در اين که روحمون  جاودانه است شکی نيست..

  سرانجام روزی بعد از اينهمه سرگردانی چشم باز ميکنيم و يکديگر را چشم در چشم   هم ميابيم...

انوار طلايی آفتاب چهره تو را نوازش خواهند کرد و ستاره های گريان چشمان من لبخند خواهند زد..

ما عاقب روزی يکديگر را پيدا می کنيم. زمان و مکانش مهم نيست اما ما عاقبت يکديگر را پيدا خواهيم کرد و آنگاه به خاطر خواهيم آورد..

تمام اين سالها که آمدند و رفتند بی آنکه من و تو يکديگر را بيابيم از جلوی چشمانمان رد خواهد شد..

تمام اين سالهای سرگشتگی را به روشنی خواهيم ديد..تمام گريه های من و تمام تلاشهای تو برای يافتن من..

آنروز را که در شلوغی خيابان از کنارم گذشتی و تنها لحظه ای احساسی داشتی مانند اينکه آشنايی را ديده ای اما زود رد شدی و رفتی..

آنروز را که کنارم نشسته بودی اما مرا به خاطر نداشتی...

آنشب را که من گريه ميکردم و تو دلت بی دليل گرفته بود...

همه را به خاطر خواهی آورد...

و من همه هق هق تاريکم را

همه جاده های بی کسی را که به دنبال تو گشتم..

همه بارانهای پاييزی را که گريستم...

و همه رهگذرانی را که به اشتباه تو فرض کردم...

به خاطر خواهم آورد

و تو نيز به ياد خواهی آورد..

و در آن هنگام به ياد آوردن چه احساس قشنگی است..

به اين ميماند که بعد از سفری دور و دراز  به خانه بازگشته باشی و بدانی ديگر هرگز نخواهی رفت..

به اين ميماند که در يک غروب زيبا در کنار جاده ای خلوت روی نيمکتی کنار يک عاشق قديمی بنشينی و درد دل کنی و بدانی که هر آنچه بايد در سفر می آموختی ،آموختی و اکنون هنگام رسيدن است....

و آنگاه است که خواهيم دانست عشق هرگز نمی ميرد...ما زمان را طی خواهيم کرد و روزی بر بالهای جاودانگی به سر منزل مقصود خواهيم رسيد...روزی هر دو رشد خواهيم کرد و يکديگر را خواهيم شناخت..

چند هزار سال پس از اين؟؟مهم نيست ..آنگاه که از زمان رد شديم ديگر هزار سال برايمان به ثانيه ای ميماند...

پ.ن.اين ضمير تو در اين نوشته خياليست!!!

پ.ن.من از اين به بعد تو وبلاگ ام اس ان به انگليسی خواهم نوشت .عزيزانی که مايل هستند اون وبلاگم را بخونن بهم ايميل بزنن تا لينکشو براشون ايميل کنم..