قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن فقط پرنده بودم...

 

اگر برای زندگی بعدی ام حق انتخاب داشتم،حتما پرنده می شدم.یک پرنده بزرگ،چیزی مثل غاز یا قو.البته نه به خاطر اینکه زیبا هستند،به خاطر اینکه مهاجرت می کنند.از این سو به آن سوی کره خاک را زیر بالهایشان دارند.رها و آزاد هستند.از روی اقیانوس ها ،جنگل ها،کوه ها و گاهی صحراها می گذرند.

رها و آزاد...

پرنده ها بر خلاف تصور همگان موجودات وحشی و رام ناشدنی نیستند.شاید اگر بگویم از همه مخلوقات این کره خاک ،پرنده ها به درک عشق نزدیکترند گزاف نگفته باشم.

کوئلو در کتاب مکوتبش نوشته،برای نوازش کردن یک مرغ دریای کافی است عشقی را که در دل دارید به قلب پرنده برسانید،آنگاه پرنده بدون ترس به سمت شما خواهد آمد.شاید این گفته به نظرتان مهمل بیاید و شاید اگر هزاران بار تمرین هم بکنید،موفق نشوید.ولی حقیقت این است که  آن نوشته بیان شاعرانه این مطلب ساده است که: «پرندگان می دانند چه کسانی دوستشان دارند».

تجربه من با یک مرغ خانگی معمولی(از همان  چاق و چله ها که قدقد می کنند و هر روز تخم می‌گذارند) به من آموخته که پرندگان معنای دوست داشتن و محبت را درک می کنند.کافی است دوستشان بدارید تا دوست شما باشند.مرغ خانگی من دوست من بود!نامش را می دانست و برای دیدن اعضای خانواده بی قراری می کرد.به حرفهای من گوش میداد بی آنکه نصحیت های ابله هانه بکند،دوستم داشت بی آنکه بخواهد تصاحبم کند و مرا شکل بدهد.

گاهی فکر می کنم خداوند چیزی زیباتر از پرنده ها در طبیعت خلق نکرده .یک جا در روزنامه ای خواندم که پرندگان امضای خداوند بر طبیعت هستند.بی شک همینطور است،و از هیمن روست که می گویم پرندگان از سایر مخلوقات به درک عشق نزدیکترند.عشقی که از قلب یک انسان به قلب کوچکشان بتابد.عشقی بی انتظار و رها.

برای همین است که دوست دارم پرنده باشم،شاید یکی چون خودم که بی دریغ به پرندگان عشق می ورزد و در آروزی لمس پرهای مخلمین شان زندگی میکند،روزی به سرم دست نوازش بکشد.دست نوازشی بی دریغ و بی چشم داشت هیچ پاداشی.

 

آری پرنده شاید مردنی باشد،ولی پرواز پرنده همیشه هست...

 

فکر می کنم در وبلاگم بارها و بارها از عشقم به پرنده ها و باران نوشته باشم.هر بار با روایتی جدید!شاید از خواندنش خسته شده باشید.اگر اینگونه است عذر می خواهم.

دوست عزیزی پرسید چرا من دختر بارانی هستم.

چرا؟

چون دختر بارانم.متولد ماه مهرم.ماه باران.

از زمانی که به خاطر دارم باران برایم مقدس ترین جلوه طبیعت بوده است.باران در من حسی عظیم و  توصیف ناشدنی بر می انگیزد و هنگامی که باران می بارد، غرق در شوری می شوم که با کلمات توصیف نمی شود.هر کجا که باشم و هر زمان از روز که باشد باید زیر باران بروم.حسم ربطی به خدا و رحمت و این چیزها هم ندارد.خود بارن حادثه ای است عظیم و شگرف.

کوئلو می گوید آن چیزی از طبیعت که برایتان عزیزترین و مقدس ترین است،سیمای فرشته نگهبانتان است.شاید هم اینطور باشد!کسی چه میداند..

دختر بارانم و همیشه چشمهایم خیس باران.چه باران در آسمان باشد،چه در دل من...

 

موهبتی که به من عطا شده،موهبت عشق ورزیدن است.ابلیس سخت می کوشد که اعتماد مرا نسبت به آدمیان در هم بشکند و موهبتم را از من برباید،ولی چنین نخواهد شد.من همیشه بی دریغ دوست خواهم داشت.

همه تان را.حتا شمایی را که از رو به رو دشنه در قلبم می کارید.شمایی که اینهمه

دوستتان دارم.

 

 

 

من چنين‌ام. احمق‌ام شايد!
که مي‌داند
               
که من بايد
سنگ‌های زندان‌ام را به دوش کشم
به‌سان ِ فرزند ِ مريم که صليب‌اش را،

 

....

 

من همچنان مي‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که اين‌گونه دوستار ِتان هستم. ــ


و آينده‌ام را چون گذشته مي‌روم سنگ بردوش:
سنگ ِ الفاظ
سنگ ِ قوافي،
تا زنداني بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندان ِ دوست‌داشتن.

 

(قطعاتی از تا شکوفه‌ی سُرخ يک پيراهن سروده شاملو)