نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ «خدای درد» که ترجمه‌ی مقدمه‌ای از داستانی به همین نام و نوشته‌ی «هارلن  الیسون» بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)

حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه‌ی داستان از خودم است:

 

اشک‌ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک‌ میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی‌اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال‌التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ‌کدام...
و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.


چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی‌زمان / بی‌مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می‌راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه‌ی ابدی‌ تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی‌تعقل‌ترین واکنش‌های تک‌سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده‌ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار‌گی را در بسته‌بندی‌هایی چنان پیچیده تقسیم می‌کرد که زبان از بیانشان قاصر است.
او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت‌های روح‌خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه‌ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می‌ساختند.
ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس —تنهای تنها در اتاقکش— ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه‌ای درنگ به کارش مشغول بود.


ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده‌اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته‌های اندازه‌گیری و تنظیم‌شده‌ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی‌شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می‌داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می‌کرد.
از خیلی قبل شروع شده بود، —و او هیچ تصوری از زمان نداشت— از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده‌ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک‌یاخته از آمیب فراوان‌تر می‌شد. نگرانی طی قرن‌ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه‌های بی‌پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.
حالا اکنون بود.


با وجود درد عجیب در شبکه‌ی عصبی‌اش، در شبکه‌ی عصبی مرکزی‌اش، با وجود تیره‌شدن رو به فزونی کره‌ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه‌واری که در قسمت پیشین سه‌گانه‌ی مغزش غلیان می‌کردند، افکاری که می‌دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این‌ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان‌طوری که از او انتظار می‌رفت، انجام می‌داد.


عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره‌ای رده سوم در خوشه‌ی حلزون بخشید، رنجی تاب‌آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق‌‌العاده برای بچه‌عنکبوت‌های بی‌والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه‌ای بی‌پایان برای نژاد بی‌گناهی از بومیان لال سیاره‌ی بایر بی‌نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می‌چرخید.
و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.


چیزی که امکان‌پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی‌توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی‌روح، بی‌احساس و تنظیم‌شده‌ای که ایتاث خدای درد می‌نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ نگرانی. او اهمیت می‌داد. پس از قرن‌های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی‌شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی‌توانست کارهایی که می‌کرد را تحمل کند.


تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی‌اش نیز فراوان بود. سر کشیده‌اش از درد می‌تپید و کره‌ی چشمانش تیره‌تر می‌شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف‌های درونی‌ به هم پیوسته‌ی عثنی‌عشری‌اش که برای ادامه‌ی کار طبیعی‌ سیستم غدد ترشحی درون‌ریزش ضروری بودند، شروع کرده‌ بود به بد کار کردن، به پت‌پت‌های موتور یک ماشین قدیمی می‌مانست. ضربات دم مارمولک‌سانش ضعیف‌شده بودند که نشان از ضعف واکنش‌هایش داشت. ترنته —که همیشه نمونه‌ای خوش‌قیافه از نژادش محسوب می‌شد— آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت‌انگیز می‌شد.


و او پریشانی را بر موجودی زره‌پوش و پرنده با مغزی به اندازه‌ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره‌ی تاریکی در لبه‌ی کول‌سک [۱۲] زندگی می‌کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی‌مانده‌ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن‌ها قبل فراگرفته بودند از بدن‌هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره‌گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله‌گر و فاحشه‌خانه‌ای پر از فاحشه‌های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره‌ی رده‌ پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.


آن‌جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می‌رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می‌دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی‌رحم چیست که به من چنگ می‌اندازد، اشکم را درمی‌آورد، افکارم را ویران می‌کند، و هر خواسته‌ام را رنگ سیاه می‌زند. آیا دارم دیوانه می‌شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته‌ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده‌ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده‌ام؟ اگر خدایی قوی‌تر از این که من هستم، یا خدایی قوی‌تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می‌کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این‌جا هستم و کاری را که باید می‌کنم، تمام تلاشم می‌کنم.
و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید بدانم...

 

ادامه دارد


کل داستان را بخوانید


نظرات ()
 
 
 
 

برای اطلاعِ بیشتر از جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی به این آدرس مراجعه کنید.

داستانِ برنده‌ی امسال را بخوانید.

 

جشن پنجمین سالگرد تأسیس گروه ادبی آکادمی فانتزی و مراسم اهدای جوایز برگزیدگان ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷، عصر چهارشنبه، ۲۸ مرداد ماه ۱۳۸۸، در سالن همایش‌های سرای اهل قلم برگزار شد. در این برنامه مهدی بنواری، سردبیر آکادمی فانتزی، گزارشی از عملکرد سال گذشته این گروه ارائه داد و گفت: «از سال گذشته تا به حال حدود ۵۰ عنوان به بخش محتوای وبگاه اضافه شده که بیشتر آن‌ها داستان‌های نگارش شده به زبان فارسی بوده‌است.»

وی یکی از اهداف آکادمی را تولید مطلب علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان فارسی دانست و گفت: «رشد مدخل‌های موجود در دانش‌نامه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی که تا صبح امروز تعداد مطالب به ۱۸۸۷ رسیده‌است و پروژه‌ی هر هفته ۱۰۰ مدخل از دیگر دستاوردهای آکادمی فانتزی در تولید محتوا بوده‌است.»

بنواری افزود: «در سال گذشته و پس از برگزاری هفته‌های آسیموف و بردبری، سومین دوره‌ی هفته‌های نویسندگان علمی‌تخیلی و فانتزی در بزرگ‌داشت رابرت آنسون هاین‌لاین اجرا و مراسم اختتامیه‌ی دوره که به نقد کتاب «ستاره‌ی خاموش» اختصاص داشت، در سرای اهل قلم برگزار شد. همچنین تولید اولین جلد داستان مصور تمام فارسی توسط اعضای آکادمی فانتزی، از دیگر فعالیت‌های انجام گرفته در سال گذشته بود.»

پس از سخنان سردبیر آکادمی فانتزی، خانم «سیما وداد تقوی»، به نمایندگی از گروه داستان مصور به روی سن آمدند و جوایز گروه را از سردبیر آکادمی فانتزی دریافت کرد.

در ادامه نشست محمد حاج زمان، جانشین دبیر جایزه، به روند برگزاری جایزه به سنت هر سال اشاره داشت و گفت: «مطابق هر سال، اعلام مسابقه در پاییز انجام شد و از روز ۲۰ آذر ماه تا آخرین روز اسفند ماه سال ۱۳۸۷ شرکت کنندگان آثار خود را به دبیرخانه فرستادند و بنا به درخواست علاقمندان، مهلت ارسال آثار به مدت یک ماه و تا پایان فروردین ۱۳۸۸ تمدید شد.»

وی افزود: «در نهایت ۱۰۱ داستان از ۵۳ نویسنده به دبیرخانه‌ی مسابقه ارسال شد و پس از فرم‌بندی در قالب یکسان و استاندارد دبیرخانه، بدون نام نویسنده در اختیار کمیته‌ی بررسی و انتخاب داستان‌ها قرار گرفت و در نهایت ۱۳ داستان برگزیده برای داوری نهایی انتخاب شد.»

حاج زمان در ادامه تصریح کرد: «هر چند تعداد داستان‌ها نسبت به سال گذشته کمتر بود، ولی بر اساس نظری که داوران محترم ارائه دادند، سطح داستان‌ها رشد قابل قبولی داشته‌است.»

بنا بر گفته جانشین دبیر جایزه، مدیا کاشیگر، امید روحانی، مهدی یزدانی خرم، میترا الیاتی، مهدی بنواری، امیر سپهرام، آرمان سلاح‌ورزی هیأت داوران انتخاب داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷ را تشکیل داده بودند.

وی با اشاره به بخش‌هایی که در سال‌های اخیر به مسابقه افزوده شده‌اند، به تغییر عنوان مراسم از «مسابقه‌ی بهترین داستان کوتاه علمی‌تخیلی و فانتزی سال» به «جایزه‌ی ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی سال» اشاره کرد و در پایان خبر از افزودن بخش جدیدی با عنوان انتخاب «وبگاه هواداری برتر» در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی داد.

پس از سخنان جانشین دبیر مسابقه، آقای فرهاد آذرنوا، مؤسس آکادمی فانتزی لوح یادبود «وبگاه هواداری برتر در حوزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای آرش خلج نماینده‌ی مدیر وبگاه «نوقلم» اهدا کرد.

در ادامه نشست، حمیدرضا صدر منتقد صدا و سیما در رابطه با «انگاره‌های منفی در سینمای علمی‌تخیلی» صحبت کرد.

پس از صحبت‌های آقای صدر، لوح یادبود «ناشر علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷»، توسط آقای رضا علیزاده، مترجم نام آشنای فانتزی، به دلیل نشر و معرفی کتاب‌های تراز اول کلاسیک ژانر فانتزی و چاپ دو کتاب نفیس فانتزی به «انتشارات روزنه» اهدا شد.

سخنران بعدی مراسم شروین وکیلی بود که سخنان خود را با عنوان «تثبیت تمدن‌ها: از بنیادهای آسیموف تا هیچ هایکرز آدامز» ارائه داد.

در این قسمت، مدیا کاشیگر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم، لوح یادبود «یک عمر فعالیت در زمینه‌ی ترجمه آثار تراز اول علمی‌تخیلی و فانتزی» را به آقای «علی اصغر بهرامی» اهدا کرد. آکادمی فانتزی برای ترجمه‌ی عالی آثار مهمی همون «برج» اثر جی. جی. بالارد و «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج»، «گهواره‌ی گربه»، «شب مادر» و «مجمع الجزایر گالاپاگوس» اثر کورت‌ونه‌گوت، آقای بهرامی را شایسته‌ی تقدیر فراوان دانست و «جایزه مترجم علمی‌تخیلی و فانتزی سال ۱۳۸۷» را به خاطر مجموعه تلاش‌هایشان به ایشان اهدا کرد.

آخرین سخنران برنامه آقای محمد قصاع، مترجم آثار علمی‌تخیلی بود که در رابطه با «تأثیرات اجتماعی اندیشه‌های علمی‌تخیلی» سخنرانی کردند. توضیح آن‌که آقای محسن‌ آزرم، منتقد سینما، که برای سخنرانی درباره‌ی «دو نمونه از سینمای پیش‌روی علمی‌تخیلی» دعوت شده بود در جلسه حضور نداشتند.

پس از پایان سخنرانی‌ها، نوبت به اهدای سایر جوایز رسید. آکادمی فانتزی هیچ فرد یا گروهی را به عنوان «مروج علمی‌تخیلی برگزیده در سال ۱۳۸۷» معرفی نکرد، اما به آقای «ایرج فاضل بخششی» به عنوان فردی که به گزارش اقلیت، در آینده به عنوان مروج برتر شناخته خواهد شد، لوح تقدیر اهدا کرد. همچنین لوح یادبود فرد مؤثر ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در سال ۱۳۸۷، برای تلاش در زمینه‌ی ترجمه‌ی آثار درجه اول علمی‌تخیلی و فانتزی به زبان انگلیسی و شناساندن توانمندی‌های فارسی‌زبانان در این حوزه به غیرفارسی‌زبانان، به آقای امیر سپهرام اهدا شد. لوح‌های یادبود این بخش را آقای مهرداد تویسرکانی و پیمان اسماعیلیان، مترجم آثار علمی‌تخیلی و فانتزی به برندگان اهدا کردند.

در نهایت نوبت به اهدای تندیس نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال رسید. در این قسمت محمد حاج زمان، به روی سن آمد و بیانیه دبیرخانه‌ی جایزه را قرائت کرد. طی این بیانیه اعلام شد با توجه به جمع امتیازات هیأت محترم داوران، آقای «علیرضا فتوحی سیاه پیرانی» به خاطر خلق داستان «بدون عنوان» به عنوان «نویسنده‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده‌ی سال ۱۳۸۷» معرفی شد. تندیس نویسنده‌ی برتر را خانم «میترا الیاتی»، نویسنده و منتقد ادبی به آقای فتوحی اهدا کرد.

در پایان برنامه آکادمی فانتزی از آقای «احمد افقهی» به عنوان حامی مالی، سرکار خانم «هاله دارابی» حامی هنری و طراح تندیس، آقای «احسان عباسلو»، مدیر سرای اهل قلم به عنوان حامی فرهنگی تقدیر و تشکر به عمل آورد.

گفتنی است، در فواصل برنامه، اجرای صوتی قسمت‌هایی از داستان‌های نامزد داستان علمی‌تخیلی و فانتزی برگزیده سال ۱۳۸۷پخش و همچنین انیمیشن‌هایی برای حاضران به نمایش گذاشته می‌شد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

دیروز کاملن تصادفی یکی از داستان‌های «هارلن الیسون» به اسم «خدای درد» رو برای ترجمه انتخاب کردم و ببینید توی مقدمه‌اش چی نوشته:


اواخر مارس 1965، به اجبار به بیست و پنج هزار نفرِ دیگر ملحق شدم که از تمام گوشه و کنار ایالات متحده برای رژه آمده بودند، رژه در جایی که زمانی استحکاماتِ تعصب بود، در جایی که پارلمانِ ویرانی بود، مونتگومری، آلاباما(اگرچه  حالا دیگر بوستون جنوبی این عناوین را بی چون و چرا از آن خود ساخته، با این حال هنوز هم مونتگومری فضای گُل و بلبلیِ عقلانیتِ نژادی نیست.)


من بخشی از یک سیل انسانی بودم که «رژه‌ی آزادی» نامیده می‌شد و داشت تلاش می‌کرد به فرماندار جرج والاس بگوید که آلاباما یک جزیره نیست، که بخشی از دنیای متمدن است، که اگرچه ما از نیویورک و کالیفرنیا و ایلینویز و داکوتای جنوبی می‌آیم، اما «آشوب‌گران خارجی» نیستیم و همه‌ی ما یک چیز مشترک داریم و آن «آمریکایی» بودن است و به دنبال احترام و حقوق مدنی برای مردمی هستیم که طی دو قرن گذشته به طرز شرم‌آوری سرکوب شده‌اند و مورد بدرفتاری قرار گرفته‌اند. یک راه‌پیمایی در کشور کورها بود. درباره‌ی آن جایی دیگر به تفصیل نوشته‌ام.

اما آن ماجرا مال ده سال پیش بود و دیروز مادر شصت و پنج ساله‌ی یکی از دوستانم را دو دختر سیاه‌پوست توی روز روشن کتک زدند و جیبش را زدند. حالا ده سال گذشته و دختری که زمانی خیلی دوستش داشتم توی صندلیِ عقب ماشین خودش، در یک محوطه‌ی خالی پشتِ یک محوطه‌ی بازی بولینگ،در حالی که با چاقو تهدید شده بود به طور مکرر مورد تجاوز قرار گرفت، توسط یک سیاه‌پوست که هفت ساعت او را به آن حال نگاه‌داشته بود. حالا ده سال گذشته و مارتین لوتر کینگ مرده و سوپرفلای زنده است و من چه چیزی دارم تا به دوریس پیتکین باک  بگویم که ریچارد عزیزش را در خیابان‌های واشینگتن دی سی از دست داد؟ یک مشت سیاه‌پوستِ قاتل تصمیم گرفتند مردی هشتاد ساله را به خاطر پول نقدی که ممکن بود به همراه داشته باشد، به قصد مرگ کتک بزنند.

آیا می‌توانم به آن دوستم بگویم که : «وقتی لجن‌های می‌سی‌سی‌پی را برای پیدا کردنِ جسدهای کارگران حقوق مدنی، چینی ، شورنر  و گودمن  زیر و رو می‌کردند، جسد شانزده مرد سیاه‌پوست را بیرون کشیدند که بی سر و صدا به قتل رسیده بودند و توی لجن روی هم انباشه شده بودند و هیچ‌کس کوچک‌ترین اهمیتی نداد و روزنامه‌ها حتا یک یادداشت درست و حسابی هم ننوشتند، بگویم در جنوب این راه و روشِ منطقیِ برخورد با یک «سیاه‌پوست مغرور» است؟ این را بگویم و بعد خیالم راحت باشد که یک چیزِ منطقی گفتم؟»

به آن دختری که دوستش داشتم بگویم: «هر وقت یک پیش‌خدمت یا مستخدمه‌ی سیاه‌پوست می‌بینی، باید بدانی که مادرِ مادربزرگش برای یک ارباب مزرعه، یک برده‌ی جنسی بوده، که تجاوز و سرویس‌های داخلِ رختخواب به مدت دویست سال برای‌شان یک چیز بدیهی بوده و اگر سرپیچی می‌کردند همیشه یک ترکه‌ی چوبی کلفت وجود داشته که عقیده‌ی آن دختر را عوض کند.»؟ این را بگویم و خیال کنم یک توجیه منطقی پیدا کرده‌ام؟
به دوریس باکِ شجاع و بااستعداد که هرگز در زندگی‌اش به کسی آسیب نرسانده بگویم که ما داریم تغاص کارهای اجدادمان را پس می‌دهیم؟ که ما داریم محصول درد و شرارت و جنایاتی را که به اسم برتریِ سفیدها انجام شده درو می‌کنیم؟ که مردان سفید هم درست مثل سیاه‌پوست‌ها جیب‌بری و دزدی و تجاوز می‌کنند اما سیاه‌ها فقیرتر، درمانده‌تر، به ستوه‌آمده‌تر و عصبانی‌تر هستند؟ این را بگویم و  امیدوار باشم که این منطق جلوی فروریختنِ اشک‌هایش را می‌گیرد؟


به خاطر خدا برای چه از سیاه‌پوست‌ها انتظار مردانگی‌ای را داریم که سفید‌ها هرگز نداشتند؟
البته که من آن یک مشت چرندیاتِ ساده‌لوحانه را نمی‌گویم. دردِ شخصی که همراه با فقدان باشد، یک‌مرتبه ساکت نمی‌شود. من چیزی به آن‌ها نمی‌گویم.
اما روزهایی که یک  سفید‌ آزادی‌خواهِ گناه‌کار بودم، به سر آمده. روزهایی که سنگ تمام  گروه‌ها و جنس‌ها و رنگ‌ها را به سینه می‌زدم به سرآمده. دهه‌ی شصت تمام شده و حالا ما در زمانِ حالِ وحشتناک زندگی مییکنیم، جایی که مرگ و گناه با یکدیگر مخلوط نمی‌شوند. حالا بعد از تمام این سال‌ها به تنها موقعیتی که موثر است آمده‌ام: هر انسانی با اعمال خودش تنهاست، سیاه، سفید، زرد، قهوه‌ای. تمام یهودها پول‌پرست‌ نیستند، اما برخی‌هایشان چرا. تمام سیاه‌ها متجاوز نیستند، اما برخی‌هاشان چرا.

و دوباره و دوباره برمی‌گردیم سر همانِ سوال قدیمی که آخر چطور خدایی است که این همه بیچاره‌گی را برمیتابد...



کل داستان رو هر موقع تموم شد توی آکادمی فانتزی بخونید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

چندی پیش یک مسابقه‌ی داستانک نویسی در کارگاهِ داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی برگزار شد، داستانی که در ادامه می‌آید، نوشته‌ی امیرسپهرام، مدیر همین کارگاه است.

برای درکِ حال و هوای خاصِ داستان، توضیحاتِ بنده در انتهای پست را بخوانید، اگر هم دوست داشتید اول توضیحاتش را بخوانید، خلاصه که بخوانید.

(بقیه‌ی داستان‌ها را هم اگر دوست داشتید این‌جا بخوانید.)

این شما و این هم داستان:

 

تنها نیمکت است که می‌ماند

دورتادور نیمکت همهمه‌ای به پا است. هر کس از چیزی می‌گوید. پنج یا شش رشته حرف هم‌زمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی می‌کند. در این جریان‌های متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجه‌اش سردرگمی حاضرین می‌شود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتان‌ها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتان‌ها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمه‌ای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفته‌اند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.

یکی‌شان، همین طور که داس و چکشی در دستانش می‌چرخاند، می‌گوید: «باز هم از اشراف‌زاده‌ها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشم‌آلود نگاهش می‌کند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمی‌گزد. از سر شوخی با چکش می‌زند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتان‌های حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راه‌راه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده می‌گوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمی‌شند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»

بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل می‌گیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خرده‌های چوب یا برگ را درون صفحه‌ای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، می‌ریزد و می‌پیچید. کمی طول می‌کشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا می‌آورد و سلام می‌کند. همهمه کمی آرام می‌گیرد. همه بی‌صبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهره‌اش را روشن می‌کند، به آرامی و نیمه‌جدی می‌گوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبی‌خاکستری پف می‌کند و بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانه‌ای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجم است و تله‌پورتش ارزان تمام می‌شود. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب می‌خورد ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچ‌کدام‌شان به توافق نهایی نرسیدیم!»

آه به طور کاملا هم‌زمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بین‌کهکشانی پخش می‌شود. موج بعضی از این آه‌ها روی هم می‌افتد و انرژی مضاعفی ایجاد می‌کند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن می‌دهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارک‌های مجاور در جریان است اخلال ایجاد می‌کند. رییس بزرگ چشمانش را گرد می‌کند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در می‌آید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر می‌آوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه‌ تله‌پورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آورده‌ایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع می‌کند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژی‌ای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمی‌رود، ولی بی‌خودی به شکل انرژی اعصاب‌خردکن دیگری تبدیل می‌شود. یکی‌شان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پروژه کرده، خنده‌کنان می‌گوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»

ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی می‌افتد که کم‌کم در نقطه‌ای دورتر از دور نیمکت شکل می‌گیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتاده‌اند. تصویر تازه‌وارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع می‌اندازد که همه بی‌اختیار زیر بارش زانو خم می‌کنند. زمزمه بلند می‌شود که «استاد‍‍! استاد!...»

استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و به‌شدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در می‌آورد و انبوهی دود بیرون می‌فرستد. چشمانش را تنگ می‌کند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک می‌کند: «خداییش نمی‌دونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع می‌شید؟ مگه از سیاره‌هاتون نمی‌تونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقه‌ای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمی‌خواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسی‌ساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستان‌های این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو می‌کند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده می‌گوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم می‌گیرد.

جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نم‌نمک متفرق می‌شوند. می‌روند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع می‌شوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو می‌شود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمه‌ای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر می‌ماند تا تصاویر افرادی در جلسه‌های دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسه‌هایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.

 

*  *  *

 

روزی روزگاری در گذشته، یک نیمکت توی پارک لاله بود، که مکانی بسیار نوستالژیک و فرهنگی بود. محلِ جلساتِ هفتگیِ آکادمی فانتزی بود.

نسل‌های مختلفی از اعضای آکادمی فانتزی پشتِ این نیمکت نشستند، آش رشته خوردند، نقد فیلم کردند، داستانِ پسامدرن خواندند، مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ یک ربعی برگزار کردند، خط‌مشی و استراتژی تعیین کردند، غیبت کردند و تا پاسی از شب گذشته همان‌جا ماندند...

کمی آن‌طرف‌تر، حوض پارک لاله است، همان که آب‌نماهم دارد. کنار آن حوض هم خاطراتی دارم. خاطرات من از نیمکت و پارک یک بازه‌ی چهار پنج ساله می‌شود. روزهای خوب گذشته...

 

به گمانم بازنده‌های اصلی این انتخابات ما بودیم که نیمکت‌مان هم از دست دادیم.

حالا دیگر «به اندیشیدن به نیمکت خطر مکن! روزگار غریبی است نازنین...»

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

شبکه‌ی بی‌تربیت و بی‌شعور و نفهمِ بـــــــــــی بــــــــــــــــــــــــــی س***ی پرشیا، امروز توی برنامه‌ی کلیکش آکادمی فانتزی را معرفی کرد و قسمت‌های مختلف سایت را توضیح داد.

بسیار هم عالی! خشنود شدیم.

شماره‌ی این هفته‌ی مجله‌ی سینما و ادبیات، یک پرونده دارد مختصِ ادبیات علمی، و داخل این شماره مدیاکاشیگر که از داورانِ‌ جایزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزیِ آکادمی فانتزی است، مصاحبه‌ای انجام داده‌اند و در مصاحبه، در پاسخ به مصاحبه‌گر که پرسیده‌اند «وضعیت علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران چگونه است؟» پاسخ دادند که یک کارهایی شده و یک جایزه‌ی ادبی هم هست که هر سال به بهترین آثار این گونه جایزه می‌دن و من هم داورش هستم. که البته من از ایشون گله‌مند هستم که چرا اسم نبردن؟ کار ما کم نیست!

آقای شهرابی هم که از اعضای هیات تحریریه‌ی آکادمی فانتزی هستند، یک مقاله توی همین پرونده دارند.

داخل همین پرونده به نامِ این ژانر که science fiction هست پرداخته شده و آقای علی‌اضغر بهرامی، مترجم با تجربه‌ی کشورمان فرموده‌اند: «نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای کلمه‌ی تخیلی را هم به آن اضافه کرده و شده علمی‌تخیلی»

موضوع این است که fiction به طور کلی به ادبیاتِ داستانی گفته می‌شود. اگر به کتاب‌فروشی‌های درست و حسابی بروید دو بخش دارند Fiction و nonfiction که دومی می‌شود آثار مستند و تاریخی و سیاسی و.....

بنابراین sceince fiction همان ادبیات داستانی است که علم به آن وارد شده باشد و اسم درستش می‌شود، ادبیات علمی.

من به شخصه گمان می‌کنم همین اسم اشتباهِ «علمی‌تخیلی» از ارزشِ این ادبیات نزد ایرانیان کاسته، چون گمان می‌کنند باید چیزی هجو و بی‌معنا باشد.

در جای دیگری از این پرونده کورت فونه‌گوت، نویسنده‌ی آمریکایی(که دو سال پیش درگذشت) درباره‌ی اثر «غریبه‌ای در سرزمین غربت» نوشته‌ی هاین‌لاین می‌گوید:

«متاسفانه برای او هیچ ارزشی قائل نشده‌اند که اسمش را در فهرست بزرگ مشاهیر سالیانه درج کنند، یقین داشته باشید برای نام رییس انجمن حمایت از مرغ و خروس‌های آمریکا در کتاب فهرست بزرگ مشاهیر جایی در نظر گرفته شده است. نام شخصیت اول این رمان، ولنتاین مایکل اسمیت است، نوجوانی که مریخی‌ها در کره‌ی مریخ تربیتش کرده‌اند، بی آن که هرگز یک انسان دیگر را دیده باشند، من به جرات می‌گویم نادیده گرفتن ولنتاین مایکل اسمیت و نیز خالق او، کاری است که بر اساس تعصبی اجتماعی صورت گرفته نه بر اساس معیارهای عقلانی و زیباشناختی.»

این اثر، «غریبه‌ای در سرزمین غربت» به نظر من یک شاهکار به معنای واقعی کلمه است، دارم درباره‌ی آن یک نقد و بررسیِ عریض و طویل می‌نویسم(در هواپیما شروعش کردم! هنوز کامل نشده) در آن راجع به این اثر نوشتم:

«غریبه‌ای در سرزمین غربت، درباره‌ی مریخی‌ها نیست، درباره‌ی انسان‌هاست و تراژدی‌های غم‌بار انسانی، درباره‌ی عشق، محبت، کینه، نفرت، حماقت،...»

به محض تمام شدنِ این نقد و بررسی همین جا بخوانیدش.

پ.ن. هر موقع این مطالب در سایت مجله قرار گرفتند، لینک می‌دم.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
 

با تشکر از «پویان نیک‌نفس» عزیز برای این که هر از چندی به یادم می‌آره که همه جای این کره‌ی سبز و آبی خاکستری و دلتنگ نیست و همه‌ی آدم‌ها سخت و بی‌رحم نیستن. این پست رو از یکی از پست‌های پویان به همین عنوان الهام گرفتم که می‌تونید، این‌جا بخونیدش.

این کلیپ را اگر باز شد همین پایین ببینید و اگر نشد،‌این‌جا ببیندش.

به نقل از پویان: «کلیپی است از مردمانی خوشبخت در سرزمینی دیگر.»

 

 

وقتی داشتم برای پستِ پویان کامنت می‌ذاشتم، ناخودآگاه به یادِ داستانی افتادم از «اورسولا کی لاژوان» به نام «کسانی که از خیر املاس گذشتند» (The ones who walk away from omelas). اصل داستان توی آکادمی فانتزی هست که به دلیل تغییر و تحولاتِ سرور یکی دو روز داونه، بنابراین، اصل داستان رو توی «ادامه‌ی مطلب» می‌ذارم.

 

خلاصه‌اش (برای اونا که حال ندارن بخونن) اینه که یک آرمان‌شهر رو توصیف کرده به اسم «املاس» همه‌جاش نور و رقص و موسیقی و شادیه. همه خوشحال و خوشبت هستند. نیمه‌ی اول داستان به طور کامل به توصیف آن آرمان‌شهر زیبا پرداخته شده. بعد در نیمه‌ی دوم داستان، یک زیرزمین کثیف و بی‌نور در یکی از خانه‌های املاس را به ما نشان می‌دهد که در آن یک کودک، کثیف و گرسنه و ترسیده و عقب‌افتاده و غرق در کثافتِ خودش زندگی می‌کند. آن کودک بهای خوشبختیِ املاس است. هیچ آرمان‌شهری بدون پرداختِ یک بهای مشخص، نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا به عبارتی، یک آرمان‌شهر به معنای واقعی کلمه هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد و همیشه یک جای کار می‌لنگد. آن کودکِ تیره روز بهای آرمان‌شهر املاس است.

وقتی کلیپ بالا را دیدم، به این فکر افتادم که جاهای خاکستری و دلتنگِ دنیا، بهایِ خوشبختی بقیه‌ی جاهای دنیا هستند. بچه‌های گرسنه‌ی آفریقا، مردمانِ محرومِ افغانستان، مردمانِ دلتنگِ کشورم....همه و همه بهای آرمان‌شهری هستند که آن دیگران دارند...

البته این چیزی که به ذهنم رسید، صرفن یک قیاس و یک ایده‌ی خیالی بود، ولی به ذهنم رسید و نوشتمش. با این حال از دیدنِ آن کلیپ هم چشم‌هایم پرِ اشک شد. از شادی؟ از اندوه؟

نمی‌دانم.

فقط این را می‌دانم که یک جایی توی این کره‌ی آبی هست که مردمان خوشحال هستند و هر زمان دلشان بخواهد با آوای موسیقی می‌رقصند و می‌خوانند.

و حالا متنِ

«کسانی که از خیر املاس گذشتند.» را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ترجمه‌ی داستان از خودمه.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

و حالا یک پست مفید.

 برای برخی این سوال پیش آمده که چرا اسم این وبلاگ هست«وب‌نوشته‌های یک برنامه‌نویس» ولی خبری از پست‌های مرتبط با برنامه‌نویسی در این‌جا نیست. خب مشخص است، چون هیچ برنامه‌نویسی توی وبلاگ‌های این مدلی دنبالِ راه‌کارِ برنامه‌نویسی نمی‌گردد. اما حالا برای این که ثابت کنم من یک Geek هستم، این پست، نیمچه مرتبط با مسائل کامپیوتری خواهد بود.

یک ماهی هست که یک گوشیِ جدید خریدم. سونی‌اریکسون مدل w350. از آن‌جا که گوشیِ قبلیِ من یک سونی‌اریکسونِ قدیمی بود و حافظه‌ی خارجی نداشت، من تا حالا موفق نشده بودم وارد دنیای هیجان‌انگیزِ برنامه‌های موبایل بشم.

از یک هفته پیش شروع به گشت و گذار در سایت‌های داخلی و خارجیِ ارائه‌دهنده‌ی نرم‌افزارهای مجانی برای موبایل کردم، و کلی چیزهای به درد بخور و چیزهای مزخرف پیدا کردم.

پیدا کردنِ این سایت‌ها که کاری ندارد، بنابراین هدفِ من تبلیغِ این مدل برنامه‌ها نیست.

همین بس که شما می‌توانید انواع و ا قسامِ این مدل برنامه‌ها را در این سایت‌ها پیدا کنید.

برنامه‌های کاربردی مثل: تقویم شمسی، ماشین‌حساب مهندسی، دفتر یادداشت‌های روزانه، انواع و اقسام دیکشنری‌ها.

برنامه‌های مبتنی بر وب که نیاز به اتصال به اینترنت دارند(از طریق GPRS این امکان فراهم می‌شود): مثل انواع مسنجرهای مخصوص موبایل، widgetهایی مثل آب و هوا، کلاینت‌های ایمیل‌های معروف برای موبایل، دریافتِ اطلاعات هتل‌ها، رستوران‌ها، برنامه‌ی سینماها و...

برنامه‌هایی که جنبه‌ی اطلاع رسانی دارند: مثل انکارتا، دائره‌المعارف داروها

انواع و اقسام برنامه‌های مذهبی

و...

اما چیزی که من قصدِ معرفی و تبلیغش را دارم، کتاب‌های الکترونیک برای موبایل هستند.

کتاب خواندن در موبایل، کار بسیار مفید و فرح‌بخشی است. به این فکر کنید که چقدر از وقتتان را در ایستگاه‌های اتوبوس و مترو و اتاق‌های انتظار می‌گذارنید، و بعد فکر کنید که در تمام این اوقات می‌توانید مطالعه کنید. شاید همیشه یک کتاب به همراه داشتن، کار سختی باشد، اما اگر بتوانید تعدادی از کتاب‌های مورد علاقه‌تان در موبایلتان داشته باشید، آن وقت هر زمان که دلتان بخواهد می‌توانید چند خطی بخوانید. و باور کنید اصلن کار سختی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم، هر روز چند خط اس ام اسِ حاویِ حال و احوال و جک‌های بی‌مزه و مستهجن می‌خوانیم؟ باور کنید اگر جمعشان کنید چندین و چند صفحه می‌شود.

اگر موبایل‌تان پیشرفته باشد و مجهز به ویندوز موبایل یا سیستم‌عامل‌هایی مثل Simbian باشد، برای خواندنِ کتاب‌ها در فرمتِ پی دی اف مشکلی نخواهید داشت. اما اگر مثلِ من موبایل‌تان فقط قادر به اجرای برنامه‌هی جاوا( با پسوندِ فایلیِ .jar) باشد، برای باز کردنِ فایل‌های پی دی اف به مشکل برمی‌خورید. این هم غیرممکن نیست، سخت است و نظر به سایز صفحه‌ی این نوع موبایلها که معمولن کوچک است، اصولن خیلی مفید هم نخواهد بود.

اما از آن‌جا که برنامه‌های جاوا را بدون مشکل می‌توانید اجرا کنید، بهترین گزینه برای شما، کتاب‌هایی هستند که به فرمتِ جاوا تبدیل شده‌اند. این کتاب‌ها وقتی داخلِ گوشی اجرا می‌شوند، ظاهری مثل اس ام اس خواهند داشت، اما امکاناتِ زیادی دارند که خواندنِ آن‌ها را راحت می‌کند. امکاناتی نظیر جستجوی یک کلمه(search و find next) علامت گذاشتن(book mark) تنظیم فونت و اندازه‌ی متن و...

حالا این کتاب‌ها را از کجا گیر بیاوریم ؟

دو تا راه هست

1- اگر اهل کتابِ الکترونیک و کامپیوتر باشید، حتما یک عالم کتابِ الکترونیک در انواع و اقسامِ فرمت‌ها داخلِ کامپیوتران دارید. البهت اگر هم نداشته باشید خیلی راحت می‌توانید کتاب‌های مورد نظرتان را در دنیای اینترنت پیدا کنید. حالا با استفاده از برنامه‌ی TCBR(TequilaCat Book Reader) می‌توانید کتاب‌های الکترونیکتان را به فرمتِ جاوا تبدیل کنید.

TCBR یک برنامه‌ی مجانی است و کار کردن با آن هم خیلی خیلی راحت است. ورودی‌ای که به TCBR می‌دهید باید حتما .txt باشد. بنابراین کتاب‌هایی را که با فرمت PDF یا doc هستند، باید ابتدا در کامپیوترِ خود به فایل .txt تبدیل کنید و بعد فایل .txt را با استفاده از برنامه‌ی TCBR به فایل .jar تبدیل کنید.

با استفاده از همین برنامه‌ی TCBR می‌توانید shortcut keyهای کتابِ جاوا را مشخص کنید. برنامه یک سری Shortcut به صورت پیش‌فرض دارد، ولی شما می‌توانید آن‌ها را تغییر دهید و یا به آن‌ها اضافه کنید. برای مثال داخل برنامه دکمه‌ی هفت(عدد هفت روی کیپد گوشی) برای جستجو است و دکمه‌ی نه (عدد نه کیپد گوشی) برای findnext شما می‌توانید این میان‌برها را به سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید. از جمله‌ی دیگر مواردی که داخلِ محیط TCBR می‌توانید تغییر دهید، رنگ و نوع فونت، فرمت پاراگراف‌ها در متن، حاشیه‌ی متن و تنظیماتِ دیگر مربوط به خود متن است.

برنامه‌ی TCBR را از این آدرس دانلود کنید.

 

و اگرچه کار کردن با این برنامه فوق‌العاده راحته، ولی یک Screenshot براتون می‌ذارم: روش کلیک کنید تا سایز اصلی توی صفحه‌ی جدید باز بشه.

 

همان‌طور که می‌بینید این برنامه یک سایدبار دارد که کلیه تنظیمات از طریق همان انجام می‌شود.  برای اضافه کردنِ فایل .txt جدید زیر منوی configure books روی گزینه‌ی add book کلیک می‌کنید و فایل .txt را وارد می‌کنید. بعد تنظیمات را انجام می‌دهید و در نهایت دکمه‌ی f9  و یا دکمه‌ی build را که گوشه‌ی پایین سمتِ چپِ نرم افزار هست می‌زنید. مسیری که فایل .jar داخلش ذخیره می‌شه رو از طریق گزینه‌ی set path and properties که توی همون ساید‌بار هست، مشخص می‌کنید و نام فایل .jar رو از طریق باکس‌های پایین صفحه.

کلن کار کردن با این برنامه خیلی راحت هست، ولی محض اطمینان این توضیحاتِ از نوعِ for dummies را هم اضافه کردم.

 

2- تمام این‌ها که گفتم بیشتر برای کتاب‌های به زبانِ انگلیسی(یا زبان‌های دیگر) مفید هستند،‌چون ایبوک فارسی به همانِ راحتیِ کتاب‌های انگلیسی پیدا نمی‌شود و اگر هم بشود معمولا فایل PDF آن قفل است و امکان استخراج txt وجود ندارد.  اما سایت‌های زیادی هستند که کتاب‌های فارسی برای موبایل درست می‌کنند. یکی از این سایت‌ها که داستان‌های خوبی هم دارد، این‌جا است:

 

http://www.ebook4mobile.com/

این وب‌سایت کتاب‌های فارسیِ خود را با نرم‌افزاری به نام fbook می‌سازد که یک شرکت ایرانی آن را نوشته و  از این آدرس قابل دانلود است. از مزایای این برنامه نسبت به TCBR این است که با آن می‌توان برای کتابی که ساخته می‌شود، منو درست کرد.(شاید با TCBR هم بشه، هنوز واقعن توش گشت و گذار نکردم، اما از ظاهرش که این طور برنمیاد!!!)

چند تایی از داستان‌های آکادمی فانتزی را هم در این سایت گذاشتیم و بعد هم داستان‌های بیشتری را از طریقِ این وب‌سایت به صورت جاوا ارائه خواهیم کرد. پس اگر در وب حوصله‌ی خواندنِ کتاب‌های ما را ندارید آن‌ها را روی موبایل خود ریخته تا همه جا در دسترس داشته باشید.

اصلن کلِ هدفِ این پست، تبلیغِ آکادمی فانتزی بود. گول نخورید.

 

پ.ن.چند وقتی(خیلی وقتی) هست حوصله‌ی نوشتن ندارم، آدم وقتی می‌بیند که کلی می‌گردد تا یک چیزی بنویسد و بعد پنج نفر فقط می‌خوانند، با این سوالِ فلسفی رو به رو می‌شود که اصولن چرا باید وبلاگ نوشت؟

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸
 

برگردانِ فارسیِ کتابِ Small Gods نوشته‌ی تری‌پرچت به عنوان بخشی از هدیه‌ی نوروزیِ آکادمی فانتزی، به تمام کتاب‌دوستان تقدیم می‌شود.

این کتاب، یکی از مطرح‌ترین آثار تری‌پرچت هست و به نام «رب‌النوع‌های کوچک» برگردان شده.

پرچت یکی از مطرح‌ترین فانتزی‌نویسان است و در عین حال چیزی که آثار او را متمایز می‌کند، طنز ظریف و خاصِ نهفته در آثار اوست. در این کتاب تری پرچت با همان نگاهِ طنزش، سواستفاده از مذاهب را زیر نگاه انتقادیِ خود می‌برد. طنز پرچت در این کتاب در عین حال که خنده‌دار است، تلخ و گزنده نیز هست.

به نظر می‌رسد کلیسای قرون‌وسطا و رفتاری که کلیسای تفتیش‌عقاید در آن دورانِ تاریک با مردم داشت، هدف‌ِ اصلیِ طنزِ انتقادیِ پرچت در این کتاب باشد.

این کتاب برای اولین بار به فارسی برگردان می‌شود و دومین اثر پرچت است که به فارسی ترجمه شده.

قسمتِ اول کتاب را دریافت کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» اسم آخرین کتابِ جی کی رولینگ، خالق هری‌پاتر است. درباره‌ی هری‌پاتر تا جایی که من فهمیدم دو دسته نظر وجود دارد، یک عده عاشقِ آن هستند و فکر می‌کنند بهترین چیزیست که خوانده‌اند و یک عده هم اصلن کتاب را نخوانده‌اند، ولی چون اسمش هری‌پاتر است و چون خیلی فروش کرده و چون خانم رولینگ هیچ سابقه‌ی نویسندگی نداشته و از همه بدتر چون فانتزی است، خیلی چیز خز و مزخرفی است و بهتر است اگر آدم دارد وقتش را تلف می‌کند کتاب بخواند، یک چیزی از سالینجر یا مارکز یا بورخس یا کافکا بخواند که بعدن جلوی در و همسایه یک چیزی برای پز دادن داشته باشد.

من هری‌پاتر را خوانده‌ام و خیلی دوستش داشتم و حسابی هم ازخواندنش لذت بردم. هری‌پاتر به لحاظِ ادبی یک شاهکار محسوب نمی‌شود و به لحاظ فنی ایراداتِ بسیاری دارد که بحث درباره‌ی آن‌ها از حوصله‌ی این پست( و خوانندگانِ احتمالیِ این وبلاگ) خارج است. اما اگر آدم شروع کند به خواندنش و از قدرتِ تخیل هم بی‌بهره نباشد، می‌تواند خیلی لذت‌بخش باشد.

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» یک داستانِ جن و پری است که در دنیای هری‌پاتر بچه‌ها دوستش دارند، ایده‌‌ی این کتاب در جلدِ هفتمِ(آخر) هری‌پاتر مطرح شد. یک جلد از این داستان را پروفسوردامبلدور، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتز برای هرماینی(هرمیون) گرنجر به ارث گذاشته بود. بعد از اتمامِ کتاب خواننده‌ها هی از رولینگ درخواست کردند حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و جینی هر شب جوراب‌های هری‌پاتر را می‌شورد و هرماینی هم هر روز صبح برای رون تخم‌مرغ نیمرو درست می‌کند، این بیدلِ خنیاگر را بنویس ما یک چیزی داشته باشیم بخوانیم و خانم رولینگ هم روی طرفداران را زمین نیانداختند.

و این جوری شد که افسانه‌های بیدلِ خنیاگر نوشته شد و در ایران هم بلافاصله روی چندین و چند وب‌سایت ترجمه شد و دو سه تا نشر هم نسخه‌ی کاغذیِ آن را چاپ کردند.

گروهِ ادبی آکادمی فانتزی، از همان ابتدای انتشارِ کتاب قصد داشت این کتاب را ترجمه کند. اولین نسخه‌ی کتاب که خودِ رولینگ آن را نوشته و طراحی کرده بود، در یک  مزایده به مبلغ سنگینی فروخته شد و سود حاصل از آن به یک بنیادِ خیریه‌ی مخصوص کودکان اهدا شد.

همین باعث شد که گروه ادبی آکادمی فانتزی به سرش بزن که این کتاب را ترجمه کند و ترجمه‌ی آن را به مَحَک(موسسه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) اهدا کند. یعنی که سودِ حاصل از نشرِ کتاب به محک اهدا شود. مشکل این بود که وبگاه آکادمی فانتزی، یک انجمنِ ادبیِ غیرانتفاعی( و تا حدی بدبخت بیچاره) محسوب می‌شود و هزینه‌ی چاپِ کتاب را نمی‌توانست هیچ رقمه تهیه کند. این وسط کلی مذاکره با محک صورت گرفت و همه بی‌نتیجه ماند.

در نهایت ترجمه‌ی کتاب روی سایت آپلود شد که کسانی که حال و حوصله‌ی خریدنش از کتاب‌فروشی‌ها را ندارند و احیانن ترجمه‌های دیگری که در اینترنت موجود هستند را نخوانده‌اند، دانلود بفرمایند.

نه به عنوانِ عضوی از آکادمی فانتزی، بلکه به عنوانِ آدمی که حالا چهار پنج سالی می‌شود توی این زمینه‌ها فعالیت می‌کند، به شما اطمینان می‌دهم ترجمه‌ی آکادمی فانتزی، بهترین ترجمه‌ی الکترونیکِ این کتاب است، چون اعضای ما آدم‌های باسوادی هستند و برای این که هر چه سریع‌تر کتاب منتشر شود، دست به دامن نرم‌افزارهای ترجمه و کارهای گروهیِ بی‌کیفیت نشده‌اند.

پس اگر دوست داشتید، دانلود بفرمایید.

 

*  *  *

مایکل‌ سوان‌ویک از نویسنده‌های معروفِ علمی‌تخیلی است که اگرچه از اعضای دورانِ طلاییِ آن نیست، ولی داستان‌های کوتاه و بلند قشنگ و باارزشی دارد.

داستانِ « عصا گفت سلام» باترجمه‌ی شیرین‌سادات صفوی، هفته‌ی گذشته روی سایت قرار گرفته، بخوانید.

 

سگ گفت واق واق داستانِ دیگری از سوان‌ویک است، که آن هم را هم می‌توانید در سایت بخوانید.

 

*  *  *

لینک‌های این کنار هم به روز شد،  این لینک‌ها اگر تا حالا روشون کلیک نکردین، داستان‌های کوتاهی هستند که روی آکادمی فانتزی ترجمه شده‌اند. سعی کردم کارهای خیلی خاص رو جدا کنم و این‌جا لینک بدم که راحت دمِ دست باشند. اگر تا حالا کلیک نکردین، حالا دیگه وقتشه، مطمئن باشید دکمه‌ی سمتِ چپِ ماوستون خراب نمی‌شه و مطمئن باشید بیست دقیقه وقت بذارید یک داستان بخونید چیزی رو از دست نمی دین.

 

پ.ن. دارم فکر می‌کنم من باید مسئول تشویق و ترغیبِ ملت در زمینه‌های مختلف می‌شدم، خداییش خیلی این کاره هستما!:دیی

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

همان‌طور که حتما متوجه شدید، سایتِ آکادمی فانتزی از پنجشنبه‌ی گذشته در دسترس نبود. هاستینگِ اکادمی فانتزی در سال گذشته شرکتِ بزرگ و معروف بلوهاست بود که از چندی قبل به دلیل الحاق یک بندِ جدید به قوانین و مقرراتشان، چندین کشور و از جمله ایران را از فهرست کشورهایی که به آن‌ها خدمات ارائه می‌دهند، حذف کردند و سایت‌‌ها و وبلاگ‌هایِ ایرانیِ زیادی که آکادمی فانتزی هم جزو آن‌ها بود، از دسترس خارج شدند.
اگرچه بلوهاست امکان بک‌آپ گیری از سایت را ارائه کرده بود، ولی ما همچنان برای دانلود فایل بک‌آپ که نسبتا حجیم بود مشکل داشتیم، زیرا پهنای باندِ ارائه شده به کشورهای غیرآمریکایی برای دانلود، بسیار محدود بود. و پس از آن هم فرآیند نقل و انتقال سایت به یک هاستِ جدید چندین روز طول کشید.
بابتِ بسته بودن سایت در این چند روز از تمام همراهان و علاقه‌مندان سایت پوزش می‌خواهیم.

 

پ.ن1. مهم: به دلیل یک هفته بسته بودنِ سایت، صفحه‌ی مربوط به اخطارِ ساسپند شدن از سوی بلوهاست، روی اکثر آی اس پی‌ها cache شده، بنابراین ممکن است عده‌ای همچنان در باز کردن سایت مشکل داشته باشند، کسانی که سایت را درست می‌بینند، روی صفحات ctrl+F5 بزنند، تا کش به تدریج اصلاح شود.

 

پ.ن.2 احتمالا به دلیل مشکلِ پیش آمده، زمان مسابقه‌ی داستان‌نویسی تمدید می‌شود.


بر چسب ها: آکادمی فانتزی
نظرات ()