﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وب‌نوشته‌های یک برنامه‌نویس</title>
    <description>دلتنگی‌هامو بردم یه جا دیگه</description>
    <link>http://rainysomy.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Bluestar</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 29 Jul 2010 07:57:52 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>از من و از پرشین بلاگ....</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از مدت&amp;zwnj;ها(چه مدت؟) برگشتم به این وبلاگ، که با پرشین&amp;zwnj;بلاگ خداحافظی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرشین&amp;zwnj;بلاگ برای فروش گذاشته شده(خبرش توی فاوانیوز هست، حال ندارم بگردم لینک بدم) و خب هر چقدر هم که بگن ما به فکر پیشرفت هستیم و بهتر می&amp;zwnj;شه و این حرفا، یک حسی به من می&amp;zwnj;گه که دیگه ما پرشین&amp;zwnj;بلاگ به این شکل نخواهیم داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس شاید وقتش باشه که با پرشین&amp;zwnj;بلاگ هم خداحافظی کنم، برای پرشین&amp;zwnj;بلاگ هم یک چیزی بنویسم، تا همه چیزو باد نبره. هر چند که سر آخر همیشه این باده که برنده می&amp;zwnj;شه و همه چیزو با خودش می&amp;zwnj;بره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از من و از پرشین&amp;zwnj;بلاگ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا یادم نیست چه سالی شروع کردم به نوشتن تو این&amp;zwnj;جا، گمونم هشتاد و سه بود. این که چطور شروع کردم به وبلاگ نوشتن، دلیلش این بود که همیشه روزمره&amp;zwnj;هامو توی سررسیدهام می&amp;zwnj;نوشتم و توی هزارتا سوراخ قایمشون می&amp;zwnj;کردم که یک وقت چشم مادرم بهشون نیوفته، آخه جوون بودم و روزمره&amp;zwnj;هام پر بود از یک عالم ماجرای عاشقانه&amp;zwnj;ی پرسوز و گداز و من هم موقع نوشتن پیازداغ سوز و گدازشون رو حسابی بیشتر می&amp;zwnj;کردم و تازه بعد از این که می&amp;zwnj;نوشتم، کلی با مطلب نوشته&amp;zwnj;شده حال می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون موقع&amp;zwnj;ها که توی سررسید می&amp;zwnj;نوشتم، به نظرم نوشته&amp;zwnj;هام خیلی باکلاس و قشنگ می&amp;zwnj;اومدن، بنابراین وقتی که وبلاگستان جای خودش رو توی اینترنت باز کرد، به سرم زد یک وبلاگ داشته باشم و خدا رو شکر دست مادرم هم که به اینترنت نمی&amp;zwnj;رسید، می&amp;zwnj;تونستم هر چه دل تنگم می&amp;zwnj;خواست بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنابراین رفتم به پرشین بلاگ و شروع کردم، دلم می&amp;zwnj;خواست اسم وبلاگم یک ربطی به بارون داشته باشه، Rainygirl از قبل ثبت شده بود، پس با مخفف اسم خودم که سمیه باشه، یک اسم درست کردم و خیلی زود فهمیدم که دوستش ندارم، اما دیگه وبلاگم شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم هست اون موقع&amp;zwnj;ها پرشین بلاگ هنوز ASP Classic بود و همین امکاناتِ نصفه نیمه&amp;zwnj;ی امروز رو هم نداشت و بلاگفا و سایرین همون موقع هم ازش جلو زده بودن، اما اسم پرشین&amp;zwnj;بلاگ یک جور نوستالژی خاصی داشت! هنوز از راه نرسیده شده بود نوستالژی و من هم به عشق نوستالژیش همین جا وبلاگم رو ثبت کردم و بعدها هم هر چی همه گفتن پرشین امکانات نداره ما ازش می&amp;zwnj;ریم، من همین جا موندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا چرا توی یک سال گذشته توی وردپرس نوشتم، دلیلش چیز دیگه است. عرض می&amp;zwnj;کنم خدمتتون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://rainysomy.persianblog.ir/1383/5/" target="_blank"&gt;اولین پست&amp;zwnj;های وبلاگم&lt;/a&gt; دقیقا انعکاس همون نوشته&amp;zwnj;های سررسیدی بودن، منتها خیلی زود فهمیدم اگرچه دست مامانم به اینترنت نمی&amp;zwnj;رسه، اما دست خیلی&amp;zwnj;های دیگه به اینترنت می&amp;zwnj;رسه! خوب هم می&amp;zwnj;رسه، بنابراین باز هم نوشته&amp;zwnj;هام شکل مخفیانه به خودشون گرفتن، با رمز و راز و ایما و اشاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما خیلی زود وبلاگ&amp;zwnj;نویسی برام جدی شد، دلم خواست از دانسته&amp;zwnj;هام هم بنویسم، دلم خواست کنار سوز و گداز&amp;zwnj;های عاشقانه از معلومات و علاقه&amp;zwnj;مندی&amp;zwnj;هام بگم، از نویسنده&amp;zwnj;هایی که دوستشون دارم، از کتاب&amp;zwnj;هایی که خوندم، چیزهایی که می&amp;zwnj;دونم و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس سعی کردم درست و حسابی بنویسم، سعی کردم روابط وبلاگی برای خودم تشکیل بدم، توی وبلاگ&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گشتم و از همون اولِ اولِ اول، از کامنت&amp;zwnj;هایی نظیر"چقدر خوب نوشتی به من هم سر بزن" بیزار و متنفر بودم. از همون اول سعی کردم، توی هر وبلاگی می&amp;zwnj;رم&amp;zwnj; &amp;laquo;اگر برام مقدوره&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ها رو بخونم و دو سه تا کامنت درست و حسابی بذارم و این طوری امیدوار باشم که اون طرف هم برای من ارزش متقابل قائله، تا حدی هم این روشم جواب داد، توی سال اول دومی که می&amp;zwnj;نوشتم مطالب چهل پنجاه تا کامنت داشتند، اما خیلی زود اینترنت گسترده&amp;zwnj;تر و وسیع&amp;zwnj;تر از این حرفا شد و دلمشغولیهام خیلی خیلی بیشتر و دیگه نمی&amp;zwnj;رسیدم هر روز به یک عالمه وبلاگ سر بزنم و مطالبشون رو با دقت بخونم و کامنت بذارم، و در نتیجه اون&amp;zwnj;ها هم منو فراموش کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتیجه شد وبلاگی که برای نوشتن هر مطلبش کلی زحمت می&amp;zwnj;کشیدم، ولی سر آخر پنج شش تا آشنا می&amp;zwnj;خوندن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس یواش یواش دلسرد شدم، چندین بار بی&amp;zwnj;خیال شدم و از نو شروع کردم، تا این که دیدم دیگه اصلن حسش نیست. رفتم توی وردپرس و یک وبلاگ باز کردم و باز شروع کردم به نوشتنِ نوشته&amp;zwnj;های سررسیدی، این بار حواسم بود آدرسش رو جایی پخش نکنم و با خیال راحت و بدون زحمت کشیدن برای تولید یک مطلب بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من توی پرشین&amp;zwnj;بلاگ دو سه تا دوستِ خیلی خوب پیدا کردم که بیرون از محیط مجازی هم با هم دوست شدیم، من توی پرشین&amp;zwnj;بلاگ توی کلی ماجرای عجیب غریب وبلاگی شرکت داشتم، عشق&amp;zwnj;های وبلاگی، سوظن&amp;zwnj;های وبلاگی، نقشه&amp;zwnj;کشیدن&amp;zwnj;های وبلاگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من توی پرشین&amp;zwnj;بلاگ با مدیران پرشین&amp;zwnj;بلاگ آشنا شدم، رفتم دفتر پرشین&amp;zwnj;بلاگ، که بی برو برگرد برام یک تجربه&amp;zwnj;ی خیلی خاص و جالب بود. یک جورایی شاید حتا مایه&amp;zwnj;ی مباهات بود که برم جایی که جلوی درش استند پرشین&amp;zwnj;بلاگ قرار گرفته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خلاصه پرشین&amp;zwnj;بلاگ برای من دریچه&amp;zwnj;ای بود به سوی آدم&amp;zwnj;های جدید و آشنایی&amp;zwnj;های جدید و تجارب جدید توی نوشتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;جا رو همیشه دوست داشتم، حتا با این که خونده نشدم و خاطره&amp;zwnj;ی پرشین&amp;zwnj;بلاگ رو گرامی می&amp;zwnj;دارم تا باد همه چیزو با خودش نبره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن. اشتباه نکنید، من اصلن نمی&amp;zwnj;خواستم یک چیز سنتی&amp;zwnj;منتال بنویسم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن.2. صد در صد با این تفکر که روزگار وبلاگ&amp;zwnj;نویسی به سر اومده مخالفم، وبلاگ و سوشیال نت&amp;zwnj;ورک کارکردهای کاملا متفاوتی دارن و هیچ&amp;zwnj;کدوم جایگزین دیگری نمی&amp;zwnj;شه، اما این رو قبول دارم که وبلاگ&amp;zwnj;سرویس&amp;zwnj;های جدید همگی از امکانات وب&amp;zwnj;دو بهره می&amp;zwnj;برن و با این وبلاگ&amp;zwnj;های کلاسیک خیلی فاصله دارند. دوست ندارم وارد بحث تکنیکی بشم و نظریات خودم رو بگم، هدف این پست چیز دیگه بود و تازه نظریات من چه اهمیتی دارند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/289</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=5373200</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-5373200</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Jul 2010 07:57:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدرس جدید15</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rainysomy.persianblog.ir/post/288/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/288</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3794682</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3794682</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Nov 2009 11:34:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تموم شد آقا!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rainysomy.persianblog.ir/post/287/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/287</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3723796</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3723796</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:06:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آینه، ساخته‌ی تارکوفسکی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دوستان سیستم کامنتینگِ پرشین&amp;zwnj;بلاگ، کامنت بیشتر از 1024 کاراکتر رو قبول نمی&amp;zwnj;کنه، وقتی دارید کامنت طولانی می&amp;zwnj;ذارید، اون رو به چندین کامنت بشکنید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته قرار بود که این&amp;zwnj;جا درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;شخصیت&amp;zwnj;ها&amp;raquo; و &amp;laquo;مکان&amp;zwnj;های&amp;raquo; مهم داستان &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; به صورت سریالی صحبت کنم، منتها سه روز پیش برای سومین بار فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0072443/" target="_blank"&gt;&amp;laquo;آینه&amp;raquo;&lt;/a&gt; (Mirro ویا حتا Zerkalo)ساخته&amp;zwnj;ی تارکوفسکی را تماشا کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرای نگاه کردنش برای بار سوم از این قرار بود که یکی از دوستانِ نویسنده&amp;zwnj;مون که داستان&amp;zwnj;هایی در قالب پست مدرن می&amp;zwnj;نویسه، از ما سوال کرد که چطور ممکن است یک نفر از انواع هنرها به سبک مدرن، برای مثال نقاشی&amp;zwnj;های مدرن مثل آثار پیکاسو، یا موسیقی مدرن یا فیلم&amp;zwnj;های مدرن خوشش بیاید، اما نتواند با ادبیات مدرن ارتباط برقرار کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی این سوال پرسیده شد، تنها جوابی که به ذهنم می&amp;zwnj;رسید این بود که شاید تجربه&amp;zwnj;ی ادبیات، متفاوت از آن بقیه باشد. یک تابلوی نقاشی را ده دقیقه تماشا می&amp;zwnj;کنیم، یک فیلم را دو ساعت می&amp;zwnj;بینیم، ولی ادبیات متفاوت است، یک کتاب رابرمی&amp;zwnj;داریم و شروع به خواندن می&amp;zwnj;کنیم که در دنیای آن غرق شویم، و وقتی نوع روایت داستان به گونه&amp;zwnj;ای است که امکان یکی شدن با آن را فراهم نمی&amp;zwnj;کند،&amp;zwnj; حداقل من یکی را جذب نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به هرحال قصد داشتم روی این سوال بیشتر وقت بگذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خُب من بعضی از آثار مدرن و پست&amp;zwnj;مدرن مثل آثار براتیگان، یا کورت فونه&amp;zwnj;گوت را دوست دارم و خودم را یکی از ستایش&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;گان آثار تارکوفسکی به شمار می&amp;zwnj;آورم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنابراین فیلم &amp;laquo;آینه&amp;raquo; را که به گفته&amp;zwnj;ی منتقدان سخت&amp;zwnj;ترین فیلم تارکوفسکی محسوب می&amp;zwnj;شود و با تعریفاتِ سینمای مدرن هم&amp;zwnj;خوانی دارد، برداشتم که دوباره ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا جوابِ سوال بماند، از خودِ فیلم بگویم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در فیلم &amp;laquo;آینه&amp;raquo; پلات داستانی تقریبا به طور کامل حذف شده، فیلم مجموعه&amp;zwnj;ای از سکانس&amp;zwnj;های نسبتا نامربوط است که بخش&amp;zwnj;های مختلفی از زندگیِ یک شخص را روایت می&amp;zwnj;کنند. فیلم یک جور اتوبیوگرافی است، یک کنکاش در خاطرات و احساستِ به هم ریخته که هیچ ترتیب و هدفی را دنبال نمی&amp;zwnj;کنند. و روی این سکانس&amp;zwnj;ها، قطعاتی شعر که سروده&amp;zwnj;ی پدر آندره&amp;zwnj;ی تارکوفسکی هستند، &lt;img style="vertical-align: baseline;" src="http://archive.sensesofcinema.com/images/directors/02/tark2.jpg" alt="" /&gt;دکلمه می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تارکوفسکی به عمد با پس و پیش بردن سکانس&amp;zwnj;ها، خطِ&amp;zwnj;ِ زمانی را به هم ریخته و این مخلوط خاطرات و احساسات که تماشا می&amp;zwnj;کنیم، هیچ ترتیب خاصی ندارد. و شخصی که در حال تماشای بخش&amp;zwnj;هایی از خاطرات و زندگی&amp;zwnj;اش هستیم را فقط در دوران کودکی اش می&amp;zwnj;بینیم و در بزرگسالی فقط صدایش را می&amp;zwnj;شنویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقشِ مادر و همسرش را یک هنرپیشه بازی کرده که به هرچه مبهم&amp;zwnj;تر شدنِ خطِ داستانی کمک کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل فیلم&amp;zwnj;های دیگر تارکوفسکی &amp;laquo;ایثار&amp;raquo; (Sacrifice) و استالکر (Stalker) در این فیلم هم شات&amp;zwnj;هایی از طبیعت وجود دارد. باد میانِ علفزار و جنگل از تشابهات صحنه&amp;zwnj;های این فیلم&amp;zwnj;ها است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باد. طبیعت، آتش، باران عناصری هستند که در تمام آثار تارکوفسکی تکرار می&amp;zwnj;شوند و معمولا سکانس&amp;zwnj;هایی که این عناصر را به تصویر می&amp;zwnj;کشند، خاموشند، بدون صدای راوی، فقط و فقط شاهد خود طبیعت هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محتوایِ کلی که از فیلم برداشت می&amp;zwnj;شود، کنکاش در روابط و احساسات است. آلکسی در خاطرات دوران کودکی&amp;zwnj;اش و رابطه&amp;zwnj;اش با مادرش کنکاش می&amp;zwnj;کند و از سویی در مکالماتی که با همسر سابقش دارد، کنکاشی دیگر دیده می&amp;zwnj;شود. آلکسی از دو زن، مادر و همسر سابقش دلگیر است، از هر کدام به دلیلی و برای هر دوی آن&amp;zwnj;ها هم احساس تاسف می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود درباره&amp;zwnj;ی این فیلم چنین گفته: &amp;laquo;این فیلم داستان مادرم است و بنابراین بخشی از زندگیِ من است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی این فیلم را به سبک &amp;laquo;سیال ذهن&amp;raquo; در ادبیات داستانی شبیه می&amp;zwnj;دانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به هرحال، فقدانِ پلات داستانی و در هم ریخته&amp;zwnj;گی خطِ زمانی، چیزی است که یک فیلم را از سبک کلاسیک خارج می&amp;zwnj;کند و به دنیای مدرن می&amp;zwnj;بردش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای من، حداقل در مورد هنر سینما و آثار تارکوفسکی، این درهم ریخته&amp;zwnj;گی خط زمانی، مشکلی پیش نیاورده. در حقیقت شاید نیازی هم به آن نباشد، هر سکانس را می&amp;zwnj;شود جدا تماشا کرد و البته در نهایت، ترکیب سکانس&amp;zwnj;ها با هم تصویری به دست می&amp;zwnj;دهند که شاید برای هر کس متفاوت باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید حتا مفهومی که مد نظر کارگردان بوده به کل درک نشود، اما به هرحال یک تجربه&amp;zwnj;ی شخصی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد آثار تارکوفسکی حداقل به گمانم که تا حدی از منظور کارگردان را متوجه شده باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی در مورد ادبیات؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب در مورد ادبیات &amp;laquo;صید قزل&amp;zwnj;آلا در آمریکا&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی براتیگان را داریم که هرگز نتوانستم تمامش کنم، و &amp;laquo;در قند هندوانه&amp;raquo; از همان نویسنده را داریم که به نظرم زیباترین چیزی بوده که خواندم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست نویسنده&amp;zwnj;ی ما معتقد است که چون &amp;laquo;در قند هندوانه&amp;raquo; علی&amp;zwnj;رغم به هم ریخته&amp;zwnj;گی خط روایی به هر حال یک پلات داستانی دارد. و در مورد آثار کورت فونه&amp;zwnj;گوت هم وضع به همین منوال است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در مورد فیلم &amp;laquo;آینه&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود گفت که آن پلات تقریبا به کل غایب است، با این حال دیدنِ فیلم برای من اصلن سخت نبوده و بار اول که دیدم، وقتی فیلم به آخرش رسید اصلن متوجه نشدم یک ساعت و چهل دقیقه گذشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنابراین سوال فوق هنوز برای من پاسخ داده نشده!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر چیزی به ذهن شما رسید با من هم در میان بگذارید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1125" target="_blank"&gt;&amp;laquo;مصیبت به روایت آربی و چند داستان دیگر&amp;raquo;&lt;/a&gt; یکی از آثار دوست نویسنده&amp;zwnj;مان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://archive.sensesofcinema.com/contents/directors/02/tarkovsky.html" target="_blank"&gt;و در مورد تارکوفسکی بیشتر بخوانید.&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.rottentomatoes.com/m/1036046-mirror/" target="_blank"&gt;این&amp;zwnj;جا هم یک سری نقد و بررسی درباره&amp;zwnj;ی همین فیلم.&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن توی این فیلم همه&amp;zwnj;ی فک و فامیل تارکوفسکی یک نقشی داشته&amp;zwnj;اند! مادر و خانمش که بازی کرده&amp;zwnj;اند، اشعار هم از پدرش بوده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;h1&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/286</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3695592</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3695592</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Oct 2009 17:07:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نماد گمشده اثر دن براون-قسمت اول</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86"&gt;&amp;laquo;دن براون&amp;raquo;&lt;/a&gt; در ایران با رمان&lt;a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D8%B1%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C" target="_blank"&gt; &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo;&amp;nbsp; &lt;/a&gt;می&amp;zwnj;شناسند و چندان بیراه نگفته&amp;zwnj;ام، اگر بگویم شهرت جهانی&amp;zwnj;اش را هم مدیون &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کنم به خاطر&amp;nbsp; جنجال&amp;zwnj;ها و سرو صدایی که این اثر در تمام دنیا به پا کرد، همه&amp;zwnj;ی کتاب&amp;zwnj;خوان&amp;zwnj;ها و حتا نه چندان اهلِ کتاب&amp;zwnj;های ایرانی هم خوانده باشندش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قصد ندارم از &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo; بنویسم، درباره&amp;zwnj;ش به قدر کافی گفته شده و نوشته شده و خوانده شده. و البته &amp;laquo;فعلن&amp;raquo; قصد ندارم چیزی از داستانِ &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; بنویسم. آن&amp;zwnj;چه در ادامه می&amp;zwnj;آید پیرامونِ محتوای کتاب و اشاره&amp;zwnj;های تاریخی و هنری و علمیِ آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرین اثر دن براون با نام &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo;(The Lost Symbole) حدود یک ماه پیش منتشر شد و عنوانِ پرفروش&amp;zwnj;ترین کتابِ بزرگسالِ سال را از آن خود کرد. می&amp;zwnj;شود گفت، دن براون رگِ خوابِ خواننده&amp;zwnj;ها دستش آمده و یاد گرفته از چه چیزی بنویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; هم مثل &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo; یک معمای کلی دارد که باید حل شود و کنارش یک عالم نماد و رمز و راز هست که همه باید رازگشایی شوند و مثل دو سه رمان دیگر، رابرت لنگدان، استاد نماد&amp;zwnj;شناسیِ دانشگاه هاروارد برای همین در داستان حضور دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای این که معماهای سربه مهر تاریخی را یکی بعد از دیگری برای خواننده&amp;zwnj;گان رمزگشایی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دن براون را منتقدان از نظر سطح نگارش و ادبیات خیلی قبول ندارند و این طور گفته می&amp;zwnj;شود که داستان&amp;zwnj;هایش سرشار از غلط&amp;zwnj;های نگارشی و املایی هستند. اما براون در کار خودش استاد است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از مشخصه&amp;zwnj;های کلیدیِ سه اثر &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo;، &amp;laquo;فرشتگان و شیاطین&amp;raquo; و &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; این است که نویسنده در کتاب، خواننده را با تعداد زیادی از ابنیه و آثار تاریخی و هنری و پیشنه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها و پدید آورندگانِ آن&amp;zwnj;ها آشنا می&amp;zwnj;سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo; از پاریس و لوور و لئوناردو داوینچی و بسیاری دیگراز هنرمندانِ فرانسه نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;laquo;فرشتگان و شیاطین&amp;raquo; همراه با کاراکترها به واتیکان سفر کردیم و با ده&amp;zwnj;ها نقاشی، مجسمه، بنای تاریخی و هنرمندان پدیدآورنده&amp;zwnj;ی این آثار، در آن شهر آشنا شدیم. حداقل برای من یک نفر، خواندنِ این دو کتاب مانند یک تور مجازی لذت بخش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خصوص که با در دسترس بودنِ اینترنت، می&amp;zwnj;شود خیلی راحت تک به تک آثار را در اینترنت جستجو کرد و تصاویرشان را دید و تاریخچه&amp;zwnj;شان را بیشتر مطالعه کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; دن براون قدری حس ناسیونالیستی&amp;zwnj;اش گُل کرده و سراغ میهنِ خودش، یعنی آمریکا رفته. بخش اعظمی از ماجرای داستان در ساختمانِ کپیتول(ساختمان کنگره) اتفاق میافتد و حینِ داستان، با پیشینه&amp;zwnj;ی این بنا و آثار هنری و تاریخیِ داخل آن آشنا می&amp;zwnj;شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک جایی از کتاب رابرت لنگدان به دانشجوهایش تصویری از ساختمان کپیتول نشان می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونید این کجاست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خب همه می&amp;zwnj;دانند که کجاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد او می&amp;zwnj;پرسد:&amp;laquo;چند نفرتون تا حالا به واشینگتن رفته؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و فقط چند تایی دست بالا می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;چند نفر به رم و پاریس و..رفته&amp;zwnj;اند؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همه&amp;zwnj;ی دست&amp;zwnj;ها بالا می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد لنگدان ناامیدانه از این که چقدر ساختمون کپیتول ارزش تاریخی دارد و چرا دانشجوها از ارزش&amp;zwnj;های تاریخیِ کشور خودشان غافل هستند صحبت می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت این است که من هم به عنوانِ یک خواننده اصلن خیال نمی&amp;zwnj;کردم، ساختمان&amp;zwnj;هایی در آمریکا باشند که ارزش تاریخی و هنری داشته باشند(نه تا این حد) که با این کتاب با آن&amp;zwnj;ها آشنا شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه شاید به نظر کار عبث و کسالت باری بیاید، ولی قصد دارم طی چندین پست، چند تایی از چیزهای مهمی که در این کتاب معرفی شدند را این&amp;zwnj;جا معرفی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محضِ به اشتراک گذاشتنِ چیزهایی که خودم ازشان لذت بردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;1-Noetic Science&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین&amp;zwnj;شان علمی به نام Noetic Science که اصلن نمی&amp;zwnj;دانستم وجود خارجی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوتیک ساینس به بررسیِ علمیِ ذهنِ انسان و تاثیر ذهن روی ماده می&amp;zwnj;پردازد. همان چیزی که یوگی&amp;zwnj;ها و پیروانِ مکاتب راز&amp;zwnj;آلود هزاران سال است که ادعا می&amp;zwnj;کنند از آن باخبر هستند، اما هرگز اثبات علمی برایش وجود نداشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم اثباتِ صد در صد وجود ندارد، اما Noetic ساینس یک قدمِ ابتدایی است و کارهایی که تا به حال انجام شده حداقل این قدری را ثابت کرده&amp;zwnj;اند که &amp;laquo;توانایی&amp;zwnj;های ذهنِ آدمی بسیار فراتر از چیزی است که خود گمان می&amp;zwnj;کند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عبارت Noetic از کلمه&amp;zwnj;ی یونانیِ Nous به معنای &amp;laquo;بصیرت درون&amp;raquo; یا &amp;laquo;ادراک شهودی&amp;raquo; مشتق شده و اگر عبارت &amp;laquo;علوم ذهنی&amp;raquo; این قدر بارمنفی نداشت، شاید ترجمه&amp;zwnj;ی مناسبی می&amp;zwnj;بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جایی ا زکتاب کاترین سالمون یکی از شخصیت&amp;zwnj;های کتاب که دانشمند پیشرو در زمینه&amp;zwnj;ی علوم نوتیک است، سعی می&amp;zwnj;کند مفاهیمِ این دانش را به طور اختصار برای رابرت لنگدان شرح داد. لنگدان پس از شنیدنِ توضیح او می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به نظر مثل جادوست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می&amp;zwnj;رسیم به همان قانون معروف&lt;a href="http://wiki.fantasy.ir/index.php/آرتور_سی._کلارک" target="_blank"&gt; آرتور سی کلارک&lt;/a&gt; که: &amp;laquo;&lt;em&gt;هر فن&amp;zwnj;آوری که به حد قابل قبولی&amp;nbsp; از پیشرفت رسیده باشد، از جادو غیر قابل تشخیص است&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این دو وب سایت سر بزنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.theintentionexperiment.com/the_scientific_team" target="_blank"&gt;The Intention Experience&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.noetic.org/research/projects.cfm" target="_blank"&gt;Noetic Science&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم&amp;zwnj;های درگیر این پروژه همه&amp;zwnj;گی دانشمندانِ معتبر و معروف در زمینه&amp;zwnj;ی کاریِ خودشان هستند و هیچ دروغ دلنگی توی کار این پروژه نیست. در سایت اول می توانید تعدادی از آزمایشات و تجاربِ انجام شده را که همگی در محیط آزمایشگاه و با استفاده از ابزارهای علمی بوده&amp;zwnj;اند، مطالعه کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1130" target="_blank"&gt;و این هم یک معرفیِ official از این کتاب.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/285</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3669597</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3669597</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:22:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صعود به قله‌ی توچال</title>
      <description>&lt;p&gt;خب البته قبول دارم شاخ غول را نشکستم و خیلی&amp;zwnj;ها هر هفته به این قله&amp;zwnj;ی حقیر صعود می&amp;zwnj;کنند، اما به هرحال برای من بار اول بود و اگرچه خیلی خیلی سختی کشیدم و کاملن متقاعد شدم که فراتر از توانم بود، اما به هر حال الان سرشار از حسِ خوبِ موفقیت هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در ضمن چون مثل آزینوکه، ترکیه نمی&amp;zwnj;رم که سفرنامه&amp;zwnj;ی ترکیه بنویسم،&amp;zwnj; مجبورم سفرنامه&amp;zwnj;ی صعود به قله&amp;zwnj;ی توچال بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس چنین باد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت چهار عصر از میدان تجریش حرکت آغاز کردیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در میدان دربند یک خانومی آش خانگی می&amp;zwnj;پخت و یک عالمه آدم خسته و کوفته داشتند از ارتفاعات بازمی&amp;zwnj;گشتند و ما تازه در حال صعود بودیم. فکر کردم چه روزها که همین موقع من هم در حال پایین آمدن نبودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باری به هر جهت شروع کردیم به بالا رفتن. اصرار کافه&amp;zwnj;دارها در ساعات عصر خیلی بیشتر و شدیدتر از صبح&amp;zwnj; بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عجله داشتیم که هر طور شده قبل از ساعتِ ده به پناهگاه شیرپلا برسیم، بنابراین، اگرچه بارها و بارها این مسیر را رفته بودم، اما این بار برایم سخت&amp;zwnj;تر بود، تلاش می&amp;zwnj;کردم سریع&amp;zwnj;تر حرکت کنم و استرس به موقع نرسیدن هم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت حدود شش و نیم از مقر هلال&amp;zwnj;احمر بالاتر رفته بودیم و در قسمتِ سنگیِ راه بودیم. نگران بودم که نکند توی تاریکی شب از آن بخشِ سنگی صعود کردن مشکل باشد، اماحقیقتا نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک چیزی می&amp;zwnj;دانستند قدیمی ها که از سفر در نور ستاره و ماه&amp;zwnj;تاب نوشته&amp;zwnj;اند. البته ماهی در کار نبود، ولی ستاره چرا. هرچند آسمان به آن پُر ستاره&amp;zwnj;گی نبود که می&amp;zwnj;گویند آسمان شهرستان&amp;zwnj;ها هست، اما آن قدری ستاره بود که من هیچ&amp;zwnj;وقت توی خود شهر ندیده بودم. ستاره&amp;zwnj;های بزرگ و درخشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم منظره&amp;zwnj;ی شهر از آن بالا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://inlinethumb19.webshots.com/19538/2778839840102342271S500x500Q85.jpg" alt="تهران در شب" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت هشت رسیدیم پایینِ پناهگاه شیرپلا و خدا را شکر که هنوز دو ساعت تا بسته شدنِ پناهگاه زمان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمانی دیگر، آن پایین پناهگاه چنین رنگ و رویی می&amp;zwnj;داشت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://image55.webshots.com/755/3/95/28/2276395280102342271jlrGjz_fs.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://inlinethumb13.webshots.com/44492/2276395280102342271S500x500Q85.jpg" alt="پایین شیرپلا" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعتِ هشت و نیم شب، پناهگاه شیرپلا زنده بود و شلوغ و پرهیاهو. سالن عمومی تقریبن پُر پُر بود و منتظر شدیم تا یک گروه قدری جمع و جور شود تا ما یک نیمکت پیدا کنیم. از دیدنِ آن&amp;zwnj;همه آدم، توی تاریکیِ شب و آن بالا تویِ دلِ کوهستان خوشحال شدم. توی راه خیلی احساس تنهایی داشتم و نگران بودم مبادا پناهگاه سوت و کور باشد. اما وقتی آن&amp;zwnj;همه آدم دیدم، خیالم راحت شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به هر حال ما آن بالا تنهای تنها بودیم. چند نفر انسانِ تنها،&amp;zwnj;توی قلبِ کوهستان. فکرش را بکنید اگر بلایی از آسمان نازل می&amp;zwnj;شد و تهران را از صحنه&amp;zwnj;ی هستی پاک می&amp;zwnj;کرد، ما آن بالا توی دلِ کوهستان تنهای تنها می&amp;zwnj;شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چراغ&amp;zwnj;های اطمینان&amp;zwnj;بخشِ شهر می&amp;zwnj;گفتند:&amp;laquo;خیالتان راحت، من این&amp;zwnj;جا هستم، نزدیکِ شما.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعتِ ده شب، توی خوابگاهِ خانم&amp;zwnj;ها توی دفتر یادداشتم نوشتم: &amp;laquo;همه چیز خوب است، من خوبم، اتاق گرم است و فقط جای تو خالی است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دروغ گفتم، جای کسی خالی نبود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی طبقه&amp;zwnj;ی دوم یک تخت دراز کشیدم، درست کنار پنجره و رو به سوی نورهای شهر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازتابِ تصویرِ خودم را روی نورهای شهر می&amp;zwnj;بینید که هم گریزی ازش نبود و هم به نظرم خیلی جالب شد! بابتِ کیفیتِ پایین عکس باید ببخشید که دوربینم بیشتر از این یاری نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://inlinethumb56.webshots.com/45111/2534643820102342271S500x500Q85.jpg" alt="من در شیشه!" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آن شب شاهد بودم، شاهد بودم که تهران تا خودِ صبح نخوابید. من دیدم که شهرِ پیر و زشت و کثیف&amp;zwnj;مان تا خود صبح، پلک روی هم نگذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه آرزو داشتم یک همچون جایی تک و تنها دراز بکشم و موزیک گوش کنم، اگرچه اتاق نسبتن پر بود، ولی خوشبختانه خیلی زود چراغ را خاموش کردند و خوابیدند و من هم اول کلی موزیک گوش کردم و بعد رادیو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه&amp;zwnj;ی همیشه فکر می&amp;zwnj;کردم رادیو گوش کردن توی تاریکیِ شب باید خیلی حس خوبی داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و داشت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا صبح نتوانستم بخوابم، شاید یک ساعتی خوابیده باشم، تمام زمان را بین خواب و بیداری معلق بودم و دائم شهر را نگاه می&amp;zwnj;کردم که ببینم از نورش کم می&amp;zwnj;شود یا خیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر نکنم شده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح ساعتِ شش و نیم به راه افتادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا پناهگاه سیاه&amp;zwnj;سنگ هر طوری بود رفتم، اما بعد از آن توانم به کل تمام شد. هرچند به برگشتن فکر نکردم، ولی بعد از آن هر قدم، برایم مرگی بود دردناک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دامنه&amp;zwnj;های پرشیب، یکی پس از دیگری، همچون دانه&amp;zwnj;های زنجیر ردیف شده بودند، نوک هر کدام، پایه&amp;zwnj;ی دیگری بود. انگار که تا ابد ادامه داشته باشند. همچون آینه&amp;zwnj;های تودرتو. داشتم به یک ایده&amp;zwnj;ی داستانی فکر می&amp;zwnj;کردم، به کسی که تا ابد محکوم به صعود از رشته&amp;zwnj;کوه&amp;zwnj;هایی بی&amp;zwnj;پایان است. تا ابدِ ابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذهنم داشت هذیان می&amp;zwnj;گفت. سرم گیج می&amp;zwnj;رفت، قفسه&amp;zwnj;ی سینه&amp;zwnj;ام درد می&amp;zwnj;کرد و رسمن و عملن کم آورده بودم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنجیره&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;پایان دامنه&amp;zwnj;های پرشیب، کمر به قتل من بسته بودند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس خشم و حقارت می&amp;zwnj;کردم! این همه آدم داشتند راحت بالا می&amp;zwnj;رفتند، زن، مرد، پیر، جوان...ولی من کم آورده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز داشتم توی دلم زمین و زمان را لعنت می&amp;zwnj;کردم که چرا باید این طور باشد. من این همه سال ورزش کردم و حالا دلم فقط به همین کوه آمدن خوش است، اما توانِ همان را هم ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هرحال تلاش کردم خیلی روی اعصابِ همراهان نروم. به هر مرگی بود خودم را رساندم به قله!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم عکسِ داخلِ جان&amp;zwnj;پناهِ&amp;zwnj;روی قله&amp;zwnj;ی توچال:(عکس بغل دستی&amp;zwnj;ها حذف شده، چون دلم می&amp;zwnj;خواست فقط عکسِ خودم را بگذارم!، سوال نفرمایید!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://image96.webshots.com/196/8/69/63/2566869630102342271ZmxUQP_ph.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://inlinethumb37.webshots.com/43876/2566869630102342271S600x600Q85.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مقابلِ جان&amp;zwnj;پناهِ قله&amp;zwnj;ی توچال:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://inlinethumb27.webshots.com/42266/2766168950102342271S500x500Q85.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://travel.webshots.com/album/575133501ZetTNE" target="_parent"&gt;لینک به آلبوم. &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن&amp;zwnj;جا که این وب&amp;zwnj;شاتسِ احمق هنوز نفهمیده از قافله بسیار عقب است، برای دیدنِ تصاور با سایز اصلی باید عضوِ وب&amp;zwnj;شاتس باشید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/284</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3664688</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3664688</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Oct 2009 05:39:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هنوز کامل نیست، کامل شد پسوردو برمی‌دارم!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://rainysomy.persianblog.ir/post/283/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/283</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3650508</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3650508</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Oct 2009 09:35:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رویاهاتو خراب نکن!</title>
      <description>&lt;p&gt;مهم نیست رویایی که برای ادامه&amp;zwnj;ی زندگی&amp;zwnj;ات انتخاب می&amp;zwnj;کنی چی باشه، مهم اینه که کارکرد رویا اصولن نرسیدن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتها باید آن قدری زرنگ و فرزانه باشی، که حداقل سه چهار سال به امید یک رویا خودت را توی راه&amp;zwnj;های سنگلاخِ زندگی و زیر آوار مصیبت بکشی و شب&amp;zwnj;ها قبلِ خوابیدن به رویات لبخند بزنی و به امیدِ رسیدن به آن رویا به خواب بروی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر آن قدر ابله باشی که خیلی زود به این نتیجه برسی که رویات هرگز محقق نمی&amp;zwnj;شود، خُب باید شب&amp;zwnj;ها تلخ و غمگین و با چشمانی پر از اشک بخوابی و هر چه این در آن در بزنی و پستوهای ذهنت را زیر و رو کنی چیزی برای تسکین خودت پیدا نکنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر آدمیزاد به رویاهاش زنده است، مگر غیر از این است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه این که بودن یا نبودن، مسئله اصلا و ابدا این نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چگونه بودن، یا چگونه نبودن، تمام مسئله این است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال ببینید که &amp;laquo;نبودنِ&amp;raquo; صادق هدایت چه شگرف&amp;nbsp; و تاثیر گذار است! هنوز که هنوز &amp;laquo;نیست&amp;raquo; &amp;zwnj;و هنوز که هنوز &amp;laquo;نبودن&amp;raquo;&amp;zwnj;اش تاثیر گذار است. آن&amp;zwnj;وقتِ &amp;laquo;بودنِ&amp;raquo; من را ببینید که از تصویر خودم توی آینه متنفرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو سال طول کشید. رهاشدنِ از رویای یک عشقِ محال. دو سالِ تمام طول کشید. حالا دلم می&amp;zwnj;خواد دوباره عاشق باشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من سهم خودم در عشق ورزیدن به &amp;laquo;نامردها&amp;raquo; و &amp;laquo;نالایق&amp;zwnj;ها&amp;raquo; را ادا کرده&amp;zwnj;ام. می&amp;zwnj;دانم اندازه&amp;zwnj;ی ناصری بالای صلیبش درد نکشیدم، ولی به هرحال سهم خودم را در عشق ورزیدن به آدم&amp;zwnj;هایی که &amp;laquo;کور&amp;zwnj;عشقی&amp;raquo; دارند، را ادا کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دلم می&amp;zwnj;خواد عاشق &amp;laquo;مردی&amp;raquo; باشم که &amp;laquo;مرد&amp;raquo; باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آوار خونینِ گرگ و میش، دیگر گونه مردی آنک...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن.1 دوست دارم بنویسم، نه مقاله و نوشته&amp;zwnj;ی خشک و خالی، دوست دارم یک مطلب خوب بنویسم که خودم بعد از خواندنش کیف کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن.2. فیلکر فیل.تره، پیکاسا فیل.تره، وب&amp;zwnj;شاتس فیل.تره...باید رید توی این مملکت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرمنده&amp;zwnj;ی روی رفقا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن.3 الان سی و پنج دقیقه است که دارم تلاش می&amp;zwnj;کنم یک عکس رو توی یکی از این گوه دونی ها آپلود کنم، اما نمی&amp;zwnj;شه که نمی&amp;zwnj;شه! وب&amp;zwnj;شاتس که یک ربع روش فکر می&amp;zwnj;کنه، آخر سر ارور می&amp;zwnj;ده، گیگاایمیج که اصلن باز نمی&amp;zwnj;شه، اون دو تای دیگه هم که به کل مرخص هستند، این که می&amp;zwnj;گن قسمت نیست، دقیقن همینو می&amp;zwnj;گن، من الان شیرفهم شدم.&amp;nbsp; اصولن خدا و بر و بچ فقط تو کار انگولک کردنِ همین جور چیزان انگار. خلاصه که نخواستیم آقا! نخواستیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سگ برینه تو این مملکت، اگه هم چیزی زیاد آورد برینه تو وب شاتس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/282</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3646121</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3646121</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Oct 2009 08:38:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدای درد، ادامه</title>
      <description>&lt;p&gt;چند وقت پیش مطلبی گذاشتم با عنوانِ &amp;laquo;&lt;a href="http://rainysomy.persianblog.ir/post/272/"&gt;خدای درد&amp;raquo;&lt;/a&gt; که ترجمه&amp;zwnj;ی مقدمه&amp;zwnj;ای از داستانی به همین نام و نوشته&amp;zwnj;ی &amp;laquo;هارلن&amp;nbsp; الیسون&amp;raquo; بود.(توی همین صفحه مقدمه رو بخونید)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا کلِ داستان ترجمه شده، ترجمه&amp;zwnj;ی داستان از خودم است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشک&amp;zwnj;ریختن چیزی بعید بود و در عین حال اشک&amp;zwnj; میراثش بود. اندوه را پشت سر نهاده بود و در عین حال اندوه حق مادرزادی&amp;zwnj;اش بود. دلتنگی رهایش کرده بود و حتا در همان حال هم دلتنگی تنها مال&amp;zwnj;التجاره او بود. برای ترنته [۸]، نه اندوهی وجود داشت و نه شادمانی، نه نگرانی و نه اندوه، نه سالخوردگی و نه زمان و نه احساس، هیچ&amp;zwnj;کدام...&lt;br /&gt;و این درست همان طوری بود که ایتاث [۹] طرحش را ریخته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چرا که ایتاث، نژادی از موجودات بی&amp;zwnj;زمان / بی&amp;zwnj;مکان که به لحاظ اخلاقی و وجدانی بر کائنات حکم می&amp;zwnj;راند، او را به عنوان خدای دردشان برگزیده بود. به ترنته که نه از گذر زمان آگاه بود و نه از خزیدن نیازهای احساسی، وظیفه&amp;zwnj;ی ابدی&amp;zwnj; تقسیم درد و اندوه در میان انبوه هزاران هزار موجود ساکن کائنات محول شده بود. خواه هوشیار بودند و خواه تنها توانایی بی&amp;zwnj;تعقل&amp;zwnj;ترین واکنش&amp;zwnj;های تک&amp;zwnj;سلولی را داشتند، به هر حال ترنته از اتاقک جواهرنشانش، که در مقابل پرده&amp;zwnj;ی متغیر ستارگان از نظر پنهان بود، ناخوشی و بیچار&amp;zwnj;گی را در بسته&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;هایی چنان پیچیده تقسیم می&amp;zwnj;کرد که زبان از بیانشان قاصر است.&lt;br /&gt;او خدای درد کائنات بود، او بود که با اشک و اندوه و چنان وحشت&amp;zwnj;های روح&amp;zwnj;خراشی سر و کار داشت که زندگی را از لحظه&amp;zwnj;ی آغازین تا واپسینش پژمرده و تیره می&amp;zwnj;ساختند. &lt;br /&gt;ورای سن و سال، ورای مرگ، ورای احساس &amp;mdash;تنهای تنها در اتاقکش&amp;mdash; ترنته بدون نگرانی و بدون لحظه&amp;zwnj;ای درنگ به کارش مشغول بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;ترنته اولین خدای درد نبود، دیگرانی هم بوده&amp;zwnj;اند. قبل از او سر کار آمده بودند، البته تعدادشان زیاد نبود، کم بودند و این که چرا نتوانستند مقامشان را حفظ کنند، سوالی بود که ترنته هرگز نپرسید. او را نژادی برگزیده بود که عمری تقریبا ابدی داشت و کار ترنته تقسیم بسته&amp;zwnj;های اندازه&amp;zwnj;گیری و تنظیم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ی اندوه، مطابق تجویز ایتاث بود. کارش شامل هیچ نوع نگرانی و احساسی نمی&amp;zwnj;شد، فقط باید تمام حواسش را به کارش می&amp;zwnj;داد. جایگاه و تعهدش همین بود. چقدر عجیب که بعد از این همه مدت، حالا احساس نگرانی می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;از خیلی قبل شروع شده بود، &amp;mdash;و او هیچ تصوری از زمان نداشت&amp;mdash; از هنگامی که تنها تاریخ نشان شده&amp;zwnj;ی معتبر، زمانی بود که اقیانوس بزرگ به زودی به صحرای گوبی تبدیل و تک&amp;zwnj;یاخته از آمیب فراوان&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد. نگرانی طی قرن&amp;zwnj;ها درونش رشد کرده بود، همانند لایه&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;پایانی بود که همچون مه روی هم فرونشسته بودند تا قلمرو گذشته را بسازند.&lt;br /&gt;حالا اکنون بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;با وجود درد عجیب در شبکه&amp;zwnj;ی عصبی&amp;zwnj;اش، در شبکه&amp;zwnj;ی عصبی مرکزی&amp;zwnj;اش، با وجود تیره&amp;zwnj;شدن رو به فزونی کره&amp;zwnj;ی چشمانش، با وجود افکار دیوانه&amp;zwnj;واری که در قسمت پیشین سه&amp;zwnj;گانه&amp;zwnj;ی مغزش غلیان می&amp;zwnj;کردند، افکاری که می&amp;zwnj;دانست قابلیت داشتنشان را ندارد، با وجود تمام این&amp;zwnj;ها ترنته وظایف اکنونش را درست همان&amp;zwnj;طوری که از او انتظار می&amp;zwnj;رفت، انجام می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;عذابی غیرقابل تحمل به ساکنان سیاره&amp;zwnj;ای رده سوم در خوشه&amp;zwnj;ی حلزون بخشید، رنجی تاب&amp;zwnj;آوردنی برای مهاجرنشینی زراعی فرستاد که در بخش جاکوپتی یو [۱۰] گسترش یافته بودند، زجری فوق&amp;zwnj;&amp;zwnj;العاده برای بچه&amp;zwnj;عنکبوت&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;والد در هیادیگ نه [۱۱] اختصاص داد و شکنجه&amp;zwnj;ای بی&amp;zwnj;پایان برای نژاد بی&amp;zwnj;گناهی از بومیان لال سیاره&amp;zwnj;ی بایر بی&amp;zwnj;نام و نشانی در نظر گرفت که گرد یک خورشید در حال مرگ در سیستم ۷۰۷ می&amp;zwnj;چرخید.&lt;br /&gt;و در تمام این کارها، ترنته برای مسئولیتش رنج کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چیزی که امکان&amp;zwnj;پذیر نبود، اتفاق افتاده بود. چیزی که نمی&amp;zwnj;توانست به وجود بیاید، آمده بود. موجود بی&amp;zwnj;روح، بی&amp;zwnj;احساس و تنظیم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای که ایتاث خدای درد می&amp;zwnj;نامیدش، به یک بیماری مبتلا شده بود؛ &lt;em class="bbcode italic"&gt;نگرانی. &lt;/em&gt; او اهمیت می&amp;zwnj;داد. پس از قرن&amp;zwnj;های متمادی که آن قدر زیاد بودند که نمی&amp;zwnj;شد شمردشان، ترنته به زمانی رسیده بود که دیگر نمی&amp;zwnj;توانست کارهایی که می&amp;zwnj;کرد را تحمل کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;تظاهرات فیزیکی انقلاب ذهنی&amp;zwnj;اش نیز فراوان بود. سر کشیده&amp;zwnj;اش از درد می&amp;zwnj;تپید و کره&amp;zwnj;ی چشمانش تیره&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد، هر دهه کمی بیشتر. شکاف&amp;zwnj;های درونی&amp;zwnj; به هم پیوسته&amp;zwnj;ی عثنی&amp;zwnj;عشری&amp;zwnj;اش که برای ادامه&amp;zwnj;ی کار طبیعی&amp;zwnj; سیستم غدد ترشحی درون&amp;zwnj;ریزش ضروری بودند، شروع کرده&amp;zwnj; بود به بد کار کردن، به پت&amp;zwnj;پت&amp;zwnj;های موتور یک ماشین قدیمی می&amp;zwnj;مانست. ضربات دم مارمولک&amp;zwnj;سانش ضعیف&amp;zwnj;شده بودند که نشان از ضعف واکنش&amp;zwnj;هایش داشت. ترنته &amp;mdash;که همیشه نمونه&amp;zwnj;ای خوش&amp;zwnj;قیافه از نژادش محسوب می&amp;zwnj;شد&amp;mdash; آهسته آهسته داشت ضعیف، رنجور و رقت&amp;zwnj;انگیز می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;و او پریشانی را بر موجودی زره&amp;zwnj;پوش و پرنده با مغزی به اندازه&amp;zwnj;ی کرم پنیر فرو فرستاد که روی سیاره&amp;zwnj;ی تاریکی در لبه&amp;zwnj;ی کول&amp;zwnj;سک [۱۲] زندگی می&amp;zwnj;کرد. ترس و وحشت را بر ابری دودمانند نازل کرد که تنها باقی&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;ی قابل دیدن از یک نژاد بزرگ بود، که قرن&amp;zwnj;ها قبل فراگرفته بودند از بدن&amp;zwnj;هاشان رها شوند و در خورشیدی به نام ورتل [۱۳] ساکن بودند. او آگاهانه هراس را، ناامنی و بیچاره&amp;zwnj;گی و اندوه را بر گروهی از دزدان دریایی قاتل، محفلی از سیاستمداران حیله&amp;zwnj;گر و فاحشه&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای پر از فاحشه&amp;zwnj;های گناهکار فرو فرستاد که همگی روی سیاره&amp;zwnj;ی رده&amp;zwnj; پنجمی در صورت فلکی اسب سفید ساکن بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;آن&amp;zwnj;جا در شب فضا تنها ایستاده بود و ذهنش برای اولین بار در امتداد تالار آشفته و نامتجانس از افکار پایین می&amp;zwnj;رفت، و ترنته به خود پیچید. من برگزیده شدم چرا که مشکلات واضحی را که اکنون بروز می&amp;zwnj;دهم، نداشتم. این عذاب چیست؟ این احساس ناخوشایند ناراحت بی&amp;zwnj;رحم چیست که به من چنگ می&amp;zwnj;اندازد، اشکم را درمی&amp;zwnj;آورد، افکارم را ویران می&amp;zwnj;کند، و هر خواسته&amp;zwnj;ام را رنگ سیاه می&amp;zwnj;زند. آیا دارم دیوانه می&amp;zwnj;شوم؟ نژاد من ورای دیوانگی است، این چیزی است که هرگز آن را نشناخته&amp;zwnj;ایم. آیا مدت زمان زیادی در این مقام بوده&amp;zwnj;ام؟ آیا در انجام وظایفم ناموفق بوده&amp;zwnj;ام؟ اگر خدایی قوی&amp;zwnj;تر از این که من هستم، یا خدایی قوی&amp;zwnj;تر از خدایان ایتاث وجود داشت، به درگاهش لابه می&amp;zwnj;کردم. اما تنها سکوت است و شب و ستارگان، و من تنها هستم، خیلی تنها هستم، خدایی همواره تنها در این&amp;zwnj;جا هستم و کاری را که باید می&amp;zwnj;کنم، تمام تلاشم می&amp;zwnj;کنم. &lt;br /&gt;و بالاخره، در نهایت باید بدانم. باید &lt;em class="bbcode italic"&gt;بدانم...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1127" target="_blank"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;کل داستان را بخوانید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/280</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3641815</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3641815</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Oct 2009 07:40:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بقیه‌ی هایپریون</title>
      <description>&lt;p&gt;قصد داشتم این پستم درباره&amp;zwnj;ی اثر جدیدِ دن براون &amp;laquo;نماد گمشده&amp;raquo; (the lost symbole) باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دن براون فکر کنم در ایران هم به همان اندازه&amp;zwnj;ی آن طرف&amp;zwnj;ها معروف شده باشد، نویسنده&amp;zwnj;ی اثر معروف &amp;laquo;راز داوینچی&amp;raquo; که برگردان فارسی&amp;zwnj;اش در سایتِ بعد هفتم(که حالا دیگر وجود ندارد!)، تا مدت&amp;zwnj;ها در اختیار علاقه&amp;zwnj;مندان بود و همین حالا هم توی اینترنت به وفور ریخته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما خب الان که فکرش را می&amp;zwnj;کنم، حوصله&amp;zwnj;ی نوشتنش را ندارم، باشد برای وقتی دیگر، فعلن دو قسمت دیگر از هایپریون بخوانید.(این قسمت بندی&amp;zwnj;ها مطابق با فصول کتاب نیستند، من برای تسریع در پیشرفتِ کار هر چند صفحه که ترجمه می&amp;zwnj;کنم، توی سایت می&amp;zwnj;گذارم، بلکه تشویقی باشد برای خودم که زودتر کار کنم.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم فایل پی دی اف:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/files/public/1254301742_27_FT66337_hyperion-fa-2.pdf" target="_blank"&gt;قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/files/public/1254302929_27_FT66337_hyperion-fa-3.pdf" target="_blank"&gt;قسمت سوم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این هم بد نیست:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1121"&gt;نقد و بررسی فیلم آگاهی(knowing) ساخته&amp;zwnj;ی آلکس پرویاس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainysomy.persianblog.ir/post/279</link>
      <author>Bluestar</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=5003&amp;postID=3610857</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-5003.post-3610857</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Oct 2009 18:40:29 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
