سلام..اين متنی که ميبينيد به قول يکی از برادران وبلاگ نويس! هيچ تارگت خاصی نداره..فرض کنيد يک عاشقانه برای عشق هرگز نداشته ام...فرض کنيد خواستم عاشقانه نوشتن را هم تجربه کنم..قلمه ديگه!!!بايد همه مدله بنويسه...

 

من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم...

همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود..

خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی..هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم..انصاف نيست

خسته شدم بس که نامت را در هزار توی ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجون قصه ها ؛ مجنون تو شده...چه اشکال دارد..بگذار يک بار هم ليلا مجنون شود..من که هميشه سنت شکستم اين کی هم روی بقيه...

 اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا..تا آخر من ..

حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم..عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند..اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم....

ميدانم بيهوده ميگويم..ميروم..تا آخرش....