دیدین بعضی ها از وبلاگ به عنوان سررسیداستفاده میکنن و تقریبا همیشه خاطرات روزانه شون را توش مینویسن؟؟حالا یه دفعه هم ما این تریپو بذاریم......

 

پنج شنبه 6/4/84

سکانس اول:

 

ساعت 3 رسیدم دانشگاه .باید برای هزارمین بار سر کلاس لعنتیه معادلات میرفتم که به نظر میرسه هرگز موفق به پاس کردنش نمی شم.

توی کلاس کسی نبود و بقیه دانشگاه هم مثل قبرستون بود چون که  تو روزهای معمولیش تعطیله چه برسه به پنج شنبه .بنابراین زدم بیرون.فکر کردم دلم نمی خواد برم خونه و میخوام برم یه جایی..ولی تنهایی؟؟موبایلم را در آوردم (بله درست فهمیدین میخوام بگم من موبایل دارم!!)و یه نگاه به فون بوک انداختم تا ببینم به کی زنگ بزنم باهام میاد..ولی خوب قبل از نگاه کردن هم میدونستم کسی نیست که تو گرمای عصر پنج شنبه با من بیاد بیرون بنابراین تصمیم گرفتم خودم خیابونای لعنتی تهران را تنهایی گز کنم...در نهایت چه فرقی میکرد؟؟؟

 

سکانس دوم:

یه کمی فکرکردم و رفتم ونک.اول رفتم ساختمون اسکان که برای مامانم از یه مغازه چیزی بخرم..اما مغازه ای که میخواستم آب شده بود رفته بود تو زمین..تا همین 2 ماه پیش اونجا بودااا...ولی نبود..اومدم بیرون و دوباره را افتادم به طرف ونک..فکر کردم برم تا شهر کتاب ساعی که کتاب سابریل را بخرم.توی انجمن سایتمون نوشته بود اونجا میفروشنش...پس رفتم تا پارک ساعی .وقتی رسیدم اونجا گفتم یه سر به دوستام بزنم(اردکهای پارکو میگم)و بهشون یه غذایی بدم..پس رفتم توی پارک..به به چه جایی خوبیه..ملت همونطور که با دوست دختراشون گپ میزنن متلکی هم حواله من میکنن!!!رسیدم پیش اردکها و خواستم بهشون غذا بدم(بیسکوییت)اما نگهبان پارک عینهو شمربن ذلجوشن وایستاده بود اونجا و نمیذاشت کسی به اردکها غذا بده..بنده خدا فکر میکنه دلیل (گلاب به روتون)اسهال اردکها غذاییه که مردم میدن بهشون اما نمیدونه اردک اصولاهمیشه گلاب به روتون اسهال داره...(اخه من اردک داشتم قبلا!!)..پس اومدم بیرون رفتم توی شهر کتاب و اونجا فروشنده حتی نمیتونست اسم کتاب را تلفظ کنه و روحشم خبر نداشت چنین کتابی وجود داره...اومدم بیرون..حالا چی کار کنم؟؟؟

سکانس سوم:

میدان زیبا! و همیشه شلوغ انقلاب.رفتم یه سر به کتاب فروشیهای انقلاب بزنم .کتفم تق تق صدا میکرد و درد گرفته بود.قفسه سینم هم به دلایلی نامعلوم تیر میکشید.ولی با این حال حوصله خونه رفتنو نداشتم..بنابراین راه افتادم و توی همه مغازه ها یه سرکی کشیدم.(.3 تا کتاب هم خریدم خوندن کتاب طعمه نوشته مایکل کرایتون را هم بهتون پیشنهاد میدم...)و بالاخره در حالیکه دلتنگی شدید به همه دردام اضافه شده بود برگشتم خونه...ساعت حدود 9 رسیدم خونه!خودش موفقیت بزرگی بود..

خوب امیدوارم از چرندیاتی که نوشتم لذت برده باشین.بعضی ها میگن وبلاگ من عشق لاگ یا غملاگه و وقتی میان اینجا گریشون میگیره..حالا نیمدونم نظرتون درباره چرتلاگ چیه؟؟باب کی گفته من قلم خوبی دارم..عمرا!!!راجع به سولاریس و شاملو و اینا که مینویسم زیاد کسی تحویل نمیگیره ببینم حالا در مورد بیماریه اردکهای پارک ساعی نظرتون چیه!!!؟؟؟

پ.ن.عصر پنج شنبه جون میده واسه مردن

 

پ.ن.2 من مطلب قبلیمو خودم خیلی دوست دارم اگه نظری در موردش دارین تو کامنتای همون مطلب بنویسین ممنون میشم