آنها بی چهرگان بودند...

بی چهره؛بی حافظه؛بی گذشته و بی آینده در خلا پوچ دنیایشان معلق بودند و حتا نمی دانستند که چهره هم ندارند..

پوچی و تهی بودن فضای پیرامونشان را درک نمی کردند چرا که بصیرت به ایشان عطا نشده بود؛

گم و گیج و تلخ و بی گذشته بودند و از کلمات تهی معنا می آفریدند به این امید که تهی بیکران اطرافشان را پر کنند؛خلایی که نمی توانستند ببیند اما لرزشی در دلهاشان پدید می آورد..

آنها عروسک های خیمه شب بازی؛شب نشینی خدایان بودند..

نمی دانستند حتا آینه ها به آنها دروغ می گویند؛هر چه در آینه می دیدند تصاویری از موجودات دنیای دیگری بود که گنگی و بی چهرگی شان را از ورای قاب آینه به سخره نشسته بودند..بی شک از میان بی شمار رویاهای دروغین که همچون تار و پود قالی در تارهای جهان بافته شده بودند؛آنها شرم آور ترینشان بودند..

هرچه می دیدند دروغ بود؛رنگها؛گلها ؛ پرندگان؛باران ؛بهار؛ حتا چهره های یکدیگر که می دیدند.همه و همه دروغ بود..آنها کور بودند و بی خاطره..چشمهاشان را بسته بودند و توهمی بس عظیم را در ذهن های کوچکشان جای داده بودند..

معلق در میان تهی و بی هیچ گذشته و هیچ آینده ای...

و در این تهی آباد بصیرت یافتن و روشنیدگی چه معنا می تواند داشت؟

از میان خیل عظیم بی چهرگان برخی دست و پا می زدند سیاهی تهوع آور پیرامونشان را در جستجوی خدایی مهربان کاوش کنند..برخی می کوشیدند به روشنیدگی دست یابند..آیا ورای اینهمه گنگی و پوچی روشنی ای در کار بود؟