همین پانصد هزار سال پیش (فوقش چند هزارسالی بیشتر یا کمتر)بود که پسر عموهایمان با شادی روی درختها بالا و پایین می پریدند و به خاطر موز یا نارگیل با سنگ همدیگر را می زدند.خوبی جنگهای اجدادمان به این بود که در آن نزاع ها فقط شخص خاطی تنبیه می شد...

هزاران سال گذشته..از روی درختها پایین آمده ایم،از درون غارها قدم به بیرون گذاشته ایم و در برج های شیشه و سنگ زندگی میکنیم..در شهرهایی با گنبدهای طلا و آدمهای ترمه قبا...اما دریغا که هنوز به خاطر چیزهایی درهمان مایه های موز و نارگیل با هم میجنگیم..

هر روز پیکر زمین را به خون هم نوعانمان رنگین میکنیم و هر روز بهانه ای نو برای جنایتهایمان پیدا میکنیم...و هزاران هزار ابله گول دروغهای فریبکاران را میخورند تا جویهای خون بیشتری به راه بیاندازند....نه انگار ما قصد نداریم بهتر از این بشویم...

 

شاید که آرمان شهر تنها یک رویا باشد..ولی آخر کاش اینهمه جنگ و جنایت نمی بود....

ما از راهی طولانی آمده ایم.از غارنشینی رسیدیم به عصر کامپیوتر..ولی هنوز راهی به همین درازی مانده تا به انسانیت برسیم..

کاش بدانیم که با منفک کردن خود از پلیدیها و گفتن اینکه من انسان خوبی هستم دردی دوا نکرده ایم..کاش بدانیم که اینهمه پلیدی بر سنگ قبر ما نیز نوشته خواهد شد و تاریخ من و تویی به یاد نخواهد آورد..پس باید که جزیی بود از کل. وباید به عنوان جزیی از کل به سوی روشنی گام برداشت..نه این کافی نیست که کاری به کار کسی نداشته باشیم...بگوییم چون ضرری به کسی نزدیم خوب هستیم.خوبی آن است که برای کاهش درد و رنج دیگران..حال این دیگران هر که میخواهد باشد کوشیده باشیم..خوبی یعنی لبخندی به لبی نشانده باشیم و یعنی با تمام وجود به سوی فردای روشنی که شاید هرگز آن را نبینیم گام برداریم....

به امید فردای بهتر و خوبی برای نسل بشر...

************************

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا