**********************************

من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
 
  نبودم

و راه ِ بهشت ِ مينوی من

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
 
  نبود:

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي

که نواله‌ی ناگزير را
 
  گردن
 
  کج نمي‌کند.

و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».

 

من حکمت خدايان را نمی خواهم!

حکمت آنان ارزانی خودشان باد که در جايگاه آسمانی شان نشسته اند و به اين مخلوق بی نوای بيچاره گه گاهی از سر لطف نظر می کنند.!تازه نه به همه!گه گاهی به برخی نيم نگاهی می اندازند که گفته باشند ما هنوز شما را به خاطر داريم.

و بعد می گويند هر کاری حکمتی دارد راضی باشيد.

من نيستم!!!

من اين حکمت را نمی خواهم.

من به پای خويش نيامدم!به ميل خويش نيامدم.!

من محکومم به زندگی با رنج و اندوه و من اين را نمی خواهم!

آي شما که بر بلندای بارگاهتان نشسته ايد.به من آنچه را می خواهم ببخشيد و عواقبش با من!من خود حکمت خود می دانم.!!!

 

**************************

تهران پرنده مهاجر نيز دارد.می دانستيد؟

يک پرنده سياه رنگ است .کمی کوچکتر از کبوتر.روی شکمش خالهای سفيد دارد.پشتش زير نور آفتاب برق سبز تيره ای دارد.پر سر وصدا است و صدايش چيزی بين جيک و جيک و آواز ناشيانه است.هر سال همين موقع می آيد و تا آخر تابستان هم می ماند.بعدش کجا می رود نمی دانم.شما اين پرنده را ديده ايد؟اسمش را می دانيد؟؟

راستی مهم است که پرنده مهاجری هم بيايد يا نه؟

اصلا به آسمان نگاه می کنيد؟يا به پرنده ها؟