من مرده همه زنده ها بوده ام...

 

 

 

زنجیر تفتیده بدنش را سنگ داغ میفشرد کلاغها برای بردن چشمانش با یکدیگر مسابقه می دادند،آفتاب بند بند بدنش را می سوزاند و گویی قصد داشت خون را از درون رگهایش بخار کند،عذابی بود ورای تحمل هر انسانی...اما او انسان بود..انسان بود؟؟

 

فریاد کشید:خدایا چرا؟مگر چه گناهی کرده ام؟

 

پاسخ آمد:تو گناهکاری..گناهکار..نمی بینی اینهمه هق هق تاریک را؟؟تو گناهکاری..

 

 

مرد روی چهارپایه ایستاده بود،طناب دار بر گردنش بود و لحظاتی چند از عمرش باقی نمانده بود فریاد زد انالحق و هنوز شک داشت که آیا او حق هست یا نه...چند لحظه دیگر زندگی اش با زجر به پایان می رسید،به پایان می رسید؟نه!هنوز تاوان گناهش را نپرداخته بود..آویزان شد..خرد شدن مهره گردنش را حس کرد..نمی توانست نفس بکشد..صدایی در گوشش پیچید..

 

تو گناهکاری...گناهکار..نمی بینی اینهمه ظلم و اینهمه فلاکت را؟تو گناهکاری..

 

 

عیسا بر صلیبش آرام گرفته بود..خورشید غروب می کرد.دست و پایش خونین بود،آسمان هم خونین بود..عیسا وسوسه نشده بود..عیسا سعی کرده بود گناهان انسان را بخرد..سعی کرده بود درس عشق و محبت به آدمیان بدهد..برای خاطر آدمیان بود؟شاید هم برای خاطر خودش بود..فکر کرد بس است دیگر!بس است چند هزار سال دیگر باید با زنجیر به کوه های المپ دوخته شود؟چند هزار سال دیگر به دار آویخته شود؟چند هزار سال دیگر سوزانده شود؟چند هزار سال دیگر مصلوب شود؟؟تا کی تاکی؟؟

 

این کابوس کی تمام می شود؟؟آیا اصلن پایانی بر این قصه متصور بود یا او محکوم بود تا ابد مجازات شود؟؟

 

 

..او تلاش کرده بود تاوان گناهش را بپردازد.هزاران سال است که سعی می کند تاوان گناهش را بپردازد.گاهی یک انقلابی می شود، گاهی پیام آور عشق،گاهی پیام آور صلح..ولی انگار فایده ندارد..

 

همیشه صدای خشمگین پروردگار را می شنود که می گوید تو گناهکاری..گناهکار...انسان اگر در جهل باقی مانده بود شاید که هرگز دست به خون برادرش نمی شست..

 

 

 

 

* * *

 

زندگی سراسر توهمی آکنده از درد است..شاید این من بودم هزاران سال پیش بر کوه های المپ به زنجیر کشیده شدم...شاید تو بودی بر چوبه دار..شاید ما بودیم بر صلیب..کسی چه می داند ..بیداری در این توهم کجاست.آیا کسی می تواند دروغ را  از حقیقت باز شناسد؟پرومته بود که گناه جاودان را مرتکب شد یا حوا؟

 

 

یا من؟

* * *

 

 

من مرده ی تمام زنده ها بوده ام.

 

 

 

 

 

 

 * * * 

در افسانه ها این جگر پرومته است که عقاب می خورد و بعد از نو می روید..منتها نمی دانم چرا در ذهنم اینطور مانده بود که چشمهایش بوده..به هر حال ببخشید..