وقتی به هیاهوی دانشجو ها در اتوبوس نگاه می کنم و خنده های بی تکلف و از ته دلشان را می بینم از خودم می پرسم آیا می شود زندگی به همین سادگی باشد؟؟

 

فکرش را که می کنم می بینم همیشه در گریز بوده ام.گریز از خودم،از خانواده،از خاطراتم،از من.از هر آنچه که من را تشکیل می دهد.هر چه خاطرات کودکیم را می کاوم،چیز رنگی و شادی در آن نمی بینم.من همیشه کودک بی دست و پای جمع بودم.همیشه همانی بودم که کسی بازیش نمی داد.بزرگتر هم که شدم تنها هنرم درس خواندن بود (که آنهم کسی را چندان محبوب نمی کند).البته بهتر بگویم درس خواندن که نه.چون من هیچوقت در زندگی ام درسخوان نبودم،ولی در سالهای کودکی و نوجوانی راه استفاده از تنها موهبت خدا دادی ام(یعنی ضریب IQ بالای 110) را بلد بودم.و همین مرا منفور تر هم می کرد.و من هرگز حتی نمی فهمیدم چرا منفورم.ذهنم ساده تر از آن بود که این چیزها را درک کند.من در کتابهایم زندگی می کردم.در جزیره اسرار آمیز ،در کشتی کاپیتان هاتراس و همراه با فرزندان کاپیتان گرانت.و البته بعدها رویاهایم دور و درازتر شدند و همراه با دیسکاوری به ورای مرزهای جهان کوچکمان رفتم.من ساده بودم.ساده ی تنهای دلتنگ.آنقدر ساده بودم که به خدا اعتقاد داشتم.!!!باور می کنید؟آنقدر اعتماد داشتم که هنوز هم قدری از آن ایمان و اعتقاد در ویرانه های باقی مانده از فلسفه دوران جوانیم باقی مانده و هنوز هم که هنوزه گاهی وقتها گفتن کلمه انشالله حس خوبی به من می دهد.

 

سعی می کنم چشمم را بر بی عدالتی ها و نحوست این دنیا ببندم،شاید قدری از ایمانم(ایمان که نه دیگر،همان باور پوسیده) را نگاه دارم.به چه کارم می آید؟هیچ!مطلقا هیچ..شاید فقط برای اینکه فکر کنم من یک پله از ماتریالیسم و نیهیلیسم بالاتر ایستاده ام.همین!مسئله فقط غرور شخصی است.

 

من  همیشه همین بوده ام.تنها ،دلتتنگ،خاکستری...نه تنهايی خودخواسته تنهايی ناخواسته..تنهايی تحميل شده.می دانم اين روزها ژست تنهايی مد شده ولی از من گذشته بخواهم ژست تنهايی بگيرم.من پير شدم!تنهای تنها.

 

شاید تنها خاطرات نسبتا رنگی زندگی ام همان عبور گاه به گاه تو از راه پله های خاک خورده ای باشد که تنها به هدف دیدنت از آنها می گذشتم...

فکر داشتن که نه.هرگز چنین تصوری نکردم.من را چه به داشتن تو!حتی خیال تو هم از سرم زیادیست.باور کن.

 

اگر خدایی باشد و اگر تقدیری باشد که به امضای او برسد،باید آن خدا را دیوانه انگاشت!کثافت از سر و روی کائنات می بارد.البته می دانم اگر جز این هم می بود،محکوم به فنا بودیم.قطعا زندگی در آرمان شهر معنایی ندارد.خوشی و سعادت همگانی به همین اندازه نحوست فعلی جهان مزخرف می نمود.لاجرم خدا راهی جز این نداشته .او بهترین ترکیب ممکن را خلق کرده.برای عده ای سعادت و خوشی،برای عده ای تنهایی و دلتنگی و نحوست جاودانه.

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد.

 

آن عده که تنها و دلتنگ هستند،همان ها هستند که تعادل جهان را حفظ می کنند.بار تمام بدبختی های عالم را به دوش می کشند،تا زندگی در این عالم معنا داشته باشد.تا دیگران با دیدن سیه روزی ایشان بگویند: خدای را شکر. و به همین دلیل است که دعا کردن کاری باطل است.اگر خدا می خواست سعادت و بهروزی را نصیب همه کند،نیازی به التماس نبود.پس اگر نخواسته،یعنی نخواسته!

و اینگونه شد که من روی از درگاه خدا برگرداندم.پشت به او کردم تا در جاده های خاکستری تنهایی و دلتنگی ام تنها بروم.

با اینحال هنوز من دوست می دارم.هنوز انسان ها را دوست می دارم.با تمام وجودم .هر چند می دانم جز یکی دونفر، برای هیچ انسانی که من از نزدیک می شناسم دوست داشتنم اهمیتی ندارد.شما را به همان خدایتان قسم دروغ تحویل من ندهید.

 

من خدا را نفرین کردم،باشد که با به دوزخ در افکندن من شاد شود،زیرا او آنقدر حقیر بود که هرگز نتوانست مرا شاد کند.