خوانده‌ام و خیلی دوستش داشتم و حسابی هم ازخواندنش لذت بردم. هری‌پاتر به لحاظِ ادبی یک شاهکار محسوب نمی‌شود و به لحاظ فنی ایراداتِ بسیاری دارد که بحث درباره‌ی آن‌ها از حوصله‌ی این پست( و خوانندگانِ احتمالیِ این وبلاگ) خارج است. اما اگر آدم شروع کند به خواندنش و از قدرتِ تخیل هم بی‌بهره نباشد، می‌تواند خیلی لذت‌بخش باشد.

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» یک داستانِ جن و پری است که در دنیای هری‌پاتر بچه‌ها دوستش دارند، ایده‌‌ی این کتاب در جلدِ هفتمِ(آخر) هری‌پاتر مطرح شد. یک جلد از این داستان را پروفسوردامبلدور، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتز برای هرماینی(هرمیون) گرنجر به ارث گذاشته بود. بعد از اتمامِ کتاب خواننده‌ها هی از رولینگ درخواست کردند حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و جینی هر شب جوراب‌های هری‌پاتر را می‌شورد و هرماینی هم هر روز صبح برای رون تخم‌مرغ نیمرو درست می‌کند، این بیدلِ خنیاگر را بنویس ما یک چیزی داشته باشیم بخوانیم و خانم رولینگ هم روی طرفداران را زمین نیانداختند.

و این جوری شد که افسانه‌های بیدلِ خنیاگر نوشته شد و در ایران هم بلافاصله روی چندین و چند وب‌سایت ترجمه شد و دو سه تا نشر هم نسخه‌ی کاغذیِ آن را چاپ کردند.

گروهِ ادبی آکادمی فانتزی، از همان ابتدای انتشارِ کتاب قصد داشت این کتاب را ترجمه کند. اولین نسخه‌ی کتاب که خودِ رولینگ آن را نوشته و طراحی کرده بود، در یک  مزایده به مبلغ سنگینی فروخته شد و سود حاصل از آن به یک بنیادِ خیریه‌ی مخصوص کودکان اهدا شد.

همین باعث شد که گروه ادبی آکادمی فانتزی به سرش بزن که این کتاب را ترجمه کند و ترجمه‌ی آن را به مَحَک(موسسه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) اهدا کند. یعنی که سودِ حاصل از نشرِ کتاب به محک اهدا شود. مشکل این بود که وبگاه آکادمی فانتزی، یک انجمنِ ادبیِ غیرانتفاعی( و تا حدی بدبخت بیچاره) محسوب می‌شود و هزینه‌ی چاپِ کتاب را نمی‌توانست هیچ رقمه تهیه کند. این وسط کلی مذاکره با محک صورت گرفت و همه بی‌نتیجه ماند.

در نهایت ترجمه‌ی کتاب روی سایت آپلود شد که کسانی که حال و حوصله‌ی خریدنش از کتاب‌فروشی‌ها را ندارند و احیانن ترجمه‌های دیگری که در اینترنت موجود هستند را نخوانده‌اند، دانلود بفرمایند.

نه به عنوانِ عضوی از آکادمی فانتزی، بلکه به عنوانِ آدمی که حالا چهار پنج سالی می‌شود توی این زمینه‌ها فعالیت می‌کند، به شما اطمینان می‌دهم ترجمه‌ی آکادمی فانتزی، بهترین ترجمه‌ی الکترونیکِ این کتاب است، چون اعضای ما آدم‌های باسوادی هستند و برای این که هر چه سریع‌تر کتاب منتشر شود، دست به دامن نرم‌افزارهای ترجمه و کارهای گروهیِ بی‌کیفیت نشده‌اند.

پس اگر دوست داشتید، دانلود بفرمایید.

 

*  *  *

مایکل‌ سوان‌ویک از نویسنده‌های معروفِ علمی‌تخیلی است که اگرچه از اعضای دورانِ طلاییِ آن نیست، ولی داستان‌های کوتاه و بلند قشنگ و باارزشی دارد.

داستانِ « عصا گفت سلام» باترجمه‌ی شیرین‌سادات صفوی، هفته‌ی گذشته روی سایت قرار گرفته، بخوانید.

 

سگ گفت واق واق داستانِ دیگری از سوان‌ویک است، که آن هم را هم می‌توانید در سایت بخوانید.

 

*  *  *

لینک‌های این کنار هم به روز شد،  این لینک‌ها اگر تا حالا روشون کلیک نکردین، داستان‌های کوتاهی هستند که روی آکادمی فانتزی ترجمه شده‌اند. سعی کردم کارهای خیلی خاص رو جدا کنم و این‌جا لینک بدم که راحت دمِ دست باشند. اگر تا حالا کلیک نکردین، حالا دیگه وقتشه، مطمئن باشید دکمه‌ی سمتِ چپِ ماوستون خراب نمی‌شه و مطمئن باشید بیست دقیقه وقت بذارید یک داستان بخونید چیزی رو از دست نمی دین.

 

پ.ن. دارم فکر می‌کنم من باید مسئول تشویق و ترغیبِ ملت در زمینه‌های مختلف می‌شدم، خداییش خیلی این کاره هستما!:دیی

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 

چندی پیش دویست‌امین سالگرد تولد ادگار آلن پو بود. سالگرد تولد ادگار آلن پو یکی از آن شب‌هاییست که مردم دست به کارهای عجیب و غریب می‌زنند، ردای سیاه می‌پوشند و در خیابان‌ها می‌چرخند، روی گور اون گل رز و شراب می‌گذارند و به مناظره می‌پردازند. البته منظور از مردم، مردم شهر زادگاهش و شهرهاییست که او در آن‌ها زندگی کرده.

ادگار آلن‌پو در سال 1809 میلادی در بوستون ماساچوستِ ایالاتِ متحده به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانیِ نسبتا خوبی داشت، اگرچه پدرش خیلی زود درگذشت، ولی پدرخوانده‌ی ثروتمندی داشت و اوضاعش بد نبود، اما پس از رفتن به دانشگاه ویرجینا و خدمتِ کوتاهی در ارتش از آن‌ها جدا شد و دوران تیره‌روزی‌اش شروع شد.

شارل بودلر نویسند و منتقد فرانسوی، در مقدمه‌ای که بر مجموعه‌ای از آثار پو نوشته، درباره‌ی او چنین می‌گوید:

«روی چین و چروک پیشانی‌اش کلماتِ فلک‌زده نوشته شده بود.»

و در ادامه می‌گوید او هم از همان دسته نوابغی بود که بیچارگی و رنج تمام زندگی‌اش را در برگرفته بود.

هر چند که پو زندگی کوتاهی داشت.

پو را یکی از بنیان‌گذارانِ داستانِ کوتاه می‌دانند، او را همچنین بنیان‌گذار سبکِ داستان‌نویسی کارآگای نیز می‌دانند و نوشته‌های کسانی مثل سر آرتور کانون‌دایل را که بعدها در این سبک به شهرت رسیدند، تا حدی متاثر از نوشته‌های او می‌دانند. او از اولین کسانی بود که در آمریکا تلاش کرد تنها از راه نوشتن زندگی‌اش را بگذارند و به کار نویسندگی به چشم یک حرفه نگاه کند.

پو در چندین و چند مجله مشغول به کار شد و به خاطر کار میان شهرهای بالتیمور، فیلادلفیا و نیویورک در رفت و آمد بود.

او در ادبیات نبوغ داشت و مقالات و اشعار و داستان‌های کوتاهی سرشار از خلاقیت می‌نوشت، ولی این آثار اغلب پذیرفته نمی‌شدند، برخی مجلات به این دلیل که سطح کارش بالاتر از حد معمول است، کارش را نپذیرفتند و برخی دیگر به دلیل سبک نامتعارفش. پو زمانی شروع به نوشتن کرد که هنوز جیمزجویس و بورخس و همینگوی پا به عرصه‌ی ادبیات نگذاشته بودند.

او از آن دسته آدم‌ها بود که زیاد فکر می‌کنند و این دنیا برایشان جای تنگی است و به همین دلیل هم متاسفانه به مشروبات الکلی پناه برده و همین دلیل محکمی شد برای جامعه‌ی متعصبِ آن روز آمریکا تا مهر فساد اخلاق بر او بزنند و از همین رهگذر آثارش را هم نادیده بگیرند.

او با دخترعموی سیزده ساله‌اش ازدواج کرد که خیلی هم دوستش داشت، اما همسرش خیلی زود بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت و این هم شد ضربه‌ای مهلک بر روح  و روان ناخوشِ ادگار آلن پو.

در هفت اکتبر 1849 در شهر بالتیمور، صبح‌دم جنازه‌اش را روی سنگفرش‌ خیابان پیدا کردند، کسی از دلیل واقعی مرگش با خبر نشد. اما این احتمالات وجود داشت: سکته‌ی مغزی،نارسایی قلبی، زیاده‌روی در مصرف مشروب و...

از او تعدادی داستان کوتاه و شعر و مقاله بر جای مانده است.

بعدها برخی از آثار او را شبیه به داستان‌های علمی‌تخیلی دانستند،گونه‌ای ادبی که خیلی بعد از دوران پو به اوج خودش رسید. بیشتر آثار پو سبکی گوتیک دارند. گوتیک سبکی است که عناصر رومنس و وحشت را با هم دارد و این دقیقن بهترین توصیف برای نوشته‌های پو است.

فضای داستان‌های پو، معمولا فضایی وهم‌آلود و تاریک است. دغدغه‌ی پو در بیشتر نوشته‌هایش مرگ بوده، مرگ و آن‌چه پس از آن رخ می‌دهد. نه آن مرگی که در نوشته‌های براتیگان می‌بینیم،  مرگی که در نوشته‌های براتیگان است، همان مرگی است که همه می‌شناسند، اما پو در داستان‌هایش با چهره‌ی فانتزی و گوتیک مرگ بازی کرده، با ارواح، با فرشته‌ی مرگ، با دنیاهای تاریک و وهم آلودِ پس از مرگ.

در نوشته‌هایش گاه دم از عشق می‌زند و در همان حال، ارواح درکمین هستند.

داستان‌های پو شاد و سرحال نیستند، در همه‌شان غم و اندوه موج می‌زند، غم و اندوه نویسنده.

این مجموعه‌ داستان‌ها از ادگار آلن پو به زبان فارسی منتشر شده.

 

1-نقاب مرگ سرخ و هجده قصه دیگر است، به ترجمه‌ی کاوه باسمنجی و نشر روزنه‌کار(احتمالن با اون روزنه فرق داره)

2-هفت داستان از ادگار آلن‌پو، نشر شهر خورشید

3-گربه‌ی سیاه و داستان‌های دیگر، نشر مرکز

4- یک کتاب با مقدمه‌ی شارل بودلر که چون الان دستم نیست اسم ناشر و مترجم یادم نیست و چون قبل از سال 81 منتشر شده توی بانک اطلاعات کتاب هم نیست

5- یک گزیده از اشعار پو به اسم کلاغ از نشر ماه‌ریز

برای دیدن فهرستِ موجود در بانک کتاب این‌جا رو کلیک کنید.

 

مجموعه‌ی کامل داستان‌ها نوشته‌های پو(به انگلیسی)

داشتم در اشعار پو می‌گشتم که یکی را برای جلسه‌ی پرشین بلاگ که به همین مناسب برگزار می‌شد، ترجمه کنم. البته نه که من این کاره باشم، بلکه گاهی اوقات دوست دارم فکر کنم شاید یک زمانی این کار شدم!!!:دی

نام اشعار برایم خیلی جالب بودند، در حالی که نام شعر مثلن بودdream یا dreamland خود شعر باز درباره‌ی مرگ بود و شبِ وهم.

یکی از اشعارش به نام dreamland را انتخاب کردم. حال و هوای این شعر نمونه‌ایست از حال و هوای آثار پو، کم و کاستِ ترجمه را به بزرگی خودتان ببخشید:

 

از مسیری تیره و تنها

که فرشتگانِ بدخو تسخیرش کرده‌اند

و در آن مکانی که شبحی به نام شب

بر سریر تاریکش در اوج حکمروایی می‌کند

به این سرزمین‌ها رسیدم

از منتها الیه سرزمین‌های شمالی

از سرزمینی غریب و وحشی  فراسوی زمان و مکان

 

 

دره‌های بی‌انتها،رودهای طغیان‌گر

شکاف‌ها و غارها و جنگل‌های تیتان‌ها

با اشکالی که در تصور آدمی نمی‌گنجد

چون شبنم و ژاله از هر سو جاریست

کوهستانی‌هایی که تا بی‌نهایت دریا را در بر گرفته‌اند

دریاهایی بدون ساحل

دریاهایی که بی‌آرام می‌خروشند

و به آسمان‌هایی آتشین سرمی‌سایند

دریاچه‌هایی که تا بی‌نهایت گسترش یافته‌اند

آب‌هایشان تنها، تنها و مرده

آب‌های راکدشان، راکد و سرد

با برف‌دانه‌های نیلوفرِ آرمیده

 

 

نار دریاچه‌هایی که چنین گسترش یافته‌اند

آب‌هایشان تنها، تنها و مرده

آب‌هایشان غمگین، غمگین و سرد

با برف‌دانه‌های نیلوفر آرمیده

 

 

 

 

کنار کوهساران، نزدیک رودخانه

رودخانه‌هایی که به آرامی زمزمه می‌کند، زمزمه‌ای ابدی

کنار درختان خاکستری، کنار مرداب

 همان‌جا که   وزغ و سمندرمنزل کرده‌اند

  کنار  آبگیرهای و برکه‌های دلتنگ

 همان‌جا که  دیوان منزل دارند

هر منزلگاهی نامقدس است

هر گوشه‌ای سودا زده..

 

 

آن‌جاست که مسافر وحشت را ملاقات می‌کند

خاطراتِ پنهان گذشته را

پیکرهایی کفن‌پوش را که به راه میافتند و آه کشان از کنار شخص آوارده می‌گذرند

پیکرهای دوستانی هستند که مدت‌هاست با درد و رنج به زمین سپرده شده‌اند،

به بهشت

 

 

بر قلب‌هایی که اندوهشان بسیار است

این‌جا مکانی با صفا و تسکنی دهنده است

برای ارواحی در که در سایه‌ها می‌گذرند

این‌جا، آه این‌جا خود الدورادو است.

اما مسافر، مسافری که از آن می‌گذرد

حتا جرات نمی‌کند درست تماشایش کند

رازهای این مکان هرگز برملا نمی‌شوند

برای چشمانِ ضعیف آدمی بسته هستند

چنین است میل پادشاه این‌جا

که رازهایش سر به مهر باقی بمانند

پس روح غمگینی که از این مکان می‌گذرد

درمیابدش، اما از پشت شیشه‌های تیره

 

 

 

 

از مسیری تیره و تنها

که فرشتگانِ بدخو تسخیرش کرده‌اند

و در آن مکانی که شبحی به نام شب

بر سریر تاریکش در اوج حکمروایی می‌کند

به این سرزمین‌ها رسیدم

از منتها الیه سرزمین‌های شمالی

از سرزمینی غریب و وحشی  فراسوی زمان و مکان

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
 

ویرایش شده، آقای محمد حاج‌زمان زحمت کشیدند و لیستی رو که من درآورده بودم، اصلاح کردند، خیلی جاها من اطلاع دقیق از مترجم و ناشر نداشتم و یا حتا نوشتم که ترجمه نشده، در حالی که شده بوده، از ایشون تشکر می‌کنم، لیست آپدیت شده رو بخونید.

خبر گزاریِ آنلاین گاردین فهرستی از 1000 رمانِ علمی‌تخیلی و فانتزی تهیه کرده که همه باید بخوانند!

البته این عنوان  b1000 novels everyone must read خودش یک جور فانتزی به حساب می‌آد، تعداد آدم‌هایی که در طول زندگی‌شون هزار تا کتاب بخونن، به نظرم اون قدر کم باشه که اصلن نمی‌شه به حساب آوردشون حالا چه برسه به این که بخوان هزار تا رمان علمی‌تخیلی و فانتزی بخونن. به هرحال این فهرستیه که خبرگزاریِ گاردین تهیه کرده.

توی خودِ صفحه‌ی خبرگزاری برای هر کتاب، یک پاراگراف توضیحِ کلی هم نوشته، که اگر واقعن علاقه‌مند باشین، می‌تونین خلاصه‌ها رو بخونید و تصمیم بگیرید.
از اون‌جا که لیست خیلی بلند بالاست، من یک گلچین کوچولو ازش می‌ذارم که بهترین آثار این منتخب رو تشکیل می‌دن و اونا که ترجمه‌ی فارسی دارند رو های‌لایت می‌کنم. از برخی نویسنده‌ها روی سایتِ ماداستان کوتاه هست، که لینک دادم و برخی از کتاب‌های معروف هم معرفی و مقاله دارن، که به اون‌ها هم لینک دادم.




Douglas Adams - The Hitchhiker's Guide to the Galaxy (1979)
راهنمای مسافران مجانیِ کهکشان، ترجمه‌ی آقای فرزاد فربد، نشر پنجره

Isaac Asimov - Foundation (1951)
یک مجموعه‌ی هفت‌جلدی نشر بنیاد و شقایق


Paul Auster - In the Country of Lost Things (1987)

کشور آخرین ها - خجسته کیهان - افق - 1381


JG Ballard - The Drowned World (1962)
JG Ballard - Crash (1973)
JG Ballard - Millennium People (2003)
این سه تا ترجمه نشده‌اند ولی از بالارد یک کتاب داریم به اسم برج که ترجمه شده،  معرفی‌اش رو این‌جا بخونید.

Stephen Baxter - The Time Ships (1995)
ترجمه نشده ولی به جاش می‌تونید داستان کوتاهِ معدنِ جاذبه رو این‌جا بخونید.

Mikhail Bulgakov - The Master and Margarita (1966)
مرشد و مارگریتا، نشر مرکز

Anthony Burgess - A Clockwork Orange (1960)

پرتقال کوکی - پری رخ هاشمی - تمندر - 1381

 استانلی کوبریک فیلمی به همین اسم از روش ساخته که خیلی هم معروفه
Edgar Rice Burroughs - A Princess of Mars (1912)
ترجمه نشده، ولی اثر معروف و زیباست


Italo Calvino - The Baron In the Trees (1957)
بارون درخت نشین، ترجمه شده و توی بازار هم هست.


Lewis Carroll - Alice's Adventures in Wonderland (1865)

 

آلیس در سرزمین عجایب - در نسخه های مختلف و متعدد زیر 20 صفحه ای برای کودکان چاپ شده، ولی سه تا ترجمه معروف و به درد بخور داره:

سعید درودی - بهزاد - 1373

زویا پیرزاد - مرکز - 1379

اح‍م‍د پ‍ن‍اه‍ی‌ خ‍راس‍ان‍ی - باربد - 1371



Arthur C Clarke - Childhood's End (1953)
پایان طفولیت ترجمه هم شده ولی احتمالن نایاب باشه و فقط تو دسته دوم فروشی‌ها پیدا بشه.

این کتاب به دو اسم ترجمه شده:

پایان طفولیت: رسول وطن دوست - سپهر - 1362 (شدیدا نایاب)

به اسم پایان کودکی - جهانگیر بیگلری - چکامه - 1363 (یک مقدار کمتر به شدت نایاب!!)



Philip K Dick - Do Androids Dream of Electric Sheep? (1968)
آیا آدم مصنوعی‌ها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند؟ ترجمه شده  و نشر مطالعاتِ زنان منتشرش کرده و الان هم توی بازار هست. معرفی کتاب رو این‌جا بخونید.
این هم سه تا داستانِ کوتاهِ دیگه از فیلیپ کی دیک که همین‌جا می‌تونید بخونید.

Umberto Eco - Foucault's Pendulum (1968)
این ترجمه نشده ولی بائودولینو به ترجمه‌ی آقای علیزاده از نشر روزنه منتشر شده.


آونگ فوکو در حال حاضر توسط آقای علیزاده در حل ترجمه هست و ایشون امیدوار هستند سال بعد به چاپ برسه.

William Gibson - Neuromancer (1984)
ترجمه نشده، ولی یکی از مطرح‌ترین آثارِ این گونه‌ی ادبی محسوب می‌شه.


Joe Haldeman - The Forever War (1974)
این ترجمه نشده، ولی به جاش داستانِ کوتاهِ «هیچ‌کس آن‌قدرها کور نیست» از همین نویسنده را بخوانید.

Robert A Heinlein - Stranger in a Strange Land (1961)
این کتاب پرفروش‌ترین کتابِ علمی‌تخیلی بوده و متاسفانه ترجمه نشده و قابل ترجمه هم نیست، ولی به جاش این دو تا داستانِ کوتاه رو پیشنهاد می‌دم که فوق‌العاده هستند و هر کس خونده، پوکیده!:دی
همه‌ی شما زامبی‌ها
Frank Herbert - Dune (1965)
ترجمه نشده ولی این هم به شدت اثر مطرح و معروفیه، توی ادبیات علمی با ارباب‌حلقه‌ها مقایسه‌اش می‌کنن. مقاله‌ای درباره‌ی این اثر بخوانید.
Hermann Hesse - The Glass Bead Game (1943)
این اثر به نظر من نه فانتزی و نه علمی تخیلی، بیشتر سوررئاله ولی بسیار بسیار خوبه، به اسم بازی مهره‌ی شیشه‌ای منتشر شده و توی بازار هم هست.

Aldous Huxley - Brave New World (1932
)
دنیای قشنگِ نو ترجمه شده و هنوز هم توی دسته  دو فروشی‌ها پیدا می‌شه.

این کتاب هم دو تا ترجمه داره:

دنیای قشنگ نو - سعید حمیدیان (ویراست صالح حسینی) - نیلوفر - 1378

دنیای شگفت انگیز نو - حشمت الله صباغی - کارگاه هنر - 1366



Franz Kafka - The Trial (1925)
این اثر هم ته مایه‌های سوررئالیستی داره و به اسم محکمه ترجمه و منتشر شده.

Stephen King - The Shining (1977)
درخشش ترجمه شده و علاوه بر اون تعداد دیگه‌ای از آثار استفن کینگ هم ترجمه شده‌اند.

درخشش - بهنام دیانی - البرز - 1378

Ursula Le Guin - The Earthsea series (1968-1990)
همین پارسال نشر قدیانی همه‌ی سری دریازمین رو با ترجمه‌ی آقای اسماعیلیان منتشر کرد.

Stanislaw Lem - Solaris (1961)
سولاریس هم ترجمه و منتشر شده و توی نمایشگاه کتاب اگر سراغ ناشرش برید هنوز چند تایی داره، ناشرش، نشر مینا هست و مترجم آقای صادق مظفرزاده.

Doris Lessing - Memoirs of a Survivor (1974)
این که فکر نکنم ترجمه شده باشه ولی چند تایی داستان کوتاه توی سایت دیباچه می‌تونید از این نویسنده پیدا کنید.

C S Lewis - The Chronicles of Narnia (1950-56)
نارنیا ترجمه شده و اگر اشتباه نکنم نشر کاروان و یک نشر دیگه منتشرش کردند.

این سری سه ترجمه قابل تأمل داره:

نارنیا - پیمان اسماعیلیان - نشر قدیانی - 1386

نارنیا - ام‍ی‍د اق‍ت‍داری‌، م‍ن‍وچ‍ه‍ر ک‍ری‍م‌زاده - هرمس (کیمیا) - 1379

نارنیا - آرش حجازی - کاروان - 1385



Haruki Murakami - The Wind-up Bird Chronicle (1995)
این فکر نکنم منتشر شده باشه، ولی کافکا در ساحل رو نشر کاروان با ترجمه‌ی خانم گرکانی از همین نویسنده منتشر کشده.

Larry Niven - Ringworld (1970)
ترجمه نشده ولی به خوندنش میارزه.

Terry Pratchett - The Discworld series (1983-)
تا حالا ترجمه نشده ولی یکی از کتاب‌های بسیار معروفِ تری پرچت رو به زودی می‌تونید توی آکادمی فانتزی بخونید. از این نویسنده کتاب یک کلاه پر از آسمان با ترجمه‌ی خانم فروغ فرشاد منتشر شده.

Philip Pullman - His Dark Materials (1995-2000)
نیروی اهریمنی‌اش رو نشر پنجره با ترجمه‌ی آقای فرزاد فربد منتشر کرده.

JK Rowling - Harry Potter and the Philosopher's Stone (1997)
این رو که حتمن همه می‌شناسند دیگه، هری پاتر ترجمه‌ی خانم ویدا اسلامیه و چاپ شده توسط نشر تندیس.

Mary Shelley - Frankenstein (1818)
مطمئن نیستم ترجمه شده باشه یا نه، ولی فرانکشتاینه دیگه! ترجمه شده!

فرانکشتاین - محسن سلیمانی - قدیانی - 1386

فرانکشتاین (متن کوتاه شده) - جعفر مدرس صادقی - مرکز - 1385


Dan Simmons - Hyperion (1989)
ترجمه نشده ولی دن سیمونز یکی از علمی‌تخیلی نویسنانِ نوینه که واقعن آثارش زیبا هستند و ارزش ادبی دارند. معرفیِ ایلیوم یکی از مطرح‌ترین آثار این نویسنده را بخوانید.

JRR Tolkien - The Hobbit (1937)
هابیت ترجمه‌ی آقای علیزاده و نشر روزنه منتشرش کرده.

هابیت پنج تا ترجمه داره:

هابیت، یا، آنجا وبازگشت دوباره - رضا علیزاده - روزنه - 1385

هابیت - فرزاد فرد - کتاب پنجره - 1381

هابیت - شاهده سعیدی - چشمه (ونوشه) - 1381

هابیت: آنجا و بازگشت دوباره - پریا آقاسی بیگ - فروغ قلم - 1381

هابیت ها، یا رفت و بازگشت از سفر - ماه منیر فتحی - فروغ آزادی -

1381

مسلمن ترجمه‌ی آقای علیزاده توصیه می‌شه.


JRR Tolkien - The Lord of the Rings (1954-55)
مثل بالایی.

Kurt Vonnegut - Sirens of Titan (1959)
از ونه‌گوت خیلی کتاب ترجمه و چاپ شده، ولی این نه. سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج، گهواره‌ی گربه، مجمع‌الجزایر گالاپاگوس، شب مادر، اسلپ استیک و مرد بی‌وطن در بازار هستند و می‌شه خریدشون.
این دو تا داستان هم توی سایت ما هستند.


HG Wells - The Time Machine (1895)
 

ماشین زمان - فرید جواهرکلام - شرکت انتشارات علمی و فرهنگی - 1384

ماشین زمان - علی فاطمیان - نشر چشم انداز (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) - 1379

ماشین زمان - محمد دانش - هرمس - 1383

ماشین زمان - علی الستی - بهجت - 1383



Gene Wolfe - The Book of the New Sun (1980-83)
این که ترجمه نشده ولی این دو تا داستان کوتاه رو ما داریم:

بر چسب ها: ادبیات، مقاله
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

با سلام

وب‌گاه آکادمی فانتزی، مرجع هوادارنِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی و فانتزی است. برای آشنایی با این نوع ادبیات و خواندن داستان‌ها و مقالاتی از این گونه‌ی ادبی به خودِ وب‌گاه مراجعه کنید.

وب‌گاه آکادمی فانتزی در راستای گسترش این گونه‌ی ادبی، هر سال یک مسابقه‌ی داستان نویسی برگزار می‌کند، داستان‌ها توسط اساتیدِ شناخته شده‌ی ادبیاتِ ایران داوری می‌شوند و برندگان در جشنواره‌ای معرفی می‌شوند و جوایز خود را دریافت می‌کنند.

 

در این وبلاگ سعی می‌کنم آکادمی فانتزی را با پست‌های مختلف معرفی کنم و از طرفی اخبار سایت را در این‌جا قرار بدم.

در حال حاضر مهم‌ترین خبر سایت، فراخوان چهارمین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ علمی‌تخیلی و فانتزی است.

گروه ادبی «آکادمی فانتزی» (مرجع هواداران ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی) در ادامه‌ی سنت چند ساله‌ی خود، در نظر دارد در سال جاری هم مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی‌تخیلی و فانتزی خود را بر پا کند.
این مسابقه در سال ۱۳۸۷ خورشیدی برای چهارمین سال پیاپی برگزار می‌شود. پیشینه‌ی این مسابقه‌ی به این شرح است: برگزاری دوره‌ی اول در سال ۸۴ با ۲۷ داستان از ۲۳ نویسنده و دوره‌ی دوم در سال ۸۵ با ۴۳ داستان از ۳۰ نویسنده در بخش اصلی و ۱۹ داستان در بخش جانبی ادبیات هواداری (فن‌فیکشن) و در سال سوم با ۱۱۳ اثر از ۴۲ نویسنده که مراسم آن به تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ در «سرای اهل قلم» برگزار شد.
همچنین همانند سال‌های گذشته آکادمی فانتزی در مراسم پایانی جوایزی به ناشر، مترجم، نویسنده و مروج برتر علمی‌تخیلی و فانتزی در سال جاری هم تقدیم خواهد کرد. بخش مروج برتر علمی‌تخیلی و فانتزی از دوره‌ی سوم به این جایزه‌ی ادبی افزوده شده‌است.
رویکرد آکادمی فانتزی از نخستین روز تأسیس، گسترش و شناساندن ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی (Science Fiction & Fantasy) بوده‌است. از همین رو با فراخواندن تمامی علاقه‌مندان ادبیات علمی-تخیلی و فانتزی به شرکت در این مسابقه، بر آن است تا در راستای تولید محتوای ع.ت.ف. به زبان فارسی گامی مؤثر بردارد. چهارمین مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی‌تخیلی در مراحلی به شرح زیر برگزار می‌شود:

۱- ارسال آثار تا تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی

۲- بازخوانی آثار

۳- انتخاب آثار برگزیده

۴- مراسم اعطای جوایز

تاریخ‌های مربوطه در اطلاعیه‌های آتی به‌روز خواهند شد.


۱- موضوع آثار آزاد است، اما باید حتماً در حیطه‌ی داستان‌های فانتزی و علمی‌تخیلی یا به صورت تلفیقی از این دو نوشته شده باشد.
تبصره‌ی ۱: تعریف داستان فانتزی از نظر آکادمی فانتزی به این قرار است: اثری فانتزی است که حداقل یکی و یا بیشتر از مضامین اصلی یک اثر فانتزی (جادو، ماورالطبیعه، نبرد سنتی خیر علیه شر و موجودات جادویی) را داشته باشد.
تبصره‌ی ۲: علمی‌تخیلی ژانری است که در آن به بررسی تأثیر نظرات علمی و پیشرفت علم و فن‌آوری، طرح نظریه‌های علمی ثابت نشده و ارایه‌ی پیش‌بینی‌هایی از آینده و پیشرفت آتی علم و فن‌آوری در قالب داستان و نیز داستان سرایی درباره حیات فرازمینی و موجودات بیگانه پرداخته می‌شود.
۲- آثار نباید فن‌فیکشنی از داستان‌های دیگر باشد.
تبصره: فن‌فیکشن یا داستان‌ نوشته شده توسط هوادارانِ یک اثر، یعنی استفاده تمام و یا قسمتی از شخصیت‌ها، فضا و ماجرای یک اثر منتشر شده‌ی دیگر.
۳- هر اثر باید حداکثر پانزده‌هزار کلمه باشد. برای نگارش داستان‌ها حداقلی وجود ندارد، اما توجه فرمایید که آثار مینی‌مالیستی (چندکلمه‌ای) قابل قبول نیستند.
۴- آثار ارسالی تنها در قالب فایل doc مورد قبول هستند. دقت کنید که رعایت شیوه و اصول نگارش مطمئناً در ملاک سنجش هیأت‌داوران تأثیرگذار خواهد بود.
۵- حداکثر زمان ارسال آثار تا ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی است. لطفاً توجه فرمایید آثاری که بعد از این تاریخ ارسال شوند بررسی نخواهند شد.
۶- هر نویسنده می‌تواند حداکثر تا پنج اثر خود را در مسابقه شرکت دهد.
۷- ارایه‌ی نام‌ و نام‌خانوادگی و پست الکترونیکی معتبر در هنگام ارسال آثار توسط نویسنده الزامی بوده و بدیهی است آثاری که بدون نام ارسال شوند، مورد بررسی قرار نخواهند گرفت.
۸- آثار خود را می‌توانید از طریق آدرس پست الکترونیکcontest87@fantasy.ir ارسال فرمایید. این آدرس فقط در دوران برگزاری مسابقه معتبر بوده و ارسال به آن به منزله‌ی شرکت در مسابقه‌است.

پیوست:
۱- آثار ارسال شده تا روز اعلام نتایج تنها توسط دبیر مسابقه و هیأت داوران قابل مشاهده خواهند بود. آثار راه یافته به مرحله‌ی پایانی بعد از اعلام نتایج و اهدای جوایز در سایت در معرض بازدید عموم قرار خواهند گرفت.
۲- لطفاً توجه فرمایید ارسال آثار برای سایت، به منزله‌ی مجوز نشر الکترونیک آثار توسط سایت و به نام خود شما خواهد بود.
۳- اسامی داوران و زمان اعلام نتایج متعاقباً به اطلاع علاقمندان خواهد رسید.
۴- جوایز مسابقه متعاقباً در اطلاعیه‌های بعدی اعلام خواهند شد.

 

لینک صفحه‌ی ثابت مسابقه در وب‌گاه آکادمی فانتزی

 

آرشیو داستان‌های فانتزیِ ترجمه شده

آرشیو داستان‌های علمی‌تخیلی ترجمه شده

آرشیو داستان‌های علمی‌تخیلی و فانتزی، نوشته شده توسط نویسندگان ایرانی


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
 

نام کتاب: مایا

نویسنده: یاستین گوردر

مترجم: مهرداد بازیاری

نشر هرمس

 

 

این کتاب نه علمی‌تخیلی است، نه فانتزی، نه سوررئال، نه پست مدرن. این کتاب یک داستان فلسفیست. از همان‌ها که آدم‌ها دوست دارند بگویند خیلی به‌اش علاقه دارند.

کتاب مایا نوشته‌ی یاستین گوردر، نویسنده‌ی معروف کتابِ «راز فال ورق» است. گوردر از آن دسته نویسنده‌هاییست که مجموعه‌ای افکار و فلسفه و دلمشغولی‌های به خصوص دارد و این افکار و دلمشغولی‌ها در تمام آثارش بازتاب پیدا می‌کنند. داستان‌های گوردر را نباید فانتزی تلقی کرد، او دنبال کشف راز جهان هستی است.

مایا مثل دیگر آثار گوردر به مفاهیمی چون هدف از هستی، دلیل بودن ما در این جهان، مفهوم زندگی و مرگ، وجود یا عدم وجود زندگی جاودانه، مکتب ذهن‌گرایی و...می‌پردازد.

در یک کلام می‌توان گفت کتاب در این باره است: از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود. به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟؟

 

یکی از دلمشغولی‌های بزرگ گوردر کوتاه بودن زندگی است. او در مایا می‌گوید انسان‌ها دو دسته هستند. آن‌ها که بر مرگ خویش واقفند و زندگی خود را صرف نگرانی درباره‌ی مرگ نمی‌کنند و از هر لحظه‌اش لذت می‌برند و آن‌ها که از مرگ دلخور و ناراضی هستند و هر لحظه‌ی عمر را قدمی به سوی مرگ‌ می‌بینند، این‌ها از همان آغاز در لبه‌ی پرتگاه زندگی هستند.

نوشته‌های گوردر در مایا من را بیش از پیش مطمئن می‌سازند که زندگی جاودانه و برخاستن پس از مرگ زاییده‌ی ذهن انسان‌هاییست که باور نمی‌کنند می‌میرند و نیست می‌شوند و جهان هرگز به خاطر نخواهد آوردشان.

یک نکته‌ی خیلی جالبِ دیگر در این کتاب این بود که گوردر در این کتاب با مرحوم فونه‌گوت هم‌رای شده بود که دلیل اصلی ناخوشیِ ما انسان‌ها و ناشاد بودنمان مغز بزرگمان است. مغزی که بیش از حد بزرگ شده و نمی‌تواند دست از فکر کردن بکشد.

برای خواندنِ ادامه‌ی مطلب کلیک کنید.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

ببینید دوستان این شبهه به وجود نیاد که من دارم می‌گم هر کس علمی‌تخیلی نخونده هیچی حالیش نیست یا همه باید بخونن. خیر حرف من چیز دیگه است. این همه گونه‌ی ادبی داریم، من دارم می‌گم این هم کنار اون‌ها ارزشمنده و طرفدارهای خودش رو داره. من سعدی شناس نیستم، ولی می‌دونم سعدی کی بوده و چه کرده. من شکسپیر نمی‌خونم ولی از ارزش کارهاش مطلعم. شمای نوعی هم که رمان عشقی دوست داری، اوکی دوست داری، این حق مسلمته(درست مثل انرژی هسته‌ای) ولی می‌تونی بدونی که علمی‌تخیلی هم مال بچه‌ها نیست و اونی که به جای رمان عشقی علمی‌تخیلی می‌خونه از تو کمتر نیست. تمام حرف من توی این پست این بود که بگم این گونه‌ی ادبی هم مثل بقیه است. می‌تونه محتوای فلسفی داشته باشه، می‌تونه پیام اخلاقی بده، می‌تونه فقط و فقط صرف سرگرمی باشه و هیچ حرفی هم نزده باشه. منتها این طوری نیست که توی جامعه‌ی ما جا افتاده که این ادبیات مال بچه‌هاست و هرکسی که خوند آدم بی‌کلاسیه.

 

خب، بیایین ببینیم چرا همه‌ی کسانی که هر از چندی یک چیزی می‌خوانند، فکر می‌کنند علمی‌تخیلی مال بچه‌هاست!

چرا؟

چون در ایران مجموعه‌ی آثار ژول‌ورن را تحت آثار نوجوانان منتشر می‌کنند؟ آیا شما علمی‌تخیلی غیر از ژول‌ورن هم دیده‌اید؟ آیا هرگز به خودتان زحمتِ این را دادین که در این فضای بی‌کران که اسمش وب هست، به جای گشتن توی سایت‌های خاله‌زنکی، یک تحقیقی هم در این باره بکنید؟

باید خدمتتان بگم که آقای ژول‌ورن برای بچه‌ها نمی‌نوشته، ایشان در فهرستِ نویسندگانی که تعداد نسخه‌های منتشر شده از آثارشان در سطح جهانی مطرح بوده، سومین نویسنده هستند. یعنی سومین نفری که بیشترین تعداد نسخه از آثارشان به زبان‌های متخلف ترجمه شده و فروخته شده.

مشکل کارهای آقای ژول‌ورن این است که تاریخ مصرفش گذشته. در زمانه‌ای که هر بچه‌ای می‌تواند با استفاده از google Earth هر نقطه از زمین را که خواست ببیند، خواندن از یک جزیره‌ی اسرار‌آمیز شاید به اندازه‌ی قرن هجدهم لذت بخش نباشد. هر چند اگر موهبت تخیل و ذهنی خلاق به شما اعطا شده باشد، بی‌گمان همین حالا هم از خواندنِ متن کاملِ این داستان لذت می‌برید.

دو نکته در منتشر شدن آثار ژول‌ورن برای نوجوانان موثر است. یکی این که آقای ژول‌ورن در زمانه‌ای می‌نوشته که هنوز نوشتن از س*ک*س و دیگر موارد مشکل دار، در ادبیات این قدر باب نشده بوده و در نتیجه حالا برای بچه‌ها و نوجوانان مناسب است.

دوم این که چیزی که در ایران از آثار ژول ورن می‌بینید خلاصه‌ای مثله شده و بی‌ارزش از آثار اصلی اوست که خواندنشان برای بچه‌ها راحت است.

شما که فکر می‌کنید کارهای ژول ورن مال بچه‌هاست، آیا تا به حال چیزی از دومای کبیر خوانده‌اید؟ واقعن فکر می‌کنید نثر آقای دوما خیلی برتر از ژول‌ورن بوده؟ خب دیگر، ما ایرانی‌ها روحیه‌ی تحقیق و تفحص و یادگیری نداریم. هر چی به‌امان گفتند همان است که گفتند.

آقای ژول‌ورن پدر ادبیات‌علمی نامیده می‌شوند، ولی اسم ایشان مترادف نیست با علمی‌تخیلی. علمی‌تخیلی به قول هارلن الیسن، زندگیِ آدمیزاد را در تقابل با تکنولوژی بررسی می‌کند. آیا شما در یک داستان رئال یا یک داستان رومنس می‌توانید به سرنوشت انسان در آینده بپردازید؟ آیا می‌توانید تقابل فرهنگ‌ها، جنگ‌ها، تغییر و تحول ادیان و مذاهب، تغییر و تحول روح و وجدانِ آدمی در گذر زمان را، در یک داستانِ واقع‌گرا و کلاسیک بررسی کنید؟

خیر نمی‌توانید. ادبیات علمی به دلیل ماهیتش بستر بحث‌های فلسفی و اجتماعی و روانشناسانه‌ی بسیار بسیار عمیقی است که بچه‌ها که هیچ، اکثر بزرگ‌سالان هم از پسش برنمی‌آیند. پس لطف کنید نگویید علمی‌تخیلی خواندن از سن ما گذشته!

اگر معرفیِ «کتاب‌های آیا آندروییدها خوابِ گوسفند برقی می‌بینند» و«پایان‌طفولیت» را که در همین وبلاگ گذاشتم با دقت بخوانید، می‌فهمید من از چه چیزی صحبت می‌کنم.

ادبیات علمی، ادبیاتِ به چالش کشیدن ذهن‌های ماست.

من نمی‌گویم داستان‌هایی که در آن فضایی‌ها می‌آیند و زمین را تسخیر می‌کنند و می‌روند، علمی‌تخیلی نیستند، هستند. ما علمی‌تخیلی هم داریم که صرفِ سرگرمی نوشته شده باشد و هیچ بحث و محتوای خاصی نداشته باشد، ولی مگر سایر آثار این طور نیستند؟؟ من که ترجیح می‌دهم ماجراهای یک روبات فراری را بخوانم تا ماجراهای حال به هم زن عشق و عاشقی در کتاب‌های ایرانیِ معروف را.

یعنی شما می‌خواهید ادعا کنید آن ماجراهای خاله‌زنکی و حال به هم زنِ عشق و عاشقی بهتر از علمی‌تخیلیِ کودکان هستند؟؟؟

این لینک‌هایی که کنار وبلاگم گذاشتم برای قشنگی نیستند. این‌ها داستان‌های کوتاهِ منتخب(از دید من هستند) که هیچ‌کدامشان محض سرگرمی و کرکر خنده نوشته نشده‌اند و هیچ‌کدام هم برای زیرشانزده سال نیستند. اگر خودتان را خیلی قبول دارید و خیال می‌کنید خیلی این کاره هستید و از ادبیات سر در می‌آورید، وقت بگذارید و دو سه تا یشان را بخوانید تا بفهمید فرق ادبیات کودک و نوجوان و ادبیات بزرگسال چیست.

 

پ.ن. آدم احساس می‌کند توی این مملکت تلاش برای معرفی یک گونه‌ی ادبی که فقط یک سری کتاب معروف از آن منتشر شده و آن هم به اسم نوجوانان، آب توی هاون کوبیند است! ملت ما یاد گرفتند از فرند فید به عنوان چت باکس استفاده کنند و توی فیس‌بوک عکس‌های مهمانی‌هاشان را بگذارند و با جلدِ کتاب‌های کافکا ژست روشنفکری بیاییند. حتا اگر یک کلمه‌اش را نفهمند!

 


بر چسب ها: ادبیات، مقاله
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

 چهارشنبه‌ی آینده، یازدهم دی ماه، ساعت چهار تا شش در سرای اهل قلم منتظر شما هستیم. برنامه‌ی ما شبِ هاین‌لاین است. رابرت آنسون هاین‌لاین. هدف ما از بزگزاریِ این دوره در آکادمی فانتزی و این شب، معرفی هاین‌لاین به خواننده‌ی پارسی زبان بود.

ناسیونالیست‌ها یک وقت خرده نگیرند که این همه مشاهیر وطنی داریم، چرا ما رفتیم سراغ یکی از آن خارجی‌هاش. مشاهیر وطنی جایشان روی تخمِ چشم ماست، منتها ما در حد و اندازه‌ی برگزاری شبِ فردوسی نیستیم و شبِ صادق‌هدایت برگزار کردن هم که آخر و عاقبتی نخواهد داشت جز...(اگه گفتین جز چی؟؟:دی)

و از طرفی به نظر من نویسندگان، شاعران، متفکران و اندیشمندان مرز و بوم ندارند و متعلق به همه‌ی دنیا هستند، همان‌قدر که مولوی و حافظ و فردوسیِ ما متعلق به تمام دنیا هستند و آدم‌های اهل ادبیات در تمام دنیا می‌شناسندشان، هاین‌لاین و کلارک و براتیگان هم مال ما هستند و حق داریم بشناسیم و بخوانیمشان.

(چه غلطا!!!)

باری به هر جهت، ما در سایتمان که همان آکادمی فانتزی باشد چند داستان کوتاه از هاین‌لاین گذاشتیم که نماینده‌ی نوع نگارش و تفکرات او بوده و چندین و چند مقاله هم گذاشتیم که به بررسی آثار او پرداخته‌اند. حال برنامه‌ایی داریم که در آن چند نفر از متخصصان به سخنرانی درباره‌ی آثار و درون‌مایه‌های کارهای هاین‌لاین خواهند پرداخت.

شما را از همین جا دعوت می‌کنیم(من و دوستان یعنی همون یوگی و بر و بچ)

از هاین‌لاین بخوانیم(مطالب همگی ترجمه شده به فارسی هستند):

خط زندگی(داستان کوتاه)

همه‌ی شما زامبی‌ها(داستان کوتاه )

نویسندگی در ادبیات گمانه‌زن(مقاله‌ای بسیار خواندنی از خود هاین‌لاین درباره‌ی نویسندگی)

زندگی‌نامه‌ی هاین‌لاین

فهرست پرسش و پاسخ درباره‌ی هاین‌لاین( این مقاله به خصوص برای کسانی مفید است که تا به حال چیزی از هاین‌لاین نشینده‌اند)

 

آدرس سرای اهل قلم: خیابان انقلاب، فلسطین جنوبی، کوچه‌ی خواجه نصیر، سرای اهل قلم.

 

دو: قضیه‌ی سوراخ IE کاملن جدیه و بر خلاف برداشت اولیه‌ی من ربطی به ورژن هشت نداره و تمام ورژن‌های IE این سوراخ رو دارند،(بمیرم واسه مایکروسافت جونم،‌چقده صادقن! دارن می‌گن نرم‌افزارشون نه سال با یک باگ Critical روی سیستم ملت بوده) مایکروسافت این باگ رو critical طبقه‌بندی کرده و توصیه می‌شه حتمنِ حتمن patch اش رو دانلود کنید، حالا این که ما چطور هشت نه سال با این سوراخ سر کردیم و اموراتمون هم گذشته وخودمون هم نترکیدیم، دیگه مهم نیست، شما تشریف ببرید به این صفحه، و با توجه به سیستم عامل و ورژن Internet explorer که دارید، patch مناسب رو دانلود کنید.

 


بر چسب ها: ادبیات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
 

اسمِ رابرت آنسون هاین‌لاین تا به حال به گوشتان خورده؟

ایشان یک نویسنده‌ی بزرگ و مطرح آمریکایی هستند(بودند؟ ایشان فوت کرده‌اند) اگر حال و حوصله‌ی کتاب خواندن و آشنا شدن با یک نویسنده را ندارید، لطفن ادامه‌ی بحث را نخوانید و به خودتان زحمت کامنت گذاشتن هم ندهید، چون تایید نمی‌شود.

اما اگر علاقه‌مند شدید که بدانید ایشان که بوده‌اند. هاین‌لاین به همراه آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک، یکی از سه غولِ بزرگ ادبیاتِ علمی نامیده می‌شود. غول‌های دورانِ طلاییِ ادبیاتِ علمی.

از هاین‌لاین فقط سه کتاب ترجمه شده به پارسی داریم که یکی‌شان مربوط به چهل سال پیش است و بعید است این روزها کسی نسخه‌ای از آن پیدا کند(شهروند فضا) دیگری جنگاوران اخترناو نام دارد که آن‌هم سال‌ها پیش چاپ شده و بسیار نایاب است و سومی هیولایی از فضا نام دارد که در مقایسه با آثار درخشان و مطرحِ هاین‌لاین اثری ضعیف محسوب می‌شود. بنابراین هاین‌لاین برای خواننده‌ی پارسی زبان ناشناس مانده.

اما در وادیِ ادبیاتِ علمی او به راستی غولی است. هاین‌لاین بیش از سایرین در آثارش به کنکاش در روابطِ اجتماعی انسان‌ها و درگیری‌های ذهنی و درونی‌شان پرداخته. او علومی را واردِ ادبیاتِ علمی کرد که تا آن روز کسی به‌شان توجهی نشان نداده بود. علومی مانند مدیریت، سیاست، اقتصاد، جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی، ریاضیات، ژنتیک، روانشناسیِ پدیده‌های متافیزیک و غیره.

یکی از آثار او به نام «غریبه‌ای در غریب‌آباد» پرفروش‌ترین اثر در این گونه‌ی ادبی محسوب می‌شود.

حال در سایتِ آکادمی‌فانتزی، برای شناساندنِ هاین‌لاین به خواننده‌ی پارسی‌زبان و برای بزرگداشتِ این مردِ ادبیاتِ علمی، دوره‌ای بر پا شده. در این دوره مقالات و داستان‌هایی از هاین‌لاین روی سایت قرار خواهند گرفت تا قدمی در راه‌شناسایی این بزرگ‌مرد برداشته باشیم.

در خاتمه‌ی این دوره، برنامه‌ای حضوری به نامِ شب ‌هاین‌لاین خواهیم داشت، که مکان و زمان مراسم از طریقِ سایت اعلام خواهد شد.

برای اطلاعِ بیشتر از این دوره به صفحه‌ی اول سایت مراجعه کنید.

اولین مطلب از سری مطالبِ این دوره، زندگی‌نامه‌ی هاین‌لاین است که می‌توانید آن را با کلیک روی همین خط بخوانید.

 


بر چسب ها: ادبیات، مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

این هم یک معرفیِ کتابِ دیگر! توصیه هم می‌شود و هر کس حالِ کتاب‌خواندن یا معرفیِ کتاب‌خواندن ندارد، ادامه ندهد و لطفن کامنت هم نگذارد. می‌دانید زدنِ آن دکمه‌ی دیلیت هم برای خودش ماجراییست!

 

 رویای بابل از هر کتابِ دیگری که از براتیگان خوانده‌ام، کمتر براتیگان بود. یا براتیگان آن زمان هنوز براتیگان نوشتن را یاد نگرفته بوده و یا این که در رویای بابل بوده و فراموش کرده براتیگان برسد. اگر این داستان را به من می‌دادند و نمی‌گفتن کار براتیگان است، خیلی سخت ممکن بود بتوانم حدس بزنم. اما اگر به فرض صید قزل‌آلا را به من می‌دادیدو نمی‌گفتید نویسنده کیست، و من هم قبل از آن براتیگان نخوانده بودم، حتمن می‌گفتم آرمانِ سلاح‌ورزی.:دییییی

اما باور نکنید! این فقط ظاهرِ ماجراست.

 رویای بابل به لحاظِ ساختار از دیدِ من کلاسیک محسوب می‌شود. ما یک خطِ داستانی واضح و مشخص داریم. یک نقطه‌ی شروع و یک نقطه‌ی خاتمه و یک خط زمانی که صاف و مرتب از نقطه‌ی شروع وصل شده به نقطه‌ی پایان.

در این میان، راویِ داستان هر از گاهی در رویای بابل فرو می‌رود که خودش می‌گوید آن را به دنیای واقعی بیشتر ترجیح می‌دهد، ولی باز هم خبری از ساختار شکنی به معنای واقعی کلمه در کار نیست. در داستان نه فلش‌بک داریم و ، نه فلش‌فوروارد و نه حلقه و خلاصه از این دست قرتی‌بازی‌ها خبری نیست. و حداقل ساختارِ داستان پست‌مدرن به نظر نمی‌رسد و بیشتر شبیه به داستان‌های کلاسیکِ همان دوران است.

اما سراغِ محتوای داستان که برویم، آن‌جاست که می‌بینیم  عموبراتیگان(عموی آرمانه نه من، عموی من که مرحوم آرتور‌سی کلارکه می‌دونید) هنوز خودش است. داستان ماجرای زندگیِ بسیار فلاکت‌بارِ یک کارآگاهِ شخصیست که سفارشی از یک مشتریِ ناشناس دریافت کرده. مشتری به او گفته هنگام تحویل گرفتنِ سفارش اسلحه به همراه داشته باشد. کارآگاهِ مفلوکِ ما که اسلحه‌ش تیر ندارد به هزار مصیبت تیر پیدا می‌کند و سر قرار می‌رود.

مشتری، خانومِ پولدار و آبجو‌خورِ خفنیست که نیازی به دستشویی هم ندارد و براتیگان شاشدانِ بی‌پایان می‌نامدش!(:دییی) خانومِ پولدار از براتیگان می‌خواهد جسدِ فاحشه‌ای را که با نامه‌بازکن به قتل رسیده برایش بدزدد و به قبرستان برود. کارآگاه در حینِ انجامِ عملیات متوجه می‌شود کسانِ دیگری هم دنبالِ جسدِ فاحشه هستند و همگی را هم همان شاشدانِ بی‌پایان استخدام کرده.

اگر فکر می‌کنید دارید یک داستانِ پلیسی می‌خوانید باید بدانید که سخت در اشتباهید. آخر داستان متوجه می‌شوید که براتیگان فقط با شما شوخی کرده!

 

پ.ن. کتاب به فارسی چاپ شده و منتشر هم شده که الان نه اسم مترجم یادم هست نه ناشر. ولی هر دو معروف بودند‌ها!

 

پ.ن.2 از آقای سلاح‌ورزی بیشتر بخوانیم:

مالدورور

 

تاریخ اروپا در اپرا

 

تدفینِ آقای خودم


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌ها پیوند هستندو قابل کلیک.

(البته این کاری که من الان دارم می‌کنم، یعنی معرفیِ کتاب، در اصل کار شیرین است، منتها از پیامدهای جشنِ خفنِ پرشین بلاگ یکی هم این که خیلی از کسانی که چهار تا کلام به درد بخور توی وبلاگش می‌نوشتند، ناامید شدند.)

فرشتگان و شیاطین داستانیست به سبکِ تریلر/معمایی.اگر تریلرهای مرحوم کرایتون اسمشان تکنو تریلر باشد، تریلرهای دن‌براون لابد باید آرتوتریلر یا ریلیجیو تریلر باشند! چون تریلرهای دن براون در حال و هوایی تاریخی/هنری رخ می‌دهند. لوکشین داستان‌هایش مکان‌هایی هستند که آثار باستانی و تاریخی در آن‌ها فراوان است. جاهایی مثل موزه‌ی لوور و واتیکان‌سیتی. و بعد تمامِ داستان درباره‌ی نقاشی‌ها و مجسمه‌های معروف و نقاشان و مجسمه‌سازانِ دورانِ درخشانِ هنریِ اروپاست.

 و در وسطِ ماجرا هم یک استادِ تاریخِ هنر دانشگاه هاروارد نقشِ کارآگاه را بازی می‌کند.

خوبیِ داستان‌های براون به اطلاعاتیست که به خواننده می‌دهد. یعنی هنگامِ خواندن یک داستانِ سرگرم‌کننده و نفس‌گیر یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد که قبلن از آن‌ها بی‌خبر بوده‌اید. برای مثال شاید کمتر خواننده‌ای بداند که خواستگاهِ وب انستیتوی سرن* بوده و نه پنتاگون. یا این که ایده‌ی اولیه بینگ‌بنگ از هابل(همانی که الان یک تلسکوپ کت و کلفت به اسمش هوا کرده‌اند) نبوده و از یک کشیش کاتولیک به نام جرج لمایتر بوده.

و بعد هم یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد درباره‌ی آثار باستانی مختلفِ دنیا. در راز داوینچی از آثار داوینچی گفت و  شگفتی‌های موزه‌ی لوور و در فرشتگان و شیاطین شما را با هنرمندانِ برجسته‌ی  ایتالیا و آثار هنری رم آشنا می‌کند. موقع خواندن کتاب با خودم فکر می‌کردم، یعنی می‌شود یک روزی رم و یا واتیکان سیتی را از نزدیک ببینم؟؟؟ توصیفات دن براون واقعاً اغواکننده و جذاب هستند.

اما من هر قدر راز داوینچی را دوست داشتم، از فرشتگان و شیاطین بدم آمد! این درست که داستان معمایی است و قرار است آخر داستان نویسنده رازش را برملا کند و خواننده قرار نیست تا قبل از آخرِ داستان از ماجرا خبردار شود، اما در انتهای فرشتگان و شیاطین خواننده احساس می‌کند، به‌اش خیانت شده! انگار که رکب خورده باشد.

 

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که:(ببینید این داستان تمامِ لذتش به خواندنش است و تمام نقطه‌ی قوتِ داستان در طرح‌ریزی معماها و دنبال‌کردنِ سرنخ‌ها توسط قهرمانان است، چیزی که در ادامه آمده داستان را واقعن اسپویل نمی‌کند، اما به هر حال نکاتی از داستان لو می‌روند.)

محدوده‌ی بدون اسپویل:

 

پاپ مرده و در واتیکان مراسمِ انتخابِ پاپ جدید در حال اجراست. در انستیتوی سرن، یک فیزیکدانِ برجسته که روی پروژه‌ای محرمانه و فوق‌العاده کار می‌کرده به طرز فجیعی به قتل رسیده و روی سینه‌اش داغِ یک انجمنِ اخوتِ قدیمی به نام ایلومیناتی که همه گمان می‌کردند مدت‌هاست از بین رفته، به چشم می‌خورد. فیزیکدانِ مقتول علاوه بر این که دانشمند بود، یک کشیش هم بود. و ایلومیناتی، انجمنی بود که گالیله و بسیاری دیگر از دانشمندانِ برجسته‌ی قرن هفدهم در آن عضو بودند، ایلومیناتی‌ها علیه کلیسا بودند و به سیاستِ کلیسا که مخالفت با علم و در تاریکی نگاه‌داشتن مردم بوده، اعتراض داشتند. مدیرِ سرن به رابرت‌لنگدان که استادِ تاریخِ دانشگاه هنر است، تلفن می‌کند و با هر مصیبتی که شده او را راضی می‌کند که در سرن حضور پیدا کند و داغِ ویژه‌ی ایلومیناتی را ببیند.

در سرن متوجه می‌شوند، پروژه‌ای که وترا(دانشمندِ مقتول) روی آن کار می‌کرده، خلقِ پادماده بوده. وترا می‌خواسته با شبیه‌سازی بیگ‌بنگ ثابت کند علم هم می‌تواند به خدا برسد و از این رهگذر، علم و کلیسا را آشتی دهد. و در جریان‌ِ این آزمایشات، وترا پادماده را خلق کرده بوده. متوجه می‌شوند که مخزنِ پادماده دزدیده شده و تا هفت ساعت دیگر منفجر می‌شود.

مکانِ مخزنِ دزدیده شده جایی درون واتیکان‌سیتی است، ولی معلوم نیست کجا و پیدا کردن جایش هم اصلن کار آسانی نیست.

محدوده‌ی یک کمی اسپویل که زیاد مهم نیست.

در رم و در واتیکان‌سیتی، چهار کاردینالِ منتخبی که یکی از آن‌ها بناست پاپ شود گم شده‌اند. ناشناسی تلفن می‌کند و اعلام می‌کند که هر چهار ساعت یک بار یکی از کاردینال‌ها را به قتل خواهد رساند.(تا این‌جایی که گفتم می‌شود گفت، اپنینگِ داستان هستند و هنوز هیچی از ماجرای اصلی لو نرفته، یعنی این‌ها کاملن اوائل داستان هستند.)

آدمکش به قولش عمل می‌کند!

بدیِ داستان این است که نویسنده شما را وادار می‌کند، فکر کنید کاردینال‌های پیر و پاتالِ واتیکان آدم‌های پیر و بی‌آزار و خوبی هستند که قصد بدی ندارند. بعد جلوی چشمِ شما شروع می‌کند به کشتنِ این پیرهای نازنین. دانه دانه با بدترین و زجر‌آورترین شکنجه‌های ممکن به قتل می‌رساندشان و شما همه‌ش خدا خدا می‌کنید که کاش نفر بعدی نجات پیدا کند. اما البته این طور نمی‌شود. هر چهار کاردینالِ منتخبِ واتیکان که در مراسمِ انتخابِ پاپِ جدید شرکت کرده‌اند درست جلوی چشم شما کشته می‌شوند و هر بار ناجیانِ داستان، که همان پروفسور لنگدان و یک خانم فیزیکدان(دختر‌خوانده‌ی فیزیکدانِ مقتولِ سرن) باشند، یا دیر می‌رسند و یا مثل ابله‌ها و کودن‌ها رفتار می‌کنند و نمی‌توانند کاری انجام دهند.( باز هم در نهایت چیزی برای شما اسپویل نشده، چون اصلِ ماجرا در تعقیب و گریزها و نحوه‌ی کشفِ رمز‌ها و پیدا کردنِ جای کاردینال‌های مقتول است که باید خودتان بخوانید)

و در نهایت، کلیدِ داستان که در انتهاست، ضربه‌ی آخر را به خواننده می‌زند. این همه قتل و غارت و کشتار و آخرش هم شما به هیچ نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید.

 

حالا کاملن اسپویل برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند.

کاملن احمقانه بود که یک کشیشِ اسکیزوفرن که صداهای درونِ مغزش را با صدای خدا اشتباه گرفته بود، چنان قتل و غارتی به راه انداختن. کشته‌شدن کهلر سرپرستِ سرن و رییس قراولانِ سوییسی که هر دو از رازِ پیشکارِ دیوانه‌ی پاپ سردرآورده بودند هم خیلی بد بود. می‌شد گفت همه‌ی آدم‌های درست و حسابیِ ماجرا کشته شدند و لنگدان و ویتوریا هم که همیشه دیر می‌رسیدند. آخر سر هم که جنابِ پیشکار نقشِ عیسا مسیحِ دوباره را بازی کرد و به مردم معجزه نشان داد و واتیکان هم که برای حفظِ آبروی کلیسا سکوت کرد.

کاملن مثل این بود که به خواننده خیانت شده باشد. یعنی من یکی که همچون احساسی داشتم. از طرفیِ از حرفی که براون داشت ضمنی می‌زد، این که کلیسا لازم است و با تمام تحجرهایش باید همچنان ادامه پیدا کند، هم خوشم نیامد!

این کتابِ یک تریلرِ ناموفق بود.

 

**سرن بزرگ‌ترین مرکزِ تحقیقاتی دنیا درباره‌ی فیزیکِ ذرات است.

 

پ.ن. فرشتگان و شیاطین حداقل با سه ترجمه‌ی مختلف در بازار موجود هستند که حتمن یکی از یکی بدتر است! ولی ایلومیناتی از نشر وسعت، نسبت به بقیه قابل خواندن‌تر است. در کل من هیچ‌کدام را توصیه نمی‌کنم و متن اصلی را توصیه می‌کنم و هرکس خواست می‌تواند یک پیغام به من بدهد.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 
درست بالای گراند کانیون بودم. اولش فکر کردم دارم پرواز می‌کنم، ولی بعد دیدم توی ماشین نشستم. در واقع اول زاویه‌ی دوربین بالا بود، انگار که بالای گراند کانیون آویزان شده باشم، ولی بعدش دیدم که نشستم روی یک ماشین و ماشین دارد از روی پلی عبور می‌کند که درست به باریکیِ پل صراط است. شاید هم خودش بود. البته اگر خودش بود باید بگویم یک شاهکار مهندسی محسوب می‌شد.
حالا نمی‌دانم الان هم روی گراند کانیون پلی هست یا خیر، شاید به تازگی ساخته شده و شاید هم در آینده ساخته شود. خلاصه این که روی گراند کانیون بودم و چنان شور و شعفی سراپایم را گرفته بود که اصلن غیرقابل توصیف است.
گراند کانیون مثل میدانِ آزادی بود که سر و ته شده باشد. برج میدان را نمی‌گویم‌ها، چمن‌کاری‌های دور و برش را می‌گویم. شما گراند کانیون را تصور کنید، که چمن‌های میدان آزادی را کشیده باشند رویش، از بالا تا آن اعماقِ دره همه‌ش شده باشد چمن و آن هم با آرایش چهل تکه. مثل یک توپ چهل‌تکه‌ی بزرگ است که پهنش کرده باشی.
گراند کانیون چمن پوش شده و من بالاش آویزان هستم و خیلی حس و حال خوبی دارد. می‌توانم شعفِ گوریل انگوری را به خاطر بیاورم وقتی که در خواب از این رو عبور می‌کرد.
من هم توی خواب از روی گراند کانیون گذشتم!
بعد وسط‌های پلِ صراط که رسیدیم، انگار پل گشادتر شد، گمانم خدا با خودش فکر کرده بود هر کس تا این‌جا برسد دیگر حقش است که از این پل عبور کند و برسد آن طرف. دور پل بازار مکاره به پا کرده بودند. بیشترشان کولی بودند و یکی هم داشت تی‌شرت‌های سه تا هزار تومانی می‌فروخت.
رفتم توی بازارِ مکاره هم دوری زدم، ولی حس و حال پول خرج کردن نداشتم، آدم همیشه‌ی عمرش که این شانس را نمی‌آورد بالای گراند کانیون باشد، آن‌هم گراند‌کانیونِ چمن پوش!
به گمانم، این گراند کانیون که دیدم، مربوط به یک واقعیتِ مجازی‌ای چیزی بود، شاید توی یک دنیای دیگر خیال کرده بودند، صخره و سنگ خیلی جذابیت ندارد و از طرفی هم چمن‌های میدانِ آزادی دلشان را برده بود و خلاصه گراندکانیون را کردند نسخه‌ی وارونه‌ی میدانِ آزادی.
حالا زمزمه‌هایی هست می‌گویند این کپی‌برداری از چمن‌های میدانِ آزادی تبدیل به یک جور مد شده و قرار است اقیانوسِ آرام را هم همین شکلی بکنند. اوه فکرش را بکنید! همه‌ی دنیا شبیه به میدانِ آزادی می‌شود و بعد هر کجای دنیا که باشید دیگر دلتان برایش تنگ نمی‌شود. تازه شاید حالتان هم به هم بخورد بس که میدان آزادی این طرف و آن طرفِ دنیا سبز شده.
یادم نیست چه زمانی تورِ گراند‌کانیون تمام شد و از آن واقعیتِ مجازی برگشتم به دنیای خودمان. صد البته که این دنیای خودمان برای صاحبانِ گراند‌کانیونِ چمن‌فرش شده یک واقعیتِ مجازیست و اگر آن‌ها چشمشان به گراند‌کانیونِ ما بیافتد کلی تعجب می‌کنند. چون استفاده از صخره و سنگ، در میادینِ شهرهای آن‌ها یک جور مد است. درستش از نظرِ آن‌ها این طوریست: میادینِ شهرها باید صخره‌ای باشد و گراند کانیون، چمن پوش! هر ابلهی این را می‌فهمد!
:دی

بر چسب ها: سوررئال، ادبیات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

اوایلِ هزاره‌ی دوم بعد از مصلوب شدنِ خداوندگارمان بود که آسمان باریدن آغاز کرد.

ابرها تمام پهنه‌ی آسمان را پوشاندند و باریدند و باریدند و باریدند...

و  این گونه بود که دو هزاره آسمان‌ها باریدند. دیگر آن زمینِ شوم نور و روشنایی به خود ندید. دیگر بلبلی روی شاخساری نخواند، نه پاییزی آمد و نه بهار، فقط ابر بود و باران.

دوهزارسال آسمان‌ها گریستند. بارانِ ابدی بر آن خاکِ نفرین شده بارید و بارید. تمام سازه‌های دستِ بشر پوسیدند و آب شدند و به جویبارهای فراموشی سپرده شدند. تمامِ آلودگی‌های جو همراهِ قطراتِ باران فروریختند و تجزیه شدند. آسمان‌ها از پلیدی‌های نوعِ بشر پاکیزه شدند.

بارانِ ابدی همچنان می‌بارید...

*  *  *

در پانصدمین سال از هزاره‌ی دوم بعد از باران بود که دیدمش،  سه‌هزار و پانصد سال از زمانی که خداوندگارمان روی تپه‌ی جلجتا تک و تنها بالای صلیب رفت، می‌گذشت. چیزِ زیادی برای تعریف کردن از چهره‌اش وجود نداشت. سر و رویش را خزه گرفته بود. حالا همه‌مان همین شکلی هستیم. به جای مو و مژه و ریش و ...خزه داریم. زیرِ بارانِ ابدی اوضاع این طوریست دیگر.

کافیست پنج دقیقه زیر باران بایستی، تا شروع کنی به جوانه زدن و خزه و برگ از سر و رویت آویزان شود. ما هم که به هرحال همیشه زیرباران هستیم. نه که سرپناهی وجود داشته باشد و ما از آن احتراز کنیم، بلکه ما مجبوریم.

ما زائر هستیم. همیشه و همیشه در حال راه رفتن زیرِ بارانِ ابدی. حالا روی سیاره چیزی نمانده به جز گیاه و درخت و برگ و خزه. اوائل باران زجرمان می‌داد و دنبال سرپناه بودیم. زمین‌ را می‌کنیدم، آزمایشگاه‌های زیرزمینی و پناه‌گاه‌های پنهانی را می‌جستیم تا در آن‌ها پنهان شویم، ولی خیلی زود فهمیدیم فایده ندارد. گریزی از باران نیست.

پس چترها را بستیم و زیر باران به راه افتادیم. افسانه‌ها می‌گویند خداوندگارمان قرار است بار دیگر میانِ ما ظهور کند و روی صلیب برود تا باران بند بیاید. حالا هزار و پانصد سال است دوره افتایدم و خداوندگارمان را می‌جوییم.

باری، پانصدمین سال از هزاره‌ی دومِ باران بود که دیدمش. خیس از آوارِ باران و اندوهِ سالیان در چشمانش.

زائر نبود، اما زیرِ آوارِ باران کاری نداشت جز قدم زدن. شولای باران در برش گرفته بود و خزه‌های سبز از سرش تا زیر پایش در اهتزاز بودند. اندوهِ سالیانِ باران را به دوش می‌کشید.

از من پرسید: «آیا بالاخره دوباره روز خواهد شد؟»

پاسخ دادم: «پناه بر خدا، مگر همیشه دوباره از نو روشن نمی‌شود؟»

...

پ.ن. این مطلبِ در نهایتِ دلتنگی و اندوه نوشته شده.

پ.ن.2 قسمتِ ایتالیک برگرفته از وبلاگِ شاپرکه که تا حدی الهام بخشِ این نوشته بود.

پ.ن.3 ایده‌ی بارانِ ابدی مربوط می‌شه به داستانی با همین نام از ری بردبری که در مجموعه‌‌ی مردِ مصور منتشر شده.

 


بر چسب ها: ادبیات، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌های این پست لینک هستند و قابل کلیک.

آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند(do androids dream of electric sheep?)، نامِ کتابیست از فیلیپ کی دیک(philip kindred dick).

داستان، آینده‌ای غم‌انگیز و تیره تار و پست آپوکالیپتیک را به تصویر می‌کشد. که البته این تیره و تاری از مختصاتِ آثار کی دیک محسوب می‌شوند.

توی آن آینده کلی اتفاقاتِ بد افتاده و جو تلخی بر داستان حکمفرماست، یکی از بدترین چیزهای آن آینده‌ی خیالی(خیالی نه به این جهت که محقق شدنش امکان پذیر نباشد، به این جهت که هنوز محقق نشده) این است که حیوانات تقریبن منقرض شده‌اند و به جز تعدادِ انگشت‌شماری از هر گونه، حیوانی باقی نمانده. برای این که بشود همین تعداد انگشت‌شمار را حفظ کرد، نگاه‌داری یک حیوان در هر خانواده به یک رسم تبدیل شده. و از آن‌جا که حیوانات خیلی گران هستند، هر خانواده‌ای وسعش به خریدن یک حیوانِ زنده‌ی واقعی نمی‌رسد، و خانواده‌های متوسط و فقیر به خریدنِ بدل‌های الکترونیکی از حیوانات غنائت می کنند. این حیواناتِ الکترونیک در ظاهر تفاوتی با حیواناتِ زنده ندارند، اما با دقت به برخی جزییات می‌شد فهمید قلابی هستند.

و در آن آیند‌ه‌ی دلتنگ، باید ببینید آدم‌ها حتا برای داشتن یک وزغ چطور دلشان پر می‌زند.

و حالا کره‌ی زمین در آستانه‌ی ششمین انقراضِ بزرگ قرار دارد. این مطلب را در ساینس دیلی خواندم.

آخرین بار که انقراض در چنین ابعادی رخ داد، شصت و پنج میلیون سال قبل در دوران کرتاسه بود، که خزنده‌سانان غول‌پیکر منقرض شدند. گمان می‌رود برخورد یک شهاب‌سنگ با زمین باعث آن انقراض بوده.

ولی باعث و بانیِ این یکی، خودِ ما هستیم. با آلودگی محیط زیست، از بین بردن جنگل‌ها، ریختن موادِ شیمیایی به آب‌ها، کشتنِ حیواناتِ گرانبها و...داریم خودمان رو توی بد هچلی می‌اندازیم.

صد البته این پست فقط یک نوع شعار دادن محسوب می‌شود، چون ما آدم‌ها کله‌خر تر از آنیم که چیزی بترساندمان یا مایه‌ی عبرتمان شود.

این اتفاق‌هامیافتند و روزی می‌رسد که مردم برای داشتن وزغ یا شاید حتا سوسک، دلشان پر بزند.

حالا دانشمندان دارند محاسبه می‌کنند، ببینند کدام گونه‌ها به لحاظِ ساختارِ ژنتیکی منحصر به فردند و برای ادامه‌ی زندگیِ ما روی این کره‌ی لعنت شده وجودشان حیاتی‌است، تا همان‌ها را نجات بدهند.

می‌بینید؟ موجوداتی را که با ما شریکِ این آب و خاک بودند داریم از بین می‌بریم و تازه تصمیم می‌گیرم، کدامشان به درد بخور هستند که نجاتشان دهیم!

موضوع فقط این نیست که دنیای بدونِ کبوتر و گربه و پلنگ، زشت و بی‌روح می‌شود، موضوع این است که برخی از این گونه‌ها برای ادامه‌ی حیاتِ ما لازم هستند و با نبودشان، اکوسیستمِ زمین چنان دچار مشکل می‌شود که بقای خودمان هم به خطر میافتد.

و مشکل فقط این نیست که با نبودن برخی از این گونه‌ها، زندگی به لحاظِ فیزیکی به خطر میافتد، موضوع این است، که دنیایی که در آن پرنده‌ایی روی سیمِ برقی ننشیند، و توی دشت‌هاش آهویی نباشد، دنیای دلگیر و مزخرفیست.

(رابطه دو شرطی بود، برای همین و به منظور تاکید، دو پاراگراف به صورتِ دو طرفِ یک رابطه‌ی دو شرطی آمده‌اند)

 

 و به این ترتیب می‌فهمید، آینده‌ایی که فیلیپ کی دیک عزیزمان با رفتن به هپروت ترسیمش کرده(کی دیک گه گاهی سری به هپروت می‌زده، به هرحال اون هم آدم بوده دیگه) اصلا و ابدا خیالی نیست.

مطالبِ عنوان شده از داستان اصلا اسپویلر نیستند و داستان را لو نداده‌اند، اگر دلِ خواندنِ چیزهای غمگین را دارید، به شما توصیه می‌شود این کتاب را حتما بخوانید.

کتاب ترجمه‌ی محمدرضا باطنی است و نشر روشنگران و مطالعاتِ  زنان آن را منتشر کرده.

 

لینک مطلبِ مربوط به ششمین انقراضِ بزرگ در سایت ساینس دیلی

 

دو داستانِ کوتاه از کی دیک بخوانید:

 

گزارشِ اقلیت

عمده فروشیِ خاطراتِ درخواستی

 

معرفیِ خوب و کاملی از کتابِ آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند را در این‌جا بخوانید:

 

معرفیِ کتاب

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

** کلیه‌ی های‌لایت‌ها لینک هستند و قابل کلیک. کلیک بفرمایید.

اورسولا کی لاژوان یکی از معروف‌ترین نویسندگانِ کتاب‌های علمی‌تخیلی، فانتزی است و یکی از چهره‌های مطرح در زمینه‌ی ادبیات کودکان. او جوایز هوگو، نبولا و کتابِ کودکان را برای آثار مختلفش برنده شده.

 

 

 

از آثار او مجموعه‌ی شش‌جلدیِ دریازمین(EarthSea) به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده. ترجمه‌ی این مجموعه از آقای پیمان اسماعیلیان است و نشر قدیانی آن را به چاپ رسانده.

یک داستانِ کوتاه از او به نام کسانی که از خیر املاس گذشتند،  روی آکادمی فانتزی، موجود است.(ترجمه‌ی خودم:دی)

من سه جلدِ اول دریازمین را به زبانِ انگلیسی خواندم و بعد از آن‌جا که سه جلدِ بعدی به انگلیسی موجود نبود، فارسی‌اش را خواندم. البته ترجمه‌ی فارسی خوب و قابل قبول بود، اما نثر انگلیسیِ این اثر یک چیز دیگر بود.

مشخصه‌ی بارزِ این مجموعه در جادوی نثرش است. خودِ داستان، چیز تازه‌ای برای گفتن ندارد و همان صحبتِ دیرینه‌ی نبرد خیر و شر و کند و کاو در روحِ خویش است. اما نثرِ سحر‌انگیز لاژوان، یک روایتِ کلیشه‌ای را به یکی از محکم‌ترین آثار این گونه تبدیل کرده.

و به همین دلیل، خواندنِ متنِ انگلیسی یک چیز دیگر بود، بعدِ مدت‌ها از خواندنِ یک کتاب این قدر لذت بردم.(از آن‌جا که این اثر یک مجموعه‌ی شش جلدیست، اصلن به تنبل‌ها توصیه نمی‌شود.)

از دیگر نکاتِ بارزِ آثار لاژوان زاویهِ دیدِ زنانه‌ی اوست. زنانه و شاید هم فمینیستی. در یکی از کتاب‌های این مجموعه، شخصیتِ اول داستان یک زنِ میانسال است، و ما در همان حال که داریم یک داستان فانتزی می‌خوانیم، با دلمشغولی‌ها و مشکلاتِ یک زنِ معمولی طرف هستیم. زنی که هم باید برای شوهر و فرزندانش غذا بپزد، هم خانه را تمیز کند و هم نگرانِ یک عالم چیز دیگر باشد. خلاصه این که حتا اگر به شما نگویند نویسنده‌ی این کتاب یک زن است، با خواندنش خودتان متوجه می‌شوید.

برای شروع خواندن، همان داستانِ کوتاهِ روی سایت را توصیه می‌کنم.(بالا لینکش هست) و در ادامه(برای آن‌ها که تنبل نیستند، خواندن مجموعه‌ی دریازمین را)

آخرین کتابِ لاژوان به نام لاوینیا مثلِ خیلی دیگر از آثارش کلی سر و صدا به پا کرده و معروف شده، اگر خوره باشید، می‌توانید قسمت‌هایی از کتاب را که لاژوان خودش خوانده از این آدرس دریافت کنید و گوش کنید.(البته بیست و چهار مگابایت است)

*  *  *

تصویر روزِ نجوم، هر روز یک تصویرِ حیرت‌انگیز از دنیای آن بیرون را به نمایش می‌گذارد و توضیحاتی به قدر کفایت هم ضمیمه‌ی آن هست.

این هم تصویرِ دو روز پیش:

مرکز سحابیِ مرداب

 

 به نظرتان این رنگ‌ها در تصاویر هابل واقعی هستند؟ یعنی اگر می‌شد از نزدیک بریم و این سحابی را ببینیم همین رنگی بود؟

پاسخ این است که تقریبن خیر. تصاویر هابل در اصل مجموعه‌ای از تصاویر سیاه و سفید هستند. رنگ‌ها به طرق مختلف و بنا به دلایل مختلف به تصاویر اضافه می‌شوند، برخی از رنگ‌ها با فیلترهای خاصی که فقط یک طولِ موجِ به خصوص از نور را عبور می‌دهد، ایجاد می‌شوند، برخی رنگ‌ها برای تاکید روی برخی اجسام اضافه می‌شوند و برخی از رنگ‌ها برای مشخص ساختن، اجرامی که برای چشمِ آدمی قابل دیدن نیستند. در ایجادِ تصاویر رنگیِ هابل، علم و هنر به یک میزان نقش دارند.

برای اطلاعاتِ بیشتر در زمینه‌ی چگونگیِ ایجادِ این تصاویر به این آدرس مراجعه کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
 
آه ای شمایان که طرفدار نوشته‌های پریشانه‌ی من هستید، چند نفرتان خبر دارید که من در یک وب‌گاهی به نام آکادمی فانتزی  فعالیت می‌کنم، خودم را در آن تکه پاره می‌کنم(گاهی هم بقیه‌ را:دی) و خلاصه این که شام و ناهار و مابقیِ چیزهای زندگی من را تشکیل می‌دهد.(اصولن زندگیِ من چیز زیاد ندارد، فکرش را نکنید)
خلاصه این که یک وب‌گاهی هست به نامآکادمی فانتزی، مرجع هوادارن ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی. ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی هم بر خلاف چیزی که طرفداران نسرین ثامنی و م مودب‌پور فکر می‌کنند، اصلن یک چیزی مخصوص بچه‌ها نیست، بلکه به عکس خیلی هم بزرگسالانه است و بسیاری از آثار مطرح جهان در این گونه قرار دارند و بسیاری از نویسنده‌های مهم دنیا ع.ت.ف نویس بوده‌اند. خلاصه این که ما آن تو همه جور مطلبی داریم، تشریف ببرید و بخوانید. هر از گاهی یک داستانِ کوتاه، یک معرفی کتاب، یک معرفیِ فیلم کسی را نمی‌کُشد. باور بفرمایید.
و اما...
به تازگی‌ها و به همت یکی از عزیزان و همراهان آکادمی فانتزی( که آن تو ما زیگوتارووس صدایش می‌کنیم) یک بخش جدید در آکادمی فانتزی راه‌اندازی شده. بخش انگلیسی. در این بخش داستان‌های علمی‌تخیلی و فانتزی که محصول نویسندگان فارسی زبان باشند، انتخاب شده، به انگلیسی ترجمه می‌شوند و در اختیار خوانندگانِ دنیا قرار می‌گیرند.
هدف ما این است که آکادمی فانتزی را به عنوانِ یک بنیادِ ادبی که در این گونه‌ی ادبی فعالیت دارد، در جهان بشناسانیم که البته هدفِ بسیار بزرگ و سختی است، ولی بالاخره باید از یک جایی شروع کرد دیگر، آدم یک دفعه که به قله نمی‌رسد.  و علاوه بر معرفیِ آکادمی فانتزی، هدف دیگرمان این است که ادبیاتِ علمی‌تخیلی و فانتزی از نوع فارسی را به دنیا معرفی کنیم.
بنابراین، ای شمایان که ماجراهای کفتر من و عشق‌های ناکام من و پرسه زدن من در کوچه پس‌کوچه‌های دربند را خواندید، لعنتِ دوزخیان بر شما باد اگر روی این لینک‌ها کلیک نکید و اگر Send to all نکنیدشان.(:دییی)
 
لطفن اگر با آدم‌های آن‌ور آبی چت می‌کنید، یا عضوِ فروم‌های آن‌ور آبی هستید، لینکِ بخش انگلیسی ما را به آن‌ها معرفی کنید.
و باور بفرمایید اگر یک بار روی این لینک‌ها کلیک کنید و یک نیم ساعتی وقت برایشان بگذارید، هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. من هر روز به یک عالم سایت سر می‌زنم و هنوز هم نمردم.
پ.ن. دلتنگی‌ها و حرف‌های نگفته‌ی دلم را قرار است را جای دیگری می‌نویسم از این به بعد، اگر خواننده‌ی خاموشِ وبلاگ من هستید، برام یک کامنت شخصی بگذارید، تا آدرس را براتون میل کنم، دلیل این که آدرس نمی‌دم اینه که چند نفری هستند که دوست ندارم دل‌نوشته‌هایم را بخوانم. به  چند نفری که توی ذهنم بودند، آدرس دادم، ولی ممکن است بعضی‌ها را هم فراموش کرده باشم. پس بهم پیغام بدین.

بر چسب ها: ادبیات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

من قبل از نوشتن این مطلب کلی دچار گیرهای فلسفی شدم و درست مثل شیرین، از خودم پرسیدم توی مملکتی که سرانه‌ی کتاب‌خونی سالی یک دقیقه است و تازه بالای هشتاددرصد کتاب‌خون‌های ما، به آثار سطح پایین و کاملن زردرنگ علاقه دارند، فایده‌ی معرفی کتابی مثل ایلیوم چی می‌تونه باشه؟

خب من هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم و به هرحال دست به کار نوشتن این مطلب شدم.

دریافت ایبوکِ ایلیوم

ایلیوم نوشته‌ی دن سیمونز، اثریست که ارزش خواندن را دارد. ایلیوم یک نوع حماسه‌ی علمی‌تخیلی محسوب می‌شود، اما اگر از من بپرسید می‌گویم هجویه و در عین حال فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد، اثر سترگ هومر، شاعر یونانی.

فن‌فیکشن به ادبیات هواخواهانه می‌گویند. آثاری که بر اساس یک اثر محبوب و مطرح و توسط هوادارن آن اثر نوشته می‌شوند. ادبیات هوادارانه، یک ادبیات حرفه‌ای و ارزشمند محسوب نمی‌شود و بیشتر یک جور سرگرمی است تا یک کار جدی ادبی، با این‌حال فن‌فیکشن‌های معروفی هم داریم. در فن‌فیکشن، نویسنده با استفاده از المان‌های اثر مورد علاقه‌اش داستانی جدید می‌نویسد که ممکن است خط روایی آن به کل با داستان اصلی فرق کند. هوادارن آثار معروف با خلق فن‌فیکشن در واقع داستان را به سمت و سویی که دلشان می‌خواسته هدایت می‌کند وبا استفاده از آن المان‌های اصلی، داستانی را روایت می‌کنند که در اصل دوست داشته‌ان بخوانند. قهرمان‌ِ مورد علاقه‌شان را که مرده به زندگی برمی‌گردانند،‌ یک شکست سهمگین را تلافی می‌کنند، ضدقهرمانی را که از آن بیزارند به خاک سیاه می‌نشانند و...

 

مقدمه:

آقای دن سیمونز یک نویسنده‌ی حرفه‌ایست که توسط منتقدان زیادی ستوده شده، با این‌حال در تمام خطوط ایلیوم می‌شود علاقه‌ی عمیق آقای سیمونز به ایلیاد را دید و حس کرد. و کاملن مشخص است که دن سیمونز، در ایلیوم، ماجرای جنگ تروا را به سمت و سویی که دوست داشته کشانده و پایان کاری کاملن متفاوت برای قهرمانان نبرد افسانه‌ای تروا رقم زده. به همین دلیل، از دید من می‌شد که به عنوان یک فن‌فیکشن بر ایلیاد در نظر گرفتش. فن‌فیکشن و نه بازنویسی چون ساختار، نثر و حال و هوای ایلیوم بسیار متفاوت از فضای ایلیاد است و از طرفی قصد نویسنده به هیچ عنوان بازنویسی ایلیاد نبوده. من هنگام خواندن داستان این حس را داشتم که نویسنده با روایت کردن نبرد تروا و تغییر دادن آن، واقعن لذت برده و پایانی را که دل خودش را راضی می‌کرده، برای این نبرد در نظر گرفته.

اما پیشتر گفتم، ایلیوم هم هجویه و هم فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد. هجویه بود به این خاطر که جا به جای داستان، وقتی صحبت از نبرد تروا می‌شود، نویسنده از زبان روای داستان که یک پروفسور قرن بیست و یکمی با تخصص ایلیاد است، دست به استهزا و ریشخند کردن قهرمانان و ماجراهای نبرد تروا می‌کند. و این ریشخند و استهزا، طنز نیست و بار طنز را منتقل نمی‌کند، بلکه از دید من کاملن هجویه محسوب می‌شود. هر چند که خیلی خیلی ملایم و نامحسوس باشد. به نظر می‌رسد نویسنده در عین حال که ماجرای نبرد را دوست داشته و از روایت کردنش لذت می‌برده، به نظرش تمام این رشادت‌ها، خون و خون‌ریزی‌ها، رجز‌خوانی قهرمانان، عشق‌بازیشان با یکدیگر و با خدایان، سرسپردگی‌شان به خدایان و نذر و قربانی‌دادن‌هایشان و...نمایشی مضحک و عبث بوده.

جنگ، برای مردمان سه هزار سال پیش، تنها وسیله‌ی ابراز شجاعت و مردانگی بوده(گویا که هنوز هم هست) و چقدر گاه تمام این ماجراها و حتا شیوه‌ی روایت کردن هومر، از دید پروفسور هاکنبری که از قرن بیست و یکم یک‌راست به صحنه‌ی نبرد تروا منتقل شده، مضحک و خند‌داره و هجو هستند.

ایلیوم کتابیست درباره‌ی ادبیات. درباره‌ی شکسپیر، پروست و هومر.

ساختار کتاب

داستان ایلیوم، سه خط روایی مجزا دارد که با پیشرفت داستان، اندک اندک به هم نزدیک می‌شوند تا این که در آخر تقریبن( و نه کاملن) این سه خط به هم می‌پیوندد.

در یکی از این خطوط، ماجرای نبرد تروا را داریم که توسط خدایان‌ِ المپ هدایت می‌شود و پروفسور هاکنبری که به اذعان خودش، علی‌رغم میل خودش باززاده شده تا شاهد این نبرد خونبار باشد. ایلیوم با همین داستان شروع می‌شود و دقیقن در نقطه‌ای آغاز می‌شود که ایلیاد آغاز شده. با جدال لفظی آگاممنون و آکیلیس بر سر برده‌ی آکیلیس که منجر به کناره‌گیری آکیلیس و میرمیدون‌هایش از نبرد تروا می‌شود.

خط روایی بعدی، در یک دنیای post apocalyptic در آینده‌ی زمین می‌گذرد. قهرمانان این خط روایی، 5 نفر هستند که ناگهان سر از ماجرایی عجیب و غریب در‌آورده‌اند و فهمیده‌اند چیزهایی در دنیا هست که آن‌ها هیچ خبری ازش ندارند، و تصمیم می‌گیرند دست به اکتشافاتی بزنند که برای نسل آن‌ها بی‌معناست.

و خط روایی سوم، ماشین‌هایی ارگانیک و هوشمند را به تصویر می‌کشد که شیفته‌ی پروست و شکسپیر هستند. این روبات‌ها که سالیان سال قبل توسط انسان‌ها ساخته شده‌اند، بانک اطلاعاتی غنی‌ای از ادبیات انسانی رابه همراه دارند و در طول سالیان خود به خود پیشرفت کرده‌اند و حالا همگی منتقدان ادبی هستند.

در طول کل کتاب، دو تا از این ماشین‌ها که درماموریتی با هم همسفر هستند، درباره‌ی مفاهیم در جستجوی زمان از دست رفته اثر معروف مارسل پروست و نمایشنامه‌های شکسپیر با یکدیگر به مناظره می‌پردازند. و مناظراتشان گاه به مفاهیم بسیار عمیق در آثار شکسپیر و پروست می‌پردازد. طوری که خواننده اگربا کارهای شکسپیر و پروست آشنا نباشد، در درک مفهوم این مناظرات دچار مشکل می‌شود.

به عبارتی برای این که از ایلیوم استفاده‌ی کامل را ببرید، باید ایلیاد، در جستجوی زمان از دست رفته و نمایشنامه‌ی طوفان شکسپیر را خوانده باشید. اما اگر نخوانده باشید هم مهم نیست، با خواندن ایلیوم، با سه اثر ادبی بزرگ آشنا می‌شود.

با این‌حال ایلیوم همچنان یک علمی‌تخیلی حماسی است. و مثل بیشتر علمی‌تخیلی های دوره‌ی جدید پر است از بازی کردن با مفاهیم تئوری کوانتوم و نگاه تلخ و بدبینانه به آینده‌ی بشر روی کره‌ی زمین.

 

بررسی محتوایی:

 

در آینده‌ای که ایلیوم روایت می‌کند، کره‌ی زمین به لحاظ جغرافیایی و اکولوژیکی دچار دگرگونی‌های سهمناکی شده که دلیلش فقط تا حدی بر خواننده مشخص می‌شود. بیشتر کره‌ی زمین غیرمسکونی شده و چیزی حدود دو سه هزار انسان در نهایت نادانی و بی‌خبری از همه جا، غرق در لهو و لعب هستند و از زندگی چیزی به جز میهمانی و خوشگذرانی نمی‌دانند. انسان‌های این آینده نه گذشته دارند، نه تاریخ، نه ادبیات، نه هنر، نه علم و تکنولوژی و نه حتا جنگ و دلاوری. حتا بلد نیستند بخوانند و بنویسند. نه هواپیمایی دارند و نه ماشینی، نه دانشگاهی نه کارخانه‌ای، نه اداره‌ای.

این انسان‌ها توسط ماشین‌ها و موجوداتی که ماهیت‌شان بر ایشان معلوم نیست، تر و خشک می‌شوند. هر کدام صد سال مهلت زندگی دارند و در این صد سال، هر بیست سال یک بار سلول‌های بدنشان از نو ساخته می‌شوند، تا در کل صد سال سالم و جوان باشند. بعد از آن هم به حلقه‌هایی که در مدار زمین می‌گردند و مسکنِ موجوداتی ناشناخته از نسل بشر هستند، متنقل می‌شوند. هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای ندارند و برای رفتن از جایی به جای دیگر از تکنولوژی ناشناخته‌ای تحت عنوان faxing استفاده می‌کنند که ظاهرن یک جور تله‌پورتر است.

انسان‌های این آینده موجوداتی از دست‌رفته و فنا شده هستند. موجوداتی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، اسم شکسپیر به گوششان نخورده، نمی‌دانند بدنشان از مولکول و اتم ساخته شده، نمی‌دانند منظومه‌ی شمسی چند تا سیاره دارد یا اصلن منظومه‌ی شمسی چیست(آشنا نیست براتون؟ چند نفر می‌شناید این طوری باشن؟) مفهومی به اسم سینما و فیلم برایشان غریبه است، هیچ نمی‌دانند داوینچی چه کسی بوده یا اصلن نقاشی کردن یعنی چه و....

این انسان‌ها فقط خوردن،‌خوابیدن، مست کردن و س×ک×س را می‌شناسند. فقط و فقط همین.

این‌جور نگاه بدبینانه به آینده‌ی بشریت چیز جدید یا خاصی نیست. خیلی‌ها با قضاوت از شرایط فعلیِ فرهنگی زندگی انسان‌ها به این فکر می‌افتند که در آینده، تمام آن‌چه که مظاهر انسانی تمدن ما هستند خواهند مرد و از بشریت چیزی به جز خوشگذرانی نخواهد ماند.

این هم یک جور آرمان شهر است. ایلیوم هم یک جور یوتویپیا را توصیف می کند که از دید ساکنانش به واقع یوتوپیاست و هیچ چیز کم و کاست ندارد. زشتی این آرمان‌شهر فقط از دید ناظر بیرونی آشکار می‌شود. وگرنه کسی که تا به حال اسم داوینچی یا هیچ نقاش دیگری به گوشش نخورده، چرا هرگز باید برای از بین رفتن هنر مرثیه سر دهد؟ اصلن برای چنین کسی از بین رفتن هنر چه مفهومی دارد؟

و انگار که ماشین‌های هوشمندِ ساکن ماه‌های مشتری که وارثان تمدن و هنر و فرهنگ بشریت هستند، کنایه‌ای هستند بر حماقت بشریت.

 

بررسی فنی:

ایلیوم به لحاظ نثر، قوی و زیباست. هرکجا که ایلیاد روایت شده، تلاش شده که نثر و حالت روایی ایلیاد حفظ شود و هر کجا صحبت از شکسپیر و پروست بوده با نقل قول از آثار این دو نفر، نثری سطح بالا شکل گرفته.

اما به لحاظ ساختار روایی، داستان روانی محسوب نمی‌شود. ایلیوم یک داستان خیلی بلند را روایت می‌کند که معماهای بسیاری در دل خود دارد. ابتدای داستان خیلی کند و سنگین می‌گذرد. خواننده در دنیایی به کل متفاوت قرار دارد که هیچ‌چیزش را نمی‌شناسند و نویسنده به عمد او را در تاریکی نگاه می‌دارد بعد و خواننده بعد از گذشتن سی چهل صفحه، کم کم خسته می‌شود و در حالی که مطلقن از هیچ‌چیز سر در نمی‌آورد تصمیم می‌گیرد کتاب را کنار بگذارد. بنابراین ایلیوم برای خواننده‌ی کم حوصله نوشته نشده. اگر خواننده حوصله کند، نزدیک‌های یک هفتم داستان که رسید،‌ کم کم شروع به درک ارتباط میان سه خط روایی می‌کند و کم کم می‌فهمد صورت مسئله چیست.

و بعد از نزدیک‌های دو سوم کتاب به آن طرف، ناگهان   ضرباهنگ روایت تند شده و تبدیل به یک تریلر نفس‌گیر می‌شود، و از آن‌جا که خواندن مثلن دویست صفحه در دو ساعت امکان‌پذیر نیست، خواننده‌ی بی‌نوا دچار مشکل می‌شود.

در کل ایلیوم کتابی ارزشمند بود و نمره‌ی من به این اثر هفت از ده می‌باشد.

 

پ.ن. کامنتینگ باز می‌باشد. لطفن در صورت‌ِ تمایل به ارسال پیام خصوصی، چک باکس پیام خصوصی را حتمن تیک بزنید.

پ.ن.2کامنت‌های به به و چه چه پاک خواهند شد.

پ.ن.3. بحث و گفتگو درباره‌ی این اثر

 


نظرات ()