امروز زير اولين بارون پاييزی موندم.تو حيات دانشگاه.از اونجا که حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه ميرفت.منم امروز رفتم دانشگاه که همه اساتيد محترم دودر کرده بودند.

خلاصه زدم بيرون و ديگه به خودم زحمت جستجوی فون بوک موبايل را ندادم چون از قبل ميدونستم کسی باهام نمی آد.تصميم گرفتم تنها پرسه بزنم.به قول داريوش پرسه در خاک غريب پرسه بی انتهاست.

تنها زير بارون پاييز.به قول يکی از دوستان وقتی دستی برای در دست گرفتن و شانه ای برای تکيه نداريم باران تنها بهانه ايست برای همنوايی با گريه غريبانه ما(يادم نيست جمله اش همين بود يا احيانا من کمی عشقولانه تر نوشتم ولی معنی اش همين بود)

خلاصه از مزايای تنها زير بارون بودن اينه که ميتونی اطراف را ببينی.از پرنده های بيچاره که توی قفس فالگيرا کز کردن گرفته؛ تا بچه های بيچاره که برای گدايی کف خيس خيابون خوابوندنشون ومعلوم نيست چی به حلقشون چپوندن که زير بارون عين مرده ها خوابيدن.

زير آسمون اين شهر پر از نيرنگ و دروغ..پر از بدبختی و فقر و فلاکت..پر از بدبختی هايی که از چشم ما پنهان  و اونوقت من فکر ميکنم تنها و بی يار بودن بدترين درد دنياست!!!!

حالا الان احسان خازنی ميگه همه اين دردها را ما هم قبلا تحمل کرديم!!!

به هر حال من ميگم نميشه با فکر غم ديگران شاد شد و گفت چه خوب که من اينجوری نيستم..آخيش چه خوب منو کف آسفالت خيابون نخوابوندن که گدايی کنند!!نه اينها بيشتر باری ميشن به دوش ما.اضافه بر همه غم ها..به جای اون جمله بالا ميگم..کاش ميشد اون بچه اونجا نخوابيده بود....کاش اون پرنده ها ی بدبخت وسيله يه لقمه نون در آوردن يه بدبخت تر از خودشون نبودن..اماحيف که کاری از من ساخته نيست...