سولاریس....

روبه روشدن باتمام آنچه که درخود مدفون کرده ایم چه حسی خواهد داشت؟

یک لحظه ؛یک نگاه؛دلی که برای او می تپد..و بعد فراموشی و گذشتن از آن دل...

و اینک پس از سالها آن چشمها دوباره به او  خیره شده اند نه در واقعیت که در توهمی رویا گونه زایده اندیشه ای بیگانه..شاید نیمه خدایی که قدرتهای نهانش را می آزماید..

و عشق همان است که سالها پیش در وطنی فراموش شده در اعماق وجودش دفن کرده بود.

اما مرز توهم و واقعیت در کجاست؟

چه کسی توان این رادارد که ثابت کند همه اینها که میبینیم حقیقت است؟؟

اگر توهمی آنچنان به واقعیت نزدیک باشد که نتوان آن را از حقیقت تشخیص داد..آیا میتوان با آن توهم زندگی کرد؟؟

 یک عمر زندگی  در هوایی که توهم او نفس کشیده ؛به امید آنکه دوباره آن توهم ظاهر شود...

و موجودی که شاهد تمام اینهاست .

شاید حتی فارغ از اندیشه درد؛ تنها نظاره گر است.در ذات او  رنج وعشق جایی ندارد.

سولاریس احساس ندارد.تنها نگاه میکند.

نقل از کتاب سولاریس:

...و سپس سالها در میان دستگاهها و اشیایی که با هم لمس کرده بودیم ،در هوای که هنوز خاطره نفسش را حفظ کرده بود؟به خاطر چه چیز؟به امید بازگشت او؟من امیدی نداشتم.در درون من تنها یک چیز زنده مانده بود:انتظار.چه اجابتی،چه ریشخندی و چه رنج هایی را هنوز انتظار می کشیدم؟هیچ نمی دانستم و از همین رو بر این باور تزلزل ناپذیر همچنان پای می فشردم که زمان شگفتی های سهمناک به سر نرسیده است..

پیوست :فصل دوم وسوم هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل هم تو سایت زیرآبیوس برای دانلود در دسترسه..