مقدمه ای کوتاه بر زندگی بودا:

آنچه که از زندگی بودا در اینجا نقل خواهد شد تاریخ به معنای واقعی آن نیست.زندگی بودا نیز همچون بسیاری دیگر از بزرگان در هاله ای از ابهام قرار دارد و بیشتر از آنکه واقعی به نظر برسد ،به افسانه ها شباهت دارد.من عقیده دارم مهم نیست افسانه باشد یا واقعیت،از دید من مهم این است که گئوتاما بودا روی این زمین زیسته و آموزه های او نسل به نسل ،سینه به سینه حفظ شده و تا به امروز باقی مانده.من دوست دارم باور کنم بودا یک شخصیت واقعی بوده.و البته از دید تاریخ شناسان نیز چنین شخصی وجود داشته ،هر چند که از دید تاریخی افسانه های حول و حوش زندگی او اعتباری ندارند.اما چیزی که هیچ تاریخ شناسی از دید من قادر به نقضش نیست،به روشنیدگی رسیدن بوداست.این نوع مسائل طوری نیستند که تاریخ هرگز بتواند صحت و سقم شان را مشخص کند.مگر کسی می تواند بگوید عیسا واقعن مرده ای را زنده کرد یا محمد واقعن ماه را به دونیم کرد؟این مسائل را باید از دید دیگری نگاه کرد.(آنطور که دوست خوبم ن.باور در وبلاگش نوشت.اینها از دیدگاه منطق پارادوکس هستند،از دیدگاه عرفان باید به این نوع مسائل نگریست.)

به هرحال من دوست دارم باور کنم بودا بوده و حالا به طور خلاصه زندگی او و افسانه های مربوط به او را می نویسم.

دوستان عزیز دقت کنند بنده هیچ هدفی خاصی از این نوشتار ندارم.من به بودا و زندگی او علاقه مند هستم.و به راه و روش او برای جستن خدا اعتقاد دارم.اگر به شک می افتید و در ایمانتان خدشه وارد می شود لطف کنید نخوانید!اگر دوست دارید این مطلب را 18+  می نامم!منتها اینجا 18 به معنی سن فیزیکی نیست!سن عقلی را می گویم!

***

گائوتاما بودا(گائوتاما در گویش های مختلف به طرق دیگر هم تلفظ می شود) حدود بین سالهای 563 تا 483 قبل از میلاد مسیح در ناحیه از هند که لومبینی(Lumibni) نامیده می شد(نپال امروز) متولد شد.نام اصلی او سیذارتا گائوتاما بود.نام بودا که به معنای شخص به روشیندگی رسیده است،بعدها توسط پیروانش بر او نهاده شد.آنچه که از نظر تاریخ هم معتبر است ،این است که بودا در خانواده ای ثروتمند متولد شد.پدرش پادشاه شودهودانا و مادرش ملکه ماهایاما بود.(درباره اسامی پدر و مادرش هم تلفظ های دیگر وجود دارد)بودا یک شاهزاده بود.درباره میلاد بودا افسانه های زیادی وجود دارد.یکی از معروفترین افسانه های این است که مادرش قبل از تولد او خواب دید،فیل سفیدی از سمت راست به پهلوی او وارد شد.آناندا که معروفترین شخص از پیروان اوست گفته بودا قبل از تولدش در بهشت توسیتا(یا توشیتا) بوده و از آنجا مانند نوری عظیم به رحم مادرش وارد شده.(ظاهرا منظور همان فیل سفید است).(این قضیه زندگی بودا  همچون یک خدا دربهشت و بعد آمدنش به زمین در جسم بودا بی شباهت به زندگی مسیح نیست ولی اصلن قصد ندارم وارد تفسیر این افسانه ها بشوم!شما هم هر چه می گویم همینطوری بخوانید!)گفته می شود تاثیر بودا بر مادرش این بود که او را تبدیل به شخصی پرهیزگار کرد و او را ملزم به رعایت پنج اصل کرد:1-آزار نرساندن به تمام موجودات زنده،2-پرهیز از گرفتن چیزی که به او داده نشده،3-پرهیز از خلاف های جنسی4-پرهیز از دروغ،5-پرهیز از داروها و نوشیندنی های سمی و او را تبدیل به شخصی کرد که خالی از افکار شهوانی بود.گفته می شود بودا بعد از تولدش هفت قدم راه رفت و گفت :«من بالاترین در دنیا هستم،من بهترین در دنیا هستم،من برترین در دنیا هستم،این آخرین تولد من است و دیگر متولد نخواهم شد.»گفته های آناندا در مورد بودا بسیار افسانه ای به نظر می رسند و از نظر تاریخ اعتباری بر آنها نیست.

فیل مقدس ترین حیوان در هندوستان است و مظهر فرازنگی و قدرت پادشاهی. به همین دلیل در مورد خواب ملکه پیشگوها گفتند که سیذارتا یا پادشاهی قدرتمند می شود و یا مردی روحانی. مادر بودا یک هفته بعد از تولد او درگذشت.

پنج روز بعد از تولدش نام سیذارتا بر او نهاده شد.سیذارتا به معنای آرزوی برآورده شده است.در همان روز پدرش برهمن ها را فراخواند تا درباره آینده او پیشگویی کنند.برهمن ها گفتند که او از مادیات دنیا دل خواهد کند و در جستجوی فرزانگی و راه رهایی از رنج آواره خواهد شد.

پادشاه شودهودانا از ترس اینکه مبادا پیشگویی به حقیقت بپیوندد،سیذارتا را در قلعه ای مجلل دور از دنیای حقیقی بیرون نگاه داشت تا او معنای درد و رنج را هرگز نفهمد .تا فکر رها کردن زندگی و جستن راهی برای رهایی از رنج به ذهنش نرسد.گفته می شود جایی که بودا در آن زندگی می کرد بسیار مجلل بود و سه قصر داشت.یکی برای فصل باران،یکی برای فصل زمستان  و یکی هم برای فصل  آفتاب .او چهار ماه در قصر بارانی اش زندگی می کرد و نوازندگانی  که همگی زن بودند برایش ساز می نواختند.سیذارتا در شانزده سالگی با شاهزاه ای محلی به نام یسودهارا (ظاهرا نسبتی فامیلی هم با او داشته)  ازدواج کرد و از او صاحب فرزند پسری شدبه نام راهول.او 13 سال با شادمانی در قصرش به دور از دنیای بیرون زندگی کرد.اما 13 سال بعدزندگی او دستخوش تغییر شد.شادمانی زندگی در قصرش نتوانست جلوی افکار او را بگیرد.ظاهرا پدرسیذارتا محافظانی بر قصر گماشته بود که به او اجازه خارج شدن از قصر را ندهند.اما او بالاخره یک روز موفق شد یکی را متقاعد کند تا دنیای بیرون قصر را به او نشان دهد.و در آنجا بود که سیذارتا برای اولین بار مرد پیری را می بیند.پیری چیزی بود که او تصوری از آن نداشت.نشانه های پیری و رنج در آن مرد او را متحیر می کند.بعد از آن سیذارتا مردی چلاق می بیند و جسدی که به سوی قبرستان حمل می شد.او از هیچ یک از این چیزها خبر نداشته.پیری،بیماری و مرگ مفاهیمی بودند که برایش بیگانه بودند.او را در قصر به نحوی  بزرگ کرده بودند که از بیماری و پیری و مرگ خبر نداشت.او در آن روز معنای رنج را درک می کند.

سیذارتا دانست به جز قصر باشکوه او و لذتهایش دنیای دیگری هم وجود دارد که انسان ها در آن رنج می کشند و انگاه تصمیم گرفت تمام لذت های مادی را ترک کند و به جستجوی هدف زندگانی برود.به جستجوی روشنی و روشنیدگی.سیذارتا در 29 سالگی قصر پدرش را ترک گفت.

.....

To be Continued