چرایی و چگونگی این متن بماند!شما نظر بدهید.

  سور رئال: کوره راه باریکی بود کنار دیوار جایی که به خاطر نمی آورم.گه گاهی آبی صاف و زلال در آن جریان داشت.حتما می پرسید چطور کوره راهی است که در آن آب جریان دارد.خوب باید بگویم وقتی آب در آن جریان داشت،دیگر کوره راه نبود بلکه رودخانه ای بود بدون سر و ته و ماهی های سبزرنگی در آن شنا می کردند.وقتهایی که خشک بود،کف آن خشک و بدون سبزی بود و به جای ماهی موجودات چهار پایی در آن حرکت می کردند که چیزی بین گربه و ماهی بودند.احتمالا همان ماهی ها تبدیل به گربه شده بودند.امروز یکی از آن روزهایی بود که کوره راه،واقعا کوره راه بود.خشک بود و حیوانات نیمی گربه و نیمی ماهی در آن راه می رفتند که البته بی آزار بودند.یادم نمی آمد هرگز از آن راه گذشته باشم.امروز بی دلیل می خواستم تا تهش بروم.هرچند حسی به من می گفت چیزی شیطانی در این راه کمین کرده، ولی مهم نبود باید تا تهش می رفتم.البته نه که فکر کنید واقعا اهمیتی می دادم که چه چیزی در یک کوره راه –که بعضی وقتها تبدیل به رودخانه می شود-ممکن است وجود داشته باشد،فکر کنم فقط از سر بیکاری می خواستم تا آخرش بروم.سرتان را درد نمی آورم به راه افتادم .رفتم و رفتم.انتهای راه تاریک تاریک بود.وسطهای راه بودم که دیدم از درخت سیبی که بیرون کوره راه قرار دارد و شاخه هایش از روی دیوار خم شده،سیبهای سرخی روی زمین ریخته اند.یکی از سیبها قرمز و بزرگ بود و حس خاصی در من بر می انگیخت.فکر کردم باید حتما برش داردم.شاید خود سیب سرخ حوا بود!!!شایدم هم برای عاشقی شانس می آورد.به هر حال فکر می کردم باید ببرمش. ولی انتهای راه هنوز نامعلوم بود.و البته تاریک تاریک.فکر کردم اول تا ته جاده می روم وبعد بر می گردم و سیب سرخ حوا را با خودم می برم.!به راه افتادم اما چیزی برای دیدن وجود نداشت.در سیاهی غرق شده بودم و قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید.در سیاهی شیطانی گم شده بودم.پس خود شیطان کجا بود؟فکر کردم همین الان است که شیطان ظاهر شود و مرا بکشد.البته کشتن که بهترین گزینه بود.چون معمولا شیاطین کارهایی بدتر از کشتن انجام می دهند.ولی هیچ اتفاقی نیافتاد.-این روزهای شیاطین هم بی بخار شده اند.-از سیاهی خارج شدم و به طرف سیبم برگشتم.حالا دیگر مطمئن بودم حسی که مرا واداشته بود این جاده اهریمنی را گز کنم،همین سیب بوده است.بالاخره به سیب رسیدم و از زمین برداشتمش.به راه افتادم که ناگهان دیدم دیوارهای دو طرف کوره راه از بین رفته اند و هر دو طرف نیزاری بی انتها به چشم می خورد.و بالاخره شیطان پیدایش شد.البته هیچ مدرکی دال بر شیطان بودن آن پیرمرد وجود ندارد،اما همین که با نیزه بلندش شروع کرد به زدن من و خواندن وردهایی به زبان ناشناخته ثابت می کند که موجود پلیدی بود.هرچند که مثل انسانهای قرن بیست و یکم لباس پوشیده بود و جز نیزه چوبی اش چیز غیر عادی در مورد او وجود نداشت.از ترس داشتم سکته می کردم که دیدم خودم هم در حال زمزمه کردن چیزی هستم.چه میدانم شاید دعایی بود،یا شاید هم یک ورد شیطانی دیگر!-راست است که همه ما شیطان هستیم!همین چند لحظه قبل می خواستم سیبی را که فکر می کردم سیب سرخ حوا است بردارم.!!خود این عمل حتما شیطانی به حساب می آید.-بالاخره از دست شیطان نجات پیدا کردم.سیب را هم گم کرده ام.دوباره ماهی ها در کوره راه که حالا رودخانه شده،شنا می کنند.از آب بیرون می جهند و زیر نور خورشید می درخشند.آب که روشنی است.ولی گویا اینبار شیطان این آب را طلسم کرده...... * * * 

پ.ن.همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام!!!