حتمن هم مفهوم تنهایی را می دانید و هم این کلمه را از زبان اشخاص مختلف می شنوید ،در روزنامه و کتاب و مجله می خوانید و در رادیو  و تلویزیون می شنوید.وقتی می گویم معنای تنهایی را می دانید،منظورم این نیست که تنهایی کلمه ایست با معنا و مفهوم مطلق.بلکه منظورم این است که حتمن آن را برای خودتان معنا کرده اید.مهم نیست از چه قشری هستید.اهل دل هستید یا اهل تجارت.اهل کتاب هستید یا اهل ام تی وی و نرگس.اهل فکر هستید یا اهل میلادنور و آیینه ونک و کافی شاپ جام جم.واقعن مهم نیست اهل کدام دسته باشید،مهم این است که به هر حال لحظاتی در زندگیتان بوده که تنهایی را در عالم خودتان حس کرده اید.قطعن تنهایی اهل دل با اهل تجارت یا اهل فکر یکی نیست.ولی آنچه که هست کلمه ایست که همه ما درکش می کنیم و وقتی یکی می گوید تنهاست ،تنهایی او را با فرهنگ لغات خودمان معنا می کنیم و بعد حس همدردی می کنیم.

تنهایی ابعاد مختلفی دارد.برای خیلی ها تنهایی حسی گذراست.مثلن بعضی ها وقتی معشوقشان به سفر می رود یا مادرشان به یک مهمانی بلند می رود یا وقتی که همه دوستهایشان به نحوی خارج از دسترس هستند،حس می کنند تنها شده اند.

خیلی ها حس می کنند در عقیده و مرام و مکتبشان تنها هستند.یعنی دور و برشان پر از آدم است و هیچوقت هم دلتنگ و چشم انتظار به غروب خورشید  نگاه نمی کنند،اما درونشان چیزی هست که کسی جز خودشان قادر به درکش نیست و به همین دلیل احساس تنهایی می کنند.

 برخی دیگر هستند به ظاهر دوست و آشنا زیاد دارند و دوستان و آشنایان همیشه در دسترس هستند،اما وقتی قصد دارند به جایی بروند و همراهی نیاز دارند،همه کارهای عالم سر دوستان عزیزشان می ریزد و تنها می مانند(این هم از بدشانسی است دیگر!کاریش نمی شود کرد)

اما تنهایی ای هست از همه این تنهایی ها بدتر و غیر قابل تحمل تر.می گویند خداوند در قرآن(شاید هم کتب آسمانی دیگر) گفته ما شما را جفت آفریدیم.مهم نیست که این حرف را خدا زده یا توی دهن خدا گذاشتند،مهم این است که به هر طرف نگاه کنید می بینید همین طور است.انسان ها هم قرار است که جفت باشند.لعنت به من اگر قصدم صحبت از آن عشقی باشد که همه تان معتقدید وجود ندارد!من از عشق حرف نمی زنم.من از جفت آدمی حرف می زنم.همان کسی که قرار است همدم انسان باشد.همان کسی که قرار است وقتی هیچ کس نیست او باشد.حالا وقتی انسانی همدمی ندارد،یعنی وقتی جفتش و آن نیمه دیگرش را ندارد،تنهایی اش عظیم تر و دردناک تر و غیر قابل تحمل تر از هر نوع تنهایی دیگری است.و این تنهایی ،تنهایی معمولی نیست.تنهایی است که باعث شرمندگی و خجالت زدگی می شود.باور کنید!

کسانی که یاری ندارند(اگر این انتخاب به دلخواه خودشان نبوده باشد) از این مسئله شرمسار و خجالت زده می شوند.من نمی دانم کجایش شرمندگی دارد یا خجالت آور است،این را می دانم که وقتی برای اولین بار درکتاب ظهیر کوئلو از مردمی خواندم که تنها هستند و خجالت زده ،با تمام آن مردم احساس همدردی کردم.کوئلو نوشته شرمساری را می شود در چهره هایشان خواند.(نقل به مضمون)همینطور است.

درچنین تنهایی هیچ رهایی و آزادی و بی قید و بندی ای نیست.در این تنهایی حسرت است و اندوه و شرمساری.

اگر می دانید چرا به من هم بگویید.

* * * 

یک توضیح کوچیک بدم بابت پست قبلی ام:

من قصدم توهین به شهرستانی یا ترک یا هر چیز دیگه نبود.من قصدم این نبود بگم که مردم شهر خوبن مردم روستا بد.من حرفم خیلی ساده تر از این حرفها بود.می خواستم بگم اون روستایی ساده دل که تو شعرها و کتاب ها خوندیم دیگه تقریبن وجود نداره.می خواستم بگم مردم روستا هم عین خودمون به طرف حقه بازی و دروغ دلنگ می رن.می خواستم بگم هممون سر و ته یه کرباسیم.

اگه هم از آلودگی نوشتم همینه که هست! اگه منم یه دو ماه به خودم نرسم ممکنه پوز اون زنه رو هم بزنم!بنابراین هدفم انتقاد از اون زنه نبود.از فرهنگ بی فرهنگی و آلودگی بود..و در ضمن لطف کنید دیگه در اینباره نظر ندین!از اونهایی که حرف منو فهمیدن به خصوص ن.باور عزیز واقعن تشکر میکنم.اونها هم که گذاشتن به حساب خودخواهی و گند دماغ بودن من فقط می تونم بهشون بگم همینه که هست!من اینطوریم !از شعار دادن حالم به هم میخوره و هر حقیقتی رو هر چقدر هم که زشت باشه میگم!